امتیاز کاربران

ستاره غیر فعالستاره غیر فعالستاره غیر فعالستاره غیر فعالستاره غیر فعال
 

به گزارش خط شکنان به نقل از گروه فرهنگی مشرق  "شرح اسم" عنوان همان کتابی است از زندگینامه رهبر معظم انقلاب از سال ۱۳۱۸ تا ۱۳۵۷ که توسط هدایت الله بهبودی به رشته تحریر در آمده و توسط موسسه مطالعات و پژوهش‌های سیاسی به چاپ رسید. البته این کتاب اولین بار همزمان با برگزاری نمایشگاه بین المللی کتاب تهران رونمایی شد؛ اما به دلیل وجود برخی اغلاط تاریخی، توزیع آن متوقف شد تا اینکه چند روز پیش پس از برطرف شدن اغلاط، چاپ و در اختیار علاقمندان گرفت. آنچه در ادامه از نظرتان می گذرد مطالب این کتاب است که به صورت بخش های مختلف به تدریج تقدیم شما خواهد شد:

بخش اول: آشنایی با نیاکان پدری و مادری رهبر فرزانه انقلاب

نیای پدری؛ آیت الله سید حسین خامنه ای
آیت الله سید حسین حسینی خامنه ای نسب به سادات افطسی می رساند. شجره وی به سلطان العلما احمد معروف به سلطان سید احمد می رسد که با پنج واسطه از اخلاف امام زین العابدین علی بن الحسین (ع) است: سلطان سید احمد فرزند میر سید محمد مداینی، فرزمند حسن، فرزند حسین، فرزند حسن افطس فرزند علی اصغر فرزند امام زین العابدین.
در سرگذشت سلطان سید احمد گفته شده است که در اواخر قرن چهارم به ایران هجرت کرد و در جبال، عراق عجم بعدی و اراک فعلی اقامت گزید. چون تحت تعقیب ماموران بنی عباس بود، به هزاوه پناه برد و در 360 هجری در حال اقامه نماز شب به شهادت رسید. در زمان شاه عباس کبیر بارگهی بر قبر او بنا گردید که از دیرباز تا کنون مورد توجه مردم بوده است.
آیت الله سید حسن خامنه ای، فرزند سید محمد حسینی تفرشی خامنه ای تبریزی است که در سال 1260 ق در خامنه به دنیا آمد. در منابع از علت هجرت سید محمد از مناطق مرکزی ایران به آذربایجان سخنی نرفته است. سید محمد فرزند سید محمد تقی فرزند میرزا علی اکبر فرزند سید فخرالدین تفرشی است.
سید فخر الدین مشهور به میر فخرا است و منتسبین او به میرفخرایی معروفند. سید حسین، پدر بزرگ آیت الله سید علی خامنه ای، دوران کودکی را در خامنه بالید و برای تحصیل راهی تبریز شد. شهر تبریز در ان دوره شاهد حضور فقهایی از شاگردان شیخ محمد حسن نجفی اصفهانی مشهور به صاحب جواهر  و شیخ مرتضی شوشتری انصاری بود.
پس از کسب علوم مقدماتی، در حدود 1290 ق برای تکمیل تحصیلات خود به نجف اشرف رفت و فقه و اصول را نزد علمایی چون سید حسین کوه کمره ای و ملا محمد فاضل ایروانی آموخت. چندی بعد به مرحله ای رسید که کتب فقهی چون ریاض المسائل سید علی طباطبایی و مکاسب شیخ انصاری را تدریس می کرد و گروهی از طلاب تبریزی این دو کتاب را نزد سید حسین آموختند. وی به تالیف کتاب هایی در فقه و اصول از جمله نگارش تعلیقاتی بر دو کتاب یاد شده پرداخت.
آیت الله سید حسین خامنه ای علوم معقول را نزد فیلسوف نامی آن زمان میرزا باقر شکی فرا گرفت. و حدود 1315 ق به آذربایجان بازگشت. شاگردانی که درس آموخته او در نجف اشرف بودند، و به مراتب علمی او آگاهی داشتند وی را به اقامت در تبریز واداشتند.
آیت الله سید حسین خامنه ای در محلیه خیابان، کوچه قره باقی (قره باغ لر کوچه سی) ساکن شد و به زودی در محافل علمی و مردم تبریز وجاهت و اعتبار یافت. وی از همان ابتدا به خواست معاریف شهر، امامت جماعت مسجد جامع را که کنار مدرسه علوم دینی طالبیه قرار داشت به عهده گرفت و به سید حسین پیش نماز نیز شهرت یافت.
آیت الله سید حسین خامنه ای در شمار روحانیان آزاداندیش و طرفدار مشروطه آذربایجان بود. او که اجداد دورش با میرزا ابوالقاسم قائم مقام فرهانی اشتراک نسب داشت، مردم را به پاسداری و بیشبرد این نهضت تشویق می کرد. شیخ محمد خیابانی دختر سید حسین خامنه ای را به همسری گرفت و گاه در مسجد جامع به جای پدرزنش اقامه نماز کرد. همچنین میرزا اسماعیل نوبری از همقطاران نزدیک شیخ محمد خیابانی که هر دو نمایندگان تبریز در دومین دوره مجلس شورای ملی بودند، همسر نوه آیت الله سید حسین خامنه ای بود.
آیت الله سید حسین خامنه ای مردی با فضیلت، نیکو سرشت، بی اعتنا به دنیا و صاحب نفوذ اجتماعی و احترام میان مردم بود. وی به سال 1325 ق اندکی پس از استقرار مشروطیت فرمان یافت و پیکرش بنابر وصیت خویش به نجف اشرف منتقل شد و در وادی السلام دفن شد.
آیت الله سید حسین خامنه ای دارای هفت فرزند بود که یکی از آنان سید محمد، معروف به پیغمبر و دیگری سید جواد، پدر سید علی خامنه ای است. فرزند دیگر او میر مهدی نام داشت.

نیای مادری ؛ آیت الله سید هاشم نجف آبادی
نام و شهرت او در منابع، حاج سید هاشم میردامادی ، حاج سید هاشم نجف آبادی و سید هاشم حسینی میردامادی یاد شده است. وی در سال 1303 ق در نجف اشرف به دنیا آمد. نسب سید هاشم با سی و اندی واسطه به ابوالحسن محمد دیباج، فرزند امام جعفر صادق (ع) می رسد.
بیشتر نیاکان وی از دانشمندان و رجال علمی بودند؛ نظیر حکیم نامور عصر صفوی، میرداماد، صاحب قبسات، صراط مستقیم، سدره النمتهی و...، و علامه میر محمد اشرف، مولف فضایل السادات، اشرف المناقب، علاقه التجرید و...
سید هاشم دو ساله بود که پدرش را از دست داد و با سرپرستی مادرش بزرگ شد. وی تحصیلات خود را  با آمورش علوم دینی اغاز کرد. پس از گذراندن مقدمات دوره سطح، نزد آیات عظام آخوند خراسانی، سید محمد کاظم یزدی، میرزا محمد تقی  شیرازی و محمد حسین نایینی دانش آموخت و به درجه اجتهاد رسید. همچنین از افادات علمی و اخلاقی عالمان وارسته ای چون آقا سید مرتضی کشمیری بهره مند گردید.

وی در نجف اشرف با بی بی سکینه ازدواج کرد و چندی بعد به مشهد مقدس آمد و با اقامت در این شهر به ارشاد مردم ، تفسیر قرآن کریم و تالیف  کتاب روی آورد. سید هاشم در یکی از شبستان های مسجد گوهر شاد، که رفته رفته به نام خودش شهرت یافت، آیه های قرآن را تفسیر می کرد که با استقبال گروهی از طلاب، فضلا و علاقه مندان رو به رو شد. مبنای تفسیر او مجمع البیان، نگاشته شیخ طبسی بود.

برخی منابع درباره حاج سید هاشم نوشته اند که فردی روشن ضمیر  و آزاد از تعصبات خشک بود و با معیار های عقلی و شرعی رفتار می کرد. در کارهایی که دلیل و منطق نداشت قدم نمی گذاشت؛ در برابر مخالفت با خرافات کم نظیر بود، با جنجال و هیاهو  و داد و فریاد موافق نبود، اصرار داشت صداها در فرستادن صلوات بیش از اندازه بلند نشود و شواهدی قرانی و روایی بر این موضوع ارائه می نمود. او می گفت خداوند به شما نزدیک است و لازم نیست هنگام دعا فریاد بزنید.
حاج سید هاشم را اهل دل، صاحب نفس  و نفوذ کلام توصیف کرده اند. با وجود این وی از رخدادهای اجتماعی و سایسی جامعه کنار بود. او از جمله دستگیر شدگان، زندانیان و تبعید رفته های پس از حادثه خونین مسجد گوهر شاد(تیر 1314) بود. نام تعدادی از از علمای بازداشت شده چنین است: شیخ ولی نجات، بحرالعلوم، دست غیب، حاج محقق، حاج شیخ هاشم فزوینی، شیخ آقا بزرگ شاهرودی (معروف به اشرفی)، کاتب الخاقان، سید یونس اردبیلی، سید عبدالله شیرازی، سید زین العابدین سیستانی، سید  محمد حسین حسینی، نواب احتشام رضوی، میرزا محمد آقا زاده، سید علی اکبر خویی، شیخ علی اکبر آشتیانی و سید هاشم نجف آبادی.
حاج سید هشام، به تهران منتقل شد و در آنجا زندانی گردید. تبعیدگاه او را در شهر سمنان تعیین کردند. وی چند سال در انجا ماند و مدتی هم در شهر ری در جوار حضرت عبدالعظیم (ع) به حال تبعید زندگی کرد. در هر دوشهر تفسیر قرآن می گفت. حاج سید هشام در سال 1320 ش به مشهد بازگشت و خدمات علمی و اجتماعی خود را پی گرفت.
تنها کتاب طبع شده از آیت الله سید هاشم نجف آبادی خلاصه البیان فی التفسیر القرآن به زبان فارسی است. جلد اول این تفسیر چهار جلدی در سال 1339 ش توسط انتشارات اخوندی چاپ شد. از تالیفات چاپ نشده وی می توان از رساله ای در رجعت بر حسب آیات و روایات، ترجمه کتاب سین الامه و برهان المله مرحوم نراقی جزواتی ذر علم اخلاق و معارف اهل بیت، شرح حال عالمان بزرگ که به حضور حضرت حجت (عج) رسیده اند و تقریرات مرحوم نایینی نام برد.
از آیت الله سید هاشم نجف آبادی میردامادی چهار بار به حج مشرف شد. خدیجه میردامادی، تنها دخترش از همسر اول، مادر آیت الله سید علی خامنه ای است. همسر اول او در جوانی درگذشت. ازدواج دوم او با دختر ملا عبدالله واعظ تبریزی بود که از وی صاحب چهار پسر و چهار دختر شد.
نیای مادری آیت الله خامنه ای، 22 آذر 1339 در اثر بیماری قلبی دار فانی را وداع گفت و پیکرش در دارالسرور حرم مطهر حضرت رضا (ع) دفن گردید. در تشییع جنازه اش بسیاری از مردم مشهد و علاقه مندان شرکت کردند و تا چند هفته مراسم بزرگداشت وی در محله های گوناگون شهر برپا بود.


بخش دوم: آشنایی با زندگی پدر و مادر رهبر انقلاب

پدر؛ آیت الله سید جواد خامنه ای

آیت الله حاج سید جواد خامنه ای در جمادی الآخر ۱۳۱۳ در نجف اشرف به دنیا آمد. دو سه ساله بود که در بازگشت خانواده به آذربایجان به تبریز آمد. دوران نوجوانی را در جریان رخداد‌های نهضت مشروطه گذراند. جنگ‌های محله امیر خیز، شهادت ثقه الاسلام و جنازه به دار کشیده او در روز عاشورا، سخنرانی‌های پرشور  و بلند شوهر خواهر خود، شیخ محمد خیابانی را که گاه تا ۴ ساعت ادامه می‌یافت از نزدیک دید.

وی علوم مقدماتی را در مدارس تبریز خواند. حدود ۹ ماه در مشهد توقف کرد و سپس به تبریز بازگشت. در این مدت مادرش از دنیا رفته بود. گفته می‌شود در این زمان شاهراه (جاده تهران به مشهد) نا امن بود و راهزن‌های منطقه استر آباد مدام در تاخت و تاز به این جاده بودند.
سید جواد به بادکوبه رفت و از طریق بحر خزر راهی عشق آباد شد و از آن صوب به خراسان رسید. وی در مشهد نزد آقایان حاج سید حسن قمی، میرزا محمد آیت الله زاده خراسانی، حاج فاضل خراسانی و میرزا مهدی اصفهانی تلمذ کرد.

سید جواد در سال ۱۳۴۵ ق و در نخستین سال از سلطنت رضا شاه، راه نجف اشرف را پیش گرفت تا اندوخته‌های خود را کامل کند. پس از ۶ سال در بازگشت به ایران راه به سوی نجف گشود. در آستانه چهارمین دهه زندگی خود بود که با ضایعه مرگ همسر که سه فرزند دختر از او به یادگار داشت رو به رو شد.

آیت الله سید جواد خامنه ای در مشهد به عنوان یک مجتهد  و عالمی‌صاحب نظر به تشکیل حوزه تدریس اقدام نکرد. وی شاگردان خصوصی و گاه موقت داشت که غیر از فرزندان، می‌توان از حاج میرزا نصرالله شبستری از روحانیون تبریز و حاج میرزا حسین زاده عبایی از علمای مشهد یاد کرد. و نمار صبح را با اندکی تاخیر و نیز تانی می‌خواند از این رو مامومین خاص داشت. وی مقید به تشرف به حرم رضوی و زیارت امام رضا (ع) بود. این آداب حتی هنگامی‌که مبتلا به بیماری چشم شد و مدتی دچار نابینایی گردید، با کمک پسرانش ادامه داشت. معالجات بعدی توانست یک چشم او را بینا نگه دارد.

وی بسیار ساده زیست، قانع و زاهد بود و دلبستگی دنیوی نداشت. به نظر می‌رسد تن دادن به این نوع زندگی، نه از سر اجبار بلکه یک انتخاب بود و چون همسر او نیز به این گزینش زندگی احترام می‌گذاشت.

آیت الله سید جواد خامنه ای را نمی‌توان مرد سیاست و مبارزه به مفهومی‌که امروز تصور می‌شود نامید. وی پا به این عرصه نگذاشت و ادعای آن را هم بر زبان نراند. ایشان امام خمینی را از نزدیک دیده و با ایشان آشنا شده بود.؛ بلکه می‌توان گفت او با حاج آقا روح الله رفاقت داشت. آشنایی آنها احتمالا به اوایل دهه چهل قمری، یعنی پیش از سفر علمی‌حاج سید جواد به نجف می‌رسد. آقای خمینی در یکی از سفرهای زیارتی خود به مشهد، میهمان حاج شیخ علی اکبر نوغانی بود. آقای نوغانی مقدمات دیدار آنها را فراهم کرد و حاج سید جواد به همراه حاج سید‌هاشم، پدر زن خود به دیدار حاج آقا روح الله رفتند. جدابیت منش و متانت و سلوک امام خمینی همواره در یاد و ضمیر حاج سید جواد باقی بود و از آن یاد می‌کرد.

با آغاز نهضت امام خمینی و ورود پسران حاج سید جواد به صحنه مبارزه با حکومت پهلوی، خانواده خامنه ای در مشهد تحت مراقبت و گاه فشار قرار گرفت. گاه سه پسر او پشت میله‌ها به سر می‌بردند. در نیمه دهه چهل رفت و آمد اجباری سید علی خامنه ای به شهربانی و ساواک فزونی گرفت. از این رو از دی ماه سال ۱۳۴۵ ش ساواک به دنبال تهیه “بیوگرافی ملصق به عکس” آیت الله سید جواد خامنه ای بود و از شهربانی خراسان خواست تا این کار را انجام دهد. مامور شهربانی پس از مراجعه به حاج سید جواد دست او را بوسیده و از او می‌خواهد با دو قطعه عکس به اطلاعات شهربانی بیاید. اما پاسخی که دریافت می‌کند این است: مرا با شهربانی کاری نیست، من با شهربانی سر و کاری ندارم.

این درخواست ساواک تا حدود ۴ سال بعد به تعویق افتاد تا این که حاج سید جواد تهدید شد “در صورتی که از تنظیم بیوگرافی و تسلیم عکس خودداری کند قهرا برای وی عواقب ناراحت کننده ای دارد” تهدید‌ها موثر افتاد و آیت الله سید جواد خامنه ای با بی حوصلگی به ۱۹ سوال از ۲۲ سوال برگه مشخصات در حد یک، دو یا سه کلمه پاسخ داد.
نزدیکان حاج سید جواد درباره او گفته اند که وی بسیار مطالعه می‌کرد. موضوع کتاب‌های مورد علاقه او فقه، اصول، حدیث، تفسیر، رجال، سپس کتابهای تاریخی و دیگر موارد بود. وی خلق و خوی و سلوک مدرسه ای داشت. این ویژگی چه بسا از تاثیرات دوران تحصیل طولانی و تنهایی در حجره‌ها نشات می‌گرفت.

او پیکری لاغر اما سالم داشت. کم غذا می‌خورد. بسیار قناعت پیشه بود و گذر زمان نیز کیفیت معیشت او را دچار دگرگونی نکرد. آیت الله سید محمد علی قاضی طباطبایی وقتی در سال ۱۳۵۱ ش به مشهد رفت، هنگام ملاقات با آیت الله سید جواد خامنه ای خطاب به فرزندان وی گفت: “من ۴۰ سال قبل همراه پدرم از تبریز به مشهد آمدم و برای دیدن آقا، سری به ایشان زدم. آقا در ۴۰ سال پیش همان جای نشسته بود که الان نشسته و من همان جایی نشستم که پدرم نشسته بود و این اتاق و این خانه کمترین تغییری نکرده است.
آیت الله سید جواد خامنه ای از بانو خدیجه میر دامادی دارای چهار پسر و یک دختر شد. سید محمد، سید علی، بدر السادات، سید‌هادی و سید محمد حسن. او پس از ۹۳ سال زندگی در ۱۴ تیر ۱۳۶۵ درگذشت و در توحید خانه ” رواق پشت سر مرقد امام رضا “ع” رخ در نقاب خاک کشید.

بانو؛ مادر خدیجه میردامادی

بانو خدیجه میردامادی تنها فرزند آیت الله سید‌هاشم نجف آبادی  از همسر اول بود.وی در ۱۶ اردیبهشت ۱۲۹۳ در نجف اشرف به دنیا آمد. مادرش بی بی سکینه زود از دنیا رفت و این کودک در آستان فقدان محبت مادر  از چشمه مهر مادر بزرگ سیراب شد. به احتمال زیاد خدیجه خانم در ۱۵ سال نخست زندگی از محضر علمی‌پدر بهره برده و غیر از سواد معمول با برخی متون نیز آشنایی یافت.

وی همراه پدر به ایران مهاجرت کرد و در ۲۰ سالگی به عقد سید جواد خامنه ای در آمد. او زبان عربی و فارسی را به موالات هم آموخته بود و رفته رفته زبان ترکی را نیز فرا گرفت. اندوخته علمی‌بانو خدیجه با مطالعات در تفاسیر قرآن و کتب تاریخی چون “روضه الصفا” به جایی رسید که زندگی انبیا معصوم و شخصیت‌های قرآن را در قالب داستان‌ها و روایت‌های شنیدنی برای فرزندانش باز می‌گفت.
بانو خدیجه با دعا و مستحبات مانوس بود از اعمالی چون ام داوود، ادعیه ای مانند عرفه و نماز‌هایی چون جعفر طیار غفلت نمی‌ورزید. او فرزندان خود را نیز در این مناسک شریک می‌کرد.  ایشان قرآن را با صدایی خوش تلاوت می‌کرد، به ویژه در دوران جوانی گوش فرزندانش را از این نوا حظ می‌برد.

بانو خدیجه در گفتار و رفتار عوام گریز بود. حشر و نشری گزیده داشت و ترجیح می‌داد با زنانی نشست و برخاست کند که شبیه او باشند. فرزندانش در وصف او می‌گویند که زنی خوش سخن، سنجیده گو، حافظ آیاتی از قران، صریح الهجه،  بسیار تاثیر گذار در تربیت و بالندگی فرزندان بود. او به دیوان حافظ تسلط داشت  و ضمیر خود و کودکانش را با اشعار خواجه صیقل می‌داد. خدیجه جوان وقتی به خانه سید جواد خامنه ای آمد، در میان جهیزیه خود یک دیوان حافظ چاپ بمبئی آورد.

بانو خدیجه زنی شجاع بود و این خصلت در همه امور زندگی او نمود داشت. این ویژگی در زمان مبارزه پسرانش با حکومت پهلوی بارها چه در برخورد با ماموران و چه در ملاقات با پسران زندانی اش بروز داشت. خانم میر دامادی وقتی برای ملاقات پسرانش به زندان می‌رفت، مادرانه حرف نمی‌زد و از رنجی که می‌کشید واگویه نمی‌کرد. او در قبال پدیده‌های سیاسی منشی روشن بینانه داشت.
زمانی که پسرش سید علی خامنه ای مباحثی را در سخنرانی‌های خود آغاز کرد که طرفداران زیادی از جوانان، روشنفکران و دیگر طبقات مردم پیدا نمود، بانو خدیجه به پای سخنان پسر می‌نشست و با چشم قبول به آن می‌نگریست.
خانم میر دامادی چندین بار به عتبات سفر کرد گه همگی آنها پیش از کودتای ۱۳۳۷ ش عبدالکریم قاسم بود.در آخرین سفر (۱۳۳۶ش) سید علی و سید محمد حسن نیز همراه او بودند. ایشان مرجع برخی از زنان محل یا شهر بود. برای حل اختلاف به او مراجعه می‌کردند و وی آنها را با گشاده رویی می‌پدیرفت. این مراجعات پس از انقلاب بیشتر شد.

حاجیه حانم خدیجه میردامادی در ۱۵ مرداد ۱۳۶۸ بر اثر سکته قلبی در گذشت و پیکرش روز بعد رخ بر تراب تیره نهاد. آرامگاه او در حرم امام رضا (ع) در کنار شوی اش واقع است.

بخش سوم: از ماجرای حضور در مکتب خانه دخترانه تا مهر زدن زیر زبان

تولد (دست مرحمت)
چهارمین فرزند سید جواد در آستانه گشودن چشم به جهان بود. بانو خدیجه نگران از دو نوزاد از دست داده خود با قلبی پر از نجوا و نیاز به بار امانت خود می اندیشید. درد درگذشت نوزاد اول، آقا رضا، با بقای آقا محمد که اینک سه سال و نیم داشت، درمان شد. آیا رنج عمر بربسته نوزاد سوم این بار دوا می شود؟امید، درهای خود را به روی او گشوده بود:
سحر چون خسرو خاور علم بر کوهساران زد     به دست مرحمت یارم در امیدواران زد
این بیت از غزل حافظ را از دل گذراند. این بار درد با امید به سراغش آمده بود. سلطنت خانم، مامای خانواده علمای مشهد، ساکن محله پاچنار، به موقع رسیده بود. او هم بی دلهره نبود. آیت الله سید علی حسینی خامنه ای، چهارشنبه 29 فروردین در مشهد مقدس به دنیا آمد، در خانه ای محقر، در حوالی بازار سرشور، کوچه حوض نصرت الملک.
این خانه، در میان کوچه ای که از سر آن صدای نخستین چاپ خانه سربی مشهد، مطبعه خراسان، بلند می شد، ساخته شده بود. در جنوبی خانه به حیاتی کوچک باز می شود، و در بعدی به راه رو باریک و کوتاهی که در دوش راست خود آسپزخانه و در دوش چپ خود اتاقی دارد. پله ها، با یک پاگرد به طبقه دوم می رسد، و اتاقی که صفه پدر است. تیرهای چوبی هر دو طبقه، اعیان این عرصه 70 متری را سرپا نگه داشته اند. خاطرات کودکی علی آقا در این کاشانک 70 متری جای گرفته است. او در خانه ای تن به دنیا نهاد که پدر و مادر سه خواهر بزرگ از همسر نخست سید جواد و سید محمد را در تک اتاق پایین جای داده بود. سید علی آقا آمار جمعیت این خانه کوچک را به 7 نفر رساند.

***کودکی (اشغال مشهد)
علی آقا وارد سومین سال زندگی خود شده بود که مشهد به اشغال قوای اتحاد جماهیر شوروی در آمد. در واپسین ماه تابستان سال 1320 شمسی، جامعه ایران دچار تناقصی بی سابقه بود، از یک سو خوشحال سقوط رضا شاه و پایان عمر دیکتاتوری او و از سوی دیگر بدحال ورود متفقین و اشغال ایران.

شهریور ماه، آغاز این تناقض بود. ارتش اتحاد جماهیر شوروی از 3 محور شمالی، خاک ایران را درنوردید. یک ستون از محور جلفا به طرف تبریز حرکت کرد. ستون دیگر از راه آستارا به سوی بندر پهلوی و رشت آمد و ستون سوم از مرزهای شمال شرقی به سوی خراسان هجوم آورد. پیش از اشغال مشهد، نیروی هوایی شوروی اول صبح پنجم شهریور با 9 هواپیما و زمانی دیگر با 35 هواپیمای جنگی در آسمان شهر ظاهر شد.
هدف اصلی این جنگنده ها مراکز نظامی بود. آنها سربازخانه های لشکر نو را بمباران کردند. بار دیگر ساعت 3 بعد از ظهر تا غروب به حملات خود ادامه دادند. این عملیات هوایی روز 6 شهریور نیز تکرار شد. با این قدرت نمایی، لشکر نوی خراسان مشهد را به سمت تهران ترک و عقب نشینی نمود. ظهر روز 7 شهریور، قوای مکانیزه، پیاده سوار و آتش بارهای شوروی وارد مشهد شدند. این قوا در نخستین اقدام ساختمان لشکر، سربازخانه ها و شهربانی مشهد را تصرف کردند.
هر چند تنش های اجتماعی ناشی از ورود ارتش شوروی، مدتی وضعیت اقصادی، بازرگانی و معیشتی مردم را مختل کرد، و تا زمانی نان، قند، نفت و خوار و بار به سختی به دست مردم می رسید. اما ظاهرا تنگناهایی که در دیگر شهرها از عواقب اشغال رخ داد، در مشهد کمتر بود.
گفتنی است، شوروی و انگلیس از دیرباز در مشهد کنسول گری داشتند. و مناسبات حاکم بر شهر را به خوبی می شناختند. رجال، احزاب، گرایش ها و... امری پنهان برای این دولت اشغالگر نبود.
در این دوره نیز هرچند دو کشور در جبهه جنگ متفق بودند اما هر یک تلاش می کرد منویات سیاسی خود را پیش ببرد. با این حال، از زمان اشغال تا هنگام خروج قوای شوروی از خراسان، کنسول گری اتحاد جماهیر شوروی را باید حاکم واقعی خراسان دانست. از نسل فرماندهی لشکر شب تا تایید نامزد های شورای ملی مشهد، بدون نظر کنسولگری ممکن نبود.

***مکتب خانه
علی آقا 4 ساله بود که همراه برادر بزرگتر راهی مکتب خانه شد. این مکتب خانه دخترانه بود،  و معلمه آن بی بی آقا، به شاگردانی که بیشترشان دختر و شماری پسر بودند، قرآن می آموخت. علی، که کام کودکانه اش میلی به طعم مکتب نداشت، اندوخته ای از نخستین تجربه آموزشی خود نیافت، و ماندن در مکتب خانه را تاب نیاورد. او هنوز در اوان جنب و جوش و بازی های کودکانه به سر می برد. آمورش قرآن و عم جزء راهی به جهان او نداشت. 2 ماه بعد همراه برادر به مکتب خانه پسرانه رفت.
زمستان بود. ملای این مکتب جناب میرزا، مرد پا به سن گذاشته ای بود که دهه ها با دنیای کودکان فاصله داشت. محل مکتب، شبستانی در یک مسجد بود، که درهای بدون شیشه اش از آن مکانی نیمه تاریک ساخته بود. شبستان در چشم علی بزرگ آمد. شاگردان مکتب دور تا دور نشسته بودند. "وقتی پدرم وارد شد، من و برادرم آقا سید محمد را با خود وارد این مکتب خانه کرد.
جناب میرزا، احترام کرد. بلند شد. برپا داد. بچه ها بلند شدند. پدرم گفت: این بچه ها را درس بده. او هم ما را خیلی احترام کرد. ملای مکتب اخلاق ملایمی نداشت. نسبت به کودکان حاج سید جواد ملایمت نشان می داد اما نسبت به دیگر شاگردان بد اخلاق بود. روش های آموزشی او هر چند در ان زمان معمول و مرسوم بود. اما وحشتی که به جان آن کودکان معصوم انداخت تا دهه ها بعد از خاطر سید علی شسته نشد.

روزهای پنج شنبه که زمان رها شدن شاگردان از مکتب خانه بود، بچه ها را به صف می کرد و زیر زبانشان مهر می زد. می گفت هر کس نماز بخواند جای این مهر تا روز شنبه می ماند و اگر نخواند پاک می شود. تعطیلات آخر هفته بر شاگردان میرزا چه می گذشت؟ خدا می داند اما روز شنبه روز وحشت و گریه بود. بچه ها صف می کشیدند. یک صف لرزان و ترس خورده.  " بچه ها را از دم می زد...من هم ار ترس گریه می کردم...به من که رسید دیدم اخمهایش در هم است اما مرا نزد. از من عبور کرد و بچه های دیگر را زد. هنوز وحشت آن کار در دل من است."
جناب میرزا لابد تنگ دست بود که سید علی را کنار خودش می نشاند و تعدادی اسکناس پنج ریالی و ده ریالی به دستش می داد و می گفت که این پول ها را به قران بمال، متبرک شود؛ برکت پیدا می کند. دلش خوش بود که از این راه پول بیشتری گیرش می آید. گمان می کرد که انجام این کار به دست پسر عالم محله سرشور که سید هم هست، شدنی است.
رفتارهای عوامانه ملای مکتب، آن روزها را برایش تاریک و تلخ کرد " از آن دوره مکتب قبل از مدرسه، هیچ استفاده علمی نکردم"


بخش چهارم: ماجرای سفر به عتبات عالیات و قاچاقچی‌های کار بلد

***سفر به کربلا
در این اوان (1325ش) سید علی به سفر کربلا رفت. او همراه خانواده (پدر، مادر، سید محمد و رباب) نخستین سفر طول و دراز دوران کودکی را تجربه کرد. این سفر 6 ماه به درازا کشید. از مشهد تا تهران 3 شبانه روز زمان برد. "پدرم می خواست برود مکه. بنا بود ما را ببرد عتبات، بگذارد، خودش برود مکه و برگردد اما نتوانست گذرنامه اش را درست کند. گذرنامه عتبات را هم نتوانست بگیرد."
سید جواد که نمی خواست دست خالی برگردد، ترجیح داد راه خوزستان در پیش گیرد و معمول سفرهای قاچاق آن دوره، از راه بصره به عتبات برود. به اهواز رفتند، و از آنجا به خرمشهر. سوار بلم های آدم بر شدند و خود را به آن طرف آب رساندند. چند شبی طول کشید تا به بصره برسند. شب ها راه می رفتند و روزها می خوابیدند. بلدچی و بلمچی همراه که قاچاقچیان واردی بودند، منزل به منزل آنان را به بصره رساندند. " شب های سختی گذراندیم... در بصره گمان می کردیم که دیگر تقریبا از خطر جسته ایم. منزل یکی از علمای آنجا وارد شدیم. یکی دو روز آنجا ماندیم. بعد بلیت گرفتند."
قاچاقچی های کار بلد بنا بود خانواده سید جواد را تا نجف همراهی کنند. سوار خودرویی شدند که به ایستگاه قطار برسند. راننده خودرو متوجه شد که ایرانیان همراه غیر قانونی به اینجا آمده اند. خودرو را نگه داشت رفت و با یک شرطه برگشت. خانواده سید جواد لو رفته بود. قاچاقچی های متخصص خیلی زود وارد عمل شدند و با گرم کردن دست پاسبان عرب به قضیه خاتمه دادند. "رفتیم نجف. چند ماهی نجف بودیم. کربلا بودیم. کاظمین و سامرا بودیم...پدرم نتوانست برود مکه. بعد از 6 ماه برگشتیم مشهد."


بخش پنجم: ورود به تنها مدرسه مذهبی مشهد در سن 5 سالگی

***دبستان
علی آقا در 5 سالگی و این بار نیز به همراه سید محمد پا به دبستان گذاشت؛ روزی که خوب بود، بازی داشت. بچه ها بودند و او هم می توانست با همسالان خود در حیاط مدرسه بازی کند و در کلاسی که بزرگ می نمود پای حرف های معلم بنشیدند. نام این دبستان دار التعلیم دیانتی بود و تقریبا یک سال از گشایش آن می گذشت.
با برداشته شدن سد رضا شاه از ایران، خواست ها، مراسم، پوشش، گردهمایی ها و هر آنچه که رنگ و بویی از مذهب و مظاهر دین داشت و در دوره پهلوی اول به محاق دین ستیزی او رفته بود، جاری شد. این جریان چه بسا در مشهد، پررنگ تر بوده باشد. با فروکش کردن هول و ولای حضور نظامیان شووری در شهر، زنان چادری که پس از کشف حجاب، خانه نشین شده بودند، رنگ حرم و خیایان و بازار را دیدند. مراسم و آیین های مذهبی که پیش از آن ممنوع بود، جان گرفت. عزاداری های محرم رونق یافت. گفته می شود بیش از 170 هیئت مذهبی تاسیس شد که میرزا احمد کفایی آنها را سرپرستی می کرد.

هر چند این هیئت ها بیش از ظرفیت آن زمان به مسائل سیاسی می پرداختند. و عمدتا برای مبارزه با حزب توده فعال بودند، اما به هر حال وجودشان ناشی از بروز و ظهور تمایلات مذهبی سرکوب شده در دوره رضا شاه بود. انجمن های مذهبی مهم نیز تاسیس شد که در تعمیق و گسترش مذهب و جریان های سیاسی مشهد، در دهه های بعد موثر افتادند. در این بین انجمن پیروان قرآن که به همت علی اصغر عابدزاده ایجاد شد و گسترش یافت، انجمن تبلیغات اسلامی به سر پرستی عطاالله شهاب پور و بالاخره کانون نشر حقایق اسلامی به کوشش محمد تقی شریعتی، با نفوذتر و نامدارتر بودند.

دبستان نو تاسیس دارالتعلیم دیانتی در چنین فضایی با تلاش کسانی که از حصار کشیده شده به دور فعالیت های مذهبی در دوره رضا شاه یادهای تلخی داشتند، ساخته شد.
گفته می شود دارالتعلیم دیانتی با همت معنوی حاج شیخ غلام حسین تبریزی و پیگیری های حاج احمد مختار زاده از مریدان خاندان قمی و دیگر کاسبان و خیران بازار سرشور پایه گذاری شد. حاج شیخ غلام حسین، همین که اذان و اقامه را پس از تولد علی آقا در گوش او زمزمه کرده بود، با الگو گرفن از مدارس جامعه تعلیمات اسلامی در صدد گسترش چنین مراکزی در مشهد بود.
در آن زمان، دارالتعلیم دیانتی، تنها مدرسه مذهبی مشهد به شمار می آمد و مدیرش که هم تدریس می کرد و هم نظافت مدرسه را به عهده داشت، مردی نیک نفس، محترم، با جذبه و تا حدی سخت گیر بود.

او اهل کرمان بود و بیشتر کارکنان مدرسه هم کرمانی بودند. عوامل دست اندرکار دبستان شیرازه مدرسه را بر اساس تعالمی اسلامی بستند. برای داشن آموزان نماز جماعت برپا می شد، سر صف آیاتی از قرآن و جملاتی از دعاهای وارده می خواندند.
آموزش های دینی توام با دیگر درس ها به شاگردان آموزش داده می شد. بخش هایی از "حلیه المتقین" و "حساب سیاق" و "نصاب الصبیان" هم در میان دیگر دروس جایی برای خود داشتند. مکان این مدرسه در اصل حسینیه قائنی ها بود. در شبستان اصلی آن میز و نیمکت چیده بودند و تبدیل به یک کلاس بزرگ شده بود. دارالتعلیم دیانتی با 3 کلاس، دوره 6 ساله ابتدایی را آموزش می داد. اغلب علما و کسانی که مایل بودند فرزندانشان با آمورش های مذهبی پرورش یابند، پسرانشان را در این مدرسه نام نویسی کردند.

علی آقا را در کلاس اول و آقا احمد را در کلاس چهارم این مدرسه نام نویسی کردند.


بخش ششم: از آرزوی کفش بنددار تا شکافتن کفش های میرزایی

***کفش

سید علی هر روز پس کوچه های خانه تا مدرسه دیانتی را که در بازار سرشور بود، با علاقه می رفت و باز می گشت. او دستمالی را با خود تاب می داد که دفتر و کتابش در آن پیچیده شده بود. کفش هایش یارای جنب و جوش او را نداشتند. کفش او در تابستان ها گیوه و در زمستان میرزایی بود؛ پاپوش طلبه ها و روحانیون آن زمان؛ کفش هایی ساده، ارزان و بی بند. پدر کفش بند دار نمی خرید. "آرزوی کفش بند دار به دلمان بود، تا الان هم کفش بند دار نپوشیده ام. یعنی این آرزو بروارده نشد."

نداری پدر که ریشه در زندگی زاهدانه و گوشه گیرانه داشت، نمی گذاشت برخی خواست های بچه ها، حتی در خرید کفش بر مدار میل کودکانه آنها بگردد. سلیقه خاص پدر را هم باید به نداری افزود. زندگی سید علی و خانواده به سختی می گذشت و اگر کفش ارزان هم خریداری می شد، پیش درآمدی در گریه بچه ها داشت. "یادم هست یک بار کفش میرزایی خریده بود که تنگ بود و دیگر قادر نبود عوض کند یا کفش دیگری بخرد. گفتند کفش ها را می شکافیم و اندازه می کنیم و بعد بند می گذاریم. از این که کفش بند دار خواهم داشت خیلی خوشحال بودم، ولی وقتی شکافتند و بند گذاشتند، خیلی زشت شد و چه قدر غصه خوردم، ولی چاره دیگری نداشتم."


***سفره
و "من شبهایی را از کودکی به یاد می آورم که در منزل شام نداشتیم  و مادر با پول خردی که بعضی از وقت ها مادر پدربزرگم به من یا یکی از برادران و خواهرم می داد، قدری کشمش یا شیر می خرید تا با نان بخوریم"

روزهای جمعه علی آقا، محمد آقا و رباب به خانه پدربرزرگشان می رفتند. بی بی، مادر حاج سید هاشم، به این کودکان عشق می ورزید، چون به خدیجه، مادرشان محبت بی پایان داشت. بی بی مهر ورزی را با گذاشتن یک ریال، 30 شاهی، 10 شاهی، به کف دستهای کوچک فرزندان خدیجه کامل می کرد. "بارها اتفاق می افتاد که وقتی برگشته بودیم خانه مادرم پول های مارا گرفته بود و کشمش خریده بود و شب نان و کشمش می خوردیم. یا گاهی  آن پول ها را می گرفت و شیر می خرید، نان و شیر می خوردیم...خیلی وقت ها اتفاق می افتاد که ما شام شب نداشتیم."

اوضاع که عادی می شد، شبهای جمعه برنج دم می کردند. و این پلو، موضوع مهم و جالبی در جدول غذایی این خانواده بود. و باز در این اوضاع، آبگوشتی که با 5 سیر گوشت عمل می امد، قوت غالب به شمار می رفت. سهمی از این غذای کهن در کاسه چینی جای می گرفت و در طبقه بالا جلوی پدر گذاشته می شد. سهم دیگر درون کاسه مسی ریخته می شد و خیلی زود رفت و آمد هفت دست، هفت نفری که دور ان نشسته بودند، خالی می شد.

مادر و خواهران بزرگ ملاحظه کودکان را می کردند.با این حال "گاهی اتفاق می افتاد که نفری دو لقمه ...می رسید...باقی را باید با نان و پنیر، چیزی، خودمان را سیر می کردیم...مادرم زن کم توقع و بی اعتنایی به خوراک بود... برایش مهم نبود یک لقمه هم غذا بخورد. اما برای ماها خیلی جوش می زد که بچه هایش...سیر شوند."

***لباس
علی آقا از کودکی قبا می پوشید؛ چیزی شبیه قبا. با همین لباس بازی می کرد، می دوید و راهی مدرسه می شد. او عمامه هم داشت. هوا که گرم بود عمامه نمی گذاشت، اما زمستان ها یا هنگامی که با پدر به مسجد می رفت، عمامه ای که مادرش می پیچید، بر سر می گذاشت. بانو خدیجه در این کار مهارت داشت. این قبا، لباس گشادی بود که تا زیر زانو می رسید و تجزیه شده لباس کهنه پدر یا دیگر پارچه ها بود که مادر می برید و با آن چرخ خیاطی سینگر سیاه رنگ می دوخت.

پدر چند قبای برک وصله پینه شده داشت. یکی دامنش، یکی آستین و سرشانه اش بازسازی شده بود. پدر این ها را می پوشید و عقیده داشت قبا بایستی کثیف یا پاره نباشد. پوشیدن قبای وصله دار عیب نیست. همین قباها بالاپوش های آتی پسران سید جواد بود. "اما پدرم عباهای خوب می پوشید. تا یادم هست...زمستان عباهای نایینی و تابستان عباهای خاشیه خوب می پوشید...مقید بود خوب بپوشد."

آقای خامنه ای به یاد می آورد که یک شب زمستانی پدرش از مسجد به خانه بازگشت و به اتاقش نرفت. شاید کرسی اش سرد بود. آمد و لباده اش را درآورد، آویزان کرد. در همین حال گفت که این لباده 20 ساله شد. این لباده 20 ساله، تا 20 سال بعد هم کار کرد. "بعدها آن لباده را مدتی استفاده کردم از این برک های قدیمی کت و کلفت بود...تا این که آن را دادیم به یک کس دیگر و خودمان را از شرش خلاص کردیم...البته اسباب زحمت بود که جلوی بچه ها، یکی با قبای بلند و لباس جور دیگر باشد. طبعا مقداری حالت انگشت نمایی پیدا می کرد...اما ما با بازی و رفاقت و شیطنت جبران می کردیم؛ نمی گذاشتیم خیلی سخت بگذرد."
همکلاسی ها و بچه محل ها او را آشیخ خردو می زدند.او بیشتر اوقات تحمل می کرد. سر به زیر می انداخت و رد می شد. اما گاهی هم حوصله کودکانه اش سر می رفت. سفره سفید کتاب ها را زمین می گذاشت و ...می زد و می خورد.
قبای سید محمد، سید علی و بعدها سید هادی، اگر سری در باورهای مذهبی پدر داشت، ریشه ای هم به دوران خلع لباس روحانیان، لباس متحدالشکل و تحدیدها و تهدیدهای رضا شاهی دوانده بود. سید جواد دوست نداشت لباس تحمیلی رضا شاه را به تن فرزندان خود کند.


بخش هفتم: از شاگرد اولی مدرسه تا سخنرانی به سبک آقای فلسفی

***کلمه های تار
کلاس درس برای سید علی دوست داشتنی، اما دردسر ساز بود. او تخته سیاه و معلم را درست نمی دید؛ و نمی دانست چرا؟ این دردسر تا پایان دوره دبستان همراهش بود. تا این که متوجه ضعف چشمهایش شد. "هیچ کس نمی دانست. خودم هم نمی دانستم. فقط می فهمیدم که چیزهایی را درست نمی بینم."
سید علی تا کلاس سوم شاگردی درس نخوان و بازیگوش بود. درس خواندن برایش بسیار مشکل بود و اگر کوششی از خودش نشان می داد، چیزی یاد نمی گرفت. "شاگرد بسیار بی هوش و تنبلی بود."
از کلاس چهارم بود که استعداد و توان درک مطلب در او نمایان گردید و خیلی زود به عنوان شاگرد اول مدرسه شناخته شد. سه سال آخر دبستان، سالهای سیادت علمی سید علی بود. او مبصر مدرسه هم شده بود. در همین سالها بود که به ریاضی، جغرافی، هندسه و تاریخ علاقه بیشتری نشان داد. اما هندسه و تاریخ را با ذوق بیشتری فرا می گرفت.

***قاری مدرسه

تدین که متوجه شده بود سید علی صدای خوبی دارد، او را برای خواندن قرآن سر صف انتخاب کرد. سید علی قرآن خوان مدرسه بود. حتما قرائت قرآن او آوازه ای هر چند محدود پیدا کرده بود که وقتی آیت الله سید ابوالقاسم کاشانی به مشهد آمد، در مراسم استقبال از او، قران خوان بود. و یا آیت الله سید نور الدین حسنی شیرازی که به زیارت آستان رضوی آمد، سید علی 9 ساله در مراسم استقبال او در خواجه اباصلت نیز آیه هایی از قران تلاوت کرد.

و یا زمانی که آقای قمی برای بازدید از مدرسه به آنجا امد، قران خوان مراسم، او بود. " آن کسی که از لحاظ مالی مدرسه ما را اداره می کرد، یکی از مریدان ایشان بود...مرحوم مختار زاده...یک جایزه ای به من دادند. بهترین جایزه آن روزها را به من دادند. یک کتاب تعلیمات قران بود...مال مرحوم سید حسام الدین شیرازی."


***دوستی با قرآن
اغاز انس سید علی با قرآن از همین زمان بود. پدرش برای آشنایی بیشتر پسرانش با قرآن و یادگیری تجوید، از حاج رمضان بنکدار خواست آنان را آمورش دهد. حاج رمضان از قاریان قرآن مشهد بود و  از راه بزازی امرار معاش می کرد.

روز جمعه ای بود که حاج رمضان به خانه آیت الله خامنه ای آمد و سید محمد و سید علی را که هر دو لباس روحانی به سر و تن داشتند به دوره قرآن برد. حاج رمضان به این دو کودک سید احترام  می گذاشت. انها را پیش می انداخت و خود پشت سرشان قدم بر میداشت و در محل آموزش، بالای مجلس می نشاندشان.
پس از چند ماه شاگردی، حاج رمضان گفت که ترقی کرده اید و دیگر نمی توانم به یادگیری بیشتر شما کمک  کنم. استاد بعدی ملاعباس، بزرگترین استادقرائت قران مشهد، شاگرد سید محمد عرب زعفرانی، موسس علم قرائت در مشهد بود. ملاعباس، شال خراسانی سفید رنگی به سر می بست، عبا به دوش می انداخت و ریش بلندی داشت. چهره ای شبیه افغانها داشت. جلسه قرآن او در یکی از اتاق های بالای صحن کهنه برپا می شد، مگر ماه های رمضان که به ایوان رو به روی ایوان حصیر باف های مسجد گوهر شاد منتقل می شد. یکی از خصوصیات این جلسه آداب ورود و خروج به آن بود. "از در که وارد می شدیم باید می گفتیم سلام علیکم؛ از در هم که خارج می شدیم برای خداحافظی باید می گفتیم سلام علیکم. هیچ خداخافظ نمی گفت."

شاگردها پشت رحل هایی که دور اتاق چیده شده بود می نشستند. روی رحل ها فقط یک نوع قرآن بود و آن قرآن چاپ بمبئی بود؛ قران های رحلی بزرگ، با کاغذ نازک و خط هندی. "الان هم با آن رسم الخط خیلی مانوس هستم و خوشم می آید. شاید بتوان گفت قرآن های هندی جزو صحیح ترین قرآن ها هستند. قرآن های مصری و هندی هر دو صحیح هستند. بر خلاف قرآن های ایرانی که غلط زیادی داشتند."

همه حاضران قرآن می خواندند، هر یک نیم صفحه. ملا عباس استاد زبر دستی بود. در فن کسی را بالاتر از خود نمی دانست. دیگران هم همین نظر را داشتند. سید علی تمام قواعد تجوید را از او فرا گرفت. همو جزوه تجوید سید محمد را نیز برای گروه اندکی از علاقه مندان تدریس کرد که سید علی هم در شمار آنان بود.

از کتاب های درسی مورد علاقه سید علی، یکی تعلیمات دینی بود؛ بخش هایی از آن را از بر بود. دوست داشت بیان واعظ شهید، محمد تقی فلسفی را تقلید کند. علی آقا همراه مادر برای شنیدن سخنرانی های آقای فلسفی می رفت و در کلاس درس گاهی از روی آن می خواند؛ با همان لحن. والدین و آموزگار بسیار تشویقش می کردند.


بخش هشتم: آقا من امشب زیارت جامعه را از حفظ خواندم

***فلک
کوچه های باریک محله بهتر از حیاط کوچک خانه بود؛ و سید علی با کودکان محل خود تا جایی که جا داشت و صدایی به خانه او نهیب نمی زد، سرگرم بود و بازی می کرد؛ گرگم به هوا، و اگر توپی پیدا می شد، فوتبال و والیبال.  والیبال را بیشتر می پسندید. شیطنت های علی آقا اگر در تن خیابان گم میشد، در مدرسه به چشم می آمد؛ آن هم به چشم تدین، که با وقار و هیمنه در حیاط مدرسه قدم  می زد و با چوبدستی ای که به کف داشت، گاه دانش آموزان خاطی را تنبیه می کرد.
او حداقل یک بار در طول شش سال تحصیل دبستانی خود به دام چوب و فلک تدین افتاد. لابد این تنبیه که در محلی به نام "قصاص گاه"انجام شد، در پی ملاحظات فراوان تدین و سرآمدن کاسه صبر مدیر بوده است؛ ملاحظه این کودک قباپوش پر جنب و جوش  و پسر آیت الله سید جواد خامنه ای، پیش نماز مسجد صدیقی ها.

این جنب و جوش و هیجانات کودکی، جای خود را داشت و تنه به پیکر علاقه های مذهبی سید علی نمی زد. او اهل خدا، نماز، دعا و مستحبات بود. با این که همه این ها را از تراوشات روحی مادرش داشت، اما اهلیت او جنبه ای ذاتی داشت نه طبعی. به سن تکلیف نرسیده بود که اعمال روز عرفه را همراه مادرش انجام داد. غسل می کردند و از ظهر تا غروب در حیاط خانه به نماز و دعا بودند. پس از سن تکلیف اعمال ام داوود را به جا می آوردند؛ غیر از روزه هایش. نمی توانستند روزه متسحبی بگیرند؛ نه او نه مادرش. "من از روز اول نمی توانستم روزه مستحبی بگیرم به خاطر مزاجم و چشمم، نمی توانستم. برایم ضرر دارد. مادرم هم همین طور بود. هر دومان عاجز بودیم."

مقید بودند لیلة الرغائب را از دست ندهند." دعای ایام ماه رجب را من از بچگی حفظ بودم."

سید علی مدتی را هر شب با پدرش به حرم امام رضا (ع) می رفت. همراه زیارت پدر بود. پدر به زیارت طولانی امام خود علاقه مند بود؛ او نیز زیارت جامعه را از روی مفاتیح می خواند. " یک شب که از حرم آمدیم بیرون به پدرم گفتم : آقا من امشب جامعه را از حفظ خواندم."

نمازهای منسوب به معصومین (علیهم السلام) را نیز مدتی می خواند. بعدها از این که در کودکی و نوجوانی به حفظ قرآن نپرداخته ابراز تاسف کرد؛ هرچند در سنین بالا بخش هایی از این کتاب جاوید را حفظ کرد، اما همچنان از این که خودش را حافظ قران نمی داند جز تاسف های بزرگ اوست.


بخش نهم: رقابت شدید برادران برای دور نشستن از پدر

***آموزش مقدمات
سید علی آموزش درس های طلبگی را از کلاس پنجم دبستان در مدرسه دارالتعلیم دیانتی آغاز کرد. یکی از آموزگاران مدرسه ، آقای احمدی، که خود روحانی بود، پیشنهاد کرد کتاب جامع المقدمات را به چند دانش آموز علاقه مند آموزش دهد. علی آقا و تنی چند از شاگردان پذیرفتند درس آموز آقای احمدی باشند.
علی آقا جامع المقدمات را نزد مادرش آغاز کرده بود. و از همو شنیده بود: معلم العلم معرفة الجبار امثله و بخشی از شرح آن را از او فرا گرفته بود. صرف میر را هم از پدر آموخته بود. آموزش عوامل فی النحو  را با روحانی  مدرسه شروع کرد. "از آن مدرسه که بیرون آمدم...تقریبا جامع المقدمات را تمام کرده بودم." او بخشی از کتاب انموذج را از آقای حسین عبایی فرا گرفت.
در همین دوره، گاه بالاجبار در درس های مقدماتی پدر که به سید محمد می آموخت حاضر می شد و از تنبیهات آموزشی حاج سید جواد، که همان فرود دست سنگین او به بیخ گوش باشد، بی نصیب نمی ماند. روزی که می خواست درس سیوطی را برای پسر بزرگش آغاز کند، در کنار اسم سید محمد، نام او را هم برد: محمد آقا...علی آقا.
ابتدا سیوطی بود و سید محمد باید ابیات اول کتاب را که جلسه گذشته درس گرفته بود بخواند: قال محمد هو ابن مالک احمد ربی الله خیر مالک...نتوانست. جابه جا گفت، که ناگه دست پدر روی صورت سید محمد سقوط کرد. محمد آقا گریه سر داد و از زیر کرسی در رفت. این رخداد آموزشی بارها تکرار شد. وقتی این دو برادر شرح لمعه را از حاج سید جواد فرا می گرفتند، باید درس روز گذشته را به یاد می داشتند و به پرسش های پدر پاسخ درست می دادند.
قرار نانوشته این بود که هر کس نتواند جواب دهد، کتک بخورد. رقابت سختی برای دور نشستن از پدر وجود داشت. حاج سید جواد در پشت طول میز علمایی خود می نشست و پسران، پشت عرض آن؛ میزی که 80 در 40 سانتی متر مساحت داشت. کرسی کوچکی بود که دست پدر راحت به آن طرف می رسید. " محمد آقا را هول میداد جلو. با این که او بیشتر کتک خور بود یعنی دست پدر به قصد او بلند می شد اما غالبا روی سر بنده فرود می آمد"
اما "من کمتر پدری را دیدم که این قدر نسبت به فرزندانش محبت داشه باشد...من چهارده پازنده سالم بود. من و برادرم محمد آقا از پدرم اجازه می گرفتیم و می رفتیم ییلاق برای گردش و تفریح. با دوستان طلبه می رفتیم وکیل آباد...یک روز صبح تا عصر نبودیم. شب که برمی گشتیم، خسته و کوفته می خوابیدیم. پدرم که از نماز بر می گشت، ماها را توی خواب می بوسید...طاقت نمی آرود. از صبح ما را ندیده بود. اینقدر دلش تنگ شده بود."


بخش دهم: ماجرای روضه خواندن از روی کتاب و آموزش مداحی

*** ورود به دنیا طلبگی

در پایان دوره دبستان، آینده سید علی و راه پیش رو، همان ورود به دنیای طلبگی، کسوت روحانیون و آموزش در حوزه علمیه بود. "چه زمانی فکر آینده افتادم؟ یادم نیست. اما این که در آینده زندگی خودم  بنا بود چه شغلی را انتخاب کنم، از اول برای خود من و برای خانواده من معلوم بود. همه میدانستند که من بناست طلبه و روحانی شوم. این چیزی بود که پدرم می خواست و مادرم به شدت دوست می داشت. خود من هم علاقه مند بودم."

وی از پایان دوره دبستان تدریس می کرد؛ انموذج و صمدیه می خواند، شرح امثله و صرف میر درس می داد.  شاگردان او دو روضه خوان مشهدی بودند. رفته بودند پیش حاج سید جواد خامنه ای و خواسته بودند شرح امثله و صرف میر به آنان درس دهد. پدر هم آنان را حواله داده بود به پسر 13 ساله اش، سید علی. "گفته بود لازم نیست مرا معطل کنید برای این کار؛ فلانی هم کافی است."
تا مدت ها به این دو مرد روضه خوان درس می داد. محل تدریس او مسجد شاه بود. تفاوت سن و جثه به اندازه ای بود که سید علی را در هاله ای از خجالت نگه دارد، اما او کارش را دامه داد.

***نخستین منبر

آشنایی با این دو روضه خوان بزرگسال، زمینه منبر رفتن سید علی را فراهم کرد. یکی از اینان کاظم طالبیان بود که هر هفته روزهای چهارشنبه پیش از ظهر در خانه اش روضه زنانه برپا بود. در مشهد رسم است وقتی روضه خوانی صاحب مجلس باشد، بقیه مداحان در خانه او حاضر می شوند و روضه خوانی می کنند. به این، روضه نافله می گویند؛ چون پولی در کار نیست و مداحان  با همان جیبی که آمده اند، مجلس را ترک می کنند. طالبیان به سید علی نوجوان پیشنهاد کرد در مجلس او سخنرانی کند." گفتم: من منبر بلد نیستم. گفت چه عیبی دارد؟ گفتم از پدرم می پرسم. پدرم گفت: خیلی خوب است. مرا تشویق کرد که حتما برو. گفتم بلد نیستم. گفت از روی کتاب به تو یاد می دهم ...کتاب را ببر و از روی آن بخوان؛ یواش یواش راه می افتی."

پدر جلاءالعیون مجلسی را از کتاب خانه بیرون کشید و بخشی که مربوط به زندگی امام محمد باقر(ع) می شود، پیش روی او گشود و گفت که بخواند. خواند تا اگر اشتباهی می کند، پدر تصحیح کند. پس از آن مجمع الفروغ را به دست گرفت و چند مسئله را به پسر یاد داد. سید علی که تا آن زمان فقط کتب درسی جا به جا کرده بود، این بار دو کتاب بزرگ تاریخی و فقهی را زیر بغل گرفت و راهی خانه طالبیان شد.

صاحب مجلس که دید آخوند نوجوان با دو کتاب قطور پا به خانه اش گذاشته، مطمئن شد که این هفته منبری خواهد داشت. " به شدت خجالت کشیدم...بعد از چند روضه نوبت من شد. گفت: آقای خامنه ای بفرمایید...می ترسیدم. نمی دانستم  چه می شود رفتم توی اتاق زن ها."


منبری با دو سه پله در اتاق جا خوش کرده بود. روی پله اول نشست و سرش را پایین انداخت. زنها به نوجوانی خیره شده بودن که داشت مجمع الفروع را باز می کرد. مسئله ای در باب اعمال مستحبی خواند.

کتاب را بست جلاءالعیون را باز کرد و دو صفحه ای که پدر از زندگی حضرت محمد باقر (ع) نشان کرده بود را خواند. منبر سید علی نسبت به روضه هایی که مداحان حاضر می خوانند طولانی شد. از اتاق که آمد بیرون  یکی از روضه خوان ها، شیخ صابری، که شوخ طبع هم بود با لهجه غلیظ  خراسانی گفت که می خواستی  تا آخر کتاب بخوانی؟ بر خجالت های علی آقا افزوده شد. هنگام خروج از خانه، طالبیان "یک اسکناس پنج ریالی نو به من داد به عنوان پول منبر. با این که به روضه خوان ها پول نمی دادند، اما به من داد. گفتم: نمی خواهم."

بسیار اصرار کرد. سید علی با آن اسکناس به خانه بازگشت. تا آن زمان کسی چنین پولی به او نداده بود. علی آقا خبر این پاکت را به پدر رساند. اوقات حاج سید جواد تلخ شد و تشر زد که بی خود گرفتی؛ دیگر این این کارها نکن. این نخستین منبر زندگی سید علی خامنه ای با همه تلاطمات بود.


بخش یازدهم: سخنرانی افصح المتکلمین و اولین باری که کلمه میتینگ را شنیدم

***نهضت ملی شدن نفت
پس از پایان دبستان، راهی حوزه علمیه شد و این زمانی است که لایحه ملی شدن صنعت نفت از تصویب مجلسین گذشته و پرچم ایران بر فراز پالایشگاه آبادان افراشته شده بود. در مشهد مردم برای حمایت از این موضوع در یک گردهم آیی ده هزار نفری در صحن نو حرم مطهر شرکت کردند و به سوی خیابان طبرسی راه باز کرده، تابلو شرکت ملی نفت ایران را به جای شرکت نفت انگلیس و ایران، بر ساختمان این شرکت نصب نمودند. مقاومت انگلیس در برابر این خواست ملی.
کشاندن موضوع به دادگاه لاهه در مشهد نیز واکنش داشت و در اجتماعی که گروه های مذهبی  و ملی برپا کردند از دخالت نابجای دادگاه لاهه در ملی شدن صنعت نفت ابراز انزجار نمودند. سید علی نوجوان از اجتماعات بزرگی که در مهدیه به همت علی اصغر عابدزاده تشکیل می شد با خبر بود و می دید که حاجی عابدزاده، محمد تقی شریعتی و شیخ محمود حلبی توانسته اند مشهد را برای خلع ید انگلیس از صنعت نفت ایران فعال نگه دارند. با تلاش نامبردگان بود که "جمعیت های موتلفه اسلامی" در مشهد شکل گرفت و برای مدتی پیشگام فعالیت های سیاسی در این شهر شد.
طرفداران  سید مجتبی نواب صفوی نیز از اعضا تشکیل دهنده جمعیت های موتلف اسلامی بودند. سید علی، پیش از این یک بار آیت الله سید ابوالقاسم کاشانی را دیده بود و در مراسم استقبال از او قرآن خوانده بود، اما این روزها نام او را بسیار می شنید. به ویژه با آمدن افصح المتکلمین اراکی نماینده آقای کاشانی  به مشهد.
آن روز در مشهد جار زدند که "میتینگ" است. برای اولین بار که کلمه میتینگ را می شنید. می خواست ببنید که چیست این کلمه جار زده شده که مردم را هم به تب و تاب انداخته است. راهی مسجد گوهر شاد، محل میتینگ شد. "دیدم جمعیت جمع است. باران می بارید. منبر گذاشته بودند. افصح المتکلمین روی منبر ایستاده بود. دیدم فرقش با منبر این است که مردم در جلسه منبر روی زمین می نشینند، منبری هم آن بالا می نشیند. این جا مردم ایستاده اند، او هم آنجا ایستاده."
سید علی بلندگو را هم آنجا دید. صدا در تمام مسجد گوهرشاد پخش شد. وقتی سر چرخاند دید که بوقی بالای حوض مسجد گوهر شاد که سیمی هم به آن آویزان است، صدا را پخش می کند. دیگر نیازی نبود افراد در فواصل معین بایستند و کلمه ها و جملات سخنران را تکرار کنند تا به گوش حاضران برسد.
اهالی مشهد خبر سقوط دولت دکتر محمد مصدق در 28 مرداد 1332 را از رادیو شنیدند. گروه های سازمان یافته و دست به غارت سلطنت طلب، همراه نیروهای نظامی و انتظامی در پناه دو خودرو زرهی در سطح شهر نمایان شدند. حمله به برخی اماکن، مغازه ها، مطبوعات و ساختمان ها در دستور کار اوباشی بود که اینک غم بی آلتی شان مرتفع بود. از این جمله بود حزب ایران که دفترش در نزدیکی خانه مسکونی آیت الله سید جواد خامنه ای قرار داشت. الواطی که از افسردگی به در آمده بودند برای غارت دفتر حزب ایران راهی این محله شدند. "یادم نمی رود آن حادثه تلخی که دیدم...عده ای راه افتادند توی کوچه و می گویند زنده باد شاه، و حزب ایران را غارت کرده بودند...اثاثیه مرکز حزب ایران و همچون مغازه چند نفری از افرادی که وابسته به حزب بودند...آن منظره هنوز جلوی چشم من است."


بخش دوازدهم:آشنایی با نواب صفوی و ماجرای شربت شهادت

***آشنایی با نواب صفوی

غیر از زیارت، شاید یکی از دلایل سفر نواب به مشهد در خرداد 1332 دیدار با دوستان و طرفداران خود بوده باشد. این سفر هرچند در تحرکات مذهبی – سیاسی نواب صفوی  موضوع فوق العاده ای به شمار نمی رفت، اما برای سید علی بسیار تاثیر گذار بود و موجب پیدایی علاقه ای در او شد که بعد ها یکی از عوامل فعالیت های سیاسی او محسوب می گردد.
او آوازه نواب را از دور شنیده بود و تصویری متناسب با سن خود از او در ذهن داشت ؛مردی قدبلند، پرهیبت چهار شانه و حماسی. جاذبه ای پنهان او را به سوی نواب می کشید. قرار بود در مهدیه علی اصغر عابدزاده سخنرانی کند. به گوش سید علی رسید "بسیار علاقه مند شدم که نواب را ببینم، خواستم بروم مهدیه، ولی نتوانستم ...بلد نبودم."
روزی دیگر شنید که نواب به مدرسه سلیمان خان می آید همان جایی که سید علی در آنجا درس می خواند. "شروع کردیم مدرسه را آب و جارو کردن و آماده شدن ...آن روزجزء روزهای فراموش نشدنی من است ... وقتی آمد دیدم که یک آدمی است قد کوتاه و ریز نقش، با یک عمامه مخصوص، به همراه عده ای فداییان اسلام که او را همراهی می کردند، با کلاه های پوستی مخصوص شان. آنها نواب را به شکل نیم دایره احاطه کرده بودند ...سخنرانی نواب مثل سخنرانی های معمولی نبود؛ او بلند می شد، می ایستاد و با شعار شروع به حرف زدن می کرد و همین  طور پرکوب و شعاری صحبت می کرد."
علی آقای نوجوان که از لابه لای جمعیت خود را به نزدیک نواب رسانده و از فاصله کوتاهی محو تماشای او بود، حرفهایی شنید که پیش از آن به گوشش نخورده بود :" بنا کرده بود به شاه و دستگاه های انگلیس بدگویی کردن. حرفش...این بود اسلام باید زنده شود؛ اسلام باید حکومت کند و این کسانی که در راس کارهستند ...دروغ می گویند. اینان مسلمان نیستند."

این دیدار تصورات سید علی را نسبت به نواب در هم ریخت، اما شیفتگی باطنی او نسبت به رهبر فداییان اسلام شمایل تازه ای یافت تا جایی که حس کرد دوست دارد همیشه با نواب باشد. در این جلسه، یکی از اطرافیان نواب، لیوانی پر از شربت آب لیمو به دست گرفت و با این تعبیر که این شربت شهادت است، به حاضران چشاند. شور و هیجانی در گرفت. وقتی نوبت به سید علی رسید، باقیمانده شربت با قاشق به دهان مشتاقان حاضر ریخته می شد. "وقتی به من شربت داد گفت بخور، ان شاءالله هرکسی این شربت را بخورد شهید می شود."
فردای آن روز نواب صفوی به مدرسه علمیه  نواب رفت. سید علی خود را زودتر از موعود به آنجا رساند. دید که مدرسه را فرش کرده اند و آماده استقبال شده است. پرس و جو کرد؛ گفتند مهدیه را ترک کرده، در راه است و رفت تا زودتر او را ببیند. دید که از دور می آید. نیم دایره ای دور نواب در پیاده رو درست شده بود و او در مرکز آن در حال آمدن بود. پشت سر، جمعیت مشتاق زیادی او را همراهی می کردند. سید علی خود را به او نزدیک کرد و هم قدم شد. "نواب در حال راه رفتن هم شعار می داد...یک منبر در راه شروع کرده بود. می گفت ما باید اسلام را حاکم کنیم. برادر مسلمان، برادر غیرتمند، اسلام باید حکومت کند...می رسید به افرادی که کروات گردنشان بود می گفت این بند را اجانب به گردن ما انداخته اند، برادر باز کن. می رسید به کسانی که کلاه شاپو سرشان بود، می گفت این کلاه را اجانب بر سر ما گذاشته اند، بردار برادر ."
سید علی می دید کسانی را که در شعاع صدا و اشاره دست او قرار داشتند، کلاه شاپو خود را برمی داشتند و در جیبشان مچاله می کردند."یک تکه آتش بود"
معلوم نیست نواب هنگام سخنرانی در مدرسه نواب متوجه سید قباپوش عمامه بسری که روبروی او نشسته بود شده باشد، اما آن نوجوان از خود می پرسید که این بشر چطور می تواند با همه وجودش، با همه اعضای بدن، سر و زبان و دست و پا و این همه جنبش و خروش سخن براند و حاضران را به وجد آورد؟ 
این همه شور، بی باکی، صراحت و تازگی برای سید علی گیرا و جاذب بود. "همان وقت جرقه های انگیزش انقلاب اسلامی به وسیله نواب صفوی در من به وجود آمده و هیچ شکی ندارم که اولین آتش را مرحوم نواب در دل ما روشن کرد."


بخش سیزدهم: تحصیل در دبیرستان شبانه دور از چشم پدر

حوزه علمیه مشهد

***پایان مقدمات

همزمان با تحصیل ادبیات عرب در حوزه علمیه، در دبیرستان شبانه هم نام نویسی کرد تا دوره متوسطه آموزش جدید را بگذراند. پدر، با تحصیلات بچه ها در دوره های جدید آموزشی مخالف بود. آن زمان دبستان دارالتعلیم دیانتی تصدیق ششم ابتدایی نمی داد؛ امتیاز رسمی برای این کار نداشت؛ و او مخفیانه، دور از چشم پدر، امتحانات پایه ششم را گذرانده؛ مدرک گرفت.

دوره متوسطه را جهشی، در دو سال خواند و آن را به نیمه رساند و دیگر ادامه نداد و زندگی علمی علی آقا در حوزه علمیه مشهد هنگامی شروع شد که بیش از ده سال از باز سازی آن می گذشت؛ حوزه ای که پس از حادثه خونین مسجد گوهر شاد، تقریبا تعطیل شده بود.

در دهه بیست شمسی مدرسان و استادانی چون حاج میرزا احمد مدرس، حاج شیخ کاظم دامغانی، حاج شیخ هاشم قزوینی و حاج شیخ حسین بجستانی در تدریس درس های دوره سطح؛ شیخ سیف الله ایسی و حاج شیخ مجتبی قزوینی در فلسفه؛ و حاج سید یونس اردبیلی و میزا احمد کفایی در دروس خارج، به حوزه علمیه مشهد رونق بخشیدند تا این که آیت الله سید محمد هادی میلانی وارد مشهد شد. وی که به علت بیماری و به توصیه پزشکان باید شهر کربلا را ترک می کرد، به ایران آمد و پس از اقامت و معالجاتی در تهران، روز عرفه 19 مرداد 1333 ش به مشهد مقدس رسید تا زائر امام هشتم (ع) باشد.

اصرار و ابرام علمای مشهد برای اقامت ایشان موثر واقع شد و بهره عمده این هجرت نصیب حوزه علمیه مشهد گردید. درخواست مصرانه حاج شیخ مجتبی قزوینی در تصمیم آیت الله میلانی برای اقامت در مشهد بسیار موثر بود.سید علی درس های طلبگی را در مدرسه سلیمان خان آغاز کرد. مدیریت مدرسه در این زمان با شیخ حسین بجستانی بود که از طرف آقای کفایی منصوب شده بود. این مدرسه که در دوره رضا شاه با تدبیر میرزا احمد آیت الله زاده خراسانی (کفایی) باز مانده بود، در دهه بیست، یکی از عوامل جان گرفتن حوزه علمیه مشهد شد؛ هرچند نقش دو عالم بزرگ وقت، حاج شیخ مرتضی آشتیانی و آقا میرزا مهدی اصفهانی، در سال های نخستین دهه بیست در رونق دوباره حوزه مشهد به ویژه  در آموزش درس خارج فقه بی بدیل بود.واپسین بخش های کتاب جامع المقدمات، یعنی شرح انموذج و صمدیه را نزد آقای علوی، دانشجوی رشته پزشکی خواند. پس از آن، بنابر مرسوم، کتاب سیوطی را که آموخته های پیشین را در ادبیات عرب عمق می بخشد، از آقای مسعودی درس گرفت.همچنین بخشی از مغنی را نزد همین مدرس خواند.


***آغاز دوره سطح

هم زمان با فراگیری این دو کتاب، برای ادامه تحصیل به مدرسه نواب رفت. برادرش، سید محمد، در این مدرسه اتاق داشت. یادگیری کتاب معالم را که نخستین کتاب مقدماتی در اصول فقه است در مدرسه نواب شروع کرد. مدرس معالم، دوست پدرش، سید جلیل حسینی سیستانی بود. حدود نیمی از معالم الاصول را نزد وی فرا گرفت.

همزمان با پیشنهاد پدر، آموزش کتاب شرایع الاسلام را نزد او آغاز نمود و در بخش عبادات آن که شامل ده کتاب است تا مبحث حج (کتاب هشتم) پیش رفت."شرایع، کتاب درسی نبود. پدرم احساس کرد این کتاب می تواند در پیشبرد من موثر باشد، که همین طور هم شد... اختلاف سنی من و پدرم خیلی زیاد بود؛ درست چهل و پنج سال. علاوه بر آن، پدرم مقام علمی بالایی داشت و مجتهدی با اجازات [بود] و شاگردانی در سطوح عالی تربیت کرده بود. بنابراین سزاوار نبود که او با آن مقام علمی به من که دوره ی ابتدایی دروس اسلامی را می گذراندم درس بدهد. حال و حوصله این گونه کارها را هم نداشت، اما بنابر علاقه ای که به تربیت ما داشت، هم به برادر بزرگتر و هم به من و هم بعدها به برادر کوچکترمان درس می داد و حق عظیمی از جهت تحصیلی و تربیتی به گردن همه ما برادران، به ویژه بر من دارند؛ چنان که اگر ایشان نمی بودند، من به موفقیت های فراوانم در تحصیلات فقه و اصول نائل نمی شدم."

پس از آن همراه برادر، سید محمد، به پای درس شرح لمعه پدر نشست تا یک دوره کامل از فقه شیعه را بیاموزد."وقتی رسیدیم به کتاب حج، مصادف شد با این که پدرم کتاب حج شرح لمعه را به برادرم درس می داد. آن وقت به من گفت بیا ودر درس شرح لمعه شرکت کن. من گفتم ممکن است نتوانم بفهمم. ایشان گفتند می توانی بفهمی و لذا رفتم و اتفاقا فهمیدم."

حدود 40 فصل از 53 فصل آن را درس گرفت و با پیکره علم فقه آشنا شد. بقیه فصول را از آیت الله میرزا احمد مدرس یزدی آموخت. وی از مدرسان رسمی شرح لمعه، قوانین، مکاسب و کفایه در مدرسه نواب، و در امور علمی خویش بسیار سخت کوش و منظم بود. میرزااحمد مدرس یزدی یکی از پنج عالم استثناء شده مشهد بود که در زمان رضا شاه خلع لباس نشد وتوانست در انزوای مدرسه ابدال خان، کم وبیش پنهانی، تدریس کند.

یکی از هم مباحثه های سید علی خامنه ای در دروس شرح لمعه، رسائل و مکاسب، شیخ قاسم صادقی بود.


بخش چهاردهم: از ضعف چشم تا کمک مادر برای خرید عینک

***دنیای روشندر این زمان بود که متوجه ضعف چشم هایش شد؛ عارضه ای که تمام دوران دبستان را بر او سخت گرفته بود. در آن دوره به تنهایی درس می خواند، ولی اینک می دید که طلبه های هم درس او روی کتاب خم نمی شوند و با کمری راست آن را می خوانند. پرس جو ها گفت که میان سید علی و عینک، هزینه ای معادل 16 تومان فاصله است. موضوع را به پدر گفت، اما او با سردی برخورد کرد. گمان برد پسرش برای تزیین ظاهر خود چنین پولی می خواهد. زیر بار نرفت و علی آقا مجبور شد تا یک سال دیگر فاصله کتاب ها و چشمانش را به حداقل برساند. تا این که «به مادرم اصرار کردم و او مقداری پول جور کرد و 16 تومان داد به من عینک خریدم.»شیشه های عینک مطابق تشخیص چشم پزشک 75/1 بود. اما این نسخه مربوط به یک سال پیش بود. وقتی عینک را به چشم زد، متوجه شد درست نمی بیند. به دکتر مراجعه کرد و فهمید که شماره چشم به 75/2 رسیده است. دیگر پولی برای خرید عینک تازه نبود. همان شیشه ها و قاب را تکیه نگاهش کرد. بعدها، روزی از دالان منتهی به مسجد گوهرشاد رد می شد که مقابل دکان همه چیز فروشی ایستاد «یادم نیست دنبال چه بودم. دیدم عینک دارد. گفتم: عینکی که به چشم من بخورد دارید؟ گفت: اینها هست. ببین کدام به چشمت می خورد [بردار.]»

سید علی یکی از عینک ها را به چشم زد و دید هر آن چه تار بود، حاشیه داشت، و یا رنگ پریده می نمود، روشن شد.«تا آن وقت هیچ گاه دنیا را به این روشنی ندیده بودم .» وقتی رویش را برگرداند، متوجه شد آدم هایی هستند که آن طرف خیابان راه می روند. رو به سمت حرم برگرداند و برای نخستین بار سقف آنرا دید. هر آن چه دور بود، تازه بود.«برگشتم و گفتم: این عینک خوب است. پنج شش تومان [دادم و خریدم.]»بعد ها فهمید که شماره این عینک حدود 5/3 است. عینک از را رسیده تا شش سال بعد میهمان چهره سیدعلی خامنه ای بود، اما این شیشه ها تاب مطالعه او را نداشتند. چشم هایش ضعیف تر شد. وقتی توانست روی صندلی یک چشم پزشک بنشیند و به علامت های صفحه رو به رو چشم بدوزد، دکتر شیشه شماره 4 را برایش تعیین کرد. این نسخه هم دوام زیادی نیافت، و زمانی که به زندان افتاد و عینک را از او گرفتند، حدود یک نمره دیگر به ضعف چشمهایش افزوده شد.

***شهادت نواب صفوی
پس از پایان شرح لمعه، بخش عمده رسائل، مکاسب و کفایه را از حاج شیخ هاشم قزوینی فرا گرفت؛ کسی که حلقه های درسش را بی نظیر دانسته اند و درسال های پس از کودتای 1332 ش، استوانه علم و عملش در کنج بی ادعایی مدرسه نواب، تکیه گاه طلاب جوانی چون سیدعلی خامنه ای بود. اواخر دی ماه 1334 بود که خبر شهادت نواب صفوی به مشهد رسید. آن ساعت در مدرسه نواب بود. سیدعلی و طلبه های هم دوره او میان خشم و غم در رفت و آمد بودند. منقلب شده بودند. مدرسه نواب آن روز شاهد بلند شدن صداهایی بود که شاید پیش از این نشنیده بود.«علنا توی مدرسه شعار و به شاه فحش می دادیم.»

خبر اعدام نواب و هم قطاران او در شهر مشهد موج نداشت. از سایه سنگین کودتای 28مرداد 1332، بیش از دو سال می گذشت. جز فریاد چند طلبه جوان که از زیر سقف مدرسه نواب آن طرف تر نرفت و زمزمه های غمگنانه حاج شیخ هاشم قزوینی، در مشهد صدایی در پاسداشت خون های به زمین ریخته برنخاست.
آن وقتی که از سیاست و نهضت و حضور روحانیون و طلاب در عرصه های انقلابی و مبارزه هنوز هیچ خبری نبود، این جا حاج شیخ هاشم قزوینی سر درس مکاسب، وقتی یاد مرحوم نواب صفوی را مطرح کرد، چشمانش پر از اشک شد و از شهادت آنها به دست جباران آن روز، شکوه کرد.
وی بخش عمده دروس دوره سطح را نزد حاج شیخ هاشم قزوینی خواند و باقی مانده آها را با تدریس پدر به پایان برد.


بخش پانزدهم: حضور در درس خارج آیت الله میلانی در 17 سالگی

***آغاز دوره خارج

در این زمان (1334) حدود یک سال از ورود آیت الله سیدمحمد هادی میلانی و اقامت وی در مشهد می گدشت؛ همچنین نه سالی می شد که حوزه علمیه مشهد جای خالی حاج شیخ مرتضی آشتیانی و میرزا مهدی غروی اصفهانی را تدریس درس خارج احساس می کرد.

حضور آیت الله میلانی، رنگ آموزشی تازه ای به حوزه های علمیه مشهد بخشید. سیدعلی خامنه ای در هفده سالگی به پای درس خارج آیت الله میلانی نشست، آن زمان در حوزه مشهد هیچ کس نبود که در این سن درس خارج را شروع کند و «من به خاطر برکت وجود پدرم توانستم شروع کنم.»

آیت الله میلانی به واسطه رفاقت دیرین با آیت الله سید جواد خامنه ای توجه ویژه ای به سید علی داشت و همواره مشوق او بود.«مدتی هم درس خارج آقای شیخ هاشم قزوینی  رفتم. یعنی ایشان با اصرار خود ما یک درس خارج (اصول)شروع کرد. مرحوم حاج شیخ هاشم با بحث وسیع همه ی اقوام را نقل می کرد و بعد رد می کرد...[اما] آقای میلانی ...بسیار خوش تقریر و ضمنا دارای نطرات جدیدی هم بود و ترجیح داشت بر درس مرحوم حاج شیخ هاشم.»

***نخستین کنش سیاسی

یک سالی از آغاز درس خارج می گذشت که نخستین کنش های سیاسی را که در مقایسه با دهه چهل باید از آن به دست گرمی های سیاسی یاد کرد، تجربه نمود. این فعالیت ریشه در علایق فراموش نشدنی او به نواب صفوی داشت.

عباس غله زاری، مدیر دبستان قائم و مخبر نشریه ندای حق، یکی از دوستان نواب، در 1335 ش به مشهد آمد. همراه او سید جعفر شبیری زنجانی بود که با وساطت هادی عبدخدایی با سیدعلی دوستی پیدا کردند. غله زاری خاطرات فراوانی از زندگی، تلاش ها، مشی و مرام، و نشست برخاست نواب نقل کرد و رنگ شیفتگی را در جان شیفته سیدعلی پررنگ تر نمود.
ماه محرم نزدیک بود بنابر سنت آن زمان، سینماهای مشهد در دو ماه محرم و صفر یکسره تعطیل می شد. استاندار جدید، سید مهدی فرخ، اعلام کرد که این تعطیلی تا چهاردهم محرم بیشتر طول نخواهد کشید. سید مهدی فرخ (معتصم السلطنه )، در زمانی پا به مشهد گذاشت که بیشتر هفتاد سال عمر خود را با سمت هایی چون کار گذاری وزارت امور خارجه، استانداری، نمایندگی مجلس، سفارت، وزارت و ...گذرانده، دوازده نشان داخلی و خارجی را در کارنامه دولتی خود داشت. این دولتمرد کارکشته با نخستین سر و صدایی که علیه تصمیم وی بلند شد، چند روزی به تعطیلی سینماها در ماه محرم افزود.
این تبدیل برای برای آنانی که فرصتی برای ابراز اعتراض یافته بودند، قانع کننده نبود. «ما نشستیم با همدیگر ...اعلامیه نوشتیم که [در میان آن] ... این حدیث نهج البلاغه بود که "و ما اعمال البر کلها و الجهد فی سبیل الله عندالامر بالمعروف و النهی عن المنکر الا کنفثه  فی بحر لجی [و همه کارهای نیک دنیا و جهاد در راه خدا در برابر امر به معروف و نهی از منکر چون دمیدنی است به دریای پر موج پهناور]" ...دست نویس [بودند.] کپی میگذاشتیم ...هر اعلامیه ای ...حدود سه ساعت طول می کشید نوشتنش. مضمونش تحریک مردم در امر به معروف ونهی از منکر بود.»
غیر از سید علی، شبیری زنجانی، هادی عبدخدایی، عباس غله زاری، وحید دامغانی و یکی دو نفر دیگر اعضای این گروه کاتب را تشکیل می دادند. نامه ها با خطوط و املاهای متفاوت نوشته می شد تا نویسندگان آن شناخته نشوند. آنها را از دفاتر گوناگون پست برای فرخ، استاندار جدید، فرستادند. فرخ باران دیده، خیلی زود دست فرستندگان نامه ها را خواند و سنت تعطیلی 58 روزه سینماها را در دو ماه محرم و صفر به 20 روز کاهش داد.


بخش شانزدهم: از آموزش خصوصی فلسفه تا آغاز تدریس برای طلاب

***آموزش فلسفه حوزه علمیه مشهد که تحت تاثیر فضایی ضدفلسفه بسر می برد، سیدعلی را واداشت تا علاوه بر آموزش دوره خارج، فهم خود را از این جریان فکری عمق بخشد. از این رو در جلسه های بحث حاج میرزا جواد تهرانی حاضرشد. آیت الله میرزا جواد تهرانی که متاثر از آموزه های میرزا مهدی غروی اصفهانی بود، در نشست های خود به ایراد اشکال و رد کتاب منظومه حاج ملاهادی سبزواری می پرداخت. سیدعلی خامنه ای برای آشنایی با مشرب فلاسفه، خصوصی در درس آقا شیخ سیف الله ایسی حاضر شد، تا عمق این اندیشه را بهتر دریابد آقا شیخ سیف الله ایسی از استادان فلسفه و دوستان معتمد آیت الله میلانی بود. «یکی از دوستانم که در قم فلسفه را خوب خوانده بود گفت اینطور نمی شود. تو بروی درس [آقای] میرزاجوادآقا و...[منظومه] را رد کند. چون به این ترتیب تو مفاهیم حکمی را یاد نمی گیری ...خوب است پیش کسی که معتقد به حکمت است بروی و این درس را بخوانی؛ و من هم این حرف را قبول کردم و رفتم پیش یک شخصی به نام آقای شیخ سیف الله ایسی که در مشهد محضر دار بود. لکن ملای قدیمی و فاضل و حکیم و خیلی هم معتقد به حکمت بود.»

آقای خامنه ای مدت کوتاهی هم در درس فلسفه حاج شیخ مجتبی قزوینی حاضر شد. او هرچند مخالف فلسفه بود، اما مدرس معقول فلسفه بود. مبانی ویژه ای در مسائل فلسفی داشت. آن را درس می داد و نظرات ملاصدرا و ملاهادی سبزواری را رد می کرد. «من مختصری درس ایشان را در باب حدوث و قدم رفتم.»   
مرحوم قزوینی در علوم غریبه هم وارد بود. ریاضی [=جبر] می دانست. با علم کیمیا آشنا بود. جنبه های معنوی و علمی از یک طرف و اعتقاداتش به مبارزه با دستگاه حکومت از طرف دیگر از او سنگری ساخته بود که طلاب مبارز به آن پناه می بردند.

***تدریس
دوران طلبگی سیدعلی خامنه ای در مشهد، به پایان خود نزدیک می شد. او زودتر از دیگر همردیفان خود توانست دوره سطح را به پایان ببرد. «تابستان ها که این درس ها تعطیل می شد، پدر درس های جایگزین به جای آن تعیین می فرمود و خود تدریس می کرد. به همین دلیل بود که من بر خلاف اشخاصی که تنها در حوزه های عمومی درس می خواندند و این حوزه ها محرم و صفر و ماه مبارک و قدری هم تابستان تعطیل می شد، وقفه ای در تحصیل نداشتم و لذا هنوز 18 سال را تمام نکرده بودم که تمام دروس سطح را خوانده و درس خارج را شروع کرده بودم.» 
در این دوره؛ تدریس، همراه با درس آموزی سید علی بود و از همان هنگامی که از دبستان فارغ شد، همواره تدریس را، هم به یمن شیوه آموزش در نظام طلبگی، و هم به واسطه علاقه، پی گرفت. هرچند تدریس او با تقریر امثله و صرف میر به دو روضه خوان همشهری آغاز شده بود، اما رفته رفته شکل رسمی پیدا کرد و طلبه ها دور او حلقه زدند. پس از جامع المقدمات، تدریس سیوطی را شروع کرد؛ پس از آن مغنی را. او در تدریس کتاب جواهرالبلاغه که مدتی در مشهد به جای مطول آموزش داده می شد، تبحر داشت.


بخش هفدهم: "بینوایان یک معجزه است در عالم رمان نويسي"

***گردش در جهان رمان - بخش اول
وی در طول پنج سال و نیمی که مقدمات و دوره سطح را گذراند، بنابه به تمایلات جسمی و روحی، به فعالیت های دیگری هم پرداخت که ورزش، مطالعات غیر درسی و شعر از جمله آنهاست. تفریحات او، محدودتر از هم سن و سال های دیگر بود. هرچند سلوک روحانی، سرگرمی عمده او را به حضور در جمع طلبه ها و مباحث علمی با دوستان هم مسلک محدود می کرد، اما کوه پیمایی را دوست می داشت و برای رسیدن به بلندی های اطراف مشهد، درس و بحث را تعطیل می کرد. «آن وقت ما کوه می رفتیم؛ پیاده روی های طولانی می کردیم. من با دوستان خودم، چندبار از کوه های اطراف مشهد، همین طور کوه به کوه، روستا به روستا، چند شبانه روز حرکت کردیم و راه رفتیم.»
تنها پارک آن زمان مشهد، فضای پالوده ای برای حضور همه اقشار مردم نداشت. گردش های گروهی طلبه های مشهد در باقرآباد بود که به آن بقرآباد می گفتند. باقر آباد که آن زمان جزئی از شهر نشده بود، گردشگاه سنتی طلبه ها بود. وعده غذایی خود را به آنجا می بردند، روی سبزه ها می نشستند و از طبیعت لدت می بردند. توپ بازی هم می کردند. نمک این بستان نشینی برای سیدعلی شعر و شعرخوانی بود.
هرچند از جراید آن زمان، نور دانش و ندای حق که با مدیریت سید حسن عدنانی و مسلمین با مدیریت حاج مهدی سراج منتشر می شد،  می خواند و با کتاب های تاریخی چون حبیب السیر و روضه الصفا را دیده و خوانده بود،
اما در اين ميان، كتاب هاي رمان، دنياي تازه اي بود كه او را شگفت زده كرد. كتاب خانه پدر، كتاب هاي زيادي داشت و سيدعلي نوجوان از آنها بهره درسي مي برد، اما از رمان، عنواني در آن پيدا نمي شد. نزديك خانه اش، كتاب فروشي كوچكي بود كه اين جور آثار را از آن كرايه مي كرد، مي خواند و پس مي داد.
کتاب خانه آستان قدس هم نعمتی بود برای صاحبان جیب هایی که پول خرید کتاب را به روی خود نمی دیدند. «گاهی روزها به آنجا می رفتم و مشغول مطالعه می شدم. صدای اذان با بلندگو پخش می شد. به قدری غرق مطالعه بودم که صدای اذان را نمی شنیدم. خیلی نزدیک بود و صدای خیلی شدید داخل قرائت خانه می آمد و ظهر می گذشت. بعد از مدتی می فهمیدم که ظهر شده است.»
او قدر کتاب خانه آستان قدس را خوب می دانست؛ هم به دلیل وفور منابع و هم کرایه نکردن کتاب ها، که روزی یک ریال باید برای آن کنار می گذاشت. بینوایان را در همین کتاب خانه خواند، که اگر نمی خواند شاید به جای یک ریال، باید یک تومان به کتابفروش محل می پرداخت.
خوانندگان کتاب های رمان، پس از خواندن کتاب، در حاشیه آن، کتاب خوان بعدی را به خواندن رمان دیگری سفارش می کردند و عنوان آن را می نوشتند. سید علی هم در حاشیه کتاب هایی که می خواند چنین توصیه هایی می نوشت "شاید الان در حواشی آنها اگر بریده نشده باشد، خط من در اغلب اینها باشد."سيدعلي بسياري از رمان هاي منتشر شده خارجي را در نوجواني مطالعه كرد و با زواياي اين دنياي ريزبافت، پيوندي يافت كه دوام آن هميشگي بود . شگفتي هاي جهان داستان او را چنان به سوي خود كشيد كه هر رماني به چنگ مي آورد، خود را در آن غرق مي كرد. بعدها گفت كه رمان خواني او در ابتدا، بي هدف بود و تحت تأثير كششهاي داستان پردازي قرار داشت "اشتباه كردم كه همه جور رمان هايي را خواندم [چرا كه] رمان مثل آبي كه در خاك نرم نفوذ مي كند همه جا را مي گيرد؛ وقت را پر مي كند. اما رفته رفته او به شناخت و جست و جوي انسان ها، تمدن ها، فرهنگ ها و مناسبات نهفته در اين داستانها پرداخت و به سوي رمانهايي كه زمينه تاريخي داشتند كشيده شد. آشنايي او با تاريخ برخي سرزمين ها از طريق رمان بود. بعدها اعتقاد خود را در اين باب چنين بيان كرد:

هيچ بياني نمي تواند تاريخ را مثل داستان و قصه بيان كند. وقتي درباره تاريخ با زبان غير هنري حرف مي زنيم، مثل اين است كه از فاصله ده هزار پايي زمين، از شهري عكس برمي داريم. طبيعتاً ابعاد شهر و خيابان هاي اصلي شهر هم پيداست، اما در آنجا آدم ها چه كار مي كنند؟ خوبند؟ بدند؟ فقيرند؟ غني اند؟ راحت اند؟ خوابند؟ دعوا مي كنند؟ مي رقصند؟ اصلاً هيچ چيزي معلوم نيست. تاريخ از آن بالا، از ده هزار پايي، شهري را عكس برداري مي كند و به ما نشان مي دهد. يك وقت هست شما وارد شهر مي شويد، البته همه كوچه هاي شهر را نمي توانيد ببينيد، اما دو سه كوچه شهر يا خيابان شهر را مي رويد، با افرادش حرف مي زنيد و از خانه ها عكس برمي داريد؛ از اتاقها، از اسباب بازي بچه ها، از بوسيدن يك فرزند توسط مادرش ... همه اين ها را ترسيم مي كنيد و در يك عكس جلوي ما مي گذاريد. البته يك كوچه است، خيابان است، همه شهر نيست، اما مي شود آن را تعميم داد... اين زبان هنر از تاريخ است؛ قصه اين است.

كتاب هايي چون جنگ و صلح نوشته لي يف نيكالايوويچ تولستو ي، بينوايان اثر ويكتور ماري هوگو، برخي آثار رومن رولان مانند ژان كريستوف، هر آنچه از الكساندر دوماي پدر و پسر ترجمه شده بود، كتاب هاي ميشل ژواگو، دن آرام نوشته ميخاييل شولوخوف، كمدي الهي اثر دانته آليگي هري و ... را در اين دوره و نيز دهه چهل خواند و گاه چون بينوايان را دوباره خواند و در ضمير او به آسمان خراشي ماند كه سر به آسمان مي سايد. بینوایان یک معجزه است در عالم رمان نويسي... كتاب جامعه شناسي است، كتاب تاريخي است، كتاب انتقادي است، كتاب الهي است، كتاب محبت و عاطفه و عشق است.با ورود به آموزش هاي فقهي در پايان دوره سطح و ابتداي درس خارج، از شدت مطالعه و گرايش سيدعلي خامنه اي به رمان كاسته شد، اما قطع نگرديد. در آن دوره که شايد پنج سالي به درازا كشيده شده باشد. كمتر رماني بود كه آن وقت ها اسم آورده بشود و من نخوانده باشم.

خود احتمال مي دهد تعداد رمان هايي كه در مشهد و پيش از حركت به قم1337ش خوانده است، بيش از هزار عنوان است. نگاه او به هنر، از زاويه اي است كه صاحب هنر بتواند بدان كاركرد اجتماعي ببخشد. چنين كاركردي نمي تواند تعارف بردار و فرمايشي باشد، بلكه هنر آيينه زيبايي ها و زشتي هاي جامعه است؛ چيزي كه در رمان به بهترين شكل مي توان بدان پرداخت.
آفرينش هنر منوط به دو مقدمه واجب است؛ يكي هنرمند، كسي كه توان ديدن حقايق جامعه را دارد؛ حقايق شيرين و تلخ، همانهايي كه چشمهاي عادي آنها را نمي بيند، مثل گوش هايي كه هر صدايي را نمي شنود. نام افرادي كه ذهن هاي دقيق و هوش هاي برتر از معمول دارند، هنرمند است. نقاشاني كه آثارشان تقليد ديگران است، فيلم سازاني كه از روي دست ديگر سينماگرها تقليد مي كنند، داستان نويسي كه كارش تكرار كارهاي نويسندگان ديگر است، هنرمند نيستند. هنرمند آن كسي است كه تلخي ها و شيريني هايي را در جامعه احساس مي كند كه ديگران احساس نمي كنند.
مقدمه دوم، امكان خلق هنري است؛ توان آفرينش هنري و نمايش تلخي ها و شيريني ها است. همان طور كه در بينوايان آمده "گناهان بزرگي در جامعه واقع مي شود، هيچ كس آنها را نه لمس مي كند و نه درك مي كند كه گناه است و نه به فكر مي افتد كه تعقيب كند. در همان زمان، در همان جامعه گناهان كوچكي اتفاق مي افتد كه جامعه ...، نظام و قانون آنها را عمده مي كند [اما در كنارش توجهي به ] آن همه فساد ... آن همه فحشا، آن همه دزدي [نمي شود] ... قانون در خدمت آن دزديها و خباثت ها و رذالت ها است . نشان دادن اين فاصله ها و تضادها با همه جزئياتش از عهده خلق هنري هنرمند برمي آيد.


بخش هیجدهم:نخستین بیتی که سرودم/دوستی با محمدرضا حکیمی و شفیعی کدکنی

***اقامت در جهان شعر

انس سید علی  با شعر و تراوش های ذوقی اش، در این دوره نمایان شد؛ هرچند از کودکی، ترنم اشعار حافظ توسط مادرش، عواطف پنهان او را نسبت به دنیای شعر و موسیقی نهفته در آن تحریک می کرد. دواوین شعر، در زمره کتاب های مطالعاتی اش بود؛ و نیز به کتاب هایی که به بررسی سبک های شعر می پرداخت علاقه می ورزید و آنها را می خواند. زمانی که کلمه ها و ترکیب های موزون، مصرع و بیت شدند و به قلم او رسیدند، نام "نسیم " را برای سروده های خود برگزید.

دلم قرار نمی گیرد از فغان بی تو             سپندوار ز کف داده ام عنان بی تو

این بیت از نخستین سروده های اوست؛ 1334 ش یا 1335 ش.
نسیم، تخلص شعری او و «ضیاءالدین» لقبی بود که برای خود گزیده بود. او در پشت عکس خود، یادگاری به یک دوست، در 1335 ش چنین نوشت: « هوالعزیز. این عکس ناقابل را به رفیق مکرم و برادر معظم جناب آقای سیدهادی خسروشاهی تقدیم می نمایم تا از خاطر عاطر محو نشوم. احقر، ضیاءالدین حسینی خامنه ای.»

وی که با اشعار حافظ الفتی شماعی داشت، این بار دل به جهان مفاهیم و مضامین آن سپرد. پیش از این از گلستان سعدی لذت ها برده بود. در دبستان، کتاب گلستان را تدریس می کردند.  از فرط علاقه، کتاب را استنساخ کرده، بیشتر مضامین آن را به خاطر سپرده بود. پدرش، حاج سید جواد نیز علاقه زیادی به گلستان سعدی داشت.

دوره ای، هر شب پیش از خواب، چشم ها و دلش را با غزلیات دیوان حافظ گرم می کرد. اشعار نظامی را بسیار می خواند، کتاب مثنوی مولانا جلال الدین رومی، چنان تاثیری در عوالم معنوی او به جای گذاشت که رقیبی برای آنها پیدا نشد.

دفترچه ای داشت که غزل های شاخص و تک بیت های درخشان را در آن می نوشت ؛شبیه این دفترچه را برای نوشتن احادیث هم تهیه کرده بود.

پشت جلد کتاب های درسی اش پر از ابیاتی بود که وقتی از درس و بحث خسته می شد، می خواند و رفع خستگی می کرد. برخی ابیات را که بسیار دوست می داشت، می داد خطاطی می کردند و آن را از سینه دیوار می آویخت تا همواره پیش چشمش باشد. در مدرسه حجتیه قم دو بیت از شعر های حافظ را زینت حجره اش کرد:

صراحی می کشم پنهان و مردم دفترانگارند

عجب گر آتشی این زرق در دفتر نمی گیرد
در این بازار اگر سودیست با درویش خرسند است
خدایا منعمم گردان به درویشی و خرسندی

آشنایی سید علی با شعر عربی از کتاب های درسی اش شروع شد؛ به ویژه کتاب مطول با این که شعر های این کتاب به عنوان شاهد مثال یاد شده بود، اما آنها را با همه وجود می خواند و تحت تاثیر خصوصیات آن قرار می گرفت «خصوصیاتی در تحریک عواطف و احساسات... که نظیرش را جز در سبک خراسانی شعر فارسی نمی توان یافت.»

اسرب القطا هل من یعیر جناحه                لعلی الی من قد هویت اطیر

[قیس بن الملوح (مجنون و لیلی)]

[ای گروه پرندگان سنگ خواره ، آیا کسی بالش را به من عاریه می دهد /تا شاید به سوی آن دلم هوایش را کرده پر کشم]
انس او با شعر موجب شد که شمار دفترچه هایش بالا رود. «سفینه غزل» محل یادداشت شعر های سید علی بود. غزل ها و تک بیت های مورد علاقه اش را از شاعران دور و نزدیک در آن می نوشت و زیرش تاریخ می گذاشت. این تاریخ ها تا 1343 ش نزدیک هم هستند، اما از آن سال به بعد دور از هم اند.
آشنایی او با غلام رضا قدسی میرزاجانی، معروف به قدسی نژاد، پایش را را به انجمن ادبی نگارنده (فردوسی)باز کرد. این انجمن در 1325 ش توسط قدسی نژاد و همردیفان شعر دوست و شعر پرداز او پایه گذاری شده بود. در ابتدا، جلسه های انجمن سیار بود، اما بعد ها در خانه سرگرد عبدالعلی نگارنده تشکیل می شد، از این رو به آن انجمن ادبی نگارنده هم می گفتند. آشنایی سید علی خامنه ای با قدسی نژاد به رخداد های نهضت ملی شدن صنعت نفت بر می گشت. در آن روز ها، قدسی نژاد در گرد همایی های ضد انگلیسی مشهد سخن می راند و شعر می خواند:

شب با گل است و روز شود محو آفتاب            خوش تر از زندگانی شبنم ندیده ام

و چه بسا سید علی، به واسطه تعلقات ادبی، قدسی را در ذهن خود نشان کرده بود. چند سال بعد، علامه عبدالحسین امینی به مشهد آمد و قرار شد در مدرسه نواب سخنرانی کند. سیدعلی، طلبه مدرسه نواب، متوجه حضور قدسی نژاد شد که با دیگران در حال تزیین مدرسه برای استقبال از علامه امینی بودند. پیش رفت و همان بیت «شب با گل است...»را خواند. این ابتدای دوستی ای بود که تا 1368 ش، سال در گذشت قدسی نژاد ادامه یافت. شاید بتوان قدسی نژاد را نزدیک ترین دوست شاعر به او دانست.

جایی درباره او نوشت: «تا امروز همیشه از ایشان شعر، آن هم شعر غزلی ناب خواسته و شنیده ام. او را در شمار بهترین غزل سراهای کشور می دانم.»

انجمن ادبی فردوسی شنبه شبها، میعادگاه ذوقی سیدعلی خامنه ای بود. حضور او در این نشست ادبی، فقط به گوش دادن شعر های تازه سروده نمی گذشت؛ او شعر ها را نقد می کرد و غالبا مورد تایید حاضران، از جمله شاعر، قرار می گرفت. با این که شعر هایی برای خواندن داشت و می توانست آنها را در معرض تمجید یا تنقید حاضران بگذارد، از ارائه آن خودداری می کرد. «من سابقه زیادی با شعر داشتم. شعر را می شناختم؛ یعنی خوب و بد شعر را می شناختم... وقتی که شعر خودم را نگاه می کردم، با دید یک نقاد  می دیدم که این شعر، من را راضی نمی کند. لذا نمی خواستم آن شعر را بخوانم. یعنی اگر شعری بود که از شعر آن روز بهتر بود، حتما می خواندم.»

سطح ادبی انجمن و شاعران صاحب ذوق آن، اشعار او را در میان کاغذها حبس کرد. بعد ها که مضمون شعرش قواره ای برابر با شعر های شاعران نامور پیدا کرد، باز از ارائه در مجامع ادبی خودداری کرد. او تنها در انجمن ادبی اصفهان (کمال الدین اسماعیل )دست شعر خود را رو کرد. در سفری که با سید جعفر طباطبایی قمی به اصفهان داشت، در انجمن ادبی آن شهر که در مدرسه چهار باغ برپا می شد حاضر شد و به شنیدن سروده های شرکت کنندگان نشست. «به آقا جعفر گفتم: اینجا مثل این که شعر بخوانیم، شعرمان گل می کند. گفت: بله بخوانیم.»

ابتدا سیدجعفر که گه گاه شعر می سرود، شعری خواند که با تحسین حاضران مواجه شد. سپس او یکی دو غزل از سروده هایش را خواند؛ و گرفت، تا جایی که شور حضار را بر انگیخت، دست زدند و تبریک گفتند و محمد حسین صغیر اصفهانی در دفترچه همراه سید علی غزلی به یادگار گذاشت.خود می گوید: «تفریح عمده بنده در دوران طلبگی شعر بود.» آن زمان حیاط مدرسه نواب پر باغچه بود. از درس که فراغت پیدا می کرد، با کتاب شعرش کنار باغچه می نشست و دل را به دشت هاو ارتفاعات معنا می برد. گاه ساعت ها سر در کتاب شعر داشت.

آشنایی او با طلاب شعر دوستی چون محمدرضا حکیمی، محمدرضا شفیعی کدکنی و ذبیح الله صاحب کار از همین زمان بود. آنان در مدرسه نواب هم درس بودند. و نیز در این اوان پیوند دوستی های او با نعمت الله میرزازاده، احمد کمال پور، محمد قهرمان و علی باقرزاده جوانه زد و در سال های بعد شاخ و برگ داد.از افراد شرکت کننده در انجمن ادبی نگارنده (فردوسی ) چندین نام برده شده است: دکتر علی اکبرفیاض، موسس دانشکده ادبیات دانشگاه فردوسی مشهد؛ دکتر احمد علی رجایی بخارایی، استاد ورئیس دانشکده ادبیات دانشگاه فردوسی مشهد؛ دکتر غلامحسین یوسفی، استاد دانشکده ادبیات دانشگاه فردوسی مشهد؛ دکتر سید علی رضا مجتهد زاده، سرپرست دانشکده الهیات و معارف اسلامی مشهد؛ احمد خراسانی؛ سید محمد خامنه ای؛ سید علی خامنه ای سیدجلال الدین آشتیانی، حکیم و شارح حکمت صدرایی؛ محمدرضا حکیمی؛ علی شریعتی؛ محمود عبادی؛ سیدجلال الدین طباطبایی؛ سید حسین خدیوجم، مصحح و مترجم؛ محمد رضا شفیعی کدکنی؛ قرائی؛ میلانی، قاسم رسا؛ غلامرضا قدسی نژاد؛ محمد قهرمان ؛ غلامرضا صدیق؛ احمد کمال پور؛ شریفی؛ نعمت الله میرزازاده؛ حسین امینی؛ بی گناه، محمد عظیمی؛ محمد آگاهی، کارمند دادگستری؛ ذبیح الله صاحب کار؛ سید تقی بینش، مدیر نشریه فرهنگ خراسان؛ دکتر سعید هدایتی، چشم پزشک؛ علی باقر زاده.


شاعران انجمن ادبی فردوسی، دوستدار سبک هندی، واله نکته پردازی های صائب تبریزی و شیفته روح فشرده، اما عمیق تک بیت های آن بودند. سید علی خامنه ای نیز تحت سیطره این مضامین بلند قرار گرفت. رفته رفته نقد و بررسی های او جایگاهی یافت که برخی از شاعران این جلسه، شعر های خود را پیش از ارائه، به عضو جوان انجمن می سپردند تا نظرش را بگیرند؛ و او اشکالات مضمونی و عیوب زبانی آنها را گوشزد می کرد.

"من در جلسات ادبی دیگر، آن قدر شرکت نکرده ام که بتوانم تشخیص بدهم، اما گمان نمی کنم هیچ جا این جور نقادی شعری که در انجمن ادبی ای که من می رفتم بود، وجود داشته باشد. در انجمن، نقد های منصفانه، نقد در لفظ، در معنا، در ریخت کلی شعر صورت می گرفت. یعنی گاهی مثلا گفته می شد که این ریخت کلی درست نیست. مثلا در بیت اول، این دو مصرع باید جابه جا شوند. گاهی، به خصوص در قصیده که ریخت طولی آن چیز مهمی است، این جوری بود، چون بیت های قصیده مثل زنجیر به هم وصل است و باید با هم تناسب داشته باشد، از جایی شروع می شود و به جایی ختم می شود. اگر وسطش این تناسب رعایت نشود، سوال و احساس خلا ایجاد می کند و مستمع خوشش نمی آید. حتی این چیزها گفته می شد که مثلا اینجا بین این دو بیت، یک بیت کم است، یا این بیت جایش اینجا نیست.
"
موانست مستمر او با شعر به جایی رسید که بیشتر غزلیات حافظ را به ذهن سپرد. «کمتر غزلی از حافظ خوانده می شد که من یک مقدارش را حفظ نباشم.» غزل های بسیاری از سعدی را به مخزن دل سپرد. اغلب شعر شاعران سبک هندی را به خاطر داشت. «از صائب و کلیم کاشانی و عرفی و محمدجان قدسی ...گرفته تا حزین لاهیجی و بیدل.»
مجالست چندساله او با شاعران انجمن موجب شد که بیشترین دوستان خراسانی او ادیبان و شعرای این خطه باشند:

هر چند "امین" بسته دنیا نی ام اما          دلبسته یاران خراسانی خویش ام
«امین»تخلص بعدی او در سروده هایش بود.
انجمن دیگری که سید علی خامنه ای بدان رفت و آمد می کرد، انجمن ادبی فرخ بود. این انجمن که توسط سید محمود فرخ پایه گذاری شده بود، محل رفت وآمد کسانی چون شیخ آقا بزرگ تهرانی، عبدالحسین زرین کوب، سید محمد حسین شهریار، محمد ابراهیم باستانی پاریزی، ایرج افشار و سیدکریم امیری فیروزکوهی بود. از خراسانی های تهران نشین هم چون ملک الشعرای بهار، مهدی اخوان ثالث، اسماییل خویی، هرگاه راه به مشهد می بردند، در انجمن شرکت می کردند. نشست های ادبی انجمن فرخ ،صبح های جمعه و در خانه سید محمود فرخ برگزار می شد.
تالار پذیرایی او (مرحوم فرخ) کتاب خانه اش بود؛ کتاب خانه ای بسیار نفیس و چشم نواز که واقعا امثال من که به کتاب علاقه داریم، وارد آن که می شدیم، دلمان از لذت پرواز می کرد. یک تالار بزرگ ...[که]تمام قفسه های اطراف پر از کتاب [بود.]شاید پنج شش هزار جلد کتاب با ارزش در تاریخ، ادبیات ورشته های دیگر داشت. در همین زمینه ادبیات هر کتابی را که آدم به نظرش می رسید که کتاب خوبی است، داشت.

انجمن ادبی فرخ به نسبت انجمن ادبی نگارنده (فردوسی)، رسمی تر، و برخلاف آن، زیر سایه «اشرافیت و توانگری»بود. او بدون ملاحظه در مجلس حاضر می شد، کنار بزرگان ادب می نشست و هرگاه بیان نظری را لازم می دید، آن را ابراز می کرد. تشویق های دکتر علی اکبر فیاض که همواره ستایشگر استعدادهای جوان و صاحب ذوق بود، سید علی را دلگرم می نمود. از حضور سید علی در این جلسه عکسی هست که در یکی از مجلات معتبر لبنان به چاپ رسید. در آن زمان روزنامه نگاری لبنانی که به مشهد سفر کرده بود، در این انجمن حاضر شد و پس از بازگشت، گزارشی در مجله العرفان منتشر نمود که همراه عکس یادشده بود. او نوشته بود که «استاد سید علی خامنه ای سخن را در بحث حرف روی قافیه، [و در تفاوت] بین یاء خطاب و یاء مصدری، آغاز کرد که آیا می توان یکی از این دو یاء را در صدر مطلع و دیگری را عجز آورد؟»


بخش نوزدهم: مخالفت پدر با حضور در نجف و بازگشت به ایران

بانو خديجه ميردامادي در پي چند سفر خود به عرا ق كه هم ديدار با خويشان بود و هم زيارت مراقد مطهر ائمه عليهم السلام، اين بار در 1336 ش راهي نجف، زادگاه خود شد. سيدعلي و پسر كوچكش، سيدمحمدحسن، كه شش ساله بود، او را همراهي مي كردند. غير از اينان مادر ناتني بانو خديجه، همسر دوم آيت الله حاج سيدهاشم نجف آبادي و دو دختر وي، خاله هاي سيدعلي، ديگر همراهان بودند.
سيدعلي خامنه اي نيز نه با آهنگ توقف در نجف و ادامه تحصيل، بلكه براي زيارت عازم آن صفحه شد، اما در نجف اشرف، زير و بم علمي آن حوزه كهن را از نظر گذراند و به استقرار و ادامه تحصيل در نجف علاقه مند گرديد. در پي حضور در حلقه هاي درس و بحث، تحت تأثير گرماي محافل علمي نجف قرار گرفت.
وي در جلسه هاي درس استاداني چون سيدمحسن حكيم، سيدابوالقاسم خوئي، سيدمحمود شاهرودي، ميرزاباقر زنجاني، ميرزاحسن يزدي،سيديحيي يزدي و ميرزاحسن بجنوردي حاضر و از نزديك به كم و كيف تدريس آنان آگاه شد. "در بين همه اين درس ها، يكي از درس آيت الله حكيم خيلي خوشم آمد، به خاطر سلاست و رواني اش؛ و با نظرات فقهي خيلي خوبي كه داشت؛ و يكي هم درس  آقاميرزاحسن بجنوردي كه در مسجد طوسي مي گفت."
دوست داشت از شيوه تدريس حاج سيدعبدالهادي شيراز ي نيز آگاه شود، اما وي در اين زمان بيمار بود و درس نمي داد. و نيز نتوانست در درس آقايان ميرزاآقاي اصطهباني و شيخ حسين حلي حاضر شود. تدريس آيت الله سيدمحمود شاهرودي را پيچيده و معضل يافت كه طلبه را گيج مي كرد "آهسته هم صحبت مي كرد؛ صدايش شنيده نمي شد... [البته] يك عده اي مي فهميدند چه مي گويد، ما نمي فهميديم"
سيدعلي خامنه اي براي اقامت در نجف نامه اي به پدر نوشت و از وي اجازه خواست تا تصميم خود را براي ماندن و تحصيل در نجف اشرف عملي كند. پاسخ پدر منفي بود؛ از اين رو پس از حدود دو ماه و چشيدن طعم درس استادان فقه و اصول حوزه نجف به ايران بازگشت.


بخش بیستم: هجرت به قم و اقامت در مدرسه حجتیه

حوزه علميه قم

*هجرت علمي

در اين زما ن براي ادامه تحصيلات قصد حوزه علميه قم كرد. براي رفتن به قم به سراغ پدر رفت تا نظر مثبت او را بگيرد. سيدعلي خامنه اي پس از بازگشت از نجف با طلابي كه از قم براي زيارت مرقد امام هشتم(ع) به مشهد آمده بودند رايزني كرده، فضاي علمي حوزة قم را براي تكميل تحصيلات خود مناسب ديده بود. پدر با ترك مشهد و رفتن به قم موافقت نكرد.
حاج سيدجواد تنها مخالف هجرت تحصيلي او به قم نبود. آيت الله ميلاني و برخي از دوستانش نيز با تصميم او مخالف بودند و براي منصرف كردنش بسيار كوشيدند. آيت الله ميلاني شاگردش را مي شناخت. از نوجواني او را مي شناخت، همواره لطف خود را به او نشان داده بود و به عمق علمي او آگاه بود.

حتي سيدجلال الدين آشتياني كه حدود 16 سال در حوزه علميه قم به فقه و فلسفه پرداخته، و دو سالي نيز در حوزه  نجف تحصيل كرده بود و به تازگي وارد مشهد شده بود، از سيدعلي خامنه اي خواست كه بماند و رنج غربت و حرمان را به تن نخ رد؛ براي انصراف او قول داد زمينه تدريس در دانشگاه مشهد را برايش فراهم كند . هيچ كدام افاقه نكرد. اصرار او و مخالفت پدر، ماهها ادامه داشت، تا اين كه پس از شروع سال تحصيلي جديد، آيت الله سيدجواد خامنه اي به سفر علمي پسرش به قم ر ضايت داد. و اين به سال 1377ش بود.

*موقعيت حوزه علميه قم

حوزه علميه قم در نيمه دوم دهه سي شاهد به بار نشستن تلا شهاي آيت الله سيدحسين طباطبايي بروجردي براي نگهداشت و توسعه اين مركز علمي – مذهبي بو د. شمار طلاب و روحانيان قم ر ا در زمان رضاشاه و پس از اجراي قانون لباس متحدالشكل، حدود 300 تن تخمين زد ه اند كه برخي از آنان پس از اذان صبح به باغ هاي اطراف شهر پناه مي بردند و شب هنگام به قم برمي گشتند تا از تعرض مأموران دولتي در امان باشند.

اينك در حوزه علميه قم نزديك به هفت هزار عالم و طالب علوم ديني به تدريس و درس آموزي اشتغال داشتند. حاج مهدي سراج انصاري كه در سال 1333 ش از قم ديدن كرده بود، ضمن ارائه گزارشي تفصيلي از اين مركز آموزشي و نيز ستايش از اقدامات آيت الله بروجردي در رونق حوزه علميه، در توصيف طلاب قم مي نويسد: عده مهمي از آنان تحصيلات ابتدايي و متوسطه فرهنگ جديد را  نيز به پايان رسانيده و ديپلمه شده اند. نه تنها به علوم جديد آشنا هستند، بلكه يك زبان خارجي را كاملاً بلدند.

دگرگوني هاي حوزه علميه قم فقط به تعداد طلاب و گسترش مدارس و آموزش ها خلاصه نمي شد. ساختار اداري و علمي آن، هر چند نسبي، متحول شده بود . نظم و نسقي در امتحانات و پرداخت شهريه وجود داشت. فضاي فرهنگي حوزه علميه قم به سطحي رسيده بود كه مجلات مكتب اسلام (آذر 1337) و مكتب تشيع (مهر 1338 ) را منتشر كند. و از همه مهمتر استقرار مرجعيت واحد با حضور آيت الله بروجردي در شهر قم محقق شده بود. سيدعلي خامنه اي در 1337 ش راهي قم شد.

در همين سال و پيش از حركت به قم، آيت الله ميلاني به او اجازه روايت داده بود. پيش از او برادرش، سيدمحمد خامنه اي در 1335 ش براي ادامه تحصيل به حوزه علميه قم رفته، در مدرسه حجتيه مستقر شده بود. سيدعلي در اتاق 85 همين مدرسه ساكن شد؛ اتاقي رو به آفتاب و دلگشا. مدت ها با برادرش هم اتاق بود. اما وقتي سيدمحمد كه متأهل بود و آن زمان همسرش در مشهد بسر مي برد، خانه اي اجاره كرد و رفت، مشتريهاي اين اتاق دلباز يكي يكي پيدا شدند .اينان دو خراساني و دو آذربايجاني بودند كه هر كدام با همشهري خواندن خود، جايي در اتاق طلب مي كردند. سيدعلي كه نخواست يا نتوانست واكنشي در برابر اين هجوم از خود نشان دهد، پذيرفت كه آفتاب اتاق 85 را با نفرات جديد تقسيم كند، اما آنان به مرور زمان به اتاق هايي كه جاي بيشتري داشت نقل مكان كردند . سيدعلي از ابتدا تا انتهاي اقامت خود در حوزه علميه قم، در اين اتاق بسر برد.


بخش بیست و یکم: ماجرای بی هوش شدن شیخ و پيرمرد سرايدار مدرسه حجت

حوزه علميه قم(2)


*انتخاب استاد

ابتدا به درس همه علمايي كه درس خارج مي دادند سر زد و طعم علمي آنان را چشيد. درس آيت الله بروجردي، جنبه همگاني داشت و از پير و جوان و فاضل و غيرفاضل اشتياق داشتند به پاي تدريس او بنشينند. از ديگر حلقه هاي درس خارج، درس آيت الله سيدمحمدرضا گلپايگاني در مسجد امام با هفت هشت نفر طلبه، درس آيت الله سيدكاظم شريعتمداري در مدرسه حجتيه با سي چهل نفر طلبه آذربايجاني و درس آيت الله سيد روح الله خميني در مسجد سلماسي با بيش از چهارصد طلبه بود. "مسجد سلماسي پر مي شد. عده اي هم توي پله هاي مسجد سلماسي مي نشستند. درس جوان و پرتحرك و پرشور و زنده اي بود. همه گوش مي كردند. همه مي نوشتند؛ اشكال مي كردند... طلبه جواني كه وارد مي شد، از آن درس خوشش مي آمد."

درس خارج آقاشيخ عباسعلي شاهرودي نيز جوان پسند بود. روان و ساده درس مي داد و شاگردان نسبتاً زيادي داشت. در برابر، درس آقاشيخ مرتضي حائري كم جمعيت بود. و نيز بايد به محفل درسي آقاشيخ محمدعلي اراكي اشاره كرد. "من همه اين درس ها را رفتم. يعني شايد مدرس معروفي از مدرسين خارج در قم نماند، جز آقاي گلپايگاني [كه نرفتم ] ... حتي مرحوم مجاهدي درس خارج عروه اي شروع كرده بود ... [يا ] درس آقاي داماد [كه از] درس هاي معروف بود [شركت كردم ]... كه ببينم كدام درس براي من دلنشين تر و قابل فهم تر است كه آن را قبول كنم.

*حاج شيخ مرتضي حائري

از ميان محافل علمي قم، آنچه در ضمير سيدعلي خامنه اي خوش نشست، يكي درس حاج آقا روح الله و ديگري درس حاج شيخ مرتضي بود. البته در جلسه هاي درس آيت الله بروجردي نيز مرتب حاضر مي شد. اين حضور تا اندكي پيش از درگذشت آقاي بروجردي ادامه يافت. غير از اين، حدود يك سال نيز در درس اصول آقاي داماد شركت جست. با اين حال جلسه هاي درس آقاي حائري، هر چند كوچك و محدود و خصوصي، فايده علمي بيشتري به سيدعلي رساند. مي توانست شاگردي كند و بياموزد. "ايشان خيلي خوش بيان نبود، اما من مي پسنديدم. همان كه بود، من خوشم مي آمد، شاگردهاي ايشان تدريجاً كم شدند و [غير از من ] دو نفر ماندند."

يكي هم مكتب و  هم مدرسه اي سابق، سيدمحمد خامنه اي، و ديگري سيدجعفر شبيري زنجاني. اين دو تن نيز رفته رفته ترك اين درس كردند و ماند استاد و شاگردي تنها كه سيدعلي خامنه اي بود."درس پراستفاده اي بود براي من. حواشي را نگاه مي كردم، حرف مي زدم، اشكال مي كردم؛ ايشان هم جواب مي داد. مي نوشتم. گاهي نوشته هاي حاج شيخ مرتضي را مي گرفتم. ايشان هم خودش درسش را مي نوشت. من نوشته هاي ايشان را مي گرفتم و نوشته هاي خودم را تكميل مي كردم. براي من درس خيلي مفيدي بود."

در كنار اين حلقه كوچك علمي، آقاي خامنه اي مباحث فقه را نزد امام نيز پي گرفت؛ هر چند از ابتدا، بي وقفه در درس اصول ايشان حاضر مي شد و آن را يادداشت مي كرد. حدود يك سال هم در جلسه هايي كه آيت الله شريعتمداري به درخواست عده اي از فضلاء قم در خانه اش تشكيل داده بود شركت جست.

*چراغ روشن علم

در اين دوره چنان خود را غرق در جلسه ها و بحث هاي درس خارج نمود كه حساب شب و روز از دستش رفت.مشهدي اكبر، پيرمرد سرايدار مدرسه حجت كه در خاطرات طلبه هاي آن [زمان[... جاي ويژه اي دارد و براي خودش [حكومتي] ... داشت... به شكايت گفته بود [كه [تنها دو حجره است كه هر وقت بيدار شده، چراغشان را روشن ديده؛ يكي از آن دو متعلق به سيد جوان خراساني است. هم اتاقي او مي گويد: شبها فراغتي كه مي شد مي نشست و درس آن روز را كه نت برداري كرده بودند، به زبان عربي پاك نويس مي كردند. يك شب ديدم درس اصول حاج آقامرتضي حائري را نوشتند كه از دروس مشكل حوزه بود و فقط طلاب نخبه و زبده در درس حاج آقا حائري شركت مي كردند... ايشان زير هر پاراگراف خط تيره كشيده بود و نظر و نقد خود را به درس استاد نوشته بودند.

به طور معمول هر روز در چهار درس شركت مي كرد؛ و يك يا دو مباحثه را هم پشت سر مي گذاشت. اين حجم از درس آموزي، او را از برخي دلبستگي هايي كه با خود از مشهد آورده بود، دور كرد. غواصي در بحر فقه و اصول تمام اوقات او را مي گرفت. مطالعات او تا پاسي از شب ادامه مي يافت. وقتي سر از كتاب برمي داشت و چراغي جز چراغ اتاق خود را روشن نمي ديد، احساس تنهايي مي كرد و به سراغ خواب مي رفت.

*در كنار فقه

آشنايي اش با مسائل اجتماعي و سياسي كه در مشهد جوانه زده بود، در قم رشد كرد. جرايدي چون مكتب تشيع پديده تازه اي بود كه با آن مأنوس شد. مي گرفت، مي خواند، به ديگران توصيه مي كرد كه بخوانند و با گردانندگانش دوست بود. مكتب اسلام را نيز نخوانده رها نمي كرد. خواندن كتاب هايي را كه به تازگي به دنياي روحانيان و حوزه علميه مي رسيد، و در شمار آثار نو و روشنفكرانه بود، از دست نمي داد. "من نشريات مؤسسه وعظ و خطابه را در سال هاي 1338 و 1339، تقريباً از اول تا آخر مطالعه كرده بودم كه مطالب بسيار خوبي در زمينه هاي گوناگون مربوط به دين و اديان و دين شناسي و اديان باستان و اديان زمان داشت. اساتيد برجسته اي را نيز اينها جمع كرده بودند كه از لحاظ مطلب كمبود نداشت. فقط همين سياست را داشتند كه مي خواستند سازمان روحانيت نباشد."

سفرهاي هر از گاه او به تهران بي ارتباط با مسائل روز جامعه نبود. در ارديبهشت سال 1340  او در تهران بو د. آيا براي شركت در مراسم چهلم آيت الله بروجردي به تهران آمده بود يا براي ديدن اعتصاب ها و اعتراض هاي آموزگاران و دانشجويان؟ هر چه بود از نزديك در كوران اعتصاب معلمان در باشگاه مهرگان قرار گرفت، در تظاهرات خياباني شركت كرد، و در مجلس سخنراني جلال الدين همايي در مدرسه دارالفنون حاضر شد. آقاي همايي آن روز در اوصاف علمي و اجتماعي مرجع شيعيان جهان سخن گفت و در وصف نمونه اي از استوانه هاي علم و عمل، از هم مباحثه خود در حوزه علميه اصفهان، حاج شيخ هاشم قزويني، ياد كرد، كه چگونه در ميان مباحثه علمي از فرط گرسنگي بي هوش شد و زماني كه با خوردن چند برگ كاهوي دورانداخته، بار ديگر به هوش آمد، نخستين جمله اي كه به زبان راند اين بود: كجاي درس بوديم؟ زماني كه آقاي بهشتي در قم كلاس تدريس زبان انگليسي تشكيل داد و از 30 نفر از طلبه هاي كوشنده و باسواد قم دعوت كرد در آن شركت كنند، سيدعلي خامنه اي هم در شمار آنان بود. اين كلاس بعدها توسعه پيدا كرد و غير از زبان انگليسي شامل برخي علوم ديگر هم شد. "اول يك مدتي رفتم، بعد [چون] كارهاي درسي ... زياد بود، نتوانستم ادامه بدهم ... غالب مدتي كه در قم بودم علاقه من و بيشترين تكيه در كار من ... فعاليت هاي درسي [بود] ... و به كمتر كاري جز كار درسي مي رسيدم."

شعر اما، در روزهاي تعطيل به سراغ سيدعلي خامنه اي مي آمد.

آقاي خامنه اي از ابتداي طلبگي، درسهاي در حال آموزش يا پشت سر گذاشته را تدريس مي كرد. چه در زماني كه در مشهد بود، چه بعدها كه راهي قم شد و چه در دوره اي كه بار ديگر به مشهد بازگشت، تدريس را رها نكرد. در قم اما، بيشتر شرح لمعه و گاه قوانين را درس مي داد.


بخش بیست و دوم: مباحثه با سید جعفر شبیری و امتحان گرفتن آیت‌الله صافی

هم مباحثه ها

آموزش در حوزه علميه، همراه مباحثه است. طلبه ها در همه سطوح، هم مباحثه انتخاب مي كنند و درسها را با آنها به بحث و بررسي و نقد مي گذارند. يكي از هم مباحثه هاي سيدعلي خامنه اي در قم، آقاي سيد جعفر شبيري زنجاني بود. مدت كوتاهي را با آقاي مهدي باقري كني به مرور درسها گذراند. باقري كني طلبه اي خوش استعداد و ممتاز بود.حاج شيخ حسين بهجتي (شفق) از هم مباحثه هاي ديگر او بود.

بهجتي "خيلي بااستعداد بود منتهي شاعري ايشان، فضلش را تحت الشعاع قرار داده بود."

حاج شيخ حسين بهجتي (شفق) در کنار رهبر انقلاب


همچنين شيخ مهدي رباني املشي ديگر يار علمي سيدعلي خامنه اي بود . با او مباحثه فقهي و غيردرسي داشت. هر دو مطالعه مي كردند و اندوخته هاي خود را به بحث مي گذاشتند. باب صلاة را بدين ترتيب با يكديگر خواندند و آموختند. "البته من [باب] صلاة را [قبلاً در] درس آقاي ميلاني [خوانده بودم ]... كتاب ها را ... با هم مباحثه مي كرديم... مباحثه، بدون درس بود و من... آن نتايجي كه در بحث به آن مي رسيديم مي نوشتم.
بودند افراد ديگري كه در واقع با سيدعلي خامنه اي به مباحثه مي پرداختند، ولي در حقيقت درس استاد را يك بار ديگر از او فرا مي گرفتند "درس را برايشان تقرير مي كردم."

شيخ مهدي رباني املشي


آموزش زبان معاصر عربي

حضور در درس خارج استادان، همه فعاليت علمي او نبود. وي تصميم گرفت زبان روز عربي و نگارش آن را، فراتر از چيزي كه طلاب با ممارست درسهاي مرسوم ياد مي گيرند، بياموزد. «كرمي» طلبه باسواد خوزستاني كه دستي در ادبيات معاصر عرب داشت، به درخواست سيدعلي خامنه اي پاسخ مثبت داد. صبح هاي دو روز پنج شنبه و جمعه، زمان جلسه هاي آموزشي زبان عربي بود.

در اين جلسه ها كه به شكل كارگاه برگزار مي شد، كتاب هاي روز جهان عرب موضوع بحث قرار مي گرفت. حاصل اين جلسات براي آقاي خامنه اي ترجمه كتابي شد از نويسنده و شاعر نامدار لبناني، جبران خليل جبران، به نام دمعة و ابتسامة. اين ترجمه، كه اشك و لبخند نام گرفته بود رنگ چاپ به خود نديد، چرا كه توسط مترجم ديگري، زودتر انتشار يافت.

ادامه آموزش فلسفه

از ديگر جلسه هاي علمي او، شركت در درس «اسفار ملاصدرا و «شفا»ي ابن سينا كه توسط علامه سيدمحمدحسين طباطبايي ارائه مي گرديد، بود. وي بخش هايي از اين دو كتاب فلسفي را از علامه طباطبايي درس گرفت و مدتي نيز در درس «اشارات» آقاي حسينعلي منتظري حاضر شد. آقاي منتظري درس اشارات را ترك كردند و اسفار را شروع كردند. از اول اسفار... درس ايشان مي رفتيم.

آیت الله بروجردی


پيك محبت

شهريه اي كه از حوزه علميه قم مي گرفت بسيار كم بود و كفاف مخارج او را نمي داد. نگاهش به ماهيانه هايي بود كه پدر از مشهد مي فرستاد. او به اين ماهيانه ها "پيك محبت"مي گفت؛ اين در حالي است كه هيچ گاه از پدر پول درخواست نكرد. به ياد نمي آورد پس از دوران كودكي تا زماني كه احساس بي نيازي كند (اواخر دهه چهل) از پدر تقاضاي مالي كرده باشد.

اين حجب را پيش پدرم داشتم. پيش مادرمان نه. قدري بازتر بوديم و گاهي از او پول مي خواستيم. او هم البته نداشت، اما خوب، گاهي داشت و 10 توماني، 15توماني مي گرفتيم... پدرم به طور متوسط ماهيانه حدود 70 تومان مي فرستادند. 30 تومان هم حوزه مي داد.
وقتي به پدرم اصرار مي كردم كه ماهيانه ام را مرتب بفرستند تا حساب خود را بدانم، مي گفتند، نمي توانم، ممكن است سر ماه بشود و من نتوانم پول بفرستم، هر موقع داشتم مي فرستم. وقتي مسافري از مشهد مي آمد مي ديدم نامه اي از آقا آورده، 50 تومان يا 60 تومان هم پول همراه آن است، خيلي خوشحال مي شدم و به آن مسافر احترام مي كردم و به منزل مي بردم و پذيرايي مي كردم. گاهي هم فشار مي آمد و در نامه به پدرم اشاره مي كردم كه مدتي است پيك محبت آقا نرسيده و پول در بساط ندارم، بعد ايشان مي فرستاد. كمتر مي شد كه مقاومت بكند و پول نفرستد، البته وضعمان بهتر شده بود و مي توانست مقداري براي ما پول بفرستد.


شهريه آيت الله بروجردي

ورود آقاي خامنه اي به حوزه علميه قم همزمان با واپسين سال هاي عمر آيت الله بروجردي بود. هر چند پيرمرد و از كار افتاده مي نمود، اما به هنگام تدريس به مدرسي تبديل مي شد كه از پس تدريس و پاسخگويي به اشكالات به خوبي برمي آمد.

سن بالا، گوش هاي آقاي بروجردي را كم شنوا كرده بود. اشكال كننده ها گاه با صداي بلند و گاه شبيه داد پرسش هاي خود را مطرح مي كردند. برخي از طلبه ها بالاجبار مي ايستادند و گاه قدمي هم جلوتر مي آمدند و دست شان را به دهانشان مي گذاشتند و با صدايي شبيه فرياد پرسش مي كردند گاه "واقعاً تبديل مي شد به يك طلبه. گاهي سر درس با طلبه ها شوخي مي كرد... آقاي بروجردي مرد ملاي مبتكري بود؛ در فقه، در اصول ... در شيوه بحث، استدلال، ورود به مسائل. ايشان يكي از مبتكرين سلسله علمي روحاني ما است."

بالاترين شهريه حوزه علميه قم از طرف آيت الله بروجردي پرداخت مي شد. ايشان به طلبه هاي مجرد دوره خارج 30 تومان و به متأهلين 60 تومان ماهيانه مي داد. دريافت اين شهريه نيازمند پس دادن امتحاني بود كه در كتاب خانه مدرسه فيضيه و اتاق مجاور آن مي گرفتند. سيدعلي خامنه اي كه دو سال و نيم در مشهد درس خارج خوانده بود براي شركت در اين امتحان نام نويسي كرد. يكي از ممتحن هاي آن سال شيخ لطف الله صافي بود. بخشي از پرسش ها مربوط به دوره سطح بود و بخشي ديگر از درس هاي دوره خارج آيت الله بروجردي "به من برخورد. گفتم من خارج مي خوانم. شما چطور از من راجع به سطح سئوال مي كنيد؟ گفتند: رويه مان اين است... براي شما كه ضرري ندارد."

بخشي از مكاسب و قسمتي از كفايه را مشخص كردند تا پس از مطالعه، امتحان دهد. اين دو منبع در خاطر سيدعلي جاي داشت. با مروري دوباره آماده تر شد. در امتحان، آقاي لطف الله صافي خيلي زود متوجه شد كه با طلبه باسوادي روبروست، گفت كه بس است، اما ممتحن ديگر  "گفت كه نه آقا، بخوان، ترجمه كن... معنا كردم، و خوب هم معنا كردم. بعد گفتند يكي از درس هاي آقاي بروجردي را... بنويس."

آن زمان آيت الله بروجردي كتاب الطهارة را درس مي داد. رفت توي پيشخوان اتاق كنار كتابخانه مدرسه فيضيه و درس تازه گفته آقاي بروجردي را تقرير كرد؛ به عربي هم نوشت. وقتي ناظران امتحان دست نوشته سيدعلي را ديدند، خواستند همه جزوه اي كه از درس آيت الله بروجردي نگاشته شده است، بياورد . آورد. كتابچه خطي را گرفتند تا به نظر مرجع تقليد شيعيان جهان برسانند. جزوه اي بود خوش خط، بدون خط خوردگي، تميز و چشم نواز. "الآن يادم نيست كه جزوه را به من برگرداندند يا نه ... اگر باشد توي كاغذهاي قديمي و كهنه است."

بدين ترتيب شهريه 30 توماني آيت الله بروجردي به داد زندگي سخت سيدعلي خامنه اي رسيد. شهريه ها را در پنج روز اول هر ماه تقسيم مي كردند؛ دو روز نخست را در مدرسه حاجي و مدرسه رضويه، و سه روز بعدي را در مدرسه فيضيه. از نظرسيدعلي، شيوه پرداخت شهريه ها با منزلت حوزه علميه همخواني نداشت ؛ ادب را رعايت نمي كردند. "پول را مؤدبانه نمي دادند. خيلي ناراحت مي شدم. به هر صورت مي گرفتيم؛ چاره اي نداشتيم. 30 تومان در ماه براي ما مهم بود."

اين 30 تومان و آن 70-60 تومان پيك محبت پدر، كه براي رسيدن نظم و نسقي نداشت، همه توان او براي دوختن اول ماه به آخر آن بود.


بخش بیست و سوم: از صبح بي صبحانه تا دیزی خوردن با غلامحسین دینانی

***سفره هاي طلبگي
معيشت دوران طلبگي او مانند بسياري ديگر از طلاب سخت و طاقت فرسا بود. هم دوره اي هاي او مي گويند آنچه خورده مي شد، در حد نان و ماست و خيار، يا نان و پنير و انگور، گاه تخم مرغ و سيب زميني بود و هزينه همين اقلام نيز تأمين نمي شد.

برخي از طلاب مدرسه حجتيه از جمله سيدعلي خامنه اي بدهكار بقالي و نانوا بودند. و يكي از اين طلبكاران، شيخ حسن بقال بود كه در كوچه مدرسه حجتيه، مغازه داشت و مايحتاج طلاب را نسيه مي داد. شيخ شدن حسن آقا از همان زماني بر سر زبان طلبه ها افتاده بود كه از آذرشهر، زادگاه خود، براي آموزش علوم ديني به حوزه علميه قم آمده بود. او در نيمه راه، درس را رها كرده، به كسب چسبيده بود، اما لقب شيخ از او جدا نشده بود.

آقاي خامنه اي در وصيت نامه اي كه فروردين 1342 نوشت، بدهي هاي خود را هم ياد كرد: "شيخ حسن بقال، كوچه مدرسه حجتيه؛ آقاي هاشمي رفسنجاني؛ كتابفروشي مرواريد؛ كتابفروشي مصطفوي؛ و 10 تومان علي حجتي كرماني و..."

عسرت و تنگ دستي طلاب آن دوره، سفره آنان را پر از داستان هاي ريز و درشت كرده است. هر چند مي توان احتمال داد كه با گذر زمان فقر نهفته در اين داستان ها كم رنگ تر شده باشد، اما همچنان در اواخر دهه سي گريبانگير بيشتر درس آموزان قم نشين بوده است.

غذاي رايج برادران خامنه اي (سيدمحمد و سيدعلي )، هنگامي كه در مدرسه حجتيه با هم بسر مي بردند، تخم مرغ بود. تخم مرغ ها را در ظرف داغ شده اي كه روغن نداشت، مي شكستند و نيمرو مي خوردند. روغن گران بود و امكان قرار دادن آن كنار ديگر مواد غذايي وجود نداشت. غذاي ديگر، نان و كره بود كه گاه با مربا همراه مي شد. كم اتفاق مي افتاد كه غذايي بپزند و اگر پخته مي شد چيزي جز ماش پلو نبود." اين بهترين و آبرومندانه ترين غذاي من بود كه خيلي اوقات ميهمان دعوت مي كردم."

يكي از ميهمانان او سيدمصطفي خميني بود كه چند نفر ديگر را هم با خود مي آورد. از قضا ماش پلو را هم دوست داشت. سيدعلي به ياد مي آورد كه اين سفره چند بار رنگ تاس كباب را نيز به خود ديده است.

سید مصطفی خمینی


***آبگوشت علي نقلي
در اين دوره شيخ حسين ابراهيمي ديناني، هم غذا و هم درس فلسفه سيدعلي بود. اين دو، اتاق هاي جدا داشتند اما وعده هاي غذايي را با هم مي گذراندند. به همين جهت يك شب هوس كردند در دكان علي نقلي آبگوشت بخورند. آبگوشت علي نقلي 13 ريال تمام مي شد اما اين دو مي دانستند كه بايد با يك پرس آبگوشت سير شوند.


غلامحسین دینانی

"آمديم دم پيشخوان كه پول بدهيم، من هر چه توي جيبم پول بود درآوردم. او هم دست كرد هر چه توي جيبش بود درآورد."
خوشبختانه 13 ريال علي نقلي بين اين دو جيب به نحوي تقسيم شده بود. آن شب، طلبه جوان، با كلنجار اين فكر كه اگر بخوابد و غسلي بر او واجب شود، پول حمام فردا را از كجا بايد بياورد، به صبح رساند.

***صبح بي صبحانه

فردا صبح، آسوده از حادثه اي كه پيش نيامده، به طرف اتاق آقاشيخ حسين رفت. هم غذاي او در حال ور رفتن با سماور زغالي براي آماده كردن چاي صبحانه بود. سيدعلي دست خالي و بدون سنگك در حال نزديك شدن به اتاق شيخ حسين بود.

"صبح معمول مان اين بود كه  او توي اتاقش [كه] سماور داشت، چاي درست مي كرد و من هم مي رفتم يك دانه نان و يك سير پنير مي گرفتم، مي رفتم توي اتاق او با همديگر صبحانه مي خورديم."

هزينه نان و پنير را يك هم غذا مي پرداخت و مخارج چاي و قند را، هم غذاي ديگر. شبهاي بلند زمستان از يك سو و مطالعه، يادداشت و پاكنويس درسهاي روزانه از طرف ديگر، گرسنگي صبح هاي سيدعلي را دوچندان مي كرد. نماز صبح و قرآن سحرگاهي را با همين حس مي خواند و پس از خريد نان و پنير راهي اتاق شيخ حسين مي شد.

آن روز صبح "مي خواستم طبق معمول بروم نان بگيرم. يادم آمد كه پول نداريم." اين جا بود كه به فكر كاسه هاي ماست افتاد. اين كاسه ها قيمت داشت. شش ريال مي دادند و ماست پنج ريالي را مي خريدند. يك ريال اضافي را براي كاسه مي پرداختند. گرو مي گرفتند.
"گاهي 5-6 كاسه جمع مي شد و خودش پولي بود... ديدم نه، كاسه ماست... هر چه بوده... داده ايم به آقا شيخ حسن بقال و پولش را گرفته ايم و خورده ايم."

وقتي رسيد، آقاشيخ حسين با اشاره دست و صورت به او فهماند كه نمي خواهد هم اتاقي اش (آقا احمد) بفهمد كه آه در بساط ندارند و از صبحانه خبري نيست. شيخ حسين نقش آماده كردن صبحانه را بازي مي كرد تا پيش هم اتاقي اش آبروداري كند. آقا احمد كه از حضور بي نان و پنير سيدعلي در آنجا متعجب شده بود، تعارف كرد كه بر سر سفره او بنشينند و صبحانه بخورند. "گفتم: نه ميل ندارم"

در اين هنگام صداي شيرفروش مدرسه حجتيه بلند شد كه آي شير ... شير. شيخ حسين كه همچنان در فكر آبروداري و پوشاندن بي پولي خود و رفيقش بود با صداي بلند از سيدعلي پرسيد كه شير مي خوري؟ "من فكر كردم ... فرجي شده يا با شير[فروش] حساب دارد، يا يك دفعه يادش افتاده كه مثلاً پنج ريال توي جيبش دارد و مي شود مقداري شير بگيرد."

سيدعلي هم مشتاقانه با صداي بلند پاسخ داد كه آري، مي خورم، بخر. "یک وقت ديدم از پشت شيشه، بدون صدا با دست اشاره مي كند كه بگو نه، بگو نه ... [من كه فهميده بودم همه اينها براي آبروداري نزد هم اتاقي اش است ] حرف را برگرداندم و گفتم نه شير نمي خواهم. بيا چاي بخوريم"

آن روز اين دو هم غذا، گرسنه، كتاب ها را زير بغل زدند. يكي به درس آق اشيخ مرتضي حائري رفت و ديگري به دنبال درس و بحث خودش. سيدعلي پيش از ظهر هر روز به اتاقش مي آمد و كتاب هاي مجالس درس استادان خارج را مي گذاشت و كتاب اسفار را برمي داشت كه برود به درس علامه طباطبايي.

وارد اتاق شد؛ ديد سنگكي تمام قد روي كرسي افتاده؛ انگار با او حرف مي زند. اين نان تازه، فواره هوس و اشتهاي سيدعلي را باز كرد.

"غفلت كردم كه اين نان سنگك مال كيست. از بس گرسنه بودم، دست [بردم] و يك تكه كندم و گذاشتم دهانم ... وسط جويدن يك دفعه يادم آمد كه اين نان مال كيست كه من دارم مي خورم؟."

دهانش از حركت ايستاد. شايد برخي از هم اتاقي ها راضي نبودند . تكه نان جويده را با حسرت از دهان بيرون آورد و انداخت توي سطل آشغال.

***ظهر بي ناهار
در جلسه درس اسفار علامه، شيخ حسين را ديد و از موقعيت شكمش پرسيد. او نيز همچنان گرسنه بود. پس از پايان درس، به اميد از راه رسيدن ناهار، راهي مدرسه حجتيه شدند. در اين فكر بودند كه در خانه كدام رفيق را بزنند؟ كدام يك پذيراي آنها مي شود؟ درباره دوستان ميهمان پذير و ميهمان گريز مشورت كردند. اسامي يكي پس از ديگري خط خورد تا اين كه رسيدند به نام سيدجعفر موسوي اردبيلي. آقاسيدجعفر از دوستان نزديك به شمار مي رفت و سوابق او نشان مي داد كه از پذيرش دو دوست گرسنه ابايي ندارد. در همين هنگام ديدند كه آقاسيدجعفر از در بزر گ مدرسه حجتيه وارد شد. چشمش از دور به سيدعلي و شيخ حسين افتاد. دست تكان داد. نزديك تر كه شد؛ گفت: آمده ام امروز [ناهار] ميهمان شما باشم! و ادامه داد: كوكب سلطان را از خانه بيرون كرده ام. به شوخي زنش را كوكب سلطان مي خواند.

معلوم شد آن زوج هم چيزي براي خوردن نداشتند. سيدجعفر زنش را فرستاده خانه خواهرش و خودش را دعوت كرده كه ميهمان دوستانش باشد! تا جايي كه گرسنگي اجازه مي داد خنديدند.
"خلاصه سه نفر شديم. گفتيم بيا سوته دلان گردهم آييم. سه تا گرسنه بي پول. واقعاً درمانده بوديم كه چه كار كنيم، اما نگراني به معناي اضطراب نداشتيم."

در اين بين سيدكمال شيرازي پيدا شد. سيدكمال دوست نزديك سيدعلي بود. رفقا از سيدعلي خواستند كه برود و از او پولي قرض كند. "آمدم پيش آقاسيدكمال و گفتم...مقداري پول داري به ما قرض بدهي؟ احتياج دارم."

لابد از دل بزرگ او باخبر بود. سيدكمال دست كرد تو جيبش و حدود 70-80 تومان پول درآورد و گفت هر چه مي خواهي بردار. سيدعلي 20 تومان آن را برداشت. لحظاتي بعد سه طلبه، هروله كنان در حال خروج از مدرسه بودند تا خود را به چلوكبابي برسانند.

بخش بیست و چهارم: آشنايي با امام خميني


***نخستين ديدار
سال هاي 34 -35 بود كه با نام خميني آشنا شد. در مشهد مجمعي از طلاب قم بود كه - سيدعلي آنها را مي شناخت. سيدمصطفي خميني كه تابستانها به مشهد مي آمد، با اين مجمع جوش مي خورد "از آنها مي شنيدم كه آقاي حاج آقا روح الله خميني در قم يك مدرس معروف و بزرگ و مورد توجه طلاب و فضلاي جوان است."

نخستين ديدار اما، به سال 1336 ش باز مي گردد. آن سال سيدعلي همراه مادر، كوچكترين برادر و خاله هايش راهي عتبات بود. در راه عراق چند روزي در قم توقف كردند و او سري به درسهاي خارج حوزه علميه زد. ديد كه آقاي خميني در مسجد سلماسي براي صدها طلبه، "نزديك به 500 نفر شايد" درس مي گويد؛ روي زمين هم مي نشيند و درس مي دهد. آن مجلس را به نسبت آنچه كه در مشهد و در درس آيت الله ميلاني درك كرده بود، گرمتر يافت.

برايش تازگي داشت كه استاد بلند صحبت كند و شاگردها از هر طرف اشكال كنند. احساس كرد پويايي در جان محفل درسي خودنمايي مي كند. سال 1337 ش كه براي ادامه تحصيل به قم آمد، از نخستين درس هايي كه انتخاب كرد، درس آقاي خميني بود و تقريباً يك دوره اصول را نزد او درس آموخت؛ آموزش فقه را هم، غير از آنچه از آقاي حائري گرفت، بقيه را نزد حاج آقا روح الله گذراند.

***استاد متفاوت
سيدعلي مي ديد كه مشي و منش و روش آقاي خميني با ديگر همرديفان خود متفاوت است. استادي نبود كه با طلبه ها رفيق و مأنوس شود. صبح ها از خانه اش در كوچه يخچال قاضي تا مسجد سلماسي در كوچه آقازاده، بي سر و صدا، آرام و ساكت مي آمد، درس مي گفت و بازمي گشت. عصرها نيز همچنين. پيش از درس و پس از آن، چنان كه طبعاً مرسوم برخي از استادان بود، با طلبه ها، بگويد، بشنود، شوخي كند، رفتار نمي كرد.

طبعاً چنين مدرسي بايد براي طلبه ها دلنشين نباشد [و] كسي از اين مدرس خيلي خوشش نيايد. [اما] درست به عكس بود . يعني طلبه ها از ايشان با وجود اين سردي در روابط ... به قدري خوششان مي آمد و اين قدر ايشان را دوست مي داشتند كه من كمتر نظير آن را در روابط شاگرد و استاد در قم [و مشهد] ديده ام. آن چه در درس هاي آقاي خميني براي سيدعلي آقا مشهود بود، تشخص و برجستگي علمي، دقت نظر، اهل بحث و جدال علمي بودن، سريع الانتقال بودن و تسلط در بگومگوهاي علمي بود. هر كس اشكال مي كرد فوراً جواب را كف دستش مي گذاشت ... اتفاق مي افتاد گاهي اشكال طلبه وارد بود، اما ... ايشان در جواب نمي ماند؛ جواب را مي داد، منتها فردايش [مثلاً] ... از آن جواب عدول مي كرد... يادم مي آيد يكي دو مورد را كه ايشان از اشكال كننده تقدير كردند كه اشكال تو وارد است.

***استاد اخلاق
آقاي خامنه اي شنيده بود كه آيت الله خميني درس اخلاق مي داده است؛ و نيز فلسفه. سال ها از تعطيلي اين درسها مي گذشت. اما وقتي به قم رسيد، همچنان ميان طلبه ها و فضلاء معروف بود كه ايشان مدرس اخلاق است. مي گفتند درس اخلاق ايشان چنان پركشش و گيرا بوده كه برخي بزرگان حوزه علميه قم در آن حاضر مي شدند. اينها را ما شنيده بوديم... لكن... گاهي در درس، ايشان به مناسبتي وارد بحث اخلاقي مي شد. رسم است ميان مدرسان كه روز آغاز درس يا روز پاياني آن، و يا در ميان سال تحصيلي، نكاتي را متذكر مي شوند؛ توصيه ها و نصايحي مي كنند. آيت الله خميني اين مواقف را به بيان مسائل اخلاقي اختصاص مي داد.

"قيامتي برپا مي شد. طلبه ها گريه مي كردند... در دل طلبه ها واقعاً غوغا مي انداخت... مواقف را به بيان مسائل اخلاقي اختصاص مي داد ...همه چيز را در دل انسان تغيير مي داد. من در طول چند سالي كه درس ايشان رفتم چند بار اين توفيق را پيدا كردم [كه زير بارش اين گفته ها بنشينم]

آقاي خامنه اي منش و روش آيت الله خميني را ناشي از اخلاق اسلامي مي ديد؛ بي اعتنايي به دنيا و زخارف آن، بي توجهي به تجملات و جلوه هاي زندگي از اين موضوع ريشه مي گرفت؛ حتي همان سكوت و كم حرفي مصداقي از منش اخلاقي او بود.  "والا ايشان تكبر نداشت
روزي كه به اصرار طلبه ها پذيرفت روي منبر بنشيند و درس بگويد، پس از وفات آيت الله بروجردي بود.  طلبه ها با خنده و تبسم مسئله را استقبال كردند . خود ايشان هم خنده شان گرفت ... چيز تازه اي بود براي ايشان ؛... بعد گفتند : بسم الله الرحمن الرحيم . روز اولي كه مرحوم آقاي [محمدحسين] ناييني رحمت الله عليه روي منبر نشستند؛ گريه كردند و گفتند [كه] اين همان منبري است كه شيخ روي آن نشسته، بزرگان روي آن نشستند؛حالا كار به جايي رسيده است كه ما مي نشينيم. [آقاي خميني ادامه داد :] ما هم امروز بايد گريه كنيم كه حالا نوبت به ما رسيده . اين را قرار دادند براي مقدمه يك بحث اخلاقي كه دلها را منقلب كرد.

وي به ياد مي آورد زماني را كه يكي از مباحث درس اصول پس از حدود شش ماه به پايان رسيد. آيت الله خميني در پايان اين بحث مفصل و مشروح گفت  "امروز اين بحث تمام شد، اما اين يك بحث ضروري و لازمي نبود و مي توانستيم كمتر و كوتاه تر بگوييم. و اين را به عنوان پيش درآمد بحثي اخلاقي بيان كردند كه ما بايد از عمرمان چگونه استفاده كنيم.

و نيز به ياد مي آورد پس از درگذشت آيت الله بروجردي زمزمه اي ميان طلاب جريان داشت كه مرجعيت به كجا خواهد رفت؟ آيا در قم خواهد ماند، يا به نجف مي رود؟ قمي ها مرجعيت و رياست را سال ها بين خود ديده بودند. حوزه قم، بزرگ ترين حوزه علميه شيعه بود؛ و طبعاً نمي پذيرفت مرجعيت از قم بيرون رود. در آن سو، نجفي ها نيز نگين مرجعيت را بر ركاب حوزه خود مي پسنديدند.
آيت الله خميني در يكي از روزهاي درس به اين موضوع پرداخت و گفت كه نبايد قم و نجف در ميان باشد. گفت كه اختلاف از شيطان است؛ دو گروهي كه هدف شان خداست با يكديگر اختلاف نمي كنند؛ براي خدا درس بخوانيد؛ قم و نجف ندارد.

اين حرف يادم نمي رود. با اين كه آدم فكر مي كند اين حرف، حرف پيچيده و معضلي نيست، ليكن... در دل من از آن وقت اثر گذاشت ... يك چنين بيان هاي شيرين و گرم در مسائل عرفاني و اخلاقي داشتند... كه طلبه ها را منقلب مي كرد، به طوري كه ... بعضي ها هاي هاي گريه مي كردند.

و باز به ياد مي آورد كه آيت الله خميني، مردي مهذب، آراسته، و مراقب بود. هر چندآن زمان اطلاعي از زندگي خصوصي استادش نداشت، اما مي ديد كه از يكي از مهمترين نقاط ضعف برخي روحانيان دوري مي كند؛ مريد جمع نمي كند. بلكه تا حدي آدم پراكني هم مي كند. روحي يزدي ... از دوستان قديمي امام ... مي گفت من » عبدالوهاب ... 40 سال است كه با اين مرد آشنا هستم و مي توانم بگويم كه ترك اولي از او نديده ام.


آیةاللّه حاج شیخ عبدالوهاب روحی یزدی


او مي ديد كه آقاي خميني تا چه اندازه مورد توجه بزرگان است "من واقعاً كمتر كسي از علماء را ديده ام كه از لحاظ سابقه تقوايي بين خواص اين همه موجه باشد. اين چيز مهمي است كه در دوران زندگي اش جوري عمل كرده كه كساني كه امروز موجه هستند و توي مردم از لحاظ تقوايي مورد قبول اند همه او را به تقوي ياد مي كنند."

***ديدارهاي غيررسمي
آشنايي بيشتر آقاي خامنه اي با آيت الله خميني از آنجا شروع شد كه تابستان، با تعطيلي حوزه علميه قم، يا ماه رمضان، كه مي خواست براي گذران تعطيلات به مشهد برود، براي خداحافظي نزد استاد رفت. رسم برخي از طلبه هاست كه در چنين زماني به ديدن مدرس خود مي روند و از او خداحافظي مي كنند. ايشان نشسته بود روي تشك و دورش نيم دايره اي از كتاب روي زمين چيده شده بود؛ مشغول مطالعه بود ... دو سه جمله با ايشان صحبت و احوالپرسي كردم: ... اجازه بفرماييد، مي خواهم مسافرت كنم، مشهد بروم.

آقاي خميني او و پدرش را مي شناخت. كوتاه، از مشهد، احوال پدر و اوضاع پرسيد و بعد "سلام برسانيد. دو سه كلمه حرف بيشتر نداشتند."

همين رسم هنگام بازگشت طلبه از شهر و ديار خود به قم تكرار مي شد. ديگر ديدار غيردرسي با آيت الله خميني، زماني بود كه ايشان در ايام فاطميه مجلس روضه داشت. روضه خوان، كوثري بود. طلبه ها در اتاقي كه مراسم برگزار مي شد مي نشستند و دور آن را پر مي كردند. آقاي خميني نزديك در چهارزانو مي نشست و با ورود هر طلبه اي براي احترام، تكاني مي خورد.

خيلي آرام و خيلي با وقار... [گويي] تكليف است كه دو سه جمله اي صحبت كند، والا صحبت نمي كردند. صبحكم الله بالخير. و تمام مي شد. باز سرشان پايين بود... مشغول فكر و مطالعه ذهني بودند.

گاه اتفاق مي افتاد كه پيش از آغاز روضه يا پس از آن طلبه اي بحث علمي مي كرد؛ پرسشي داشت. آيت الله خميني آهسته و آرام و به اندازه پاسخ مي داد. اگر آن طلبه مي توانست با پرسش هاي بعدي حاج آقا را سر شوق آورد، موضوع فرق مي كرد. "ديگر آن وقار و متانت... را نداشتند. مفصل بحث مي كردند. داد مي كشيدند... نه و نو مي كردند، دعوا مي كردند؛ كارهايي كه توي بحث فقهي روحانيون و علماي خودمان معمول است."

گرفتگي، سكوت و در خود فرو بودن آقاي خميني وقتي برطرف مي شد كه يكي از رفقاي خود را مي ديد؛ سر شوق مي آمد و شكفته مي شد. سيدعلي آقا به ياد مي آورد لحظه اي را كه آقاي سيدمحمدصادق لواساني وارد مجلس روضه شد. "آنچنان شتاب زده و بي صبرانه بلند شدند، خنديدند، خنده اي شيرين ... روبوسي كردند ... پهلوي خودشان نشاندند، مشغول صحبت شدند..." كه گويي اين شخص همان صاحب مجلس چند لحظه پيش نيست.


بخش بیست و پنجم: آغاز مبارزه


***امام خميني و سياست

جنبه هاي سياسي آيت الله حاج آقاروح الله خميني پيش از دهه چهل براي آقاي خامنه اي مكتوم بود. شنيده بود كه با آيت الله بروجردي روابط صميمانه اي ندارد و مدتي است به منزل وي نرفته است؛ و يا در جلسه اي كه آيت الله بروجردي اواخر عمر براي مديريت حوزه علميه قم تشكيل داد و از روحانيان سرشناس دعوت كرد تا با آنان رايزني كند، آقاي خميني حاضر بود، اما اظهارنظري نكرد. پس از درگذشت آيت الله بروجردي شهرت یافت كه آقاي خميني به واسطه همان كدورت ها مجلس فاتحه نخواهد گرفت، "لكن ايشان فاتحه گرفتند، فاتحه خيلي خوبي هم شد. در جلسات [فاتحه] هم شركت كردند"

منتها در همه اينها تنها بود و دنباله اي از طلاب، پشت سر خود نداشت. جلوه سياسي آقاي خميني از سال 1341 ش نمايان شد و آن زماني بود كه دولت محمدرضا پهلو ي لايحه انجمن هاي ايالتي و ولايتي را تصويب كرد و "ما چهره سياسي آقاي خميني را براي اول بار كشف كرديم ... وقتي مبارزات پيش آمد در حقيقت ما ... احساس كرديم آن شخصيتي كه مي تواند از لحاظ فكري و روحي ما را اشباع كند ايشان است و لاغير."

آقاي خامنه اي از نخستين كساني بود كه با شروع مبارزه به امام خميني پيوست، و خود به اين موضوع چنين تصريح مي كند: "از اولين ساعت هاي مبارزه ما رفتيم دور و بر ايشان و بنا كرديم در خدمت خط ايشان كار كردن و حركت كردن."

از جمله فعاليتهاي نخست، تكثير و پخش اعلاميه هاي ايشان بود. وي و دوستانش دستگاه تكثير فراهم كردند. جمعي بودند كه اعلاميه هاي امام را تكثير مي كردند و به تهران مي بردند. اعلاميه هايي نيز در تهران چاپ مي شد كه به قم مي آوردند.

چاپ و تكثير اعلاميه ها يكي از خواست هاي امام در نشست بسيار مهم او با علماي طراز اول قم بود. به دنبال اعلام تصويب نامه انجمن هاي ايالتي و ولايتي در جرايد عصر تهران، آقايان حائري، گلپايگاني و شريعتمداري به درخواست امام خميني در خانه مرحوم آيت الله حاج شيخ عبدالكريم حائري يزدي گرد آمده بودند و امام عواقب تصويب اين لايحه را براي حاضران تشريح كرده بود. پس از توافق بر سر تلگرام به شاه و اعلام مخالفت با لايحه ياد شده، ارسال تلگرام به علماي مراكز و شهرستان ها و ادامه چنين جلساتي، امام پيشنهاد كرده بود متن اين تلگرام ها چاپ و در دسترس مردم قرار گيرد. در پي پاسخ سر بالا و اهانت آميز محمدرضا پهلوي به تلگرام مراجع و احاله موضوع به نخست وزير، مراجع خطاب به اسدالله علم، نخست وزير، تلگرام هايي فرستاده بودند كه در آن لغو تصويب نامه اي كه مخالف قانون اساسي است درخواست شده بود. امام در پايان تلگرام تأكيد كرده بود كه در صورت اصرار دولت به عدم لغو تصويب نامه علماي ايران و عتبات ساكت نخواهند ماند.

" من وارد مدرسه حجتيه شدم ديدم كه اعلاميه ايشان به ديوار نصب است. اعلاميه را خواندم. يا سجده كردم يا حالت سجده به من دست داد؛ از اين كه ديدم يك شخصيت عظيم روحاني، استخوان داري قوی  و مقتدر پيدا شده است. "

آقاي خامنه اي مي ديد كه در غياب آيت الله بروجردي، در نبود شخصيتي كه دستگاه هاي دولتي از او حساب ببرند، در زماني كه برخي روحانيان حاضر بودند با مقامات محلي شهرشان كنار بيايند، چه برسد با مقامات عالي دولتي، فردي پيدا شده كه به نخست وزير حكومت مي نويسد " اگر برايتان اشكالي وجود دارد، بياييد قم زانو بزنيد تا علما به شما بگويند و به شما بفهمانند كه كجاي اين [تصويب نامه] اشكال شرعي دارد."
اين موضع شجاعانه، مرزهاي تازه اي در افق انديشه او مي كشيد، از قدرت دين و توان روحانيت مي گفت: "عظمتي در ذهن انسان زنده مي كرد كه من وقتي اين اعلاميه را ديدم گمان مي كنم افتادم به سجده كه الحمدلله مرد بزرگي پيدا شده كه دارد عظمت دين را اين طور متجلي مي كند."

با اين كه شروع مبارزه براي آقاي خامنه اي وارد مراحل پيچيده خود نشده بود، و در حد سر و كار داشتن با چاپ، توزيع و ابلاغ اعلاميه ها بود، اما در حوزه علميه آن روز وي و همفكرانش را در گروه آيت الله خميني طبقه بندي مي كردند. "چيز خيلي روشني بود و همه هم مي دانستند اين را. و معروفين بتصديقنا اياكم. به قول زيارت جامعه، اين جوري بوديم."

معروفين مبارزه با بي داد، پيشينه اي بلند داشتند، اما اكنون، اين دگرگوني تازه، در پيشاني تاريخ، با خط ديگري نوشته مي شد؛ خطي خوانا و همه فهم. سرمشق هاي سياسي آيت الله خميني، در حال تكثير بود، آن هم توسط نسل تازه اي از آن پيشينه بلند.

ابعاد سياسي امام براي آقاي خامنه اي يكي پس از ديگري رو مي شد؛ جلوه هايي نو كه آن مرد ملا و عارف و متقي در پس وجودش پنهان داشته بود. " ناگهان ديديم ايشان... چقدر قوي و شيرين مي نويسد؛ ساده، همه كس فهم، و در عين حال قوي."

جدل هاي مكتوب امام در اعلاميه هايش با محمدرضا پهلوي و اسد الله علم نماد شجاعت اين مرد نوظهور براي مريدان و شاگردهايي چون سيدعلي خامنه اي بود.

پاسخ هاي امام "جنبه مجادله و منكوب كردن و محكوم كردن خصم داشت ... اعلاميه هاي ايشان در اين جهت خيلي قوي بود. اين خصوصيات را ما در ايشان كشف كرديم. اين بود كه علاقه ها زيادتر شد." در همين اوان بود كه از سيدمصطفي خميني شنيد كه پدرش شبها دو سه ساعت بيشتر نمي خوابد؛ بقيه شب را مشغول نوشتن نامه ها به افراد، گروه ها و روحانيان است. نامه ها را خودش مي نوشت " شايد صدها نامه بتوانم بگويم امام به ولايات نوشت."

اين در حالي بود كه با شروع مبارزه، برخلاف منش معمول، ايشان هر شب و گاه هر روز با افراد، از طبقات گوناگون ملاقات مي كرد. " داخل خانه ايشان يا اتاق ها ... پر بود از جمعيت و گاهي يك نفر دو نفر پنج نفر ديدار خصوصي با امام داشتند ... ما مي ديديم كه امام تا آخر شب تقريباً در منزل شان رفت و آمد هست و ما هم آنجا بوديم ...بعد كه ماها مي رفتيم تازه امام مي رفتند داخل اتاق خودشان مشغول نامه نگاري مي شدند."


بخش بیست و ششم: چه كساني بر امام (ره) تأثير سياسي گذاشتند

ريشه هاي قيام

آقاي خامنه اي از نزديك مي ديد كه استاد اصول اش آگاهي سياسي و « گستاخي سياسي» را توأمان دارد، دو اصلي كه تا آن روز در وجود كسي جمع نديده بود. "بودند كساني كه گستاخي سياسي داشتند. از علماء ... داشتيم افرادي كه در زمان شدت اختناق، گستاخانه عليه دستگاه حرف مي زدند، اما دور از آگاهي سياسي، حرف هايي بي ضابطه ... كه هيچ هوشمندي را جلب نمي كند [به زبان مي آوردند.]...كساني هم بودند كه آگاهي سياسي داشتند، [اما] گستاخي سياسي نداشتند ... اين دو خصوصيت را با هم فقط شخص امام خميني آن روز داشت."

بينش سياسي امام خميني چگونه ساخته و پرداخته شد؟ چه كساني بر او تأثير سياسي گذاشتند؟ كدام يك از استادان او در اين موضوع مؤثر بودند؟ چرا ايشان سال 1341 ش را براي قيام انتخاب كرد؟ علت سكوت او در دوره آيت الله بروجردي چه بود؟ سيدعلي خامنه اي به اين پرسش ها مي انديشيد. به ريشه دگرگوني هاي پيش رو كه او را به اعجاب واداشته بود، فكر مي كرد. خون دويده در رگ هاي حوزه علميه را از نزديك مي ديد و قلبي را كه اين خون را به حركت درمي آورد مي ستود.

او در مرور استادان امام خميني، كسي را كه بتواند بر مشي سياسي ايشان مؤثر افتاده باشد، نمي ديد. "من تصور مي كنم ايشان بينش سياسي شان را از اساتيدشان نگرفته اند. ايشان استادي كه بشود گفت آگاهي سياسي به ايشان داده باشد نداشته اند يا من نمي شناسم. حدس من [اين است كه] ايشان به مرحوم مدرس ارادت داشتند؛ كارهاي او را تعقيب مي كردند. حرف هاي مدرس و كارهاي [او] در دوران رضاشاه الهام بخش ايشان بوده است... عمده تحرك سياسي ايشان و آگاهي ايشان در زمان پهلوي از مرحوم مدرس است."

آقاي خامنه اي شاهد اين گمان خود را در كتاب كشف الاسرار يافت؛ وقتي كه ديد تفكرات ضد رضاخاني مدرس لابه لاي كتاب استادش جاي گرفته است. او چنين نتيجه گرفت كه اين كتاب تنها يك نوشته عليه رضاخان و سياست او نيست؛ يك رساله حكومتي است. اين كتاب زماني نوشته شد كه از رضاخان خبري در ميان نبود. حاكم بعد رضاشاه هم قابل حرفهاي اين كتاب نبود. هدف امام مخالفت با ديكتاتوري و سياست وابسته ايران به دولت هاي بيگانه و در نهايت برقراري حكومت اسلامي بود. كشف اسرار رديه كتابي است كه نويسنده اش عقيده داشت دين در امور زندگي و سياست نمي تواند دخالت كند. "بنابراين اين كتاب يك ماهيت سياسي اسلامي دارد. يعني بيان حقيقتي در باب اسلام است كه [آن] عدم تفكيك دين از سياست در اسلام [است .] طرح يك جامعه اسلامي است. طرح يك حكومت اسلامي است."

همچنين آموزه هاي آيت الله ميرزامحمدعلي شاه آبادي، استاد عرفان امام، در ساختار انديشه سياسي او تأثير والايي داشته است. خطوط پررنگ انديشه سياسي آيت الله شاه آبادي را مي توان قيام لله و دفاع از اسلام، پيوند دين و سياست، وحدت نيروهاي اسلامي، شهادت طلبي و فداكاري، استقلال اقتصادي و توليد ملي دانست.

آقاي خامنه اي به اين نتيجه رسيد كه غير از تأثير بسزايي كه آيت الله سيدحسن مدرس و آيت الله ميرزامحمدعلي شاه آبادي در انديشه آيت الله خميني گذاشتند، استعداد، هوشمندي و تيز بيني امام در باب مسائل اجتماعي و فهم عميق از مسائل اسلامي او را در جايگاه يك انقلابي بزرگ و دگرگون كننده اي بي بديل قرار داده است. با اين حال موضوع آبشخور انديشه سياسي امام خميني را شايسته مطالعه و تحقيق بيشتر دانست.او اين احتمال را هم داد كه چه بسا در اين پژوهش نتوان شخص خاصي كه اول بار بذر چنين تفكري را در وجود امام افكنده و بعد آن را رشد داده و به بالندگي رسانده باشد، يافت، اما به اين باور رسيد كه شجاعت او كه ميراثي خانوادگي بود در اين خيزش بسيار مؤثر بوده است.

"پدر ايشان هم مرد شجاع و دلاوري بود ... فرزند آقاي خميني آقامصطفي هم آدم شجاعي بود. واقعاً نمي ترسيد."بودند كساني كه ديدگاه هايي مشابه ديدگاه امام داشتند، اما آنچه نداشتند شجاعت اقدام بود و اين مسئله موجب خشكيدن آرمانهاي آنان مي شد. اكنون، مجموعه اي از دين داري، شجاعت، درك سياسي و الهام گيري از مرام سياسي آقايان مدرس و شاه آبادي در قيام امام خميني به چشم مي خورد. آقاي خامنه اي مي ديد كه همه اين عوامل زير چتري به نام « انگيزه ديني » جمع است.

اما انگيزه ديني آقاي خميني پديده اي نبود كه در 1341 ش ناگهان ظاهر شده باشد؛ پيش از آن نيز وجود داشت. "علت انتخاب اين زمان اين بود كه قبلاً احساس قدرت نمي كردند... ايشان مي دانستند كه با بودن آقاي بروجردي كه رأي شان رأي ايشان نيست، در مقابله با دولت، هرگونه اقدامي خطاست."

آقاي خامنه اي مي دانست كه پس از استقرار آيت الله بروجردي در قم، كه امام خميني نقش ويژه اي در اين كار داشت، از جمله كساني كه دور و بر وي را گرفتند يكي هم آيت الله خميني بود؛ مثل آيات حاج آقا مرتضي حائري و سيدمحمد محقق داماد. البته " آقاي خميني اطرافي به معناي رايج نشدند ... [اما] آقاي داماد و آقاي حائري اطرافي به معناي رايج هم شدند."

هدف از اين كار زنده نگاه داشتن حوزه علميه قم پس از مساعي آيت الله حاج شيخ عبدالكريم حائري يزدي بود؛ و اين كار مي توانست با شخصيت علمي و جاافتاده آيت الله بروجردي، به عنوان يكي از شاگردان آخوند خراساني و از عصار ه هاي اصيل حوزه نجف تحقق يابد. آنها مي خواستند به حوزه علميه قم جايگاهي سياسي ببخشند، تا وظيفه هدايت جامعه به طرف باورهاي اسلامي، تعريف تازه اي پيدا كند؛ اما رفته رفته به اين نتيجه رسيدند كه ميان تصور آنها با تصديق آيت الله بروجردي فاصله اي معين است.

دانستند كه مشي سياسي آقاي بروجردي با آن چه كه اينان بدان مي انديشند متفاوت است؛ يا توقعي كه از مرجع تقليد وقت براي اصلاح حوزه علميه قم دارند، به زودي برآورده نمي شود. به اين جهت از اطراف آيت الله بروجردي كنار رفتند و كسان ديگري دور و بر ايشان را گرفتند كه با بزرگان يادشده، به ويژه حاج آقا روح الله، قابل قياس نبودند؛ نه در شناخت زمان، و نه در آينده نگري.

بدين ترتيب آقايان خميني، حائري، و داماد، از اطراف آيت الله بروجردي دور شدند. البته تا مدتي در درسش حاضر مي شدند، اما ابتدا آقاي خميني و بعد آقايان حائري و داماد، حلقه درس را ترك كردند. آقاي خامنه اي وقتي وارد قم شد، ديد كه اينان به درس آقاي بروجردي نمي روند. طبيعي بود كه در چنين فضايي برافراشتن پرچم مخالفت از سوي آيت الله خميني نمي توانست با مباني فقه سياسي او سازگار باشد؛ ضمن اينكه هر اقدامي صورت مي گرفت و با مخالفت مرجع تقليد مسلم روبرو مي شد؛ مرجعي كه آبرومند بود، استخوان دار بود، محل رجوع اكثريت جامعه متدين بود، محقق نمي گرديد. امكاني براي آقاي خميني نبود. كنار نشست تا موقعيت مناسب از راه برسد. اين فرصت اواسط سال 1341 ش پيش آمد.


بخش بیست و هفتم: ماجراى تلفن‌های ناشناس به آقای فلسفی

***سفر به تهران

در دو ماهي كه قضيه تصويب نامه انجمن هاي ايالتي و ولايتي مطرح بود، آقاي خامنه اي سفرهايي به تهران كرد. پاي منبر آقاي محمدتقي فلسفي نشست. سعي كرد مجلس او را به ماهيت آن چه كه در قم مي گذشت نزديك كند. گاه به عنوان ناشناس به آقاي فلسفي تلفن مي كرد و او را تشويق مي نمود در تنور اين نهضت بدمد. "آن موقع شناخته شده و معروف نبوديم كه بخواهيم به عنوان يك شخصيت كار كنيم."

در يكي از روزهاي آذرماه 1341 ، آقاي فلسفي در مسجد ارك تهران سخنراني داشت.

مراجع قم نامه هايي درباره تصويب نامه يادشده نوشته بودند كه خوانده شد. نوبت به نامه امام خميني كه رسيد، آقاي فلسفي با تأكيد بر اين كه نامه از آن آيت الله خميني است، شروع به خواندن كرد. سيدعلي خامنه اي در آن جلسه حاضر بود. او ديد كه "مردم كاملا هوشيارانه بنا كردند گوش دادن... ايشان در آخر نامه [به عربي دعاهايي نوشته بودند كه با سوره فيل به پايان مي رسيد. در ابتداي نامه هم اين سوره را مطلع قرار داده بودند .]  مردم به قدري به هيجان آمده بودند از اين نامه كه وقتي آقاي فلسفي مي گفت باصحاب الفيل، [واژه] فيل را همه مردم با هم مي گفتند. الم يجعل كيدهم في تضليل، مردم با همديگر مي گفتند تضليل ... يك حركت، سرود همگاني در مسجد ارك اين نامه به خود گرفت و غوغايي بود ... وقتي نگاه مي كنم مي بينم نقشي كه ايشان در برانگيختگي اول ماجرا [داشت] كه همه علما برانگيخته شدند يك نقش فوق العاده و حياتي بود."


***لغو تصويب نامه

وي به ياد مي آورد كه با شروع قضيه انجمن هاي ايالتي و ولايتي، هدف اوليه امام سرنگوني رژيم نبود. چنين خواستي احساس نمي شد. در اعلاميه ها نيز هدف يادشده به چشم نمي خورد. " اول كار حرف ايشان اين بود كه اينها خلاف شرع است. خلاف اسلام است." هدف لغو تصويب نامه بود، اما با حركت ها و اقدامات بعدي حكومت، ديدگاه تازه اي پيش روي امام نقش بست.

آقاي خامنه اي در آن زمان نمي دانست بر سر راه اين حركتي كه شروع شده چه مشكلاتي چيده خواهد شد . آن چه بود، هيجان و احساس غرور از رخ نمايي چهره حقيقي آيين اسلام بود. "هيچ كدام ما حدس نمي زديم چه مشكلاتي بر سر اين كارها وجود دارد. هنوز سختي خودش را نشان نداده بود."

روزي سيدمحمود طباطبايي قمي، برادرزاده مرحوم حاج سيدحسين قمي، همراه كسبه قم نزد امام آمدند. آمدند به جلسه درس. سيدعلي خامنه اي هم حاضر بود. وقتي درس تمام شد، خطاب به امام گفتند تا كي مي خواهيد صبر كنيد؛ ما حاضريم هر كاري كه بگوييد انجام دهيم. لغو تصويب نامه و پاسخ حكومت نيامده بود و اينان مي گفتند آماده هر فداكاري هستند. اينان هم نمي دانستند چه سنگلاخي از مصائب پيش پاي نهضت است. "شخص امام را نمي گويم. شايد ايشان ملتفت بود، چون سختي ها را ديده بود، شايد حدس مي زد، اما هيچ كدام ما حدس نمي زديم."

دهم آذر، روزنامه هاي عصر تهران در صفحه نخست خود نوشتند كه به تصميم دولت تصويب نامه مورخ 41/7/14 قابل اجرا نخواهد بود. پيش از اين اسدالله علم، نخست وزير در مصاحبه اي مطبوعاتي از اين تصميم دولت خبر داده بود، اما امام خميني آن را كافي نمي دانست. ايشان دولت را تهديد كرده بود "تا در جرايد رسمي كشور لغو تصويب نامه به طور صريح اعلام نگردد ما نمي توانيم به اين تلگراف ترتيب اثر دهيم."

يازدهم آذر بود "از كوچه حرم كه مي آمديم بيرون ... يك مغازه عطاري بود آن روبه رو، روزنامه هم داشت ... آنجا نگاهي به سرتيترها ... مي كرديم . ديدم بله، [لغو تصويب نامه را چاپ كرده اند.] جوان هاي قم [كه به ما مي رسيدند مي گفتند ] آقا تبريك عرض مي كنيم. چون پيروزي رسيده بود، همه خوشحال بودند."

پيروزي روحانيان در لغو تصويب نامه انجمن هاي ايالتي و ولايتي حادثه سياسي بزرگي بود. ابعاد آن به شهرهايي چون تهران، قم و مشهد محدود نشد، ديگر شهرها نيز براي لغو تصويب نامه كوشيدند و بيشتر ائمه جماعات در سراسر كشور از اين مبارزه كنار نماندند. چه عواملي موجب به حركت واداشتن روحانيان در اين مسير گرديد؟ پاسخ اين سئوال در انديشه آقاي خامنه اي بر چند عامل استوار بود.

اول اين كه رودررويي با اين تصويب نامه چندان پيچيده نبود. علماء درك كردند كه آنچه كه به عنوان شركت زنان در انتخابات مطرح گرديد و يا تبديل قسم از قرآن به كتاب هاي آسماني، خلاف اسلام است. واقعيت اين است كه امام خميني با دادن حق رأي به زنان مخالف نبود؛ حتي سلب حق رأي از بانوان را خلاف شرع مي دانست، چنان كه پس از انقلاب اسلام ي آن را گوشزد كرد. اما موضوع در زمان شاه فرق مي كرد؛ وي تمامي عملكرد مجلس و دولت را حرام مي دانست، زيرا معتقد بود اساس اين نهادها غيرقانوني است و مصوبات آنها مشروعيت ندارد؛ مضاف بر اين كه مردان اين سرزمين چه حقي از آزادي دارند كه اينك نوبت اعطاي آن به زنان رسيده است؟ البته مخالفت هاي دستگاه حكومتي با احكام اسلام بيش از اينها بود، اما پيش از اين تبديل به لايحه نمي شد و صورتي قانوني و رسمي پيدا نمي كرد.

دوم اين كه دولت نتوانست در برابر اعتراض اوليه علماء واكنش تندي از خود نشان دهد. چه بسا در برابر حركت عمومي روحانيان عليه يك پديده سياسي سابقه نزديكي در ذهن نداشت و نمي توانست واكنش دلخواه خود را نشان دهد.

سوم اين كه ميدان داري امام در تبيين مسئله، نامه نگاري هاي فراوان و واداشتن علماي ديگر شهرها به شركت در قيام، امري بي سابقه به شمار مي رفت كه بايد آن را عامل اصلي حضور روحانيان در اين صحنه دانست. سالها بود كه جامعه روحانيت طعم ميدان داري يك مجتهد را در امور سياسي نچشيده بود؛ ذهن ها از عملگرايي فقه اسلامي در اجتماع خالي بود، صحبتي از حكومت شرع بر زبان ها رانده نمي شد؛ مناسبات مذهب و سياست بريده و دور از هم شده بو د. اعلاميه ها و سخنان امام همه اينها را زنده كرد و هيجان تازه اي در جان روحانيت انداخت.

چهارم اين كه مردم متأثر از مواضع امام، موجب كشاندن روحانيان به مبارزه مي شدند. آقاي خامنه اي تأثير امام را در انگيزش مراجع قم نيز چشمگير ديد. در آن زمان، فقط امام بود كه عمق خطر را درك مي كرد و اگر ديگران چنين دركي داشتند، قدمي عليه اقدامات خلاف دولت بر مي داشتند. امام به اين گروه فهماند كه مي توانند به اين ورطه قدم گذارند.ديگر آن كه قدرت مراجع را به رخ شان كشيد. مراجع نمي دانستند از چه پشتوانه قدرتمندي برخوردارند.  نمي دانستند با اشاره آنان مردم برخواهند خاست.

"شايد من بتوانم بگويم كه مرحوم آيت الله بروجردي قدرت خودش را كشف نكرده بود. نمي دانست كه اگر يك اشاره بكند، مردم چه خواهند كرد. حسن بزرگ امام، يكي از هنرهاي بزرگ او، كشف قدرت روحانيت و مرجعيت بود." مرجعي كه بتواند با يك اشاره مردم را به خيزش وادارد، ويژگي هايي دارد كه در وجود امام مستتر بود. يكي از آنها پيشگام بودن در خطرپذيري است. آن روزها آقاي خامنه اي شنيده بود كه امام مي گفت: آماده ام كه هر آن به خانه ام بريزند و مرا قطعه قطعه كنند. ديگران چنين آمادگي اي نداشتند. با اين حال امام همه تلاش خود را براي آگاهي مراجع وقت از خطراتي كه در كمين اسلام است، به كار برد. وقتي مي ديد آقايان به پيشنهادها و تلاش او بي توجه هستند، گروه هايي از مردم را، مثلاً تجار و بازاري ها را وادار مي كرد به خانه مراجع بروند، شايد حرف آنها را بشنوند. بازاري ها و روحانيون مناسبات سنتي و تعريف شده اي داشته و دارند.


بخش بیست وهشتم: ماجرای جانبداری آقا سید علی از یک طلبه جوان

***رفراندم لوايح شش گانه
آقاي خامنه اي اوايل بهمن 1341 ، با نزديك شدن ماه رمضان، راهي مشهد شد. آن چه در محافل و مجالس مشهد شنيده مي شد، رفراندم لوايح شش گانه بود. " اغلب معتقد [بودند] كه بايد حتماً با آيت الله ميلاني و آقايان علماء تهران و مخصوصاً علماء قم در تماس بوده و با آنها در اين خصوص مذاكره و تبادل نظر شود."
مخالفت با رفراندم در مشهد آغاز شده بود . براي نمايش اين مخالفت بيشتر نمازهاي جماعت تعطیل شد. آقاي سيدحسن قمي شركت در رفراندم را حرام اعلام كرد. آقايان ميلاني و قمي درصدد انتشار اطلاعيه مشتركي بودند كه امكان چاپ آن فراهم نگرديد. در قم اما، روز سوم بهمن اجتماعي از طرف دستگاه هاي حكومتي، به نفع رفراندم تشكيل شد . آنان در ميدان ارم جمع شدند و شعارهايي در حمايت از تصويب لوايح شش گانه دادند. مخالفت مردم قم با اين تظاهرات منجر به درگيري شد . مخالفان شعار مي دادند: ما تابع قرآنيم/ رفراندم نمي خواهيم. زد و خورد شديدي پيش آمد.
سيدعلي خامنه اي آن روز ميان مردم نبود، اما شنيد كه «آقا ابول» تعدادي پاسبان را تا خورده اند زده است. شش پاسبان و سه افسر زخمي شدند. غير از اين ، اخبار روز دوم بهمن تهران كه توأم با تظاهرات گسترده مردم در بازار و خيابان بوذرجمهري ، همراهي آيت الله خوانساري با مردم و اهانت مأموران به ايشان بود، به قم رسيده، به التهاب شهر افزوده بود.
آقاي خامنه اي كه در كوران قضاياي رفراندم قرار گرفته بود، قرار شد نامه آيت الله ميلاني را خطاب به امام خميني به قم ببرد "من، اخوي سيدمحمد و شيخ علي آقا [تهراني] سه نفري برداشتيم نامه را كه بياييم قم. روزي كه رسيديم تهران روز ششم بهمن بود."
آقاي خامنه اي تهران را خلوت و گرفته و تاريك ديد . صندوق هاي رأي خلوت بود، گاه فردي سر صندوق حاضر مي شد و رأي خود را در آن مي انداخت. "سوار شديم در  شمس العماره، آمديم قم. آمديم منزل امام، ديديم خبرها آنجاست."

***چهره تازه قم
خانه امام تحت نظر بود. از رفت و آمد زياد جلوگيري مي كردند. "اول بار بود كه نشانه ارعاب دستگاه را مشاهده كرديم ... مي ديديم پاسبان ها و پليس مي گردند؛ با مردم سر و كار دارند."  عوامل حكومتي هنوز چنگ و دندان حقيقي خود را نشان نداده بودند. همين موضوع بر انگيزه حضور مردم در صحنه هاي مخالفت و اعتراض مي افزود. برخي عقيده داشتند كه دستگاه به عمد ميدان مي دهد كه مردم پيش بيايند تا بتواند سركوب اساسي خود را آغاز كند. "من اين را حقيقتاً خلاف واقع مي دانم. آن زمان دستگاه... با يك حادثه غيرمنتظره و ناشناخته روبه رو شده بود؛ نمي دانست اين چيزي كه دارد پيش مي آيد چه هست و ابعادش چيست. "
آقاي خامنه اي وضعيت آن روز قم را با آن چه كه در سال 1340 در تهران و در زمان دولت علي اميني ديده بود قابل قياس ندانست . آن سال تظاهرات پراكنده اي در خيابان هاي تهران مثل لاله زار يا در مياديني چون سپه رخ مي داد كه تعداد اندكي از مردم  جمع مي شدند، فرياد "مرگ بر اين دولت قانون شكن" سر مي دادند و با رسيدن چند پاسبان ناپديد مي شدند. عامه مردم استقبال نمیك ردند و انگيزه اي براي پيوستن به صف معترضان بروز نمي دادند. آقاي خامنه اي در سفر هر از گاهش به تهران با اين تظاهرات برخورد مي كرد. "خوشم مي آمد و يك حمايت زباني، حركاتي انجام مي دادم، لكن مردم به طور خيلي بيگانه از اين مسائل عبور مي كردند... بنابراين دستگاه حق داشت [حوادث قم را] نفهمد كه قضيه چيست."

***عيد عزادار
امام خميني با اعلام عزاي عيد نورو ز 1342 آگاهي بخشي خود را " از خطرهايي كه براي قرآن و مملكت قرآن" در پيش است، ادامه داد. ايشان پيش از آ ن، موضوع را با مراجع قم در ميان گذاشته بود و احتمالاً از آنان خواسته بود كه در اين تصميم با او همگام باشند. و نيز با نگارش و ارسال نامه هايي به روحانيان ديگر شهرها موضوع را به اطلاع آنان رسانده بود. ايشان تأكيد داشت كه عزاي نوروز نه به واسطه شهادت امام صادق(ع) بلكه به واسطه صدماتي كه در اين سال به اسلام وارد شده بايد اعلام شود.
" یادم است جزء كساني بوديم كه تصميم گرفتيم طلبه ها لباس مشكي تن شان كنند؛ پيراهن مشكي يا قباي مشكي تن شان كنند." سيدعلي پول تهيه قباي مشكي نداشت.


از پس تهيه پيراهن مشكي برآمد. "ناگهان ديديم در عرض چند روز ... ظاهراً از روز عيد يا روز قبل از عيد ... پيراهن ها و لباس هاي مشكي را تن شان [كردند] ... آن چنان وسعت [گرفت] ... كه هر روحاني و هر طلبه اي را كه نگاه [مي كردي] لباس مشكي تنش [بود] ... احتمال مي دهم كه لباس مشكي 15 خرداد از اينجا بود، دنباله اين كار بود . مي دانيد كه در 15 خرداد عناصر اصلي لباس مشكي تن شان بود. پيراهن مشكي ها معروف بودند."
تراكم تحركات و شدت تلاشهاي آن روزها، آرام و قرار را از او و دوستانش گرفته بود. در برابر رفت و آمدها و كوشش ها، گرسنگي و تشنگي رنگي براي ديدن نداشت. تا توانسته بودند، اطلاعيه و اعلاميه چاپ كرده بودند كه همگي مي گفت امسال عيد نداريم. اينها را در هر اجتماعي كه در صحن حضرت معصومه (س) ديده مي شد، پخش مي كردند. اميدشان اين بود كه زائران رسيده به قم اين اطلاعيه ها و خبرها را به شهرهاي خود ببرند و پخش كنند.
اول فروردين 1342 مصادف با 24 شوال، مجلسي به مناسبت شب شهادت امام صادق(ع) و بزرگداشت حاج شيخ فرج الله كاظمي در مدرسه فيضيه برپا بود . حاج شيخ فرج الله كاظمي از علماي مشهور غرب كشور بود كه در 24 اسفند 1341 در كربلا درگذشته و در وادي السلام نجف دفن شده بود. سخنران جلسه حاج شيخ مرتضي انصاري، واعظ مشهور قم ، بود. او در ميان سخنان خود عزاي عيد را به شهادت امام جعفر صادق(ع) مربوط دانست. اين حرف با اعتراض يكي از طلبه هاي حاضر در مجلس روبه رو شد . او گفت كه عزاي عيد براي قضاياي تهران و قم است. حاج انصاري كه توان هضم اين اعتراض را نداشت پس از جلسه ختم با عصبانيت راهي خانه شد . آقاي خامنه اي آن روز ناهار ميهمان حاج انصاري بود. وقتي با تشرها و بدوبيراه گويي هاي او نسبت به آن طلبه مواجه شد، گفت كه " حق با آن طلبه است. آقاي خميني به همه اعلام كرده كه به مناسبت حوادث قم و تهران عيد نداريم. شما چرا رفته اي قضيه را لوث كرده اي، گفته اي به مناسبت وفات امام صادق عيد نداريم؟ اين مخفي كردن حقيقت است."
حاج انصاري كه زير بار نمي رفت با تلفن هاي مكرري كه به خانه اش مي شد دائم مورد اعتراض واقع گرديد. " شايد حدود سي تلفن به [او] شد ... تا مي نشست تلفن زنگ مي زد. مي رفت گوشي را برمي داشت و [تلفن كننده ها] بنا مي كردند به او اعتراض كردن كه چرا چنين حرفي زده اي... آن روز ديدم كه بر اثر كثرت اين تلفنها آنچنان خسته و خرد شد كه من هرگز " شبيه آن را نديدم.


بخش بیست و نهم: روایت سید علی جوان از تهاجم به مدرسه فيضيه

***تهاجم به مدرسه فيضيه

صبح روز دوم فروردين امام در خانه اش مجلس روضه داشت. از طرف آقاي شريعتمداري هم در شبستان مدرسه حجتيه روضه اي برپا بود. روز قبل يك گردان نيرو از تهران به قم رسيده بود. طبق برنامه جلو پاي آنها گاو كشته، به سرشان گل ريخته بودند. گردان، حدود يك كيلومتر در سطح شهر راهپيمايي كرده بود؛ نمايش قدرت داده بود. آنها در صحن حضرت معصومه (س) هم مراسم صبحگاه اجرا كرده، به سلامتي شاه هورا كشيده بودند. زيارت نامه هم خوانده بودند. گروهي از اين نيروها براي بر هم زدن مجالس يادشده در محل حاضر شدند. در هر دو جا كساني با ادبيات و منشي كه حكايت از گردن كلفتي و تهور مي كرد، جلو نيروها درآمدند. در خانه امام خميني، آقاي صادق خلخالي ، پشت بلندگو گفت كه مأموران اگر جرأت جسارت به طلاب را كنند، بد مي بينند. در شبستان مدرسه حجتيه، آقاي ميري، با آن قد بلندش تا توانست خط و نشان كشيد . گفت كه اگر اقدامي عليه طلب ه ها شود، چنين و چنان خواهيم كرد. "ديدند زمينه آماده نيست ... شايد هم واقعاً قصد اين كار را  نداشتند كه آنجا شلوغ كاري بكنند."


آقاي خامنه اي خسته از تحركات آن روز، در اتاقش تن به استراحت داد و خوابيد. چهارونيم – پنج بعد از ظهر آماده رفتن به مدرسه فيض يه بود. آيت الله گلپايگاني مجلسي به پاس شهادت امام صادق (ع) در آنجا برپا كرده بود. سيدجعفر شبيري زنجاني از راه رسيد. همراه شدند. براي اين كه زودتر برسند، از كوچه حرم آمدند.  اواخر كوچه بود كه ديدند تعدادي طلبه با ظاهري آشفته، در هم و به حال فرار، نزديك مي شوند. يكي عمامه به دست، يكي بي نعلين، ديگري عبا زير بغل؛ گفتند كه برگرديد خطرناك است. " ما نفهميديم كه چرا خطرناك است ... يكي دو تايشان [پرسيدند] كجا مي رويد؟ گفتم مدرسه فيضيه . [يكي از آنها ] گفت نرويد... خطرناك است... دارند طلبه ها را مي كشند ... گفتم برويم آقاجعفر ... بي خود مي گويند. يكي از طلبه ها كه آشنا بود ... گفت نمي گذارم برويد، امكان ندارد بگذارم برويد، قتل نفس است، قتل خود است ... ما را به زور گرفت. آن وقت بود كه احساس كرديم خطر جدي است. "

تصميم گرفتند به طرف خانه امام خميني بروند . خيابان اصلي خلوت بود . رفت و آمدي ديده نمي شد. تعدادي سر كوچه ارك ايستاده بودند و انگار اجازه ورود به خيابان نداشتند. شبيه قرق هايي بود كه براي عبور شاه يا ديگر مقامات مي كردند. "بنا كرديم با آقاجعفر... از عرض خيابان عبور كردن. وسط خيابان ... يك وقت ... نگاه كردم ديدم چهار پنج جوان قدبلند يقه باز... مي آيند طرف ما ... يكي از آنها در حالي كه خطاب به من مي كرد گفت [جاويد شاه . مي خواست كه من تكرار كنم ...] تماشا مي كردم و ملتفت نبودم. آقاجعفر مثل اين كه زودتر از من ملتفت قضيه شد و رفت ...ديدم با وضع خطرناكي دارد مي آيد... من راه افتادم طرف كوچه، اما نه با حالت دو؛ آرام . ديدم ... دويد دنبال من . فهميدم كه... مي خواهد مرا وسط خيابان جلوي مردم بزند."

آن روز قرار نبود طلبه اي از زير دست مأموران اعزامي بي ضرب و شتم بگذرد. سربازاني كه روز اول فروردين در صحن حضرت معصومه (س) براي شاه هورا كشيده بودند، مأموريت داشتند حق معترضان را كف دست شان بگذارند . ساعتي قبل اين نيروها مجلس آيت الله گلپايگاني را در مدرسه فيضيه به هم زده با مشت و لگد به جان طلبه ها افتاده بودند، در اتاق ها را شكسته، تعدادي ا ز طلبه ها را از طبقه دوم به پايين انداخته بودند. سيد يونس رودباري را شهيد كرده ، دهها زخمي به جا گذاشته بودند.

حتماً قرار بود تلافي تحقير محمدرضا پهلوي از جانب روحانيان در سفري كه چهارم بهمن به قم كرده بود و در آستانه حضرت معصومه(س) سخنراني نموده بود، بشود. اينك نوبت كتك خوردن سيدعلي خامنه اي بود، اما "رفتم طرف جمعيتي كه جلوي كوچه ارك جمع شده بودند.  جمعيت هم راه را باز كردند. احساس كرده بودند كه من دارم از دست او مي گريزم... من رفتم داخل جمعيت ... اما مردم جلو او را گرفتند... آن وقت ها خيلي از كوچه مي ترسيدند، وارد نمي شدند."

كتك ها ماند براي چند سال بعد. حالا با سيدجعفر شبيري مي دويدند به طرف خانه امام. مقابل خانه امام چند طلبه تنومند كه معروف به ورزشكاري بودند، مثل علي اصغر كني، ايستاده بودند. غروب از راه رسيده بود. داخل خانه امام شدند. امام ايستاده بود به نماز. آقاي خامنه اي وقتي  آن روز را به ياد مي آورد، از وحشتي كه بر وجود همه چنگ انداخته بود ياد مي كند و از خود مثال مي زند: " من آدم ترسويي نبودم همه خصوصياتي كه در يك طلبه مجرد بي انتظار... تنها... بي پيرايه... و ازدواج نكرده هست [در من بود ،] در اين جور مواقع ... ياد پدر و مادر هم... نمي ماند... نبايستي بترسم [اما عصر دوم فروردين] آن حادثه چنان براي من غيرمنتظره بود كه... به سختي خود را بازيافتم."

آمد بيرون و با طلبه هاي نگهبان درباره چگونگي حفاظت از خانه امام حرف زد. وقتي پرسيد كه چرا در خانه باز است و براي احتياط نمي بندند، شنيد كه " آقا گفته در را نبايد ببنديد. عصر در را بستند، ايشان بلند شد آمد گفت كه اگر در را ببنديد من از خانه بيرون مي روم."

سيدعلي پيشنهاد كرد چوبي، سنگي، تهيه كنيم ؛ وسيله اي براي دفاع، چيزي كه دم دست باشد اگر حمله اي شد... ميان اين حرف ها، علي اصغر كني ساعتش را باز كرد و داد به سيدجعفر شبيري. ساعت گرا ن قيمتي بود. " ساعت هاي ما، ساعت هاي 20-25  توماني، از اين ساعت هاي كنزل بود كه به شوخي ساعت كيلويي هم مي گفتند، [اما ساعت كني] گرانتر بود [شايد]... صدوپنجاه تومان ... سپرد دست آقاجعفر كه اگر در جنگ و دعوا كشته شد اين جنس قيمتي اش براي وراثش باقي بماند."

قيمتي ترين شيئي كه در ظاهر يك طلبه مي شد پيدا كرد همان ساعتش بود. نماز امام خميني تمام شد. رفتند داخل تا به سخنان استادشان گوش كنند . سيدعلي سر راه نگاهي به اتاق امام كرد؛ اتاق سمت چپ متصل به بيروني . ديد كه بالاي تشك و تكيه گاه، آيينه اي به ديوار نصب است. "طلبه ها هم آن زمان مقيد به آيينه نبودند چه برسد به علماي پيرمرد. اما ايشان يك آيينه بالاي سرش بود كه هر وقت بلند مي شد نگاهي مي كرد، خودش را مرتب مي كرد. نظم و ترتيب امام از همان وقت ها پيدا بود."

اتاق پر از طلبه بود . سيدعلي نزديك در ايستاد. امام لب به سخن گشود و گفت: "مضطرب نگرديد . ترس و هراس را از خود دور كنيد . شما پيرو پيشواياني هستيد كه در برابر مصائب و فجايع صبر و استقامت كردند ... پيشوايان بزرگوار ما حوادثي چون روز عاشور ا و شب يازدهم محرم را پشت سر گذاشته اند... از چه مي ترسيد؟ براي چه مضطربيد؟ عيب است براي كساني كه ادعاي پيروي از حضرت امير عليه السلام و امام حسين عليه السلام را دارند، در برابر اين نوع اعمال رسوا و فضاحت آميز دستگاه حاكمه خود را ببازند... امروز وظيفه ما است كه در برابر خطراتي كه متوجه اسلام و مسلمين مي باشد، براي تحمل هرگونه ناملايمات آماده باشيم."

امام خميني گفت كه ما روزهايي بدتر از اين را ديده ايم؛ روزهايي كه در شهر نمي توانستيم بمانيم. صبح زود به خارج شهر مي رفتيم. درس ها را آنجا مي خوانديم. شب برمي گشتيم قم. اذيت مي كردند. عمامه مان را برمي داشتند. امام خطاب به حاضران گفت كه اينها رفتني هستند و شما خواهيد ماند. در همين حين نوجواني را كه گفته مي شد از بالاي بام به زير پرتاب كرده اند به خانه امام آوردند. امام منقلب شد و دستور داد در اتاق ديگر بيارامد تا دكتر سر برسد. سخنان امام خميني حدود 20 دقيقه طول كشيد و زماني كه تمام شد "من احساس  كردم آنچنان نيرومند و مقاوم هستم كه اگر الآن تمام آن جمعيت و يك لشكر به اين خانه حمله كند من حاضرم يك تنه مقاومت كنم... اثر شگرف و عجيبي در من كرد."

سيدعلي خامنه اي و ديگر طلبه ها در حال تقسيم كار براي نگهباني از خانه امام بودند كه از طرف ايشان خبر آوردند همه بايد بروند. "گفتيم نمي رويم، گفتند [آقا ] گفته اند راضي نيستم كسي اينجا بماند."

طلبه ها پراكنده شدند. ابتدا تلگرامي به مشهد فرستاد تا پدر و مادرش را از سلامتي خود باخبر كند. سپس نشست وصيت نامه نوشت و در ضمن آن همه قرض هايي كه به دوستان و كسبه محل داشت ياد كرد. وصيت نامه دوصفحه اي را به سيدجعفر شبيري داد. او صاحب خانه بود و نگهداري آن برايش آسان تر بود. اتاق مدرسه حجتيه امن نبود.


وصيت نامه سيدعلي خامنه اي مرقومه ليله يكشنبه 27 شوال 1382 ق

بسم الله الرحمن الرحيم
عبدالله علي بن جوادالحسيني الخامنه اي غفرالله لهما يشهد ان لااله الا الله وحده لا شريك له و ان محمداً صلي الله عليه و آله عبده و رسوله و خاتم الانبياء و ان ابن عمه علي بن ابيطالب عليه السلام وصيه سيدالاوصياء و ان الاحد عشر من اولاده المعصومين صلوات الله عليهم الحسن و الحسين و علي و محمد و جعفر و موسي و علي و محمد و علي و الحسن و الحجه اوصيائه و خلفا ئه و امناءالله علي خلقه و ان الموت حق والمعاد
حق و الصراط حق و الجنه و النار حق و ان كل ما جاء به النبي صلي الله عليه و آله حق. اللهم هذا ايماني و هو وديعتي عندك اسئلك ان تردها الي و تلقيها اياي يوم حاجتي اليها بفضلك و كرمك.

مهم ترين وصيت من آن است كه دوستان و عزيزان و سروران من، كساني كه بهترين ساعات زندگي من با آنان و ياد آنان سپري شده است، مرا ببخشند و بحل كنند و اين وظيفه را نيز به عهده بگيرند كه مرا از زير بار حقوق الناس رها و آزاد نمايند. ممكن است خود من نتوانم از همه كساني كه ذكر سوءشان به زبانم رفته و يا بدگو يي شان را از كسي شنيده ام، حليت بطلبم . اين كار مهم و ضروري را بايد
دوستان و رفقاي من براي من انجام دهند.

دارايي مالي من در حكم هيچ است، ولي كفاف قرض هاي مرا مي دهد. تفصيل قروض خود را در صفحه جداگانه يادداشت مي كنم كه از فروش كتب مختصر و ناچيز من ادا شود. هر كسي هم كه مدعي طلبي از من شود، هر چند اسمش در آن صفحه نباشد، قبول كنند و ادا نمايند . آن چه در يادم هست حدود سه سال روزه گرفتم، باقي را با كفارات آن مق روضم. اين مقدار را با پنج شش سال نماز هر چه زودتر ادا و مرا از رنج اين دين الهي راحت كنند (البته يقيناً آن قدر مقروض نبودم، ولي احتياط كردم ) مبلغي به عنوان رد مظالم بابت قروض جزئي از ياد رفته به فقرا بدهند.
از همه اعلام و مراجع و طلاب و دوست و آشنايان و اق وام و منسوبين من استحلال شود . (اين اعلام و مراجع چون آن وقت ها نق و نوق عليه آقايان در جلسات زياد بود كه چرا فلاني اقدام نكرده، فلاني چرا اين حرف را زده و اين مطلب را گفته است، لذا خواستم از آقايان اعلام و مراجع حليت طلب كنند.) و گمان مي كنم بهترين كار آن است كه عين وصيت نامه مرا در مجلسي عمومي كه آشنايان من باشند، قرائت كنند . پدر و مادرم كه در مرگ من از همه بيشتر عزادار به ياد ،« اذا بكيت علي شيء فابك علي الحسي ن » هستند به مفاد حديث شريف مصائب اجدادمان از من فراموش نخواهند كرد. ان شاءالله تعالي.

گويا ديگر كا ري ندارم . اللهم اجعل الموت اول راحتي و آخر مصيبتي و اغفرلي و ارحمني بمحمد و آله الاطهار.
العبد علي الحسيني الخامنه اي

حدود 100 تومان، مقدس زاده بزاز (مشهد)
كمتر از 30 تومان، خياط گنگ (مشهد)
2 يا 3 تومان عرب خياط (قم)
مطابق دفتر دين
آقاشيخ حسن بقا ل كوچه حجتيه (قم ) چون مرتب با او سر و كار داشتيم و
نمي دانيم چه قدر طلبكار هست (گويا چند توماني).
آقاي شيخ حسن صانعي (قم) 32 تومان تقريباً.
شيخ اكبر هاشمي رفسنجاني (قم) مطابق دفتر دين(بيشترين پولي را كه من آن زمان مقروض بودم، به آقاي هاشمي بود . چون وضعش نسبتاً خوب بود، از او مي گرفتيم.)
آقاي مرواريد كتاب فروش (قم)مطابق دفتر دين(چون كتاب خريده بودم نمي دانستم چقدر مقروضم)

آقاي مصطفوي كتاب فروش (قم)
10 تومان آقاي علي حجتي كرماني شايد
5 تومان، محمدآقا نانوا نزديك منزل (مشهد)
مقداري از قروضم در دفترچه كوچكي است كه لابه لاي دفترها و كاغذجات در
حجرة حجتيه است و نشانه دفترچه آن است كه...

دعاي من بدرقه كسي است كه مرا از شر اين قروض لعنتي خلاص كند . طلب هايي هم دارم كه اداي آن بسته به انصاف مديونين است.


بخش سی ام: روزی که لحاف کرسی و گلیم طلبه ها را در فیضیه آتش زدند

***نتايج تهاجم به فيضيه

فرداي روز حادثه از كساني كه در مدرسه فيضيه بودند شرح ماجرا و جزئيات آن را شنيد. مأموران حكومتي پس از به هم زدن مجلس، درگيري پديد مي آورند و با چوب هايي كه از درختان مدرسه فيضيه مي كنند به جان شركت كنندگان در مراسم مي افتند. طلبه ها، هدف اصلي مأمور ان بودند. كاري مي كنند مردم عادي از حياط مدرسه بيرون روند . برخي طلبه ها هم خود را با چوب هايي كه در اتاق هاشان داشتند، اين حربه سنتي، مسلح كردند . طلبه ها در رويارويي نخست پيروز مي شوند و مأموران را از صحن مدرسه بيرون مي كنند و در را مي بندند. آيت الله گلپايگاني را كه در يكي از اتاقها پنهان كرده بودند، در فرصتي از مدرسه خارج مي كنند. غير از ايشان برخي پيرمردها و طلبه ها هم كه از ترس خيمه زده بر مدرسه خود را از چشم مأموران دور نگه داشته بودند، از مدرسه بيرون مي روند. اما گروهي از طلبه هاي شجاع، چوب به دست، عباها به دور ساعد پيچيده، آماده كتك زدن و كتك خوردن، در مدرسه مي مانند. اما تعدادي از روحانيان پا به سن گذاشته نتوانستند تن سالم از كتك مأموران به در برند. "آقاي علمي پيرمرد محترمي بود ... [كتك خورد ] شيخ علي كفراني... جزو همين كتك خورده هاي توي مدرسه بود ... اين آقاعلي ... [با] محاسن بلند و عينك و عمامه و خيلي با آداب ... و با تشكيلات هم حركت مي كرد، اين را با آن هيكل انداخته بودند روي زمين و مي گفتند بگو... جاويد شاه."


شنيد كه مأموران براي ورود دوباره به مدرسه فيضيه به مسافرخانه همسايه مدرسه مي روند و خود را به پشت بام مدرسه مي رسانند و از آنجا هم به معركه اي كه لحظاتي قبل آن را ترك كرده بودند، مي رسند. طلبه ها در رويارويي دوم شكست مي خورند . در باز مي شود، نيروهاي بيشتر مي ريزند تو و كتك خوردن طلبه ها تا حدود ساعت هفت شب ادامه مي يابد.

روز چهارم فروردين، وحشت بر سراسر حوزه علميه قم سايه انداخت . كار مأموران پايان نيافته بود. عصر اين روز بار ديگر به مدرسه فيضيه رفتند. اين بار به جاي طلبه ها، اسباب و اثاثيه آنان را به حياط ريختند؛ لحاف كرسي پوده، جاجيم و گليم هاي رنگ باخته و نمدهاي زيرانداز نيم دار؛ و آتش زدند. طلبه هاي مدرسه حجتيه، و از جمله سيدعلي خامنه اي كه احتمال حمله مأموران به مدرسه حجتيه را مي دادند، خود را درون خانه هاي رفقا و آشنايان پنهان كردند. روز پنجم فروردين فضاي حاكم بر شهر قم كم از حكومت نظامي نداشت . كمتر طلبه اي جرأت مي كرد پا به خيابان بگذار د. در اين روز مأموران سومين زهرچشم خود را از مدرسه فيضيه گرفتند، تا كاري نمانده باشد كه نكرده اند.

چرا حكومت شاه تصميم گرفت مركز علوم ديني ايران را هدف قرار دهد و با شدت تمام سركوب كند؟ آرايش فكري آنان چه بود؟ آيا به نتيجه هايي كه مي خواستند رسيدند؟

سيدعلي خامنه اي آن روزها و دوره هاي بعد به اين پرسش ها مي انديشيد. او اين اقدام را بر بنياد دو تحليل دستگاه حاكم كه يكي درست و ديگري اشتباه بود مي دانست. پس از موفقيتي كه در لغو تصوي ب نامه انجمن هاي ايالتي و ولايت ي نصيب جامعه روحانيت
گرديد، حوزه علميه عملاً تبديل به كانون مبارزه شد؛ كانوني رودررو با حكو مت. پيش از آن چنين وضعيتي در حوزه علميه نبو د. گاه اگر اختلافي ميان حوزه و دستگاه پيش مي آمد، تبديل به تعارض نمي گرديد.

"هيچ گونه چهره زشتي از دستگاه توي قم محسوس و ملموس نبود. در قم زن بي حجاب نبود. راديويي كه [با صداي] بلند موسيقي پخش [كند وجود نداشت.] هيچ چيز ظاهري ضدشرع از آن قبيل كه در همه ايران توسط دستگاه ترويج مي شد در قم اصلاً وجود خارجي نداشت. احترام به علما كه بود . گاهي اوقات مكاتبه، تسليت و تبريك... متبادل مي شد و قم هرگز چهره خشني از دستگاه لمس نكرده بود."

اينك روشن شده بود كه جنس مخالفت در اين حوزه با آنچه كه پيش از اين از ناحيه برخي احزاب، اشخاص يا حتي دانشگاه ها بروز مي كرد، متفاوت است . اين تفاوت به اجتماع روحانيان مربوط مي شد؛ گروهي كه در ميان مردم نفوذ دارند، محبوب هستند؛ گروهي كه اكنون شمارشان شايد به ده هزار نفر برسد؛ جواناني كه پرتوان، نترس، پارسا و بي اعتنا به مال و مقام هستند؛ كساني كه خاستگاه شان به پهناي جغرافياي ايران گسترده است. دستگاه حاكم اين تفاوت ها را ديد و احساس خطر كرد.


تنها پاسخي كه به اين احساس مي توانست بدهد سركوب شديد بود؛ و اين ضرب شست بايد در حوزه علميه قم نشان داده مي شد، نه در جاي ديگر. " قبلاً تجربه كرده بودند. عده اي از علماي تهران را گرفته بودند [كاري از پيش نرفته بود كه هيچ ]، آتش مبارزه در قم مشتعل تر شده بود ... علماي هر شهري را مي گرفتند ، همين حادثه پيش مي آمد. سركوب [بايد] شامل طلاب، مدرسين، علما و مراجع مي شد ... روزي را انتخاب كردند كه [همه اينها] ... جمع مي شدند."

نتيجه سركوب به قم ختم نم ي شد، موج آن به همه نقاط ايران مي رسيد. وحشتي كه از اين اقدام پديد مي آمد در همه كشور منتشر مي شد. زائران قم خبر آن را با خود به شهرهاي كوچك و بزرگ مي بردند؛ طلبه هاي شهرستاني، همشهري ها ي شان را باخبر مي كردند. "هر شخصي از قم برمي گشت پيك رعب و وحشت بود ... بنابراين دستگاه ، هم از لحاظ زمان، هم از لحاظ مكان و هم از لحاظ كساني كه طرف تهدي د و ارعاب قرار مي گرفتند محاسبه كاملاً دقيق و عاقلانه اي كرده بود... اين نيمة درست محاسبه بود."

اما روي ديگر تحليل حاكمان كه اشتباه از آب درآمد، آن بود كه سركوب، تهديد، كتك و گرفتن جان، گروهي را به سكوت و سكون وامي دارد كه دستشان از مال و مقام پر باشد، و چيزي براي از دست دادن داشته باشند؛ چيزي كه در قم و در ميان اكثر طلاب، فضلا ، مدرسين و مراجع ناپديد بود. به ويژه طلب ه ها ك ه يك لا قبا، بي پول، بي زن و گران جان بودن د. ديگر آن كه حادثه دوم فروردين چهره حكومت را از پس پرد هاي كه روي آن افتاده بود، بيرون انداخت؛ چهره اي كه زشت بود و خون مي ريخت. اشتباه ديگر آنان نشناختن امام بود. توانايي اين مرجع براي حكومت ناشناخته مانده بود. " فكر نمي كردند كه اگر قم سركوب هم بشود و اين وحشتي كه مي خواهند ... به طور كامل حاصل شود، شخصي در قم وجود دارد كه با بيان خودش وحشت را به كل خواهد زدود... و شجاعت را مجدداً به تمام افراد حوزه تزريق خواهد كرد."

حكومت، زماني كه به شناخت نسبي درباره امام خميني رسيد او را تبعيد كرد. اگر اين شناخت كامل مي شد، امام در اوايل دهه چهل نابود شده بو د. و در نهايت سيدعلي خامنه اي ديد كه حادثه مدرسه فيضيه حكم به آب انداختن طلاب را داشت ؛ حكم كساني كه از آب مي ترسند و بايد در آب بيفتند تا ترس شان بريز د. اين حادثه "طلاب حوزه علميه را انداخت توي و رطه مبارزه با دستگاه، يعني برايشان مسئله جدي شد ...وقتي افتادند توي قضيه و ديدند كه آن چنان هم كه از دور آدم مي ترسيد، ترسيدني نيست، به مبارزه تشجيع شدند."


بخش سی و یکم: استیضاح و تحقیر اسدالله علم توسط امام خمینی

***واكنش هاي امام خميني

صحبت هاي امام در عصر دوم فروردين و اقدامات بعدي او وحشت حاكم بر حوزه علميه را جارو كرد و بيرون ريخت، اما موجب نشد كه اين فكر در پوشش نگراني از زبان برخي افراد شنيده نشود: حوزه علمي  اي كه آيت الله حاج شيخ عبدالكريم حائري يزدي با زحمات زياد بنيان نهاد و آن را از شرّ پهلوي اول حفظ كرد، در نخستين برخورد سياسي با حكومت آسيب ديده، از بين خواهد رفت. كساني كه تمايلي به مبارزه نداشتند، اين فكر را مي پراكندند. "گاهي اوقات مباحثه مي كردم [كه] چرا مبارزه نمي كنيد؟ ... فوراً استناد مي كردند به حادثه [مدرسه فيضيه ] قم كه ديديد چه كار كردند؟ ... قم را نابود مي كنند، طلاب را مي كشند و زحمات آشيخ عبدالكريم حائري... از بين مي رود."

اما پاسخ امام خميني به نامه علماي تهران، حال و هواي حوزه علميه قم را بار ديگر تغيير داد. امام در اين نامه كه سيزدهم فروردين نوشت، اسدالله علم را استيضاح كرد و ضمن تحقير او به عنوان كسي كه در نخست وزيري شاغل است، به نام ملت ايران علت وقايع چند ماه اخير، از جمله حمله مأموران به مدرسه فيضيه را سئوال كرد. اما همه محتواي نامه، اين نبود. امام با ذكر اين جمله كه تهاجم به مدرسه فيضيه، خاطرات حمله مغول را تداعي كرد " با اين تفاوت كه آنها به مملكت اجنبي حمله كردند و اينها به ملت مسلمان خود" نوشت كه شعار حمله كنندگان «شاه دوستي» بود. و چنين نتيجه گرفت كه "شاه دوستي يعني غارتگري؟ هتك اسلام ؟ تجاوز به حقوق مسلمين و تجاوز به مراكز علم و دانش؟ شاه دوستي يعني ضربه زدن به پيكر قرآن و اسلام؟ "



نامه در قم تكثير شد. "یادم مي آيد آن وقت اعلاميه ها و نامه ها روي كاغذ كاهي ... چاپ مي شد. اين روي كاغذ سفيد ... پهن و بزرگ ... به مقدار زيادي پخش شد ... مثل يك بمب تركيد... خواندن آن عده اي را مي لرزاند، عده اي را شجاع مي كرد ... كساني كه دلشان مي خواست مبارزه كنند منتها مشوق و مشجعي پيدا نمي كردند از اين نامه تشجيع مي شدند." در بخش ديگري از نامه، امام خطاب به علماي تهران نوشته بود "اصول اسلام در معرض خطر است. قرآن و مذهب در مخاطره است. با اين احتمال تقيه حرام است و اظهار حقايق، واجب ولو بلغ ما بلغ." اين جمله نيز هيجان و غوغايي برپا كرد:  "جمله بسيار مؤثري بود. مستمسك همه [مبارزان] بود كه تا سال ها [شنيده مي شد ] ... [امام ] از فيضيه يك سكوي پرش به سوي مراحل جديد مبارزه ساخت. "

فرداي حادثه خونين مدرسه فيضيه، امام خميني از مردم خواستند به ديدن مدرسه بروند، به بيمارستانهايي كه روحانيان مجروح را مداوا مي كنند سر بزنند تا از كاري كه دستگاه حاكمه با جامعه روحانيت كرده باخبر شوند.


***چهل روز بعد

درسهاي حوزه علميه تا حدود 40 روز بعد تعطيل شد. امام پس از پايان نخستين درسي كه در مسجد اعظم پس از تعطيلي حوزه علميه شروع كرد، براي فاتحه خواني و ياد آن حادثه راهي مدرسه فيضيه شد. "به عقل هيچ كس نمي رسيد كه امام يك دفعه چنين حركتي انجام بدهند. راه افتاديم. من بودم آن روز خدمت امام. طلبه ها زياد بودند . آمديم توي مدرسه. امام وارد شدند. دست چپ ... غرفه اول يا دوم ... نشستند... طلبه ها هم دور ايشان. غم شديدي صورت امام را گرفته بود . شديداً غمگين بودند. يك نفر گفت يكي.... روضه بخواند... سيدي بنا كرد روضه خواندن و همه گريه كردند."

اين اقدام نيز در بازسازي روحي حوزه علميه قم بسيار مؤثر افتاد. از آن روز به بعد بود كه پاي طلبه ها به مدرسه فيضيه باز شد. پس از دوم فروردين كسي در مدرسه ساكن نبود . نمي توانستند. همه چيز به هم ريخته بود. احتمال اين كه بار ديگر حمله اي انجام شود طلبه ها را آزار مي داد. با اين حركت تصميم به تعمير مدرسه گرفتند . حساب باز كردند تا مردم كمك مالي كنند. "كار ديگري كه در قم شد و شايد سرنخش از طرف امام بود، ليكن خيلي رواج پيدا كرد، مسئله فاتحه گرفتن براي شهداي مدرسه فيضيه [بود] ... حتي توي محلات دوردست قم فاتحه گذاشتند ... ما هم راه مي افتاديم مي رفتيم ... در فواتح سيديونس رودباري شركت مي كرديم. پدرش پيرمردي بود كه از قزوين آمد . او را هم... دست به دست مي گردانيد. "


***زمينه سازي براي ماه محرم

امام خميني براي اين كه خبر مدرسه فيضيه در تمام ايران كمانه كند، زنده بماند، و در ذهن ها جاي گيرد، دو ماه ذي حجه و ذي قعده را به آماده كردن علما و مردم پرداخت تا در ماه محرم به آن چه هدف قرار داده بود برسد. "شروع كردند به نامه نگاري و تبادل معلومات و اطلاعات به صورت آشكار ... و پنهان ... نزديك محرم كه رسيد ايشان براي شهرستان ها برنامه اي طرح كرد كه ... عبارت بود از اين كه طلاب و فضلاي اعزام شده [به] علما و منبري هاي شهرستان ها [بگويند] كه از روز هفتم [محرم] اختصاص بدهند به مسئله فيضيه. يعني از روز هفتم منبري ها در منبرها شان ماجراي فيضيه را بيان كنند و از روز نهم دسته جات سينه زني اين كار را بكنند و در نوحه خواني هاي شان مدرسه فيضيه را مطرح كنند تا همه مردم ايران بفهمند كه در حادثه فيضيه چه چيزي اتفاق افتاد ... من خودم ... جزء كساني بودم كه اعزام شدم و اثرش را ديدم. "




***حربه سربازي

پيش از ماه محرم، دولت تصميم خود را مبني بر به سربازي بردن طلاب علوم ديني به اجرا گذاشت. اين اقدام، بي سابقه بود. طلبه ها از رفتن به سربازي معاف بودند. برگه اي كه توسط حوزه علميه صادر مي شد و به امضاء دو شاهد مي رسيد، حكم كارت معافيت داشت. مأموران موظف بودند طلاب را در خيابان دستگير كرده، به پادگان بفرستند. خبر به امام كه رسيد گفت:
"نگران نباشيد، تزلزل به خود راه ندهيد ... هر كجا كه باشيد سربازان امام زمان(عج) مي باشيد؛ و بايد به وظيفه سربازي خود عمل نماييد. رسالت سنگيني كه اكنون به عهده داريد روشن ساختن و آگاه كردن سربازان و درج هداراني... است كه با آنان سر و كار داريد. "

هدف اصلي حكومت از اين حركت، خاموش كردن آتشي بود كه به تازگي از زير سر هزاران دانشجوي علوم ديني مستقر در قم زبانه مي كشيد. با اين كار طلبه ها پراكنده مي شدند، يا دستگير شده، راهي پادگان مي گشتند و يا فرار كرده، به شهره اروستاهاي شان بازمي گشتند. " يك روز من و برادرم آسيدمحمد [در راه رفتن به خانه آشيخ علي حيدري همداني يا برگشت از آن ]... از پل كه عبور مي كرديم، ديديم يكي دو پاسبان افتادند دنبال ما، مثل اين كه با ما كار دارند... مثلاً حس ششمي به ما گفت كه در برويم... فرار كرديم ... خودمان را به مأمني رسانديم ... بعد از چند ساعتي اطلاع پيدا كرديم كه بله امروز پاسبانها توي شهر طلبه ها را مي گيرند و مي برند سربازي. به نظرم آن روز 400 طلبه را گرفتند."


آثار منفي سربازي بردن طلاب خيلي زود روشن شد. ساواك پس از بررسي پيرامون موضوع به اين نتيجه رسيد كه روحانيان (در همه جا و هر محفلي اين اقدام دولت را يك عمل خصمانه عليه روحانيت و تضعيف اسلام جلوه مي دهند. در اعلاميه ها و در نامه هاي خود به نجف و كربلا نيز اين موضوع را مبارزه دستگاه عليه اسلام و روحانيت ابراز داشته است... اعزام تعداد معدودي طلاب به خدمت سربازي اسلحه برنده اي به دست روحانيون و وعاظ داده تا به تحريك احساسات متعصبين بپردازند.)

پيام امام موضوع را براي طلبه ها حل كرد، كنار آمدند و فهميدند سربازي رفتن اشكالي ندارد . كاري كه بايد هنگام تبليغ در شهرهاي شان انجام دهند، اينك بايد در پادگان ها مي كردند. حربه حكومت به سوي خودش برگشته بود . چه بايد مي كرد با
هزاران طلبه جوان در پادگان ها؟

آن روز اكبر هاشمي رفسنجاني، بي خبر از همه جا "بي خيال راه مي رفته كه پاسبان مي رسد [و] ايشان را مي برد." آقاي هاشمي را نيز چون بقيه طلبه ها به پادگان باغ شاه تهران كه مركز آموزشي بود مي برند. آقاي خامنه اي كه به تهران آمده بود با آقاي محمدجواد باهنر تصميم مي گيرند به ملاقات دوست شان بروند. " بلد نبودم كجا بروم ... ايشان بلد بود. گفتم مي خواهم بروم ديدن آشيخ اكبر...آمديم دم چهارراه گلوبندك ... آجيل و ميوه و شيريني خريديم ... چند تا بسته سنگين ... سوار تاكسي شديم رفتيم طرف پادگان. دم پادگان، به نظرم جمعه بود، شلوغ بود . آمده بودند ملاقاتي و از جمله ملاقاتي خود آقاي هاشمی. "

فرزندان آقاي هاشمي پدر را نشناخته بودند. يكي از آنان به مادرشان گفته بود كه مامان، بابا آژان شده؟ "اين منظره يادم نمي رود. ما خيال مي كرديم آقاي هاشمي با قيافه گرفته اي ممكن است بيايد ...ديديم به عكس؛ قيافه بشاش ... مي خندد و شوخي مي كند ...بچه هايش را بغل گرفته است."

چهره آقاي هاشمي نيز با تركيبات تازه اي كه اجباراً همراه او شده بود، در ياد آقاي خامنه اي ماند. سر تراشيده، همچنان بي ريش، لباس سربازي گشادي كه به تن داشت؛ "يك قيافه عجيب و غريب پيدا كرده بود كه ما خنده مان گرفت، [اما] متأثر هم بوديم كه رفيق مان را آورده اند اين جا."

دستگاه حكومت نتوانست طلبه ها را تا ماه محرم در پادگان ها نگه دارد. با همان شتابي كه تصميم گرفت آنان را به اجباري ببرد، با همان سرعت نيز آنان را رها كرد؛ فهميد كه دردسر تازه اي در راه است و بايد به زودي دستمال آن را به سر ببندد و هزينه اش را بپردازد. با صحنه سازي و برنامه ريزي، طلبه ها را وادار به فرار يا خروج از پادگان كرد.


***زمينه سازي براي ماه محرم
امام خميني براي اين كه خبر مدرسه فيضيه در تمام ايران كمانه كند، زنده بماند، و در ذهن ها جاي گيرد، دو ماه ذي حجه و ذي قعده را به آماده كردن علما و مردم پرداخت تا در ماه محرم به آن چه هدف قرار داده بود برسد. "شروع كردند به نامه نگاري و تبادل معلومات و اطلاعات به صورت آشكار ... و پنهان ... نزديك محرم كه رسيد ايشان براي شهرستان ها برنامه اي طرح كرد كه ... عبارت بود از اين كه طلاب و فضلاي اعزام شده [به] علما و منبري هاي شهرستان ها [بگويند] كه از روز هفتم [محرم] اختصاص بدهند به مسئله فيضيه. يعني از روز هفتم منبري ها در منبرها شان ماجراي فيضيه را بيان كنند و از روز نهم دسته جات سينه زني اين كار را بكنند و در نوحه خواني هاي شان مدرسه فيضيه را مطرح كنند تا همه مردم ايران بفهمند كه در حادثه فيضيه چه چيزي اتفاق افتاد ... من خودم ... جزء كساني بودم كه اعزام شدم و اثرش را ديدم. "






***حربه سربازي

پيش از ماه محرم، دولت تصميم خود را مبني بر به سربازي بردن طلاب علوم ديني به اجرا گذاشت. اين اقدام، بي سابقه بود. طلبه ها از رفتن به سربازي معاف بودند. برگه اي كه توسط حوزه علميه صادر مي شد و به امضاء دو شاهد مي رسيد، حكم كارت معافيت داشت. مأموران موظف بودند طلاب را در خيابان دستگير كرده، به پادگان بفرستند. خبر به امام كه رسيد گفت:
"نگران نباشيد، تزلزل به خود راه ندهيد ... هر كجا كه باشيد سربازان امام زمان(عج) مي باشيد؛ و بايد به وظيفه سربازي خود عمل نماييد. رسالت سنگيني كه اكنون به عهده داريد روشن ساختن و آگاه كردن سربازان و درج هداراني... است كه با آنان سر و كار داريد. "
هدف اصلي حكومت از اين حركت، خاموش كردن آتشي بود كه به تازگي از زير سر هزاران دانشجوي علوم ديني مستقر در قم زبانه مي كشيد. با اين كار طلبه ها پراكنده مي شدند، يا دستگير شده، راهي پادگان مي گشتند و يا فرار كرده، به شهره اروستاهاي شان بازمي گشتند. " يك روز من و برادرم آسيدمحمد [در راه رفتن به خانه آشيخ علي حيدري همداني يا برگشت از آن ]... از پل كه عبور مي كرديم، ديديم يكي دو پاسبان افتادند دنبال ما، مثل اين كه با ما كار دارند... مثلاً حس ششمي به ما گفت كه در برويم... فرار كرديم ... خودمان را به مأمني رسانديم ... بعد از چند ساعتي اطلاع پيدا كرديم كه بله امروز پاسبانها توي شهر طلبه ها را مي گيرند و مي برند سربازي. به نظرم آن روز 400 طلبه را گرفتند."
آثار منفي سربازي بردن طلاب خيلي زود روشن شد. ساواك پس از بررسي پيرامون موضوع به اين نتيجه رسيد كه روحانيان (در همه جا و هر محفلي اين اقدام دولت را يك عمل خصمانه عليه روحانيت و تضعيف اسلام جلوه مي دهند. در اعلاميه ها و در نامه هاي خود به نجف و كربلا نيز اين موضوع را مبارزه دستگاه عليه اسلام و روحانيت ابراز داشته است... اعزام تعداد معدودي طلاب به خدمت سربازي اسلحه برنده اي به دست روحانيون و وعاظ داده تا به تحريك احساسات متعصبين بپردازند.)

پيام امام موضوع را براي طلبه ها حل كرد، كنار آمدند و فهميدند سربازي رفتن اشكالي ندارد . كاري كه بايد هنگام تبليغ در شهرهاي شان انجام دهند، اينك بايد در پادگان ها مي كردند. حربه حكومت به سوي خودش برگشته بود . چه بايد مي كرد با
هزاران طلبه جوان در پادگان ها؟

آن روز اكبر هاشمي رفسنجاني، بي خبر از همه جا "بي خيال راه مي رفته كه پاسبان مي رسد [و] ايشان را مي برد." آقاي هاشمي را نيز چون بقيه طلبه ها به پادگان باغ شاه تهران كه مركز آموزشي بود مي برند. آقاي خامنه اي كه به تهران آمده بود با آقاي محمدجواد باهنر تصميم مي گيرند به ملاقات دوست شان بروند. " بلد نبودم كجا بروم ... ايشان بلد بود. گفتم مي خواهم بروم ديدن آشيخ اكبر...آمديم دم چهارراه گلوبندك ... آجيل و ميوه و شيريني خريديم ... چند تا بسته سنگين ... سوار تاكسي شديم رفتيم طرف پادگان. دم پادگان، به نظرم جمعه بود، شلوغ بود . آمده بودند ملاقاتي و از جمله ملاقاتي خود آقاي هاشمی. "

فرزندان آقاي هاشمي پدر را نشناخته بودند. يكي از آنان به مادرشان گفته بود كه مامان، بابا آژان شده؟ "اين منظره يادم نمي رود. ما خيال مي كرديم آقاي هاشمي با قيافه گرفته اي ممكن است بيايد ...ديديم به عكس؛ قيافه بشاش ... مي خندد و شوخي مي كند ...بچه هايش را بغل گرفته است."

چهره آقاي هاشمي نيز با تركيبات تازه اي كه اجباراً همراه او شده بود، در ياد آقاي خامنه اي ماند. سر تراشيده، همچنان بي ريش، لباس سربازي گشادي كه به تن داشت؛ "يك قيافه عجيب و غريب پيدا كرده بود كه ما خنده مان گرفت، [اما] متأثر هم بوديم كه رفيق مان را آورده اند اين جا."

دستگاه حكومت نتوانست طلبه ها را تا ماه محرم در پادگان ها نگه دارد. با همان شتابي كه تصميم گرفت آنان را به اجباري ببرد، با همان سرعت نيز آنان را رها كرد؛ فهميد كه دردسر تازه اي در راه است و بايد به زودي دستمال آن را به سر ببندد و هزينه اش را بپردازد. با صحنه سازي و برنامه ريزي، طلبه ها را وادار به فرار يا خروج از پادگان كرد.
***نهضت تكثير اعلاميه

بيشترين فعاليت آقاي خامنه اي پس از حادثه مدرسه فيضيه تا شروع ماه محرم، تكثير و توزيع اعلاميه بود. اين كار در خانه سيد جعفر شبيري زنجاني انجام مي گرفت. او خانه اي پراتاق در قم كرايه كرده بود. همسرش تاب ماندن در اين خانه بزرگ را نداشت. " نمي ماند و مي رفت منزل... قوم و خويش هايش."


سيد جعفر شبيري زنجاني

در برخي از اتاق هاي اين خانه دستگاه تحرير و تكثير گذاشتند و تا توانستند اعلاميه و اطلاعيه عليه دستگاه حكومتي چاپ كردند . هر از گاهي كه ميهماني براي شبيري مي آمد، اتاق خالي براي پذيرايي بود. از كساني كه براي گرفتن اعلاميه و توزيع آن به اين خانه رفت و آمد مي كرد، آقاي عبدالرحيم رباني شيرازي بود. "يك بغل اعلاميه ... مي گرفت. من اول درست نمي دانستم كه آن پيرمرد كيست. بعد شناختم ... آن وقت نسبت به ما پيرمرد بود. موهاي سرش سفيد و محاسنش مقدار زيادي سفيد بود. "

رباني شيرازي اعلامیه ها را زير عبا مي گرفت، از جلو شهرباني مي گذشت و به طرف خانه اش مي رفت كه آن زمان اول باجك بود. "مي آمد پيش ما مي خنديد. مي گفت اين حمق ها هيچ خيال نمي كنند زير عباي من اين همه اعلاميه و تراكت... است؟"

از ديگر دوستان آقاي خامنه اي كه براي بردن اعلاميه به اين خانه سر مي زد سيدجعفر طباطبايي قمي بود. او از تهران مي آمد. ته چمدان را اعلاميه مي چيدند، مي آمد بالا. فضايي را براي گذاشتن لباس، زيرپيراهن و زيرشلوار خالي مي گذاشتند. سيدعلي و سيد جعفر با چمدان سوار تاكسي مي شدند. به گاراژ نمي رفتند؛ سر راه اتوبوس ها مي ايستادند، با فاصله ده متر از هم . سيدعلي دست بلند مي كرد. اتوبوس مي ايستاد. "من چمدان را برمي داشتم دوان دوان طرف ماشين ... شاگرد شوفر مي پريد پايين ، صندوق بغل را باز مي كرد... چمدان را مي گذاشتم توي صندوق بغل . او تا در را مي بست آقاجعفر [قمي] سوار شده بود [و] من هم ماشين را دور زده رفته بودم."

وقتي اتوبوس به تهران مي رسيد و چمدان ها را پايين مي آوردند، صاحب اين چمدان، ظاهراً در قم بود. جعفر قمي دوروبر خود را نگاه مي كرد، اگر از امنيت اوضاع مطمئن مي شد، چمدان را برمي داشت و مي رفت. اين كار بارها تكرار شد . سر و كار داشتن با دستگاه هاي تكثير اعلاميه، نام آقاي خامنه اي را به دستگاه هاي امنيتي هم رساند. ماجرا از جايي شروع شد كه او و دوستان همقطارش به فكر افتادند دستگاه تحرير شيخ محمد صادقي تهراني را كه از ايران فرار كرده بود بخرند. دستگاه نزد امير صادقي بود. سيدجعفر قمي كه با امير صادقي ارتباط داشت و آشنا بود، ترجيح داد شخص ناشناسي را به عنون خريدار معرفي كند. او سيدعلي خامنه اي بود. امير صادقي بعدها كه دستگير و زنداني شد، اسمي هم از آقاي خامنه اي برد، اما اطلاعات او چندان درست نبود : خامنه اي، سعيد خامنه اي، علي خامنه اي، سيد خامنه اي... حكم اين ناشناس، شش ماه زندان بود كه بريده شد.

سالها بعد در بازجويي " از من پرسيدند كه شما توي خانواده تان سعيد داريد ؟ گفتم بله يك سعيد داريم آمريكاست. آن وقت هم آمريكا بود. [پرسيدند] سيد كي است؟ گفتم پدرم سيد است، برادرم سيد است، همه خامنه اي ها سيدند. گيج مانده بودند و براي اينها ثابت نشد كه سيد كيست. توي روزنامه اعلام كردند سيدخامنه اي يا سعيد خامنه اي و جعفر طباطبايي بيايند زندان خودشان را معرفي كنند... خودمان را معرفي نكرديم... و ما آن شش ماه را هرگز نكشيديم."

آن روزها بيشتر اعلاميه هايي كه در قم توزيع مي شد، سرنخي در خانه سيد جعفر شبيري زنجانی داشت. اعلاميه هاي امام خميني، مدرسين حوزه، علما، اعلاميه اي پنج صفحه اي به امضاء "اعلاميه مسلمانان" علاميه خطاب به نظاميان و ارتشيان، "هرچه گيرمان مي آمد تكثير مي كرديم و همه جا هم مي برديم. يادم هست خودم مشهد كه مي رفتم مقدار زيادي اعلاميه مي پيچيدم [= لوله مي كردم] ... قطور... سه چهار لوله ...توي تورهاي پلاستيكي مي گذاشتيم، سوار قطار مي شدم... هيچ كس باور نمي كرد اينها اعلاميه باشد ...واقعاً هزارها هزار اعلاميه اين طرف و آن طرف پخش مي شد. "


***زندان اول***

***پيامي براي آيت الله ميلاني

پس از حوادث خونين مدرسه فيضيه در دوم فروردين 1342 و نزديكي ماه محرم، امام خميني براي علماي شهرستان ها نامه هايي فرستادند و به اين وسيله آنها را دعوت كردند تا [در ماه محرم] در قيام عليه رژيم شاه شركت كنند. اين نامه ها خيلي خوب جو را عليه شاه آماده كرد و زمينه را فراهم ساخت. امام خميني چنين اقدامي را پيش از اين براي لغو تصويب نامه انجمن هاي ايالتي و ولايتي در 1341 نيز انجام داده بود.

اين بار سيدعلي خامنه اي موظف شد پيام امام را به مشهد برده، به علماي آن شهر برساند. پيام هاي شفاهي آيت الله خميني، توسط افراد ثقه برده مي شد. "امام از من خواستند كه به مشهد بروم و يك پيام براي آقاي ميلاني و آقاي قمي و پيام ديگري براي علماي مشهد ببرم. پيام امام به علماي مشهد اين بود كه آماده باشيد براي مبارزه با صهيونيسم؛ دارد بر اوضاع كشور مسلط مي شود؛ اسرائيل بر همه امور سلطه پيدا كرده است؛ امور اقتصادي كشور دست اوست و سياست ايران را در مشت خود دارد . پيامي كه براي آقاي ميلاني و قمي دادند اين بود كه به منبري ها بگويند كه از روز هفتم محرم در منابر، روضه فيضيه را بخوانند و از روز نهم، همه دسته هاي سينه زني و هيأت ها، اين برنامه را اجرا كنند. "



آیت الله قمی

امام گفته بود پيام آقايان ميلاني و قمي مخفي بماند و علني نشود. پيام علماي مشهد نيز بايد به اطلاع اين دو عالم برسد. درس هاي حوزه علميه قم 25 ارديبهشت 1342 تعطيل شد و طلابي كه قرار بود براي تبليغ يا رساندن نامه ها، قم را ترك كنند مهياي عزيمت شدند. به مبلغان گفته شد كه در مجالس ماه محرم از خطري كه اسلام را تهديد مي كند حرف بزنند؛ مردم ديگر تقيه نكنند؛ از حوادثي كه بر مدرسه فيضيه گذشته مردم را آگاه نمايند؛ از بي ديني دولت و شاه بگويند؛ به مردم بگويند كه منتظر دستور علماء باشند.

سرلشكر حسن پاكروان، رئيس سازمان اطلاعات و امنيت كشور (ساواك)، با توجه به مجموع گزارش هاي رسيده از تحرك روحانيان در آستانه ماه محرم، 28 ارديبهشت به تمام شعب ساواك اطلاع داد "نظر به اين كه از طرف خميني به تمام طلاب و وعاظي كه براي محرم از قم به شهرستان ها حركت مي نمايند دستور شديد براي تبليغ و تحريك داده شده است؛ لازم است كه در شهرها و قراء مراقبت كامل بشود و عنداللزوم عناصر محرك را كه شناخته شده اند دستگير نمايند؛ از پخش هرگونه اعلاميه و عكس خميني جداً جلوگيري شود. "

طبق برآورد ساواك 35 نفر از طرف امام خميني براي تبليغ در ايام ماه محرم [و در واقع رساندن نامه ها و پيام هاي ايشان به ديگر علماء] از قم خارج شده بودند.  براي مقابله با اقدامات روحانيان، ساواك و شهرباني طرح مشتركي براي ماه هاي محرم و صفر تهيه كردند كه در ماده پنجم آن آمده بود: "در صورت مشاهده مطالب خارج از موضوعات مذهبي و بيانات تحريك آميز، شهرباني ها و پليس ... بايستي واعظ  يا روضه خوان يا مداح منظور را احضار و طبق مقررات تعقيب نمايند."

سيدعلي خامنه اي در آخرين روزهاي ارديبهشت 1342 قم را به قصد زادگاهش ترك كرد. پس از رسيدن به مشهد "پيام اول امام را به عده اي از علماي مشهد رساندم. تنها كسي كه اين پيام را درست گرفت و درست درك كرد مرحوم آيت الله شيخ مجتبي قزويني بود. او خود مردي مبارز بود و نسبت به امام اظهار ارادت مي كرد. پيام دوم را نيز به آقايان ميلاني و قمي رساندم. نظر آقاي ميلاني اين بود كه روضه براي فيضيه از روز نهم محرم شروع شود. من گفتم هفتم مناسب تر است؛ براي اين كه روز نهم سينه زني و زنجيرزني است و مردم پاي منابر كمتر حضور پيدا مي كنند و منبري ها بايد از روزهاي قبل مردم را آماده كنند. " آقاي قمي پذيرفت.

ساواك مشهد كه متوجه حضور طلاب سفر كرده از قم به مشهد شده بود و نيز براي مراقبت بيشتر از حوادث محتمل دهه اول محرم، عصر 31 ارديبهشت 1342 ، بيست وپنج تن از وعاظ مطرح مشهد را به صرف شيريني دعوت نموده، ضمن اظهار محبت كافي به آنها صراحتاً تفهيم گرديد كه اگر ذره اي بر عليه مصالح كشور قدم بردارند به شدت با آنان رفتار خواهد شد.

همچنين در اين روز كميسيون امنيت شهر تشكيل شد و براي اقدامات احتمالي آيت الله سيدحسن قمي تصميماتي گرفت. اين كميسيون عقيده داشت آیت الله  ميلاني فعلاً ساكت است و تقريباً روش معتدلي پيش گرفته و گمان نمي رود مشكلاتي به وجود آورد.  البته آقاي ميلاني چندان ساكت نبود . وي پيش از شروع ماه محرم در 22 ذي الحجه نامه اي به حضرت مستطاب حجت الاسلام والمسلمين آيت الله آقاي حاج آقای روح الله خميني نوشته بود و در آن ضمن انتقاد شديد از هيأت حاكمه و محكوم كردن انطباق سياست هاي رژيم با "حكومت پوشالي اسرائيل" تأكيد كرده بود كه بايد به وسيله مبلغين دانشمند و وعاظ محترم مذهبي در ايام عاشورا و قيام حسيني، اذهان مردم مسلمان را روشن كرد و از فلسفه قيام حسيني آگاهشان نمود، حقايق را بي پرده آشكار ساخت.


***سفر تبليغي به بيرجند

آقاي خامنه اي پس از انجام مأموريت خود، روز پنجم خرداد / دوم محرم راهي بيرجند شد و در مدرسه اي كه طلاب علوم ديني ساكن بودند مستقر گرديد. " اين براي كساني كه به قصد منبر رفتن (تبليغ) به منطقه اي مي روند، كمي دير است، زيرا خطيب بايد چند روز قبل از محرم در محل موردنظر حضور يابد تا فرصت كافي براي ترتيب مجلس و ساير امور داشته باشد، اما دوستان من در عين حال زمينه منبر در چند جاي شهر را براي من فراهم كردند."

شهر بيرجند ، پايگاه سنتي و مركز قدرت اسدالله علم ، نخست وزير، بود . پدرانش بيش از ده قرن بر قائنات حكومت كرده بودند و نام آنان همواره در پشت قباله اين منطقه ديده مي شد. اين شهر يكي از استراحت گاه هاي محمدرضا پهلوي بود . همين موضوع موجب شده بود شهري كه بي شباهت به يك روستاي بزرگ نبود، فرودگاه داشته باشد. ديگر شهرهاي هم تراز آن از چنين امكاني برخوردار نبودند . علم چند باغ بزرگ و قديمي در بيرجند داشت كه محل اتراق و استراحت او و شاه بود. " باغ هايي كه شراب هاي كهنه اش و طباخان زبردستش شهرة آفاق بود. "

آقاي خامنه اي مي دانست كه در شهر، علم را "امير" خوانده، او را "لازم الاطاعه"مي دانند، همچون پدرش كه اميرشوكت الملك لقب داشت. "فقط يك نفر را پيدا كردم كه از علم ... نمي ترسيد... چنين جو خفقاني خانواده علم به وجود آورده بود. "

آقاي خامنه اي به ياد مي آورد كه در سفر پيشين خود به بيرجند ، اول محرم يا روز پيش از آن، خطيبي در يكي از مساجد بيرجند خطبه به نام علم مي خواند. " من در آن... جلسه شركت داشتم... [كه مي گفت:] صاحب السيف والقلم، اميراسدالله علم..."




سید علی خامنه ای در جوانی

اين سومين باري بود كه به بيرجند سفر مي كرد. در دو سفر پيشين ميزبان معنوي او شيخ محمدحسين آيتي از علماي بزرگ خراسان ، بلكه ايران بود. او غير از مراتب علمي، د رشعر و ادب وارد بود ؛ ذوقي سيال داشت. "من چند سال قبل كه بيرجند رفته بودم با ايشان فوق العاده مأنوس بودم... هر جا مي رفتيم با هم مي رفتيم. البته سناً جاي پدر من بود."

آن سال آقاي آيتي براي درمان چشم راهي مشهد شده بود. آقاي خامنه اي اين بار به سراغ آقاي سيدحسن تهامي رفت. آقاي تهامي عالم برجسته اي بود كه به واسطه اقامت در بيرجند، منزلت حقيقي اش مكتوم مانده بود. پرورده حوزه علميه نجف و از شاگردان آيات آقاضياء عراقي و ميرزاي ناييني ، فردي مجتهد و بسيار آگاه در ادبيات و فرهنگ و مسائل آقاي تهامي "به من بي محبت و بي لطف نبود ... لازم بود آنجا كسي از من حمايت كند. مي خواستم شلوغ كنم ... غوغا راه بيندازم . گفتم من كاري مي خواهم انجام بدهم ... و احتياج به كمك شما [دارم.] استقبال كرد ... گفتم روز هفتم محرم مي خواهم قضيه مدرسه فيضيه را بگويم و يقيناً دستگاه عكس العمل نشان مي دهد... شما كمك كنيد . رفت توي فكر ... گفت حالا چه لزومي دارد شما اين جا اين كار را بكنيد . گفتم... تكليف من است ... مخصوص من هم نيست و به نظرم گفتم در سراسر كشور اين كار انجام مي گيرد. "

آقاي تهامي لابد احتياط كرد كه گفت مردم بيرجند قضايا را مي دانند. او به آقاي خامنه اي پيشنهاد نمود ديار ديگري برود، جايي كه مردمش از ماجراي مدرسه فيضيه خبر ندارند، به سراوان. به راستي اين چه پيشنهادي بود و آن چه احتياطي؟ سراوا ن در بلوچستان، مرز پاكستان، هزار كيلومتر دورتر از بيرجند.. "خيلي متأثر شدم ... آمدم بيرون".


بخش سی و ششم: داغی که روضه «سیدعلی» بر دل مردم گذاشت ***سخنراني در مسجد مصلي

علي رغم هشداري كه به شهرباني هاي سراسر كشور داده شده بود، سيدعلي خامنه اي توانست تا هفتم محرم، در خانه ها، مساجد، تكايا و حسينيه هاي بيرجند براي مردم سخنراني كند.
وي تصميم داشت طبق سفارش امام خميني، هفتم محرم حادثه فيضيه راروي منبر بازگويد.
تا آن روز در خانه هاي آقايان شمشادي، هادوي، ملكوتي و نيازي سخن گفته بود. نوبت منبر او در هفتم محرم مسجد مصلي بود؛ شايد مهمترين مسجد شهر. هفتم محرم "جمعه هم بود. بهترين موقعيت بود براي اين كار. هيچ چيز به هيچ كس نگفتم... تا روز موعود. "

آقاي خامنه اي در آن روز تصميمش را با دو نفر در ميان گذاشت تا كمكش كنند. يكي با آقاي عندليب روضه خوان و ديگري با شيخي كه پيش از او قرار بود منبر برود.



عندليب پاسخ مثبت داد؛ بالاتر از آن، هيجان زده هم شد و دعايش كرد، اما شيخ ياد شده كه از وي خواسته بود منبر را كوتاه كند و زمان بيشتري به او دهد، سخنان خود را تا 20 دقيقه مانده به اذان مغرب كش داد. "ملتهب شدم كه وقت دارد مي گذرد. بلند شدم رفتم دم منبر كه من را ببيند ... بالاخره پايين بيايد . وقتي نشستم روي منبر از هيجان مي لرزيدم. خيلي داغ بودم آن وقت ها... عجيب مي جوشيدم. "

آقاي خامنه اي خطبه اي كوتاه خواند و سپس با صدايي بلند از سلطه غرب و چنگال هايي كه بر گلوي ايران انداخته سخن گفت. گفت كه مانع اصلي و هميشگي غرب، اسلام است و غرب هر كاري در ضعف و محو آن بتواند، خواهد كرد. پس از پنج دقيقه، سر سخن را رساند به حادثه مدرسه فيضيه و كلمه ها و جمله ها را در اين جهت به کار گرفت كه ناگاه ديد ضجه و گريه حاضران بلند شد. " آن قدر گريه كردند مردم ... كه من كمتر پاي منبر خودم در طول [سخنراني هايم] سراغ دارم كه اين قدر مردم گريه كرده باشند... آنچه را ديده و شنيده بودم همه را بيان كردم ... غوغايي شد. بعد مصيبت كربلا را [كوتاه] خواندم. ديدم نه خير، مردم اصلاً به فكر مصيبت كربلا نيستند ... اين مصيبت ...پوشانيده آن مصيبت را... آن وقت فهميدم امام چقدر عميق، حكيمانه، دورانديش اين مسئله را محاسبه كرده بود كه هيچ عاملي ممكن نبود مثل محرم... دستگاه را بكوباند. "

وقتي از منبر پايين آمد، حاضران دورش را گرفتند . حرف ها به دلشان نشسته بود. بيرون مسجد، در كوچه، وقتي نگاهي به پشت انداخت، شماري از جوانان را ديد كه در پي او بودند؛ ابراز علاقه مي كردند. "خيال نمي كردم مطلب [اين چنين ] بين مردم انعكاس خوب پيدا كند. " در اين كوچه با قاضي عسكر بيرجند همقدم شد. آن جوان ها گفتند كه اين شيخ خبربر است؛ مراقب باش.


***سخنراني در خانه سادسي

صبح روز هشتم محرم در خانه يكي از معاريف بيرجند (آقاي سادسي) سخن راند و مشابه آن چه در مسجد مصلي ايراد كرده بود، به آگاهي حاضران رساند. " آنجا هم غوغا  شد از گريه مردم ... از مجلس آمدم بيرون و [با خود ] گفتم بروم خانه آقاي تهامي ... چاره اي نداشتم . لازم بود نفري از من حمايت بكند ... كه بتوانم كار را ادامه بدهم . به علاوه ديدم آقاي تهامي را اگر در جريان نگذارم، قدري بي اعتنايي به ايشان شايد بشود. "

آقاي تهامي خانه نبود. برگشت. او را در كوچه ديد كه به طرف خانه اش مي رود. رو به رو كه شدند تهامي، سيد جوان را در آغوش گرفت. آقاي خامنه اي ديدگان تهامي را پر از آب چشم و چهره اش را خيس اشك يافت. فهميد كه پاي منبرش نشسته بود. برگشتند به خانه. ميزبان گفت "در اين شهر هيچ كس به اندازه من از اخبار مطلع نيست... اعلاميه هاي قم ... اخبار روزنامه، همه [را] مي بينم... هر كس بيايد اين جا كاري داشته باشد با من در ميان مي گذارد... [اما] آنچه را كه تو گفتي من اطلاع نداشتم ... و اگر غير از تو كس ديگري مي گفت من باور نمي كردم. "

گفته هاي آقاي تهامي ، پس مانده هاي ديدار چند روز گذشته را شست. " حالا چه مي خواهي بكني؟ گفتم ... مي خواهم ادامه بدهم تا آخر دهه [محرم]. ايشان گفتند بفرماييد، عيبي ندارد. "

بيرون از خانه و در ميان راه مدرسه متوجه مأموران شهرباني شد كه براي دستگيري اش آمده بودند. پيش از اين او متوجه كساني شده بود كه پس از ورود به بيرجند مراقبش هستند.  با وجود اين يا شهرباني بيرجند توان تمييز مطالب سخنراني ها را نداشت و يا دير جنبيد كه اجازه داد سيدعلي خامنه اي هفت روز، آن هم در مكان هاي پرشمار سخنراني كند.

در همين روز، يازدهم خرداد/ هشتم محرم، دو پاسبان مراقب آقاي خامنه اي، گزارشي از سخنراني او در خانه آقاي سادسي تهيه كردند. آنها در گزارش خود، خلاصه اين سخنان را چنين نوشتند:  "مردم! شما اطلاع نداريد كه در قم چه اتفاقي رخ داده كه عمامه هاي علما را سوخته و به ريش سفيدهاي ما چوب باتون زده [اند]... اي مردم چشم خود را باز كنيد و مغز خود را به كار بيندازيد ... از روزي كه بنده به بيرجند آمده ام آقاي رئيس شهرباني مأمور دنبال من مي فرستد كه شما بيا التزام شو كه حرفي كه برخلاف باشد نگويي . و بنده به پيروي دين اسلام و از قرآن صحبت مي كنم و خواهم كرد و التزام هم نمي دهم."

در آن ساعت دوستان بيرجندي از در واسطه گري درآمدند و از رئيس شهرباني كه همراه چند مأمور براي دستگيري سيدعلي خامنه اي آمده بود خواستند به ديدار آقاي تهامي برود. گفتند با او كار دارد. موفق شدند خطر دستگيري را از سر آقاي خامنه اي دور كنند.


***سخنراني در حسينيه راغبي

محل بعدي سخنراني او حسينيه راغبي بود. "شب تاسوعا در حسينيه اي به نام راغبي كه نوچه هاي [اسدالله] علم، نيز در آن حضور داشتند منبر رفتم . حضار اين حسينيه هشتاد درصد از كساني بودند كه وقتي مي نشستند بايد پايشان را دراز مي كردند تا اتوي شلوارشان نشكند. شهر بيرجند شهر اعيان و اشرافي است. [در عين حال ] فقيرترين مردم منطقه ما نيز در شهر بيرجند [هستند.] منطقه خراسان شايد از منطقه بيرجند فقيرتر نداشته باشد. و شايد اشرافي ترين شهرها هم در منطقه پس از مشهد ، بيرجند باشد. در منبري كه در اين حسينيه رفتم، بار ديگر درباره فيضيه مفصل صحبت كردم. البته حاضرين به همان علت كه گفتم خيلي تحت تأثير قرار نمي گرفتند؛ ليكن از صحبت هاي من مانند آدم برق گرفته، بهت زده شده بودند و با تعجب گوش مي دادند. "

پاسبان هاي شهرباني درباره اين جلسه از قول آقاي خامنه اي نوشتند: "علت فقر و بيچارگي ما مردم اين است كه من و شما و روحانيون نمي توانيم سخنان حق را گفته؛ و در دل ما حبس است. نه دستگاه راديو مي تواند حق را بگويد و نه روحانيون، نه مطبوعات... همه در اختيار يك عده اي است كه حقوق مردم را خورده و مردم را به سواري و باربري عادت داده اند. حالا اگر شما مي ترسيد، من كه نمي ترسم بگويم. گرچه به هر كجا وارد و خارج مي شوم يكي مي گويد اين پليس سراغ تو مي كرد، يكي هم مي گويد آن پليس سراغ تو مي كرد، و يكي هم مي گويد رئيس شهرباني دنبال تو مي گشت. مع هذا من كه از خيلي آرزوها گذشته ام چرا نگويم؟ ان شاءالله اگر مدت كم يا زياد در اين شهر ماندم دنباله سخنان حق را خواهم گفت. "




***دستگيري

بعد از اين سخنراني، شهرباني بيرجند فهميد كه نبايستي امروز صبح وساطت افراد را براي دستگير نكردن آقاي خامنه اي مي پذيرفت.

سروان صارمي، رئيس شهرباني بيرجند معتقد بود : "اظهارات آقاي خامنه اي تحريك آميز بود؛ و به خصوص ادامه گفتار نامبرده در منبر ممكن است منجر به اختلال نظم و اتفاقات سوء احتمالي بشود و طبق مقررات واصله اين قبيل اشخاص بايد تحويل ساواك گردند."  رئيس شهرباني بيرجند درست حدس زده بود . سخنراني هاي آقاي خامنه اي هر چه به روز تاسوعا نزديكتر مي شد بر هيجانات مردم مي افزود. مأموران، صبح روز دوازدهم خرداد/ نهم محرم، به سراغ مدرسه اي رفتند كه وي در آن ساكن بود. شب را در اتاقي از آن مدرسه به همراه پنج شش طلبه ديگري كه از قم و كاشمر آمده بودند گذرانده بود. آن طلبه ها هم براي تبليغ آمده بودند. پيش از خواب گفت وگوها درباره سخناني كه سيدعلي در منابر هفتم و هشتم محرم رانده بود، گذشته بود.

"صبح پس از نماز مشغول تعقيبات بودم كه ديدم يك نفر وارد اتاق شد؛ چون مدرسه در و پيكر و قفل و بستي نداشت و افراد متفرقه راحت وارد مي شدند ... خطاب به من گفت : بفرماييد شهرباني. گفتم: شما مأموريد كه حكم را به من ابلاغ كنيد يا مرا جلب كنيد؟ گفت : مأمور جلب شما هستم . من بي درنگ دو ركعت نماز استخاره خواندم و صد مرتبه استخيرالله برحمته خيرة في عافيه را در راه كه با مأمور مي رفتم، گفتم. چون در روايت است كه با نماز استخاره، آن چه خير و صلاح است بر قلب و زبان انسان جاري مي شود... وقتي كه با آن مأمور راه افتادم، آنهايي كه در آن اتاق با من بودند، خيلي متأثر و منقلب شدند، ليكن من ابداً نترسيدم. با اين كه بار اولي بود كه دستگير مي شدم، اصلاً براي من ترس و وحشتي در كار نبود. با ورود به شهرباني مرا به اتاق رئيس، راهنمايي كردند. "

سروان صارمي ، رئيس شهرباني بيرجند كه بعدها ارتقاء درجه پيدا كرد و زماني هم رئيس كلانتري يك مشهد شد، جوان مؤدبي بود و با سيدعلي خامنه اي با احترام برخورد كرد. مشخصات شناسنامه اي او را پرسيد و يادداشت نمود. سپس به استناد گزارش پاسبان ها، سخناني را كه در منزل آقاي سادسي و حسينيه راغبي ايراد كرده بود، مطرح كرد: " آيا شما اين حرف ها را در منبر زده ايد؟ اشاره كرد به بعضي از حرف هايي كه زده بودم؛ از جمله دعوت مردم به شورش و قيام . من انكار كردم . گفت: پس در منبر چه حرف هايي زده ايد؟ گفتم: درباره مدرسه فيضيه و فجايعي كه در آنجا اتفاق افتاد صحبت كردم؛ چون من طلبه ام؛ مسلمانم. از فجايعي كه در مدرسه فيضيه گذشت، سخت متأثرم. خواستم مردم نيز بدانند كه بر سر طلبه ها چه آمده است. شروع كرد مرا نصيحت كردن و در پايان گفت: قول بدهيد كه ديگر از اين حرف ها نزنيد و برويد . گفتم: من چنين قولي نمي توانم بدهم. گفت: اگر قول ندهيد من مجبورم به شما سخت بگيرم، زيرا كه مأمورم. گفتم: من هم مأمورم. من هم مأمورم كه اين حرف ها را بزنم. يكباره چشمش گرد شد كه من چه مأموريتي دارم و از طرف چه كسي مأمورم. پرسيد: از طرف چه كسي مأموريد؟ گفتم: از جانب خدا... سخت تحت تأثير قرار گرفت و گفت : اين كار خطر دارد؛ مشكلات دارد؛ شما جوانيد. گفتم: من فكر نمي كنم بالاتر از اعدام كاري باشد؛ شما بالاتر از اعدام نداريد و من خودم را براي اعدام آماده كرده ام. همه كارهاي شما زير اعدام است . واقعاً مبهوت شده بود و گفت : شما كه خود را براي اعدام آماده كرده ايد، من به شما چه بگويم؛ پس در اتاق تشريف داشته باشيد. "


سروان صارمي كه در اين گفت وشنود، همواره با احترام رفتار كرده بود، از اتاق بيرون رفت و استوار پيري براي بازجويي وارد اتاق شد . اين مأمور در كار خود مسلط و استاد بود و از روش هاي موذيانه بهره مي گرفت. "من در آنجا زحمت بازجويي را احساس کردم."

پس از پايان بازجويي، آقاي خامنه اي را به اتاق ديگري بردند و حبس كردند. " من از بيرون خبري نداشتم؛ ليكن سر ظهر يكباره ديدم ظرفهاي غذا را يكي پس از ديگري برايم آوردند ... مجمعه پشت مجمعه، غذا براي من مي آمد. يك مجمعه از منزل آقاي... تهامي، يك مجمعه از منزل آقاي شهيدي، يك مجمعه از هيأت ابوالفضلي ها و..."

آن روز ظهر همه پاسبان ها و افسران شهرباني بيرجند از غذاي امام حسين (ع) خوردند؛ كم نيامد. شب عاشورا را در حياط شهرباني گذراند؛ روي يك تخت و زير سقف سرمه اي آسمان. صداي نوحه هاي آن شب به گوشش مي رسيد. تجربه غريبي بود. چند پاسبان آن اطراف مراقبش بودند ؛ و او منقلب از اين كه در چنين شبي، دور از منبر و روضه، تنها مانده است.


***آزادي مشروط

روز عاشورا متوجه رفت وآمدهاي فراوان به شهرباني شد. از آن آدم ها، آقاي سادسي را شناخت؛ كسي كه در خانه اش سخنراني كرده، حادثه مدرسه فيضيه را به گوش مخاطبان رسانده بود. مرد پرتحرك و فعالي بود. هم با روحانيان رفيق بود، هم با مأموران شهرباني. آقاي خامنه اي بي آنكه بداند اين آمد و شدها براي چيست، او را به اتاق رئيس شهرباني دلالت كردند . قاضي هاي دادگستري بيرجند آنجا حاضر بودند. سئوال و جواب ها رد و بدل شد. گمان كرد جلسه دادگاه است.

سروان صارمي در نامه اي به بازپرس شعبه 2 دادسراي بيرجند موضوع را به دستگاه دادگستري اطلاع داده بود. او نوشته بود كه كساني چون حاج سيدمحمد سادسي و كاظم بيرجندي از دادن شهادت خودداري كرده اند. آنها به احترام سيادت آقاي خامنه اي شهادت نمي دهند؛ شاهدان گفته ها و اظهارات وي، همان مأموران شهرباني هستند؛ و گزارش مأموران را به بازپرس ارائه كرده بود.


" طي ايامي كه بازداشت بودم، يك بازپرس نظامي با درجه سرهنگي، به قصد ملاقات با من از مشهد به بيرجند آمد و تاكنون ندانسته ام مأموريت واقعي وي كه براي انجام آن، اين راه طولاني را پيمود چه بود؟ وي به من گفت : به زودي تو را به مشهد مي فرستيم، اما اوضاع در آن جا بسيار ناآرام است و تعداد زيادي از مردم بازداشت شده اند، به طوري كه زندان هاي مشهد از دستگير شدگان پر شده و جاي خالي نمانده است. او ضمن آن كه اوضاع آشفته مشهد را براي من ترسيم مي كرد، سعي داشت به نوعي در دل من وحشت ايجاد كند. او گفت: مناسب است شما چند روزي در بيرجند بمانيد تا اوضاع در مشهد آرام شود. چنين به نظر مي رسيد كه مأموريت آن سرهنگ فقط رساندن همان مطلب بود و بس، اما براي من معلوم نشد كه چرا يك فرد نظامي، آن هم با درجه سرهنگي را براي ابلاغ اين پيام از مشهد به بيرجند فرستاده اند، در حالي كه مي توانستند مطلب را توسط يك نظامي بيرجندي به من برسانند. پيداست كه از هم گسيختگي و بي ثباتي در دستگاه دولت به اوج رسيده بود و با همه چيز محتاطانه برخورد مي شد. "

در بيرجند نمايندگي ساواك وجود نداشت. مي توان احتمال داد كه شهرباني بيرجند تا آن زمان در چنين موقعيتي قرار نگرفته بود. بيرون اما، اوضاع شهر متشنج بود. خبر دستگيري آقاي خامنه اي پخش شده بود .

گروه هايي از مردم تصميم به اقدامات تازه اي گر فته بودن د. به آقاي تهامي گفته بودند كه مي خواهند به شهرباني يورش برده، روحاني دربند را آزاد كنند . آقاي تهامي قانع شان كرده بود كه اين كار خطرناك است و موقعيت خامن ه اي را بدتر مي كند. گفته بود شما آرام باشيد، من آزادش مي كنم. واسطه تراشيدن ها، سفارش ها و اعمال نفوذ ها، رفت و آمدهاي آن روز شهرباني را موجب شده بود. شهرباني از اوضاع شهر آگاه بود. حالا مي خواستند اين زنداني را، مثل آهن داغي كه روي دست شان مانده باشد، رهايش كنند.

دنبال دست آويز بودند. گفتند كه ديگر نبايد سخنراني كند . آقاي سادسي پادرمياني كرد و شهرباني پذيرفت كه آقاي خامنه اي را آزاد كند، به شرطي كه منبر نرود. سادسي تعهد داد. آقاي خامنه اي ظهر عاشورا در خانه آقاي سادسي بود. حرمت تعهد او را به شهرباني نگه داشت و تا روز دوازدهم محرم در جلسه ها حاضر مي شد، اما به عنوان پامنبري. "مي نشستم پاي منبر. مردم حضور مرا در آن مجلس احساس مي كردند . احترام [مي گذاشتند] احساس شعف ... مي كردند، اما منبر نمي رفتم... از مجلس بيرون [مي آمدم ] بي كار مي گذراندم. بعد از ظهر روز 12 [محرم]... خبر دادند كه آقاي خميني را گرفته اند... اصلاً باورم نمي آمد... اين كه آقاي خميني را ممكن است بگيرند براي من ... غيرقابل قبول بود... احساس كردم ممكن است مرا هم بگيرند ... براي اين كه ... به اين آقا كه ميزبان من است اهانتي نشود از خانه او خارج شدم و مجدداً آمدم مدرسه."

بعد از ظهر روز پانزدهم خرداد حالش مساعد نمي نمود. 20:30 شب به بيمارستان خزيمه علم رفت. معاينه، خبر از علائم مسموميت داد. داروهايي تجويز شد و دكتر توصيه كرد هفت روزي استراحت كند. خوراك نامناسب و ضعف معده، اذيتش كرده بود.
بخش سي و نهم:
***انتقال به مشهد
ظواهر امر نشان مي داد كه مسئولان انتظامي شهر اصرار داشتند هر چه زودتر وي را به مشهد بفرستند، اما ژاندارمري منطقه از انتقال وي در هراس بود. روز نوزدهم خرداد، سرهنگ افتخار، سرپرست شهرباني هاي خراسان ، به رئيس ساواك استان اطلاع داد كه دستور داده شد. "آقاي سيدعلي، فرزند حاجي سيدجواد خامنه اي، محصل مدرسه حجتيه ق م، 24 ساله ... را با پرونده به مشهد اع زام كه به ساواك تحويل شود. اما شهرباني بيرجند گفت كه وي را به هنگ ژاندارمري معرفي كرده تا به مشهد اعزام كنند، اما اين هنگ از بدرقه او با اتوبوس به عذر اين كه ممكن است در بين راه تظاهراتي رخ دهد خودداري مي كند. سرهنگ افتخار در اين نامه "محرمانه" و "خيلي خيلي فوري"  از ساواك خراسان خواست، دخالت كرده، ژاندارمري بيرجند را وادار به اعزام زنداني نمايد. موضوع حل شد كه يك روز بعد، ژاندارمري مجبور گرديد با تمهيداتي آقاي خامنه اي را به مشهد منتقل كند.



سرتیپ منوچهر هاشمی

"وقتي خواستند مرا از در مدرسه بياورند بيرون ... تمام علماي بيرجند، غير از آقاي تهامي كه پسرش را فرستاده بود ... آمده بودند ... بدرقه من. توي حياط مدرسه مردم زيادي جمع شده بودند و ... خيلي ناراحت و منقلب از اين كه مرا مي برند. و من هم...با گردني برافراشته، با چهره بي تأثر، از بين اينها خارج شدم، خداحافظي كردم، سوار ماشين شهرباني شدم [و] رفتم."

آقاي خامنه اي را به ژاندارمري بردند و از آنجا به همراه دو ژاندارم و يك سرباز، سوار بر ج يپ، راهي مشهد كردند . احتمالاً حالش بهتر شده بود. بين راه در دهستان مهنه نيم ساعتي نفس تازه كردند؛ جايي كه ابوسعيد ابوالخي ر در آنجا تنفس كرده بود.

شايد اين ابيات را از ذهن گذراند:

بوسعيد مهنه در حمام بود           شوخ شيخ آورد تا بازوي او
شيخ را گفتا بگو اي پاك جان        شيخ گفتا شوخ پنهان كردن است
قايميش افتاد و مرد خام بود         جمع كرد آن جمله پيش روي ا و
تا جوانمردي چه باشد در جهان     پيش چشم خلق ناآوردن است
(منطق الطير)

شب بود كه وارد مشهد شدند؛ شب بيست ويكم خرداد. در همين روز، سرتيپ منوچهر هاشمي، رئيس ساواك خراسان، به فرمانده لشكر 12 خراسان اطلاع داده بود كه سيدعلي خامنه اي به اتهام تحريك و تحريض مردم بر عليه امنيت داخلي كشور به وسيله شهرباني بيرجند دستگير گرديده، به آن لشكر اعزام، مقرر فرماييد قرار بازداشت موقت در مورد مشاراليه صادر شود. ساواك خراسان مترصد رسيدن عامل تشنج بيرجند به مشهد بود.

شهر مشهد در التهاب بسر مي برد. يكي از عوامل پيدايش اين وضع كشته شدن غلامعلي شباهنگ، پاسبان شهرباني و جراحت چند مأمور ديگر به دست حسن كبابي بود. محمد حسني مشهور به حسن كبابي ، روز دهم خرداد وقتي ديده بود پاسبان شباهنگ، اعلاميه چسبيده به در ورودي مسجد گوهرشاد را، اعلاميه امام خميني را مي كَند و پاره مي كند، با كارد او را از پاي درآورده، چند مأمور ديگر را زخم زده بود؛ اقدامي كه توسط علماي بزرگ مشهد تقبيح شده بود. عامل ديگر، سخنراني هاي آقاي سيدحسن قمي بود كه به هيجان هاي مردمي دامن زده بود.

روز پانزدهم خرداد، همزمان با دستگيري امام خميني، نظاميان با خودروهاي نظامي به خيابان هاي مشهد آمده، تعدادي ژاندارم با اسب در كوچه و برزن حركت كرده بودند. بازار تعطيل شده بود. در همين روز آقاي قمي در مسجد گوهرشاد دستگير و به تهران منتقل گرديده بود. تظاهرات برپا شده در محكوميت دستگيري آقاي قمي سركوب شده بود. همه وعاظ و روحانياني كه در چند روز اخير عليه دستگاه حك ومتي سخني رانده بودند، دستگير شده بودند. روز شانزدهم خرداد آيت الله ميلاني در اعتراض به اقدامات حكومت راهي تهران شده بود. هواپيماي حامل وي را از ميانه هاي راه آسمان بازگردانده بودند. شهر مشهد موقعيتي فوق العاده داشت. زندان ها پر بود. در پادگان لشكر جايي براي تازه دستگيرشدگان باز كرده بودند. يكي از آنها سيدعلي خامنه اي بود.

***شبي در كلانتري يك

شبانگاه براي تحويل دادن زنداني به شهرباني رفتند. بسيار شلوغ بود. جا نداشت . آنان را به كلانتري يك مشهد دلالت كردند. " از لحظه اي كه پايم را گذاشتم توي كلانتري ايذاء زباني شروع شد. پاسبان ها... شروع كردند به بدگويي ... اهانت... تحقير... شايد يك علت [آن كشته شدن پاسبان شباهنگ بود .] ... طبعاً روحانيون اولين كساني بودند كه مورد انتقام و ناراحتي و نقمت آنها قرار مي گرفتند... آن شب [به] من خيلي... سخت گذشت. "

كلانتري يك با اين كه براي پذيرش زنداني جديد جا نداشت ، مجبور به قبول او شد. ابتدا گوشه حياط را به او نشان دادند. يك پتو هم گرفت كه اگر شب را بخواهد به صبح برساند زيراندازي داشته باشد. مشغول قرآن خواندن بود كه افسري او را ديد و دستور داد به تاريك خانه كلانتري ببرندش. جايي بود در زيرزمين، محل نگهداري موقت مجرمان جنايي. در آن تاريك كده حس كرد كس يا كسان ديگري هم هستند. ترسيد. در زد، به نگهبان گفت كه ناراحتي قلبي دارد و شايد نتواند در هواي خفه اين جا دوام آورد. بهانه آورده بود و باور كردند و او را آوردند توي آبدارخانه. هنوز نماز نخوانده بود. آنجا خواند، اما شب را در همان حياط كلانتري رو به آسمان به سحر رساند. بعد از نماز صبح و بالا آمدن آفتاب، كلانتري را خلوت ديد. پيرمردي كه درجه اش نايب يك بود، برايش صبحانه و چاي آورد "صبحانه مفصلي آنجا خوردم."

***زندان لشكر

صبح آن روز آقاي خامنه اي را به دژبان لشكر 12 بردند و در انتهاي راهرو دژباني منتظر، نگهش داشتند. سرلشكر مين باشيان فرمان ده جديد لشكر 12 خراسان كه از پله ها پايين مي آمد چشمش به روحاني جواني افتاد كه در انتهاي راهروست. راهش را به طرف او كج كرد. چند افسر نيز پشت سر او همراهي اش مي كردند. "آمد جلو و با لحن خيلي مهربان از من پرسيد ... شما را چرا آورده اند اين جا؟ گفتم... مرا بازداشت كرده اند. گفت چرا؟ ... گفتم مي گويند برخلاف مصالح كشور... حرف زده ايد."


دستور داد نامه مربوطه را بياورند. آوردند. بنا كرد به خواندن. به ميانه هاي نامه كه رسيد سرش را شروع كرد به تكان دادن، و در انتها چهره اش كاملاً تغيير كرد و با لحن خشني پرسيد :"شما چه مي خواهيد... بكنيد؟ چه مي گوييد؟... چيزهايي گفتم كه ... آتشي شد. گفت [مگر] روسيه دين ندارد؟ آمريكا دين ندارد؟ ببين چقدر پيشرفت كرده اند ! چه مي خواهيد؟ دو سه جمله [ديگر هم ] گفت و بعد ... [نامه اي كه آتش خشم او را شعله ور كرده بود ] ... داد به آن مأمور و رويش را برگرداند و با كمال بي اعتنايي رفت . من ديدم ... يكي از آن كساني كه همراهش هستند به من اشاره مي كند كه بيا جلو، مثلاً چيزي بگو، چيزي بخواه... با سر اشاره كردم كه [چيزي] نمي خواهم."

محل بعدي، زندان لشكر بود. حدود چهار بعد از ظهر به آن جا رسيدند. تا آن روز زندان براي سيدعلي خامنه اي يك اسم بود؛ نه ديده بود و نه وصفش را شنيده بود. او را به اتاقي بردند كه افسري جوان در آن نشسته بو د؛ و چه اندازه بداخلاق و ترش روي. هر آن چه همراهش بود گرفتند. "من درخواست كردم قرآن را بگذارند پهلوي من باشد. قبول كردند. همچنين تقاضا كردم ساعتم هم پهلويم باشد قبول كردند. "


با درخواست او براي نگهداشتن دفترچه يادداشتي كه در مسافرت ها همراهش بود، موافقت شد. حديث هايي در آن نوشته بود، و نيز خاطرات رخداده اي چند روز گذشته را. بقيه اشياء، از قلم تراش تا فندك را گرفتند. "راهنمايي كردند مرا به راهرويي ... خيلي بلند كه دم آن را ... دو سرباز با تفنگ هاي سرنيزه دار گرفته بودند ... آن افسر دستور داد تفنگ ها را عقب بردند [صحنه هايي كه بعدها و در زندان هاي بعدي عادي بود اين جا عجيب و وحشت انگيز به نظر مي رسيد]... بردند توي اتاقي انداختند ... و در را بستند و رفتند. من ماندم تنها. "


در اين اتاق زيراندازي، پتويي، سكويي براي نشستن يا خوابيدن وجود نداشت . فقط بزرگ بود؛ هم اتاق بزرگ بود، هم پنجره اش. بعد معلوم شد كه اينجا نه زندان، بلكه انبار است كه تبديل به زندان موقت شده است. به كنار پنجره رفت و محوطه پادگان را رصد كرد. در آن لحظه ها او چه مي دانست سرنوشت، سه بار ديگر او را به اين پادگان خواهد فرستاد.

بخش هايي از زمين اتاق نمناك بود و سقف در آستانه ريختن. سقف مخروبه تاب باران هاي بهاري را نداشت. و باز در آن لحظه ها گمان نم يبرد كه اين اتاق نمور نيمه خراب در مقايسه با آنچه كه سال هاي بعد از زندان نصيبش خواهد شد، يك تالار پذيرايي است.

***در انتظار تيغ

شنيده بود كه ريش روحانيان را در زندان مي تراشند. از بيرجند كه راه افتاده بودند، اين فكر رهايش نمي كرد. گاه موهاي نه چندان پرپشت محاسن خود را مي كشيد تا به دردي كه با كشاندن تيغ بر صورتش برمي خاست، عادت كند. " وحشت عظيمي در دل من بود از آن چه از بيرجند انتظارش را داشتم و آن عبارت بود از تراشيدن ريش، خشك خشك...منتظرش بودم."

و آن لحظه از راه رسيد و در انباري سابق باز شد . آرايشگر و يك گروهبان در چارچوب در ظاهر شدند. يك صندلي هم با خود آورده بودند. به او اشاره كردند كه بيايد و روي صندلي بنشيند. شنيده بود برخي از روحانيان هنگام تراشيدن ريش مقاومت كرده اند. شايد حضور گروهبان براي مقابله با اين مقاومت ها بود. " مقاومتي نداشتم و نكردم. آماده بودم. چون مي دانستم فايده اي ندارد. دست و پاي من را مي گيرند و بعد مقداري كتك مي زنند و بعد آن كاري كه نبايد بشود... خواهد شد."

نشست. منتظر بود دست آرايشگر بالا بيايد و لبه تيغ را روي صورت او مماس كند. ناگهان ديد آن چه روي صورت او به راه افتاده دستگاه موزن است. تمام نگرانيها و انتظارهاي. موحش غيبشان زد. " اين قدر خوش حال شده بودم ... كه بي اختيار با اين سلماني و با آن گروهبان مرتب بنا كردم حرف زدن و خنديدن ... تعجب [مي كردند] اينها كه من چه طور آخوندي هستم كه دارند ريشم را كوتاه مي كنند و من اين قدر خوشحالم ... [تمام كه شد] به او گفتم استاد اين آيينه را بده چانه خودم را چند سال است نديده ام... خنده اش گرفت. آيينه اش را داد. بنا كردم به صورتم نگاه كردن. ديدم بله؛ آدم مثل اين كه خودش را درست نمي شناسد."


آرايشگر و گروهبان كه اكنون سرحال تر نشان مي دادند به آقاي خامنه اي پيشنهاد كردند اگر نيازي به دستشويي دارد مي تواند با آنها همراه شود؛ و شد. مستراح بيرون اين محوطه بود. هنگام برگشت آن افسر عبوسِ در هم، آقاي خامنه اي را ديد و با زبان تمسخر از فاصله اي كه دور هم بود صدا بلند كرد : "آشيخ! ريش ات را زدند !؟ من هم با همان صداي بلند گفتم: بله، و با خنده [ادامه دادم ] الحمدلله [مدت ها بود ] چانه ام را نديده بودم [كه] ديدم... احساس كرد من هيچ ناراحتي ندارم . شايد تعجب كرد. دلش مي خواست كه من ناراحت و متأثر و غمگين باشم كه نبودم."

ساعتي بعد اتاق او را عوض كردند . اتاق جديد روشن تر بود. نم نداشت، چراغ هم. دو پتو هم دادند. شب شد و سنگيني و تاريكي بر اتاق خيمه زد. شام ر ا توي يغْلَوي با يك تكه نان ارتشي دادند تو. درست نتوانست بخورد. شب را هم تا صبح با سرما گذراند. پتوها جوابي براي خنكي هواي پادگان نداشتند. خاطرش آسوده نبود. نگران واكنش پدر و مادر بود. با نخستين تجربه مبارزاتي او چگونه برخورد خواهند كرد؟ نمي دانست.

***بيگاري

صبح بعد از نماز مي خواست استراحت كند كه شنيد از پشت در، سربازي با لهجه روستاهاي اطراف قائن م ي گويد: بايد بروي بيگار ي. لحن بدي داشت . انديشيد؛ اين سرباز صفر روستايي ديگر چرا؟ او چرا احساس مي كند كه بايد نسبت به يك روحاني دهن كجي كند؟ " و اين نبود جز تبليغات شديدي كه در محيط سربازخانه و محيط هاي نظامي عليه روحانيت مي شد. حالا دستگاه چرا عليه روحانيت اين تبليغات را مي كرد؟ چون مي دانست كه نهضت به روحانيت وابسته است. درست هم فهميده بود.  دستگاه واقعاً از اول اين نهضت را... شناخته بود ... [اما] بودند از خودي ها كه اين نهضت را از اول نشناخته بودند؛ هدف و جهت گيري آن را نفهميده بودند."

بيگاري... مي دانست بيگاري يعني كار اجباري، اما چه جور كاري؛ نمي دانست. پا به دالان زندان كه گذاشت ديد كه ديگر زنداني ها هم ايستاده اند؛ شايد 12 نفر. او نفر آخر بود. نفر مقابلش را شناخت، " فاکر". شيخ محمدرضا فاكر رويش را برگرداند و به او سلام كرد. جواب داد و دلش آرام گرفت كه آشنايي در اين انبار بدل از زندان پيدا كرده است. صف زنداني ها را به محوطه پادگان بردند.


علف هاي هرز روييده در حياط را نشان شان دادند و گفتند بكنيد. تعداد زيادي سرباز، با اسلحه در اطراف آنان نگهباني مي دادند. علاقه نشان داد. زير آفتاب، هواي خوب، محوطه بزرگ، كمي تحرك، دور از چهارديواري، كار بدني ... احساس خوبي داشت. " بنا كردم تند تند اين علفها را كندن. آقاي فاكر كه تجربه داشت ... و روزها ي قبل [بيگاري] آمده بود ... به من گفت [كه دستت را تند جلو ببر اما آهسته برگردان، يعني علف را يكباره نكن ] ... كه خسته شويد و آن افسر هم خيال كند كه شما داريد تند تند كار مي كنيد. ديدم راست مي گويد ... تا ساعت 11 حسابي خسته شديم... خسته و آفتاب خورده و عرق كرده. "

در اين ساعت زندانيان را به محل شان بازگرداندند. نفسي كه تازه كرد، دفترچه يادداشت را به دست گرفت و شروع كرد به نوشتن. ياد سعدي بزرگ افتاد كه در طرابلس شام اسير فرنگان شد و به کار گل مجبورش كردند. شيخ را در طرابلس به كار گل ، وادار كردند و او را در مشهد به كار گُل. در همان كار گُل ، شماري از آشنايان خود را پيدا كرده بود. " بعضي از معممين بودند و بعضي از جوان هاي غيرمعمم. از جمله [دستگيرشدگان] پيرمرد سيدي كه روبه روي مدرسه نواب فالوده فروشي داشت. او با طلبه ها مرتبط بود، اعلاميه پخش كرده بود، اما دليل و مدركي نداشتند؛ به جرم اين كه فالوده مجاني به طلبه ها داده، همراه شاگردش دستگير و زنداني شده بود . پيرمرد شلوغي بود . از اتاقش فرياد مي كشيد: من چه كار كرده ام؟ چر ا مرا آورده ايد زندان [كه] ... نقره داغ كنيد؟ اگر دليلي داريد بگوييد . جريان دستگيري اش را شيرين و شنيدني مي گفت . مي نشستيم روي زمين، افسر مراقب هم روي صندلي مانندي مي نشست. او مي گفت و ما مي خنديديم."

اميرپرويز پويان هم ميان دستگيرشدگان بود. آن زمان عقايد اسلامي او را به اين پادگان كشانده بود. همو، هفت سال بعد، يكي از بنيانگذاران سازمان چريك هاي فدايي خلق شد.


***بازجويي


سرهنگ شيدفر، بازرس لشكر 12 خراسان كه دستور تحويل گر فتن آقاي خامنه اي را به دژبان پادگان مشهد داده بود، به اطلاع ساواك رساند كه اين زنداني ممنوع الملاقات آماده بازجويي است. شايد دو روز بعد او را به مقر ساواك بردند. ابتدا انگشت نگاري كردند. قبل از آن، عكسي از او گرفتند كه شماره 731 را روي سينه خود داشت. سپس 27 مشخصه مندرج در برگه انگشت نگاري، از مشخصات شناسنامه اي گرفته تا نشاني سكونت قم و مشهد ، رنگ چهره (گندم گون)، مو (مشكي)، ريش و سبيل (دارد) و ...عادت ويژه (سيگار) را پر كردند.

ساعت 9:30 صبح 22 خرداد، ساواك بازجويي مكتوب خود را از سيدعلي خامنه اي آغاز كرد؛ و اين نخستين بازخواست سياسي دستگاه امنيتي از او بود:

س: مشخصات كامل خود را بيان نماييد.
ج: نام : علي. شهرت : خامنه اي. فرزند : حاج سيدجواد . متولد : 1318 ، مشهد. شناسنامه: 217 ، مشهد. شغل: محصل علوم ديني . آدرس: مشهد، كوچه ارگ ، منزل آيت الله خامنه اي. مجرد. باسواد.

س: آيا سابقه محكوميت كيفري و غيره داريد يا خير؟
ج: خير.

س: آيا در احزاب و جمعيت ها و انجمن ها عضويت داريد يا خير؟
ج: ندارم.

س: آيا متعهد به راست گويي مي شويد؟
ج: بله.

س: در چه تاريخي از مشهد به طرف بيرجند حركت كرده ايد؟
ج: روز پنجم خرداد (دوم محرم) به طرف بيرجند رفته ام.

س: براي چه منظوري به بيرجند رفته ايد؟
ج: براي رفتن به منبر.

س: آيا تا به حال به بيرجند رفته ايد؟
ج: بلي. دو مرتبه.

س: در منبر از چه نوع مطالبي صحبت و بحث مي كرديد؟
ج: از آيات و اخبار قرآن.

س: در كدام يك از تكايا و مجالس بيرجند منبر رفته ايد؟
ج: تقريباً در همه منبر رفته ام.

س: نام هر يك را كه مي دانيد بنويسيد.
ج: منازل : شمشادي، راغبي ، نهاوندي ، ملكوتي ، نيازي ، سادسي . و مساجد و تكاياي: دختر آخوند، مصلي، كبابي و فرزانه.

س: در منزل آقاي راغبي بالاي منبر چه مطالبي ايراد كرده ايد؟
ج: در اطراف آيه شريفة : يا ايها الذين آمنوا استجيبو لله [انفال / 24 ] ... و درباره حيات معنوي و علل اين كه چرا جامعه مسلمين ممكن است از آن محروم بماند.

س: برابر گزارش مأمورين به جز مطالب ذكر شده صحبت هاي ديگري هم نموده ايد. آن صحبت ها در چه مورد بوده است؟
ج: صحبت ديگري نكرده ام. در ضمن اين كه بيان مي كردم كه چرا جامعه مسلمانان از حيات معنوي محرومند، گفتم علت العلل اين محروميت دور ماندن از حقايق قرآني است؛ حقايقي كه چون بيان آنها با منافع بيش تر ثروتمندان و متنفذين اجتماع مخالفت دارد كسي جرأت اظهار آنها را در مقابل اين اشخاص ندارد، ولي من كه چندان دلبستگي و علاقه مادي ندارم، آن را در اين مجلس مي گويم. توضيح آن كه صاحب منزل [= راغبي] از اعيان بنام و ثروتمندان بيرجند است.

س: شما در مجلس آقاي راغبي اظهار داشته ايد كه علت فقر و بيچارگي مردم اين است كه من و شما و روحانيون نمي توانيم سخنان حق را گفته و در دل ما حبس است. نه دستگاه راديو مي تواند حق را بگويد، نه روحانيون، نه مطبوعات. همه در اختيار يك عده اي است كه حقوق مردم را خورده و مردم را به سواري و باربري عادت داده اند. و همچنين اضافه كرده ايد كه يكي مي گويد پليس سراغ تو را مي گيرد و ديگري مي گويد رئيس شهرباني دنبال تو مي گشت.
ج: قسمت اول گزارش «... علت فقر و بيچارگي» در مورد بيان همان مطالبي است كه در فوق گفته شد. و اما ر اجع به اين كه «... يكي مي گويد پليس » ابداً به يادم نيست كه در آن منبر گفته باشم و اصولاً بحث من در آن منبر ارتباط با شغل و وظيفه پليس نداشت، و اين قسمت كه «... وسايل تبليغي در اختيار عده اي است » توضيح آن كه مأمورين راديو و گردانندگان مطبوعات با اين كه از بود جه مردم ارتزاق مي كنند، مطالب اخلاقي و ديني و آموزنده كمتر در اختيار آنان مي گذارند.

س: در منزل سادسي چه مطالبي بيان كرده ايد؟
ج: دقيقاً در خاطرم نمانده است . گمان مي كنم ارزش معنوي مبلغ روحاني در اجتماع سخن گفته ام.

س: اظهار نموده ايد كه اتفاقاتي در قم افتاده و عمامه هاي علما را سوخته اند و به ريش سفيد هاي ما چوب زده اند؛ مردم چشم و گوش خود را باز كنيد و مغز خود را به كار اندازيد. اولاً شما از قم چگونه اطلاع داشته ايد؟ و ثانياً با گفتار شما در منبر كه مي فرماييد در ارزش معنوي مبلغ و روحاني در اجتماع بوده، مغايرت دارد.

ج: بنده محصل قم هستم. يك روز كه بر حسب عادت طلاب از منزل خود به طرف آستانه مي رفتم، ديدم جمعي از طلاب با اضطراب به من برخورد كرده و گفتند خيابان ناامن است و يك مشت جوان بي سروپا به طلاب حمله مي كنند. من قانع نشده و به خيابان رفتم، ولي واقعه اي اتفاق افتاد كه مجبور شدم در كوچه اي پنهان شوم . ديدم جمعي جوان قوي هيكل به طرف عمامه بسرها حمله مي برند و از هر نوع توهين فروگذار نمي كنند. حتي به خود من هم حمله كردند . و اگر جمعيت جلو كوچه ارك واقع در خيابان ارم نبود و بين من و مهاجمين حائل نمي شدند به طور حتم عمامه خود را از دست داده و در عوض چند ضربه چوب و مشت نوش جان مي كردم. و اما ارتباط اين مطالب با موضوع مورد بحث در منبر، آن كه به مناسبت مي گفتم روحانيون مورد حملات اين اشخاص هستند و با وجود اين از شغل خود دست نمي كشند؛ پس سخنان آنها بايد يك جنبه معنوي داشته باشد.

س: شما در سخنراني خود اظهار داشته ايد كه روزي كه بيرجند آمده ام آقاي رئيس شهرباني مأمور دنبال من مي فرستد كه شما بيا التزام بده كه حرفي در منبر برخلاف نگويي. آيا اين پيشنهاد به ضرر ش ما بود؟ در ثاني شما از كجا اطلاع داشتيد كه در شهرباني بايستي التزام بدهيد؟
ج: در مورد سئوال اول ابداً معتقد نيستم كه اين پيشنهاد به ضرر من بوده است . در مورد دوم؛ اولاً از رفقاي منبري التزام گرفته بودند و در ثاني مأمور شهرباني در ميان كوچه ورقه اي به من ار ائه داد كه آقا اين را امضا كنيد . من هم چون بعد از مجلس و در حال خستگي و به علاوه در ميان جمعيت بودم، گفتم : بيا مدرسه (محل سكونتم ) تا
امضا كنم. نيامد.

س: اظهارات خود را به چه وسيله گواهي مي نماييد؟
ج: امضا مي كنم.


***آزادي از زندان لشكر


بيگاري روزهاي بعد، كار گُل نبود؛ بيل و كلنگ تاشوي سربازي دادند دست زندانيان و آنان را وا داشتند جاده هاي خاكي پادگان را هموار كنند. "پس از گذشت سه روز از بازداشت من، يكي از افسران به زندان آمده، گفت : فردا آزاد مي شوي. از اين خبر بسيار تعجب كردم و با خود گفتم : شايد يكي از دوستانم نزد كسي از وابستگان رژيم براي آزادي من وساطت كرده است."

در فكر بود كه چه اتفاقي افتاده؟ چه كسي وساطت كرده؟ او كيست؟ دل به قرآن سپرد. " آيه كريمه: فلايستطيعون توصية ولا الي اهلهم يرجعون (يس/ 50 ) [پس نه قدرت وصيت و سفارش پيدا مي كنند و نه مي توانند به سوي كسان خود بازگردند.] توجهم را به خود جلب كرد."

لابد كار ساواك با وي تمام شده بود كه در 25 خرداد به لشكر 12 خراسان اعلام كرد: «غيرنظامي سيدعلي فرزند سيدجواد، شهرت خامنه اي... بدون قيد و شرط آزاد» شود. اما چند روز بيشتر در پادگان نگهش داشتند تا اين كه خبر آزادي همه زندانيان از راه رسيد. "تعجب... كرديم. همه مان را آزاد كردند ... در آن زندان هيچ كس را [نگه نداشتند] ... همه آنهايي كه بوديم با هم آزادمان كردند ... فقط يك شيخي باقي ماند به نام جعفريان... ارتباط با بيت يكي از آقايان داشت؛ آقاي قمي ... [حتما ] مي خواستند از او حرفي ... بكشند... تا سه ماه بعد زندان بود يا بيشتر."


سيدعلي راه خانه پدري را در پيش گرفت، در حالي كه چهره اش ديگرگون بود. او ريش نداشت. ديدار پسر براي پدر و مادر، آن هم پس از خطرات بي سابقه اي كه از سر گذرانده، موهبتي بود كه تغيير چهره، چندان در برابرش به چشم نمي آمد. اما هنوز پاسخي براي دل نگراني هاي خويش نيافته بود؛ نگراني از واكنش پدر و مادر. چه خواهند گفت؟ وقتي در آغوش مادر آرام گرفت و شنيد. "علي جان! بِهِت افتخار مي كنم"، جان تازه اي در او دميده شد؛ و روحيه اي پيدا كرد كه تا پانزده سال بعد با او بود. چهره بي ريش آسيدعلي آقا براي برادرانش ديدني تر بود "برادرهايم ديدند من بي ريش وارد شدم خيلي برايشان جالب بود. "


***ديدار با آيت الله ميلاني


پس از آزادي از زندان لشكر، آيت الله ميلاني به ديدن آقاي خامنه اي آمد . چند روز بعد، بازديد ايشان را پس داد. آيت الله ميلاني از ريش شاگرد خود هم پرسيد. " تا مرا ديد گفت هنوز ريشتان درنيامده؟ گفتم نه... عجله ندارم."

در اين ديدارها آيت الله ميلاني از آنچه كه در 15 خرداد و پس از آن پديد آمده بود، ابراز نارضايتي كرد. او با اين تحليل كه مهم ترين طبقه اجتماعي جوانان هستند و در ميان آنها بهترين شان جوانان متدين و از اين بين ارجمندترين آنها كساني كه شهامت اقدام دارند و شجاعت به خرج مي دهند، كشته شده، از بين رفته اند، چنين نتيجه مي گرفت كه ما ضرر كرده ايم. " البته اين منطق را هم آن وقت بنده كه خُب، طلبه اي بودم، هيچ قبول نمي كردم. شايد با ايشان مقداري بحث هم مي كرديم، وليكن خُب، ايشان استاد بود، بزرگ بود [و من نمي خواستم در] بحث با ايشان گستاخي نشان دهم. "

آقاي خامنه اي در برابر مواضع آقاي ميلاني از خود مي پرسيد: جوان هاي اهل اقدام و شجاع چه زماني بايد خود را نشان دهند؟ درست است كه در چنين رخدادهاي خونيني چند تن كشته مي شوند، اما از قبل آن، افراد بيشتري انگيزه مبارزه پيدا مي كنند و ميدان دار مي شوند. كسي كه در مشهد " رفتار بي نظيري بين علما داشت مرحوم آشيخ مجتبي قزويني بود... ملايي بود كه اين گونه كارها از او اصلاً انتظار و توقع نمي رفت. مرد زاهدي بود. گوشه گير بود. حتي براي درس و بحث به مسجد و مدرس عمومي نمي آمد. توي خانه اش تدريس مي كرد... اهل سياست نبود... مشرب ضدفلسفي داشت و با كساني كه اهل فلسفه بودند به كلي مخالف بود؛ از جمله با آقاي خميني و آيت الله ميلاني... كه معروف بودند به مكتب فلسفه و عرفان ... اما ... مي گفت پرچم اسلام امروز دست [آقاي خميني ] است و بر همه واجب است كه از او اطاعت كنند ... مرحوم
آشيخ مجتبي... مرد بسيار تند و پرجوشي بود كه اين در ... اثناء كار معلوم شد و قبلاً نه، هيچ مشخص نبود كه اين مرد چقدر در باطن خودش جوش و خروش دارد."

آيت الله ميلاني در كار مبارزه با حكومت محمدرضا پهلوي سليقه و اعتقاد خود را داشت؛ سليقه اي كه با اندك روحانيان مبارز مشهد، از جمله آقاي خامنه اي، تفاوت مي كرد. اين فاصله هر چند، هرگز پر نشد و گاه به نقار، دلخوري و قهر رسيد، اما آقاي ميلاني نسبت به آنچه كه امام خميني پيش گرفته بود، باور داشت، به آن احترام مي گذاشت و گاه باور خويش را به مرحله اقدام و عمل نيز مي رساند. در پي وفات آيت الله بروجرد ي، شاه به آقاي ميلاني پيام مي فرستد كه آماده است با حمايت كامل از حوزه علميه مشهد، آن را مركز علوم دين ي ايران قرار دهد؛ مشهد جايگزين قم گردد؛ عمده شهريه طلاب ايران از طريق آقاي ميلاني توزيع گرد د. آيت الله ميلان ي نپذيرفت.

در پي پاسخ منفي آقاي ميلاني بود كه محمدرضا پهلوي، وفات آيت الله بروجردي را به آيت الله سيدمحسن حكيم تسليت گفت. آقاي ميلاني بعدها، در سال 1343 ضمن بازگويي اين ماجرا به محمدمهدي عبدخدايي تأكيد كرد: من حاج آقا روح الله، سلام الله عليه را رها نخواهم كرد.


***ديدار با دوست فراري

اوايل ماه صفر بود. هفته اي (شايد) از آزادي سيدعلي خامنه اي نمي گذشت كه خبر دادند شخصي دم در خانه با او كار دارد. يكي از دوستانش بود. او را با خود سر كوچه برد. گفت آنجا كسي منتظرش است. فردي را نشانش داد كه نمي شناخت . مردي بود عينك زده، كراوات بسته، ريش تراشيده، كه سابقه اي در بايگاني ذهن براي او نيافت. "تعجب كردم كه اين شخص كيست و با من چه كار دارد؟ نزديك رفتم. "


آقاسيدجعفر قمي


شناخت. او كسي جز دوست روحاني، يار پخش اعلاميه ها، و رفيق فراري او، آقاسيدجعفر قمي نبود. تغيير چهره و لباس داده بود تا به دست نيروهاي امنيتي نيفتد. تعقيب و گريزها از زماني شروع شده بود كه ساواك دست قمي را در توزيع اعلاميه ها دخيل دانسته بود. اما مهم ترين اقدام آقاسيدجعفر تهيه و چاپ نشريه اي به نام فرياد بود. پس از حوادث 15 خرداد او دو شماره از اين جريده را منتشر كرد كه در آن شرايط اقدامي متهورانه بود. برخي عناوين فرياد (شاه و علم ديوانه شده اند)  و(عربده هاي مستانه شاه) بود. در نخستين شماره، اشعاري نيز در تمجيد از امام درج شده بود:

آيت الله خميني آيت اللهي توراست                 مرجع تقليد مايي حق خون خواهي توراست
ما درودت مي فرستيم و سلامت مي كنيم       روزگار تلخ را شيرين به كامت مي كنيم


"مطلبي كه آنجا نوشته بود، عجيب چيزهايي تند، از شعر و نثر، و اين قدر [عليه] شاه گفته بود كه ديگر فوق آن متصور نبود. شايد هتاك ترين و افشاءترين و كشف ترين انتقادها و بدگويي هايي بود كه نسبت به شاه انجام مي شد."

دوست فراري گفت اگر گير بيفتد كشته خواهد شد. آقاجعفر بيماري قلبي داشت؛ اگر دستگير مي شد و زير كتك و فشار مي رفت، امكان داشت سكته كند و از بين برود. گفت تا مدت ها بايد پنهان باشد. گفتم "به هر حال خانه ما تا هر وقت كه دلت بخواهد مي تواني باشي ... پدرم بايستي اجازه مي داد. رفتم گفتم ... پدرم آقاجعفر را مي شناخت . با من خيلي رفيق بود ... رفت و آمد زيادي مي كرد. [به پدرم ] گفتم آقاجعفر تحت تعقيب است و مي خواهد منزل ما بماند ... اجازه مي دهيد؟ پدرم گفت به او بگو كه هر چه مي خواهد اين جا بماند ... خيلي خوشحال شدم از اين كه پدرم مخالفتي نكرد ... آمدم گفتم كه ... آقايم مي گويد كه هر چه مي خواهد اين جا بماند. خيلي خوشحال شد. راحت شد."

همين روزها و شبها كه آقاسيدجعفر قمي در بيروني خانه حاج سيدجواد پنهان بود، اكبر هاشمي رفسنجاني راهش به مشهد افتاد و سري به خانه دوستش، سيدعلي خامنه اي زد. "آقاجعفر توي ايوان نشسته بود و پرده كشيده بوديم. ديده نمي شد . آقاي هاشمي هم توي اتاق روبه روي همين ايوان بود. با هم صحبت مي كرديم. گفت شنيده ام آقاجعفر فرار كرده ... معلوم نيست كجاست ... من نگفتم آقاجعفر اينجاست ... حتي مادر و برادر آقاجعفر كه مشهد بودند خبر نشدند."

آقاجعفر آنقدر ماند كه ديگر خسته شد. قصد كرد مشهد را ترك كند. "تا گرگان او را همراهي كردم." آنجا، در شهر گرگان ، متوجه شد كه خبر حوادث پيش و پس 15 خرداد به برخي شهرها، مثل گرگان نرسيده، يا اگر رسيده، آن تأثيري كه بتواند بر فضاي شهر بگذارد، نداشته است. "از نزديك ديدم كه در آنجا هيچ خبري نيست و گويي كه در محرم امسال كه صفَرش ما در گرگان بوديم، هيچ واقعه اي اتفاق نيفتاده. اين بود كه تصميم گرفتم يك سفر منبري، سال ديگر بيايم گرگان."


***زدودن گرد رخوت


در اين دوره، مشهد، رخوتي سياسي را پشت سر مي گذاشت كه غير از سنت هاي بار شده بر دوش او، از قفل و بندي كه توسط حكومت به دست و پاي شهرهاي بزرگ، از جمله مشهد زده شده بود، رنج مي كشيد. چند اقدام براي زدودن آن رخوت شكل گرفت.

اول: زماني كه علماي بزرگ از شهرهاي مهم ايران به تهران هجرت كردند تا در حمايت از امام خميني ابراز وجود كرده، براي آزادي ايشان تلاش نمايند، آيت الله مرعشي نجفي نيز از قم به پايتخت آمد. پيش از بازگشت علما به شهرهاي خود، آيت الله مرعشي نجفي در 27 شهريور 1342 به مشهد رفت و با اين كه آيت الله ميلاني در تهران بود، به منزل او وارد شد. اين سفر زيارتي هفت روز طول كشيد.

حضور آقاي مرعشي فرصتي به دست داد تا شايد جو ترس زده مشهد و رعب حاكم بر شهر كه وجه مشترك همه شهرهاي ايران بود، شكسته شود. "ما ... ترتيباتي آماده كرديم كه همه علماء ... معروفين و موجهين ... و بسياري از مردم مشهد به ديدن آقاي نجفي بيايند و در آن جا اظهاراتي بشود، اعلاميه هايي پخش بشود و گفته هايي صادر بشود. "

در زمان توقف آقاي مرعشي ، اعلاميه اي نيز نوشته و توزيع شد كه در آن از حركت امام خميني حمايت شده بود. در سكون و سكوت تابستان 1342، شايد اين نخستين صداي مكتوب در مشهد بود كه موج برمي داشت و در نگاه ها و دل ها مي نشست.

دوم: قرار بود انتخابات مجلس شوراي ملي در شهريورماه برگزار شود. در ابتدا قرار شد مردم تشويق شوند به گرفتن كارت الكترال، اما پاي صندوق هاي رأي حاضر نشوند تا از اين طريق رسميت و مشروعيت انتخابات از بين برود. "چيز بدي نبود. يعني حركتي به مردم مي داد. مردم مشهد كه در همه عمرشان پاي صندوق انتخابات نرفته بودند و نديده بودند؛ متدينين و كسبه و اهل علم و كساني كه اصلاً دنبال مسئله انتخابات ... نبودند، اين جا به خاطر دستور آقايان رفتند كارت الكترال گرفتند. "

اما انتخابات از طرف همه علماء و مراجع تحريم شد. براي نمونه در 19 مرداد آيت الله ميلاني در پاسخ به پرسش عده اي از اهالي اصفهان و نمايندگان اصناف تهران درباره شركت در انتخابات، آن را تحريم كرد.


سوم: اقدام ديگري كه مردم مشهد را به تحرك واداشت، حمايت از علماي بزرگ بود. گروه هايي از مردم با نام و نشان، حمايت خود را از علماء روي كاغذ نوشتند و اعلام كردند . بسياري از روحانيان مشهد در اين حركت دخيل بودند . حدود 80 هزار برگه حمايت جمع شد. " چيز عجيبي بود. كاسب، تاجر، بازاري ... نوشته بودند اينجانب حمايت خود را از آيت الله... خميني، آيت الله ميلاني [يا هر دو ]... آيت الله شريعتمداري...انواع و اقسام صورت هاي قضيه را نوشته بودند، اعلام مي دارم، بعد امضاء [كرده بودند.] مردم مثل اين كه لج دارند به رخ دستگاه بكشند كه من فلاني هستم و دارم اين كار را مي كنم. هيچ... پنهان كاري وجود نداشت. "


***قم در سكوت

حوزه علميه قم پس از 15 خرداد، هم به دليل تعطيلي سنتي در ماه هاي محرم و صفر و نيز فرا رسيدن فصل تابستان، و همچنين سركوب نهضت كه اوج آن با دستگيري امام خميني و انتقال ايشان به تهران آغاز گشت، در محاق سكوتي تحميلي بسر مي برد. منشأ همه خبرها در تهران بود؛ جايي كه علماي بزرگ شهرها براي اعتراض به دستگيري امام و شماري از روحانيان گرد آمده بودند. روز سوم تيرماه، وقتي ساواك قم متوجه شد كه تلگرامي با امضاء حدود 250 طلبه حوزه علميه قم در طرفداري از امام خميني، تهيه، و پس از ارسال، در سطح جامعه نيز پخش شده است، تعجب كرد.

سركوب هاي دستگاه حكومتي ايجاب مي كرد كه طلاب مبارز، اقدامات خود را از چشم نيروهاي امنيتي دور نگاه دارند. فعاليت هاي زيرزميني در حال شكل گيري بود. طبيعي است كه زبان اسناد ساواك براي اين روزهاي شهر قم ساكت باشد . در اين اوان سيد مصطفي خميني كه امور جاري پدر زندان ياش را انجام م يداد تحت نظر بود و حداقل دو بار به شهرباني و ساواك احضار شد و اخطار گرفت . 2 تعمير مدرسه فيضيه ابتدا توسط اوقاف آغاز گشت و سپس به درخواست آقاي گلپايگاني به ايشان سپرده شد تا ادامه يابد. تحليل حكومت اين بود كه اگر اوقاف مدرسه را بسازد، خواهند گفت دولت خراب كرد، خودش هم دارد مي سازد. دولت غير از تهاجمات نظامي و انتظامي نيمه خردادماه، دست به حمله هاي تبليغاتي هم زد، و با چاپ و توزيع اعلاميه هايي عليه
امام خميني افشاگري كرد! اين اعلاميه ها در قم هم پخش شد. اعلاميه آقاي محمدصادق روحاني اما، تندترين نوشته اي بود كه در اين زمان عليه حكومت و اركان آن منتشر گرديد؛ صدايي بود كه از يك دست برمي خاست.

درس هاي حوزه علميه قم، بيستم مهر 1342 آغاز شد. علماء و مراجع در اين زمان تهران را ترك كرده به شهرهاي محل اقامت خود بازگشته بودند. آقاي شريعتمداري در ابتداي شروع درس، سخنان مفصلي درباره حوادث چند ماه اخير ايراد كرد كه به شكل جزوه اي منتشر شد.

سيدعلي خامنه اي وقتي وارد قم شد، آنچه مي ديد تفاوتي فراوان با آنچه هنگام ترك قم ديده بود داشت. " سكوت و دلمردگي وقيحي در تمام فضاي قم حكمفرما بود . علت هم اين بود كه بعد از قضاياي 15 خرداد... كسي كه رعب طلبه ها را بشكند و به آنها يك اميد بدهد در قم وجود نداشت... منتهي نشاط و جواني طلاب دست اندركار همه چيز را مي پوشانيد."
***تشكيلات و سازمان دهي

خيلي زود با دوستان هم رأي خود تماس گرفت، مشورت كرد، پيشنهاد داد، تا نشست ها و جلسه هايي برگزار شود؛ دور هم جمع شوند، بگويند، بشنوند؛ كاري كنند بذر نهضتي كه به دست استادشان كاشته شده، بي آب نماند. كارگردانان يكي از اين جلسه ها كه با شركت كنندگان زيادي تشكيل مي شد آقايان خامنه اي، هاشمي رفسنجاني، علي اصغر مرواريد و مهدي رباني املشي [شايد] بودند. "ما از فضلاء و طلاب و مدرسين دعوت كرديم... جمع بشوند راجع به اين كه چه بايد بكنيم با هم بحث كنيم."

شمار شركت كنندگان گاه تا 40 نفر مي رسيد. نخستين تجربه بود. افراد زياد، آرا ء، پرسش ها و حرف هاي زيادي هم در پي داشت. گاه نشستي كه سه ساعت زمان برده بود، عملاً بدون نتيجه گيري به پايان مي رسيد، اما كارگردانان جلسه را آموخته تر و ورزيده تر مي كرد. اين نخستين مشق هاي سازمان دهي و تشكيلات آقاي خامنه اي و هم رديفان فكري او بود.

جلسه ديگري كه با افراد كمتري برگزار مي گرديد ، مايه هاي تشكيلاتي داشت. چيزي شبيه به تأسيس يك حزب، كه "منتهي شد به ايجاد يك تشكيلات. يك تشكيلاتي به وجود آورديم، اساسنامه اي هم نوشتيم. "

تعداد اعضاء اين نشست يازده نفر بود. معروف شد به جلسه يازده نفري . آقايان حسينعلي منتظري، عبدالرحيم رباني شيرازي، اكبر هاشمي رفسنجاني ، سيدعلي خامنه اي، سيدمحمد خامنه اي، محمدتقي مصباح يزدي، ابراهيم اميني نجف آبادي، احمد آذري قمي، علي قدوسي، مهدي حائري تهراني و علي مشكيني اعضاي آن بودند."اين جلسه به طور مستمر ... تشكيل مي شد در قم . توي منزل دوستان مي نشستيم . خيلي با صميميت، با شور و هيجان بسيار، با اميد خيلي زياد... [تا] بتوانيم تشكلي درست كنيم؛ اول در سطح حوزه ها... بعد به تدريج در سطح امور جامعه."


هاشمی رفسنجانی

پوششي كه براي اين تشكيلات در نظر گرفتند تجديدنظر در كتاب هاي درسي حوزه علميه بود. آقاي مصباح يزدي، منشي جلسه بود و صورت جلسه ها را مي نوشت. براي اين كه موضوعات لو نرود، الفبايي را مبناي نگارش گزارش خود قرار داد و دررواقع خطي اختراع كرد. "آقاي مصباح تا آخرش هم الحمدلله گير نيفتاد، از بس كه ايشان آرام و با ملاحظه كار مي كرد."

اعضاء اين جلسه حق عضويت پرداخت مي كردند. گزارش هاي آن جلسه بزرگ تر در
اين نشست مطرح مي شد، اما خبري از اين جلسه به آن يكي داده نمي شد. اين جلسه بعدها لو رفت و آن زماني بود كه ساواك در تفتيش خانه آقاي آذري قمي به اساسنامه اين جلسه دست پيدا كرد و از مفاد آن پي به اهميت آن برد. در ماده اول اساسنامه موصوف اشاره به اركان جمعيتي شده كه شامل هشت قسمت به شرح زير: شوراي عالي مؤسسان، شعبه امور مالي، سازمان تبليغات و تعليمات، سازما ن اطلاعات و ارتباطات، شعبه بازرسي، شعبه شهرستان، دايره مستشاري و دادگاه م ي باشد، كه به طور كلي مطالب مندرج در اساسنامه حكايت از فعاليت احتمالي مخفي جمعيتي نموده و نشان مي دهد كه تنظيم كنندگان اساسنام مذكور در اداره كردن جمعيت مخفي داراي اطلاعات كافي بوده اند.

در كنار اين دو، جلسه سومي هم راه افتاد كه بنيان جامعه مدرسين امروز است. "ما جزو كساني هستيم كه در اولين نشست هاي جامعه مدرسين عض و بوديم، شركت داشتيم. هم بنده بودم، هم به نظرم آقاي هاشمي بود... آقايان [علي] مشكيني، رباني شيرازي، [ناصر] مكارم و... يك عده مسن ترها هم شركت مي كردند."

اين جلسه ها، به ويژه تصميماتي كه در جلسه همگاني تر گرفته مي شد و به اجرا  درمي آمد، فضاي حوزه علميه قم را تغيير داد. از آن جمله بود برپايي مراسمي در مسجد اعظم؛ [شايد جشن بعثت بود، شايد مراسمي براي مرحوم طيب حاج رضايي] عكس امام را نيز در اين مراسم حاضر كردند؛ بدل از اين كه آيت الله خميني شركت كرده است. پا به ركاب ها و دست اندركاران اين تصميمات، كساني غير از اعضاء جلسه بودند؛ طلبه هاي جوان و علاقه مند. اين تحركات فضاي بسته و مغموم قم را باز كرد.

" فضاي قم بي شباهت به يك روز گرفتة زمستاني كه آسمان را يك لحاف كرسي اب پوشانيده است [نبود.] از بس كه اختناق بود . اين كار كه انجام گرفت ... يك دفعه دل هامان شاد شد ... به نظرم مثل [يك روز ] ابري بود، [پر ابر] كه گوشه اي ابر رقيق تر مي شود، [نازك تر مي شود] و آفتاب [خودي نشان مي دهد]. خوشحال بودم كه مشهو د نيستيم . يعني هيچ كس توي آن جمع نمي دانست كه ما اين كار را... برنامه ريزي كرده ايم."

آن جلسه پرشمار و همگاني رفته رفته كوچك شد؛ يا خودشان نمي آمدند، يا اعضاء اصلي در نشست هاي بعدي به ملاحظاتي خبرشان نمي كردند.


***ديدار با آقاي كمال وند

دي ماه بود كه شنيد آيت الله روح الله كمال وند ( 1343 ش- 1319 ق) وارد قم شده و در خانه آقاي سيدحسن طاهري خرم آبادي است. تصميم گرفتند به ديدنش بروند، بروند و بگويند كه با علماي بزرگ مذاكره كند، از آنها بخواهد با طلاب و فضلاي صاحب انگيزه همكاري كنند، وارد ميدان شوند؛ كارها بدون حضور آنان پيش نمي رود؛ طلبه ها تنها هستند؛ آقاي كمال وند به مراجع بگويد كه اين جوانان از آنها گلايه مند هستند. "عمدتاً گله از آقاي شريعتمداري و آيت الله گلپايگاني بود كه آن روزها تن به كارهاي مورد علاقه [طلاب] نمي دادند."

از اين دست ديدارها بسيار كرده بودند؛ با مراجعي چون آيات گلپايگاني، شريعتمداري، سيداحمد زنجاني، مرتضي حائري، سيدمحمد محقق داماد. تصميم اين ديدارها در آن نشست همگاني گرفته مي شد. اعضاء تقسيم مي شدند. هر گروه سراغ يكي از آقايان مي رفت. و يك بار آقاي خامنه اي همراه كساني شد كه بايد به ديدار آيت الله گلپايگا ني مي رفتند. آن شب آيت الله گلپايگاني موافق آن چه كه در ضمير ديداركنندگان مي گذشت، برخورد نكرد. سرد و بي اعتنا گذشت. "البته بعدها ايشان الحمدلله... در غياب امام كه ... نجف بودند ... تنها كسي از بزرگان كه در مقاطعي چيزي مي گفت و اظهار وجود مي كرد آقاي گلپايگاني بود."

چهار نفر شدند ؛ او و سيدمحمد، برادرش، شيخ حسين ابراهيمي "و نفر چهارم که يادم نمي آيد." وقتي درخواست شان را با آقاي طاهري خرم آبادي در ميان گذاشتند، گفت كه امشب آقاي داماد هم به ديدن آقاي كمال وند مي آيد. هوا سرد بود و كرسي خانه آقاي طاهري گرم. در حضور آقاي داماد، حرف هاي شان را به آقاي كمال وند زدند. "ما مي خواستيم به او بگوييم كه او كاري بكند . آقايان علماء را ببيند و و ادار كند به مبارزه  و ميدان داري."


آقاي محقق داماد دنبال حرف جوانتر ها را گرفت و با همان لهجه شيرين يزدي و آميخته به مطايبه و در تأييد گفته هاي آنها سخن گفت. آقاي خامنه اي فهميد كه مراد آقاي داماد از بي اعتقادي برخي به مبارزه نكردن، آقاي شريعتمداري است.

حرف ها به اندازه كرسي گرم شده بود كه آقاي شريعتمداري هم به اين جمع اضافه گرديد. دنباله گفت وگوها قطع شد. حالا حرف ها به سردي فضاي اتاق بود. گفته ها ادامه يافت، اما آقاي شريعتمداري كسي نبود كه به سادگي مجاب شود . هم آرام بود، هم ظاهري منطقي داشت و هم در بحث ها جبهه گيري نمي كرد، و اگر مي كرد بسيار ملايم و جابه جا شونده بود. "مي گفت، آره اين جوري، شايد هم آن جوري، اما خب ممكن است اين جوري، باز هم شايد آن جوري ... مرتب اين طرف و آن طرف مي انداخت كه آدم نمي توانست مجابش كند... در درس هم همين طور بود."

نبض سياسي آقاي شريعتمداري براي امام خميني و پيروان او پنهان نبود. بارها آن را حس كرده بودند. مي دانستند كه وي تمايلي براي حضور در ميدان سياست ندارد.

براي آقاي خامنه اي و دوستان مبارزش روشن بود كه امام خميني نگاه خوش بينانه اي به مشي سياسي آقاي شريعتمداري ندارد. امام اين باور خود را با اعزام آقاي هاشمي رفسنجاني به مشهد نشان داده بود "ايشان آقاي هاشمي را فرستادند مشهد پيش آقاي ميلاني و پيغام دادند... و گفتند ... كه ما متأسفانه آقاي شريعتمداري را از دست داديم."

آقاي خامنه اي مي ديد كه حركت آقاي شريعتمداري به سمتي است كه در نهايت او را تبديل به «پاپ» ايران مي كند؛ حركت به طرف شخصيت محترم روحاني اي است كه اگر قرار شد در سياست دخالت بكند، نصيحتي كند، سفارشي نمايد؛ همين و نه بيشتر. "يك بار با آقاي هاشمي رفتيم خدمت آقاي شريعتمداري. دو نفري مي خواستيم وادارش كنيم كه درس را تعطيل كند، [حرفي بزند.] بحث تلخي درگرفت؛ ما دو نفر از يك طرف و آقاي شريعتمداري از طرف ديگر."

آقاي شريعتمداري براي طلبه هاي مبارز، نقش ترمز را ايفا مي كرد. هر گاه به او مراجعه مي كردند، امضايي بگيرند، براي گذاشتن پاي اعلاميه اي؛ حرفي بشنوند ، براي دلگرمي يا ادامه مبارزه؛ واكنشي بخواهند، براي ستم هايي كه دستگاه حكومتي روا مي داشت؛ با دلي پرخون بازمي گشتند.

***نشريه بعثت

حوزه علميه قم در غياب امام خميني، به يمن طلبه ها و فضلاء جوان و معتقد، شعله مبارزه را فروزان نگاه داشت. اين شعله را امام برافروخت و طبيعت اصيل حوزه علميه قم را نمايان كرد، و پس از فترتي چند ماهه، شاگردان مؤمن او، هر چند در خفا، از گسترش تاريكي، سكوت و خفقان جلوگيري كردند. اينك آن چه مهم مي نمود پيدا شدن سامان و سازمان مبارزه بود؛ اين كه چگونه بدون رهبر، طبيعت اصيل حوزه زنده و جاري باشد. انتشار نشريه بعثت از جمله اقداماتي بود كه براي نشان دادن روشنايي شعله مبارزه صورت گرفت.
نخستين شماره اين جريده در 23 آذر 1342 همزمان با سالگرد بعثت حضرت رسول (ص) منتشر ش ده ب ود. نشريه داخلي حوزه علميه قم در سرمقاله خود بعثت پيامبر اكرم را نه براي چهارده قرن گذشته، كه براي همه زمان ها توصيف كرده، نوشته بود :آيا فكر نمي كنيم كه همين امروز هم فرياد پيغمبر بلند باشد كه بياييد بتها را بشكنيم و جز خداي واحد نپر ستيم و خرافات و پليديهاي اخلاقي را كنار بگذاريم و با ستمگران و زورگويان نبرد كنيم و براي نجات ملت محروم هماهنگ شويم؟ بياييد به نداي آسماني پيغمبر اسلام (ص) جواب مثبت دهيم و در اين راه قدري غيرت نشان داده و فداكاري و از خودگذشتگي كنيم.

بعثت در مقالات ديگر خود نهضت حوزه علميه قم را تبيين كرد و با اشاره به دستگيري ها و كشتار 15 خرداد به استيضاح هيأت حاكمه پرداخت. آقاي خامنه اي در انتشار اين جريده دخيل نبود. از مقدمات انتشار آن هم خبر نداشت، اما رفته رفته فهميد كه آقايان هاشمي رفسنجاني، سيدهادي خسروشاهي، علي حجتي كرماني، سيدمحمود دعايي و... نويسندگان و گردانندگان آن هستند.

من "با همه اين آقايان مخصوصاً هاشمي خيلي رفيق بودم، اما هيچ بروز [نداده] بود ... يك روز جلو مسجد عشق علي كه محل درس آقامرتضي [حائري] بود، ايستاده بوديم و رفقا آمده بودند. آقاي هاشمي آن درس را مي آمد... طلبه هاي جوان و متقارب الفكر و متقارب الروح ايستاده بوديم ... توي آفتاب و صحبت مي كرديم. منتظر بوديم كه هنگام درس بشود، برويم تو . صحبت كلمه بعثت شد . من پرسيدم بعثَت است يا بِعثَت؟ آقاي هاشمي گفت بِعثَت است . گفتم معلوم نيست . گفت نخير من ديده ام. تا گفت ديده ام، من احساس كردم روزنامه بعثت به اينها ارتباط دارد ... هيچي نگفتم . روزنامه بعثت را برداشتم نگاه كردم. مقالات را به حدس دريافتم كه ... بايد قلم فلاني باشد ... شايد حدود سه چهار قلم را من به حدس دريافتم و آمدم به آقاي هاشمي گفتم اين مقاله را شما نوشته ايد و اين مقاله را فلاني نوشته؛ و ايشان بسيار تعجب كرد."

***در آستانه ماه رمضان
ماه رمضان 1383، 27 دي 1342 از راه مي رسيد. ساواك به همه استان ها هشدار داده، بود كه براي پيش گيري از رخدادهاي احتمالي در اين ماه آماده باشند. همه حوزه هاي علميه و مساجد و حسينيه هاي فعال بايد تحت نظر قرار مي گرفتند. دس تگاه امنيتي تا جايي پيشرفت كرد كه حتي باني برپايي مجالس و مراسم در چند مسجد مشه د شد و هزينه آن را پرداخت كرد. التزام از وعاظ و مسئولان اماكن مذهبي نيز كاري رايج بود.

با وجود اين چند روزي از ماه مبارك سپري نشده بود كه ساواك متوجه شد فعاليت و تحريكات طرفداران روحانيت عليه دولت آغاز شده است در قم اما، در يكي از نشست هاي جلسه همگاني، شركت كنندگان تصميم گرفتند هر يك براي زنده نگاه داشتن ياد 15 خرداد و نهضتي كه آيت الله خميني آغاز كرده بود به شهرها و شهرستان ها بروند و به مردم بگويند كه در نيمه اول سال چه گذشت. "من در آن جلسه اظهار كردم كه هر كجا بگوييد حاضرم بروم. كسي گفت زاهدان. گفتم حرفي ندارم، مي روم زاهدان."

آقاي خامنه اي تا آن زمان به زاهدان سفر نكرده بود؛ در ذهنش جايي دوردست و مبهم بود؛ نه شناختي از آن شهر داشت و نه گفته اي از كسي در ذهن. "به نظرم رسيد خيلي كار جالبي است و پرهيجان . پس از پيشنهاد سفر به زاهدان با قرآن كريم استخاره نمودم. آيه كريمه: لقد ابتغوا الفتنة من قبل و قلَّبوا لك الامور حتي جاءالحق و ظهر امرالله و هم كارهون (توبه/ 48 ) آمد . كلمه و قلّبوا لك الامور در ابتداي صفحه اي كه گشوده بودم، توجه مرا جلب كرد و دانستم كه وظيفه من در زاهدان بسيار سنگين است، اما فرجام آن قرين پيروزي و موفقيت خواهد بود."

***ماه رمضان
خيلي زود در ادامه مكاتباتي كه با آيت الله ميلاني داشت، نامه اي نوشت و او را از تصميم خود آگاه كرد؛ نوشت كه اگر نظري دارد اطلاع دهد و اگر مقتضي است نامه اي به آقاي محمد كفعمي ( 1362 ش- 1289 ش) بنويسد، او را از اين سفر آگاه كند، تا كمك حال او در زاهدان باشد.

يك روز پيش از حركت نامه اي ديگر براي آيت الله ميلاني فرستاد و تاريخ سفر خود را به اطلاع وي رساند. ساواك خراسان كه سر راه همه مكاتبات پستي كه به آقاي ميلاني مي رسيد صافي گذاشته بود، از نامه سيدعلي خامنه اي به وي مطلع شد. نسخه اي از نامه را برداشت و اصل آن را به مقصد اصلي فرستاد. سرتيپ بهرامي ، رئيس جديد ساواك خراسان ، ساواك زاهدان را از مفاد نامه آگاه كرد و خبر داد كه " آقاي علي حسيني الخامنه، واعظ... [كه] يكي از طرفداران آيت الله ميلاني [است] و طبق اطلاع در ايام مبارك رمضان در زاهدان خواهد بود... خواهشمند است دستور فرماييد اعمال و رفتار وي را تحت كنترل قرار دهند."

متن نامه آقاي خامنه اي كه اخباري از حوزه علميه قم داشت، چنين بود:

از قم براي آيت الله ميلاني
بسم الله تعالي
به شرف عرض مبارك مي رساند
مرجو و مسئول از ساحت قدس احديت دوام وجود و بقاء توفيقات آن حضرت است. چندي قبل عريضه اي توسط آقاي غروي حفظه الله به حضور مبارك تقديم شد. قاعدتاً مشرف به دست بوس شده است. اخبار مهم هفته گذشته تشكيل مجلس جشن باعظمتي از طرف حوزه علميه و القاء مطالب لازم بر طبق آنچه از آراء سركار عالي مستفسر شده و استفاده كرده بوديم . و به دنبالة آن گرفتاري سه نفر از خدمتگزاران مجلس بود كه بحمد الله دو سه روز قبل پس از شش روز گرفتاري خلاص شدند. عملي شدن موضوع اعزام مشمولين طلاب مشهد موجب اضطراب و دهشت اهل علم اين جا شده است.

البته هنوز خصوصيات مطلب براي ما روشن نيست . اميد است به لطف خداوند و همت و اراده آيت اللهي اين نگراني رفع شده و م وجبات آسايش فكر اهل علم حوزات علميه فراهم آيد. در عريضه قبل راجع به عزم سفر زاهدان خاطر مبارك را مستحضر ساختم. فردا قبل از ظهر از قم حركت كرده، و از راه يزد و كرمان عازم آن زاويه بعيده خواهم شد. انشاءالله. البته با اوضاع حديثه و اقتضائات جديده برنامه منابر و مطالب هم تفاوت يافته و بنده و ديگران در اين جهت محتاج ارشاد حضرتعالي هستيم. اگر منتي بر حقير گذاشته و به جواب عريضه كه حاوي مطلب مزبور باشد سرافرازم فرماييد كمال تشكر را خواهم داشت . البته در اين صورت ب ه آدرس زاهدان توسط جناب آقاي كفعمي ارسال خواهيد فرمود.

با تقديم احترامات فائقه
ارادتمند علي الحسيني الخامنه
24 شعبان المعظم



***به سوي زاهدان

21 دي ماه بود؛ روزي "سخت و بحراني، به همراهي جمعي از دوستان، كه در پي رخدادي كه مايل به ذكر آن نيستم تحت پي گرد بودند، شهر قم را ترك نموديم . همگي از در مخفي و ناشناخته اي در سرداب رخت شوي خانه مدرسه خان بيرون آمديم."

اتوبوس حدود 30 مسافر داشت كه شايد 15 نفرشان طلبه بودند؛ و همه مي رفتند براي تبليغ. مقصدشان در اين خط سير بود. شب را در اصفهان ماندند. صاحب آن خانه كه دربست كرايه اش كرده بودند، تا آن شب اين تعداد طلبه را يك جا در اتاق هاي خود جا نداده بود. "آن شب در مجلس انس دوستان از هر دري سخن گفته شد؛ آميزه اي از تفريح، سرگرمي، مشكلات، آرمان ها، مسائل تبليغي و غيره. خاطره آن شب نشيني شيرين و دلنشين هرگز فراموش نخواهد شد."

ايستگاه بعدي آقاي خامنه اي يزد بود. به پيشنهاد يكي از همراهان به ديدن آيت الله محمد صدوقي رفتند. نخستين باري بود كه آقاي صدوقي را مي ديد؛ روحاني محترم و صاحب نفوذي كه در حال بازسازي مسجد حظيره بود و در خانه كوچكي نزديك مسجد منزل داشت.

سر راه، اتوبوس در اردكان توقف كرد. مي دانست كه آيت الله روح الله خاتمي در اينجا ساكن است پيش از اين او را در مشهد ديده بود. "آشنايي من با ايشان از سال 1337 در مشهد شروع شد. آن وقت من خيلي جوان بودم كه يكي از دوستان روحاني دانشگاهي به من گفت يكي از علماي خيلي خوب در يكي از كوچه هاي پايين خيابان مشهد منزلي گرفته و با خانواده شان آنجا هستند. وقتي ما آن روز به ديدن ايشان رفتيم، من از صفا و خصوصيات اخلاقي و محضر شيرين مطلوب شان خيلي خوشحال و مجذوب ايشان شدم. از آن روز آشنايي ما شروع شد."

آقاي خامنه اي فردا يا پس فرداي آن ديدار براي ادامه تحصيل راهي قم شده بود، اما ديدارهايش با آيت الله خاتمي تابستان هر سال در مشهد تكرار مي شد. وقتي فهميد اتوبوس دو سه ساعتي در اردكان معطل مي ماند، با پرس و جو ، خانه آقاي خاتمي را پيدا كرد و خودش را به ايشان رساند. اين بار ديدار در فصل زمستان تازه شد. او به طراوت فكري و بينش جوان آيت الله خاتمي علاقه مند شده بود و با فاصله 30 ساله سني، خود را بسيار نزديك به او احساس مي كرد.

وقتي در كرمان از اتوبوس پياده شد، ديگر طلبه اي همراهش نبود. آنها در شهرهاي ريز و درشت پشت سر پياده شده بودند. مي دانست كه دوست بس يار نزديكش، محمدجواد حجتي كرماني ، در زادگاهش است. سيدكمال شيرازي هم دو ماه پيش به كرمان آمده، همسر گرفته، ساكن شده بود. به مدرسه علميه صالحيه رفت. متوجه شد كه حجتي كرماني، محور همه تحركات جوانان در كرمان است. در اتاقي از اتاق هاي مدرسه او را يافت. شلوغ ترين جاي مدرسه بود. انگار صف كشيده بودند براي ورود به اين اتاق. "تشويق شدم كه دو سه روز بمانم آنجا ... با خود فكر كردم اگر جايي غير از قم و تهران روي اين زمين باشد كه من بتوانم آنجا بمانم آن كرمان است؛ از بس از مردم كرمان شور و حرارت و كار و تلاش مشاهده كردم... ايشان در كرمان خيلي موفق بود."

در كرمان با آقاي مرتضي فهيم كرماني آشنا شد و از سيدكمال شيرازي كتاب ذكرةالمتقين را هديه گرفت. "با قلبي آكنده از فراق ياران، آنان را وداع گفتم و هنوز وقتي آن لحظات اسفناك را به ياد مي آورم، سايه غمي سنگين را بر سينه ام احساس مي كنم... به ويژه اين كه مي بايست به تنهايي روي در دياري آورم ناشناخته و ناديده و پنجه در سرنوشتي درآويزم كه عواقب آن نامعلوم بود." اتوبوس، شبانه به مقصد زاهدان حرکت کرد.

***در زاهدان

صبح پنج شنبه 26 دي ماه / 30 شعبان وارد زاهدان شد.  سراغ مسجد جامع را گرفت. توسط رهگذري به آنجا دلالت شد. در حياط مسجد اتاق هايي براي مبلغان غيربومي ساخته شده بود. جامه دان خود را داخل يكي از آن اتاق ها گذاشت و راهي خانه روحاني شهر شد. آقاي كفعمي منتظرش بود. نخستين باري بود كه او را مي ديد؛ مردي بلندبالا، تنومند، با محاسني بلند، عمامه سفيد بزرگ و تقريباً پنجاه ساله. "با رويي گشاده از من استقبال كرد و با زيباترين كلمات خوش آمد گفت. بعدها فهميدم آن مرد در آن شهر، از اقتدار و جايگاه ويژه اي برخوردار است."

روشن شد كه آيت الله ميلاني به درخواست او نامه اي براي آقاي كفعمي فرستاده و در ميان آن نوشته اي نيز براي او همراه كرده است. اين كار آقاي ميلاني "نشان از توجه و عنايت ايشان به وضع من و هدفي كه در پي آن بودم داشت. ديگر اين كه مي خواست اين توجه و اهتمام بر آقاي كفعمي نيز آشكار گردد."

آقاي كفعمي از اين كه ميهمانش دير رسيده، گلايه كرد؛ چرا كه فرصت كافي براي تنظيم برنامه هاي سخنراني را از دست داده بود. گفت كه خوب بود چند روز پيش از حلول ماه مبارك خود را به زاهدان مي رساند. آقاي كفعمي از حضور واعظي از مشهد آمده هم خبر داد؛ كسي كه آقاي خامنه اي او را مي شناخت. با شنيدن نامش غافلگير شد. او از آخوندهاي هم سوي حكومت بود. به ياد آورد وقتي در دبستان تحصيل مي كرد، شيخ، منبري موفقي بود، اما بعدها همواره مخالفان حكومت را نكوهش مي كرد. در نخستين ملاقات، برخورد سردي با او كرد، آن قدر سرد كه تعجب آقاي كفعمي را برانگيخت. بعد از آن برخورد "آقاي كفعمي به من گفت كه چگونه تحت فشار برخي از پيروانش كه با دستگاه حاكم در ارتباط بودند، مجبور شده است آن شيخ را پس از آمدن به زاهدان به مسجد خود دعوت نمايد."

به درخواست آقاي كفعمي در خانه او ساكن شد. آنجا بود كه فهميد او دو همسر دارد، و هر همسر خانه اي مخصوص، در همسايگي هم؛ هر دو خانه نيز شبيه هم . آقاي كفعمي با تساوي و انصاف نسبت به همسران خود رفتار مي كرد. هر روز سر ساعت معيني به خانه اول مي رفت و سر ساعت مشخصي از آن خارج مي شد و به خانه دوم وارد مي شد. اين توجه يكسان، چه بسا، موجب شده بود كه خداوند هم فرزندان يكساني از هر دو همسر به او بدهد. وي از همسر اول خود چهار پسر و سه دختر، و از همسر دوم نيز چهار پسر و سه دختر داشت . اسم يكي از خانه ها اُم هاشم  (پسر بزرگ يك همسر) و خانه ديگر اَُم قاسم(پسر بزرگ همسر ديگر) بود. "ما هم ساكنين خانه اول را عشيره هاشم و ساكنين خانه دوم را عشيره قاسم ناميده بوديم."

برنامه ريزي كرده بود تا روزهاي منتهي به نوزدهم ماه رمضان سخنراني هايش رنگ و لعاب سياسي كمتري داشته باشد و حرف هاي مگو را در آستانه سالگرد شهادت حضرت علي (ع) بزند. طبق قرار، يك روز او در مسجد جامع سخن مي راند و يك روز آن شيخ از مشهد آمده.

***شهر سوخته

مشاهدات او از اوضاع اجتماعي زاهدان، عنان از كَفَش ربود. ششم بهمن آن سال اولين سالگرد رفراندم لوايح ششگانه بود. مسئولان استان حواله هاي نان در اختيار آقاي كفعمي گذاشته بودند كه بين فقرا تقسيم كند. "من هم چون منزل آقای کفعمی بودم و فقرا هجوم آورده بودند که این حواله كه اين حواله را بگيرند ... به آقاي كفعمي كمك كردم در تقسيم سهميه نان. "

قرار بود به هر نفر حواله يك كيلو نان داده شود. كم آمد. قرار شد به هر خانواده حواله يك كيلويي بدهند. "من شناسنامه ها را مي گرفتم و اسم [صاحبش را] توي دفتر وارد مي كردم. مهر مي كردم... يك وقت مي ديدي خانواده اي هفت هشت نفر هستند و من يك كيلو نان حواله مي دهم. اينها به خاطر همين يك كيلو گاهي دو روز يا يك روز مي نشستند توي حياط منزل آقاي كفعمي، توي هواي سرد. "

آقاي خامنه اي، دل آزرده از اين وضعيت، روز ششم بهمن در خيابان هاي زاهدان ديد كه خودروهاي دولتي، همين طبقه از مردم فقير و محتاج را سوار كرده، براي شركت در مراسم سالگرد رفراندم، هورا كشيدن به نفع شاه و كف زدن براي اقدامات او جابه جا مي كنند. "آتش گرفتم كه چطور اين مردم فقير بيچاره را اين طور فريب مي دهند. خيلي عجيب روي من اثر گذاشت."


آقای کفعمی


***آخرين سخنراني در مسجد جامع

يازدهم بهمن / 15 رمضان، مصادف با تولد امام حسن(ع)، هر دو سخنران در مسجد جامع حاضر شدند. برخلاف پانزده روز گذشته، آن روز بايد يكي پس از ديگري سخنراني مي كردند. منبرهاي آقاي خامنه اي در چند روز گذشته، هر چند سياسي نبود، اما تفاوتش با سخنان شيخ موجب جلب جوانها و گروه هايي از مردم زاهدان شده بود. زمزمه اي پيچيده بود كه آخوندي از قم آمده و خبرهايي مي دهد. "معلوم شد كه به من تمايلي توي مردم پيدا شده؛ اگر چه عامه مردم از منبر... [شيخ] خوششان مي آمد."

آن روز جمعه بود و آن طور كه مأمور شهرباني حاضر در مسجد جامع زاهدان نوشته، آقاي كفعمي پيش از آن كه آقاي خامنه اي و شيخ به منبر بروند، نماز جمعه خوانده است. اين مأمور از منبري سومي هم خبر مي دهد. آقاي سجادي به منبر رفتند. ايشان درباره حضرت علي(ع) صحبت كردند و در پايان به اعلي حضرت همايوني دعا كردند.

ساعت 14:10 آقاي خامنه اي سخنراني خود را شروع كرد، هر چند حرفهاي اصلي را نگه داشت براي نوزدهم و بيست و يكم ماه رمضان، اما آنچه بر زبان راند گزنده و تند بود. ابتدا درباره روحاني نماها گفت "اگر كسي وسيله پول فريب خورد و تحت الحمايه و استعمار شد، اين شخص نمي تواند به حال ملتي مفيد واقع گردد. اين شخص مضر است؛ اين زيان آور است و اين محكوم است... مانند ناخداي كشتي است [كه] مردم داخل كشتي قرار گرفته اند... علاوه بر اين كه خودش را غرق كرده، مي خواهد سرنشينان كشتي را هم غرق كند ... روحاني حقيقي كسي است كه به خدا ايمان دارد و از هيچ چيز نمي ترسد و به درستي رهبري يك ملت شيعه را به عهده بگيرد."

شيخ پاي منبر نشسته بود . مي فهميد كه نشان اين حرفها، خود اوست. "توي مجلس مشخص بود كه بعضي ها او را مصداق قرار داده اند."

آقاي خامنه اي در ادامه با يادآوري تاريخ حضور مسلمانان در اسپانيا و چگونگي تضعيف آنان از طريق كم رنگ كردن احكام ديني گفت كه "نظير اين حقيقت موقعيت فعلي همين مملكت ما ايران است. ديدند كه به هيچ طريقي نمي توانند رسوخ كنند و قرآن را از ميان بردارند، اول كاري كه كردند از آن زهر خطرناك [= شهوات شيطاني] به خورد مردم دادند و آماده شان كرد ند، تا كار به جايي رسيد كه به ما كه روحاني هستيم ... ارتجاع سياه نام نهادند و گفتند ... خرافاتي هستند ... كهنه پرست هستند ... آدم هاي بي خودي هستند... خواسته آنها اين است كه زهر را به وسيله عكس هاي لخت و عور زنان، افكار جوانان ما را مغشوش و سپس دختران ما را از اين راه گمراه كنند. آنها به طور غيرمستقيم به راه نيستي ما را سوق مي دهند و نام آن را تمدن جديد گذاشته اند."

آقاي خامنه اي با ذكر اين نكته كه دين زدايي در زمان هارون الرشيد علني نبود، در باطن عليه دين كار مي كردند اما در علن بروز نمي دانند، حكومت فعلي را در ظاهر و باطن معارض اسلام معرفي كرد. ايشان بعد از [ذكر ] مصيبت كوتاهي، به آيت الله خميني و آيت الله شاهرودي دعا كردند و از خدا خو استند شرّ ظالمين را از سر مردم اسلام كوتاه کند.

وقتي از منبر پايين آمد، ساعت 15:15 بود. "من از منبر که آمدم پایین، تمام جمعیت  از پاي منبر من بلند شدند، مگر يك عده بسيار كمي و بعد شيخ با التماس يك عده ... رفت بالاي منبر. من مي شنيدم، در حالي كه داشتم از مسجد بيرون مي رفتم... مي گويد آقايان من 10 دقيقه با شما كار دارم . خواهش مي كنم بنشينيد و عده اي نشستند، ولي غالباً از مسجد بيرون آمدند."

آقاي خامنه اي رفت به طرف يكي از اتاقهايي كه در صحن مسجد جامع بود. پس از سخنراني به آن جا مي رفت و استراحت مي كرد. شيخ رشته سخن را به دست گرفت و در شبستان نيمه خالي مسجد جامع، از اين كه دين اسلام خواهان برقراري امنيت است و نبايد در كار حكومت و سياست مملكت دخالت كرد، گفت . سخنان او اشاره مستقيم به آقاي خامنه اي داشت: دين با اين كساني كه در لباس روحاني هستند و مي خواهند اغتشاش به راه بيندازند مخالف... است... بايد بگويم من افتخار بيست و دو سال سابقه خدمت ديني و منبر را دارم و عقيده ام را بيان مي دارم و اگر هم كسي پيدا شود كه با دليل به من بفهماند اين راه تو خطاست قانع مي شوم، نه اين كه بگويد آقا گفته مضر است، آقا گفته حرام است، آقا گفته اين راه درست نيست. من قبول ندارم . آقا بايد با دليل به من بفهماند.

صحبت شيخ به اينجا كه رسيد آقاي كفعمي كه لابد تا اين جاي منبر دندان روي جگر گذاشته بود، كاسه صبرش به لب آمد و با تندي، در حالي كه با دست به شيخ بالاي منبر اشاره مي كرد گفت:
به اين شخص لعنت بفرستيد و اين شيطان است ... اين مفسد است. مي خواهد اذهان مردم را خراب كند.

شيخ كه يكه خورده بود و نمي خواست تندي هاي آقاي كفعمي را بي پاسخ بگذارد گفت: خفه شو نفهم. اين خيانت است به دين كه تو و امثال تو انجام مي دهند. مجلس به هم ريخت. آقاي خامنه اي ديد كه آقاي كفعمي در حال پرخاش بيرون آمد و عده اي پشت سرش روان هستند . شيخ تنها مانده بود. "ديدم كه همچون موش آب كشيده با گام هايي سنگين و نوميدانه و شكست خورده، مسجد را ترك مي كند."

***دستگيري

رئيس شهرباني سيستان و بلوچستان بعد از ديدن گزارش مأمور خود، در نامه اي خطاب به محمدعلي آرشام، رئيس ساواك سيستان و بلوچستان ، ضمن ارائه خلاصه اي از سخنان آقاي خامنه اي در مسجد جامع زاهدان پيشنهاد كرد. چون پيش بيني مي شود در صورتي كه از ادامه منبر رفتن وي جلوگيري نشود در جلسات بعدي نيز رشته سخن را تعقيب و تا ايام قتل بدون پروا سخنان تحريك آميز كه مخالف امنيت منطقه و انقلاب سفيد شاهنشاه و اصول شش گانه اصلاحي است بيان نمايد و موجبات اخلال و نظم را فراهم سازند، دستگير شود.

پيش بيني سرهنگ دوم بهادر، سرپرست شهرباني هاي استان درست بود. "يقيناً اگر آن روز فردايي مي داشت آن فردا عبارت بود از اين كه اجتماع عظيمي در مسجد جمع بشود و همه براي منبر من بيايند و يك موفقيت بهتري براي منبر من پيش بيايد ... [روزهاي بعد] ممكن بود من حرف هاي ديگري هم بزنم. براي دستگاه قابل حدس بود آن حرف ها چه خواهد بود. اين بود كه تصميم گرفتند آن شب مرا دستگير كنند."

در همان اتاق مسجد به سراغش آمدند. با هفت هشت طلبه ديگر هم نشين بود كه آمدند و احضارش كردند؛ يعني كسي صدايش كرد. در را كه گشود، جوان خوش چهره اي ديد كه مي گفت بايد او را به ديدار رئيس شهرباني ببرد. "گفتم من معني اين فراخوان را مي دانم. اين كار به مصلحت شما نيست. من امشب براي منبر رفتن دعوت شده ام. اگر مردم آگاه شوند كه من بازداشت شده ام، فرجام خوشايندي نخواهد داشت ... آن جوان با توضيحات خود مرا متقاعد ساخت كه چاره اي جز ملاقات با رئيس شهرباني ندارم."

از قم كه مي آمد يك دست لباس كهنه هم با خود آورده بود. آورده بود اگر دستگير شد و كتك خورد و در انباريهايي كه به شكل زندان درآمد هاند حبس شد، لباسش خراب نشود. قبا و لباده كهنه را به تن كرد و نوترها را تا كرد و كنار گذاشت. "از بس طلبه بي پولي... بودم، ملاحظه اين را مي كردم كه مبادا لباسهايم پاره بشود . لباس به اصطلاح جنگ را پوشيدم."


***در اتاق رئيس شهرباني

از طلبه هاي هم نشين خداحافظي كرد. ترس و وحشتي در خود نمي ديد. بيرون كه آمد، ديد مسجد جامع در محاصره سربازان است. لابد ترس و وحشتي داشتند از اين روحاني جوان ناشناس. يك راست به محل شهرباني و اتاق رئيس رفتند. وقتي وارد اتاق شد سلام كرد. رئيس شهرباني نشسته بود؛ بي اعتنا، سرش را هم بلند نكرد. او هم رفت روي مبلي كه آن طرف بود نشست و سيگاري گيراند. بالاخره سر رئيس شهرباني بلند شد و گفت: شما؟ "گفتم: خامنه اي هستم . بنا كرد تندي كردن. حدود 10 دقيقه مرتب حرف زد و تندي كرد ... حرفش اين بود كه چه مي خواهيد شما از جان اين ملت؟ چه مي گوييد؟ چرا شلوغ مي كنيد؟ چرا نمي گذاريد زندگي مردم آسوده باشد؟ ... مي آييد به هم مي زنيد، امن و امان را از بين مي بريد."

منتظر فرصت بود. حرف بزند و صحنه ديدار با رئيس شهرباني بيرجند را تكرار كند؛ هر چند سروان صارمي افسري مؤدب بود و اين سرهنگ، نه، اما نمي خواست حرفهايش موضعي دفاعي داشته باشد. بدش نمي آمد رئيس شهرباني استان را اذيت كند. و در آن فرصت گفت: "محرم امسال در بيرجند من را دستگير كردند و بردند شهرباني. من به رئيس [شهرباني] آن جا حرفي زدم و مي خواهم به شما هم همان را بگويم ... شما با من چه خواهيد كرد؟ يا مرا زندان مي كنيد يا تبعيد . آخرين سلاح شما اعدام است . مرا خواهيد كشت . از اعدام بالاتر چيزي نداريم؛ در حالي كه من خودم را براي كشته شدن آماده كرده ام. شما چرا من را تهديد مي كنيد؟ چه مي گوييد؟ شما هر كاري مي خواهيد بكنيد، بكنيد. تهديدتان چيست؟"

سرهنگ، مبهوت و حيرت زده داشت به آقاي خامنه اي نگاه مي كرد.
"شما مي گوييد ما امن و امان را از بين مي بريم. ما تأمين كننده امنيت هستيم . شما خودتان را كنار بكشيد، ببينيد آيا ما مي توانيم امنيت را حفظ كنيم يا نمي توانيم. ما داريم با مردم حرف مي زنيم. داريم مردم را آگاه مي كنيم، روشن مي كنيم، از دين مي گوييم، از اخلاق مي گوييم؛ شما وارد مي شويد و بين ما و مردم فاصله مي اندازيد. ما را مي گيريد، مردم را عصباني مي كنيد."

سرهنگ نه نيم دور، تمام دور تغيير كرد. ديگر از آن افسري كه براي تحقير اين روحاني جوان چيزي كم نگذاشته بود خبري نبود. جا زد. ورق برگشت: والله من نسبت به آيت الله خميني ارادت دارم. اعلي حضرت هم به ايشان ارادت دارن د. منتهي خب، حالا، امروز مسائلي پيش آمده كه مجبور شده اند چند روزي ايشان را ... نگه دارند. كه مسئله اي... پيش نيايد. شما مبادا خيال كنيد كه كسي نسبت به شما و آيت الله خميني...

گمان نمي كرد اين جمله ها را از زبان سرهنگ بشنود، آن هم از زبان رئيس شهرباني استان، آن هم در محل حكمراني، مركز قدرت و صدور فرمان، آن هم در برابر طلبه اي كه نه اسم دارد، نه رسم، نه پشتيبان. آن چه دارد غربت و تنهايي و دوري است. "من توي دلم گفتم پروردگارا... تو را شكر مي كنم... واقعاً از خداي متعال تشكر كردم."

***دومين بازخواست سياسي

سرهنگ، ديگر با آقاي خامنه اي كاري نداشت. او را بايد تحويل ساواك مي داد. اما پيش از آن بايد از مرحله بازجويي مي گذشت تا پرونده اي كه همراه او به ساواك تحويل مي شود، كامل باشد. اين دومين بازخواست سياسي از او بود. ابتدا انگشت نگاري كردند و در كارت انگشت نگاري او در كنار ديگر مشخصات شناسنامه اي قد را 170 سانتي متر، حداقل 10 سانتي متر كمتر، و وزن را 58 كيلو نوشتند كه اگر درست باشد، نشان از پيكر نحيف او در آن زمان دارد. ابروهاي پيوسته او نيز در مقابل« علائم و مشخصات » نوشته شد.


س: هويت خود را بيان فرماييد.
ج: سيدعلي حسيني خامنه اي، فرزند آيت الله حاج سيدجواد خامنه اي، متولد 1318 [شماره] شناسنامه 217، صادره مشهد، شغل محصل مدارس علوم ديني، اهل مشهد، ساكن قم (براي تحصيل)، در زاهدان ساكن مسجد جامع، متأهل نيستم.

س: برحسب دعوت چه كسي و كي به زاهدان آمده ايد؟
ج: بدون دعوت و روز پنج شنبه 30 شعبان مطابق 26 دي آمده ام. امضاء

س: آيا از طرف صاحب مجلس به شما تذكر داده شده بود كه فقط در مجالس وعظ و خطابه ماه مبارك رمضان به ارشاد مردم و تشريح شرع مقدس اسلام براي هدايت مردم و ذكر مصيبت بپردازيد و حق وارد شدن در سياست و حمله به مقامات مملكتي و بيانات تحريك آميز را نداريد؟
ج: اين مطلب محتاج تذكر نيست؛ برنامه هميشگي و همگاني ما اين است . خير،
تذكر داده نشده بود. امضاء.

س: علت اين كه بدون توجه به اعلاميه شهرباني زاهدان كه ضمن اعلام چاپي و راديويي براي عموم اهالي، مقررات مربوط به ماه مبارك رمضان را بيان داشته و تكليف صريح مجالس عزاداري و وعظ را تعيين نموده، بي اعتنايي كرديد و امروز بدون اطلاع شهرباني به منبر رفته و مطالبي مخالف شئون مملكتي و اهانت آميز نسبت به مقامات عاليه بيان و علناً مردم را تحريك نموده ايد چيست؟
ج: خواهشمندم نكاتي كه ادعاي فوق را تأييد مي كند بيان فرماييد . بنده از اول ماه
به منبر مي روم و شرط منبر اجازه شه رباني نبوده است و جداً مطالب فوق را
تكذيب مي كنم. امضاء.

س: مقصودتان از ذكر جمله دشمنان آقاي خميني و ميلاني و شاهرودي كيست؟
ذكر نام عمروعاص و اعمال او را نيز به چه منظور بيان نموده ايد و نظرتان به چه
كسي بوده است؟
ج: بنده نام دشمنان آيت الله خمي ني و ... همچنين عمروعاص را اصلاً امروز و هيچ
روز ديگر در [منبر] نبرده ام. امضاء.

س: آيا ذكري از ارتجاع سياه نموده ايد يا خير؟
ج: با اين عنوان ارتجاع سياه خير ولي تذكر داده ام كه علماء ارتجاعي و مرتجع
نيستند. امضاء.

س: چه كساني را شما مرتجع تشخيص مي دهيد؟
ج: مرتجع بر حسب معناي لغوي كساني را م ي گويند كه آداب و رسوم قديمي را
دنبال كنند و نوعاً به كهنه پرستان، مرتجع گفته مي شود. امضاء.

س: دشمنان آقايان خميني و ميلاني و شاهرودي به نظر شما چه كساني و چه
مقاماتي مي باشند؟
ج: عرض كردم كه بنده دشمنان آقايان خميني و ... در منبر نبرده ام، ولي به طور
كلي كساني كه علاقه به مذهب و رسوم مذهبي ندارند و يا دشمن آن هستند با
نامبردگان كه علماي مذهبي هستند نيز ميانه اي نخواهند داشت. امضاء.

س: آيا ضمن بيانات خود حديثي را از هارون الرشيد دربا ره كنيزش بيان نموده ايد
يا خير؟ در صورت مثبت، مقصود و منظور اصلي خود را از ذكر اين حديث بيان و
مرقوم داريد.
ج: بله . بنده داستان ابويوسف قاضي و هارون و كنيز را گفته ام و مقصود آن بوده است كه عده اي هستند كه مايلند از دين و تعليمات عالي آن به نفع اغراض
شخصي و هواي نفساني خود استفاده كنند. امضاء.

س: به طوري كه نيم ساعت قبل در دفتر كار رياست شهرباني تأييد نموديد كه
روز جاري در مسجد جامع روي منبر اظهار داشته ايد كه اول مردم را اغفال كردند،
نعلبكي در مملكت آوردند، عكس زن لخت روي آن زدند و زنها را سرلخت نمودند، دست هاي استعماري خواستند شما را بدون آيت الله بكنند و نمي توانند .
چنانچه در اين مورد اظهاراتي نموده ايد در صورت مثبت يا منفي ذيلاً نظر خود را
ابراز نماييد.
ج: جملات فوق را، البته شايد با اندكي اختلاف در تعبيرات، گفته ام. گمان نمي كنم
مخالف [= مخالفت] دشمنان دين از قبيل ممالك استعماري شوروي و ... با دين و
علماي ديني بر كسي پوشيده باشد. امضاء.
رونوشت برابر اصل است.

***در زندان گردان مستقل

آرشام، كه به تازگي دوره آموزش هاي اطلاعاتي خود را در آمريكا تمام كرده و رياست ساواك بلوچستان و سيستان را به عهده گرفته بود، خبر داشت كه اين روحاني جوان، خردادماه امسال در بيرجند، بالاي منبر، مطالب برخلاف مصلحت كه مخل نظم و امنيت تشخيص داده، بيان داشته، دستگير شده و پس از انتقال به مشهد چند روزي بازداشت بوده است. او حتي مي دانست كه آقاي خامنه اي پيش از حركت به قم با آيت الله ميلاني مكاتبه كرده است. اسدالله علم، نخست وزير، دستور داده بود چنين افرادي كه درصدد بلوا و آشوب و تحريك مردم برآمده، دستگير و به تهران منتقل شوند.

از اين رو از استاندار بلوچستان و سيستان خواست، فوري، جلسه فوق العاده كميسيون امنيت استان را تشكيل دهد و پس از طرح گزارش شهرباني و ساواك، ضمن بررسي حوادث مسجد جامع زاهدان، در مورد حفظ امنيت و انتظامات شهر گفت وگو شود. او به اطلاع استاندار رساند كه آقاي علي خامنه اي واعظ ساعت هشت شب تحويل ساواك شده و اخذ تصميم درباره او موكول به نظر كميسيون امنيت استان است. همچنين آرشام از فرماندهي گردان مستقل رزمي زاهدان خواست كه آقاي خامنه اي را يك شب در پادگان نگه دارد و هشت صبح روز شنبه 12 بهمن تحويل ساواك دهد.

پيش از انتقال به پادگان در محل ساواك، تا توانستند توهين كردند . هر آنچه از بدزباني در چنته داشتند نشان دادند. "اذيت زباني و تضييع و اهانت هاي خيلي بد، حرف هاي خيلي زشت آنجا زدند كه من يادم نمي رود [جزئيات آن ر ا] نمي خواهم ... بگويم. برخورد خيلي تندي كردند ... نه اين كه وحشت كنم بترسم، اما احساس تنهايي كردم؛ واقعاً احساس كردم هيچ كس نيست كه به من كمك كند و پناه بردم به خدا"

در بازرسي بدني هم كيف جيبي اش را بيرون كشيدند، باز كردند. چند قطعه عكس توجه شان را جلب كرد. نام صاحبان عكس را پرسيدند. در مدتي كه آنجا بود گرسنگي به سراغش آمد. پذيرايي ساواك، مفهومي ديگر داشت. وقتي به زاهدان رسيده بود، دارايي جيبش پنج تومان بيشتر نبود. هشت ريال گرفتند و يك نان و دو تخم مرغ دادند.

يك بازجويي هم پس داد. وقتي بازجو وارد شد، ديد چهره اش آشنا است. سر حرف كه باز شد، بازجو خودش را معرفي كرد . شناخت. هم بازي برادرش در زمان كودكي بود. بچه محل ديروز و بازجوي امروز ابراز تأسف كرد، كه به جاي ياد كردن از گذشته هاي شيرين كودكي بايد سين جيم كند.

او را در اتاقي از پادگان زاهدان زنداني كردند . زندان اول را در بهار سپري كرده بود. اما زمستان 1342، زمستان سردي بود؛ حتي در زاهدان. زاهدان آن سال بارش برف را در آسمان خود تماشا كرده بود. تجربه زندان پادگان لشكر 12 را در مشهد داشت. بايد اقبال خود را براي غلبه بر سرما مي آزمود. "نگهبان ها را خواستم، گفتم بياييد بخاري روشن كنيد هوا خيلي سرد است ... درجه دارها و سربازها آمدند و دور و بر من نشستند كه آقا شما را كي گرفته اند... گفتم ... من منبر رفتم، حرف هاي خوبي زدم و بي خودي گرفتند."

سربازها از ديدن اين روحاني لاغراندام، با آن عمامه سياه و عينك طبي شگفت زده شده بودند. هر چند اين رفتار، فرمانده پادگان را خوش نيامده بود، اما از خرج كردن مهر و عطوفت خود دريغ نكرد. او را به اتاقي برد كه بخاري داشت و بعد نشست براي گپ و گفت.

وقتي حس كرد فرمانده دوست دارد بيشتر بشنود، شروع كرد به گفتن ؛ گفت كه چه حرف هايي بالاي منبر زده است. جذب شد و همه تن گوش. فرمانده گفت: آشيخ، كار خودتان است؛ از خودتان شما خورده اي. اشاره مي كرد به شيخ ... معلوم شد كه اين ارتشي كنار افتاده [در] گوشه هم مي داند جريانات را. تا سپيده دم گفتند و شنيدند.



*** انتقال به تهران

آقاي خامنه اي را صبح به ساواك زاهدان بازگرداندند. ديشب كميسيون امنيت استان تصميم گرفته بود كه او را به تهران بفرستد. آرشام، رئيس ساواك استان به تهران خبر داد كه « سيدعلي حسيني خامنه اي » بعد از ظهر با دو محافظ با هواپيماي ايران تور عازم تهران است.مقرر فرمايند وسيله در فرودگاه حاضر باشد كه متهم را به بازداشتگاه بدرقه نمايند.

گمان مي كرد رهايش خواهند كرد. با خود انديشيد كه در منبر امروز خود چه ها كه نخواهد گفت. عهد كرد پايش به مسجد و منبر برسد. "پدري از رئيس شهرباني و ساواك دربياورم كه پشيمان شان كنم از هر كاري كه كردند." چه مي دانست كميسيون امنيت استان تشكيل شده و بايد به حكم اسدالله علم راهي تهران شود. سوار لندرورش كردند و به فرودگاه زاهدان بردند . هواپيما ساعت 17:45 به پرواز درآمد. اين نخستين پرواز او با هواپيما بود. افكار زيادي به سويش هجوم آورد. آينده نهضت، آقاي خميني، پدرش كه براي معالجه چشم به او احتياج داشت و آينده خودش.

چه مي دانست چيزهايي را كه فقط خدا مي دانست. نشريه دم دستش را برداشت و ورق زد. اشعاري ديد و بر ذائقه اش خوش نشست. «سفينةالغزل» را بيرون كشيد. "عادت من اين بود كه هر جا شعر نيكويي مي ديدم در دفترچه ويژه اي كه آن را سفينةالغزل ناميده بودم درج مي كردم."

دو همراه چپ و راستش با تعجب نگاهش مي كردند. ابيات مور د نظر را نوشت و در انتها چنين نگاشت: "كتابت اين ابيات در هواپيمايي كه مرا از زاهدان به همراهي دو مأمور خوش اخلاق به مقصد نامعلومي مي برد انجام گرفت." چهره و رفتار آن دو مأمور آشكارا تغيير كرد. مأموران اداره كل سوم ساواك تهران در فرودگاه مهرآباد منتظرش بودند. اولين بار بود كه تهران را آن هم شب هنگام از بالا تماشا مي كرد. منظره دل انگيزي بود. "به يكي از آن دو [مأمور ] كه بيش از ديگري مشعوف [آسمان] تهران شده بود گفتم : قدر مرا بدان. تو به خاطر من اكنون با هواپيما به تهران آمده اي. اگر شخص دستگيرشده كسي جز من بود، حالا تو را با ماشين به خاش فرستاده بودند؛ آن وقت بايد شب را در بيابان مي گذراندي. خنده اي... بلند سر داد."

پرونده اي كه مأموران ساواك از همراهان آقاي خامنه اي تحويل گرفتند فقط هشت برگ بود. عقب خودرو نشست. شيشه هاي دودي نمي گذاشت خيابان ها و محله ها را به درستي بشناسد. پس از مدتي با صداي ايست، خودرو متوقف شد. فهميد كه به يك پادگان نظامي رسيده است. محوطه اي باز و بي دار و بنا بود. لحظه اي گمان كرد نكند سر به نيستش خواهند كرد! يكي از سرنشين ها پياده شد. كاغذي به سرباز صاحب صدا نشان داد. در باز شد. خودرو وارد پادگان سلطنت آباد گرديد.
***در پادگان سلطنت آباد

پياده كه شد، بازديد بدني كردند و تحويل افسر نگهبان شد. او را به اتاق پاكيزه و بزرگي هدايت كردند. دو تخت و يك بخاري در آن، جا خوش كرده بود. افسر پرسيد: شام خورده اي؟ وقتي پاسخ منفي داد، غذايي آورد ند. خورد. نماز خواند و خود را در دل يكي از آن تخت ها جاي داد. خوابي آرام و عميق دربرش گرفت. صبح كه از آغوش خواب رها شد، نماز گزارد. صبحانه آوردند. نان ارتشي بود و كره و يك فنجان بزرگ چاي. گرسنه بود. با تمام ميل خورد و نوشيد و پشت آن سيگاري روشن كرد كه حس آرامش و سرزندگي آن لحظه را كامل نمود. وقتي نگاهش از پنجره به بيرون افتاد آسمان را پر از پنبه هاي برف ديد كه غلتان، فرومي نشستند. بارش از ديشب شروع شده بود. زمين يكدست سفيدپوش بود. اتاقش در همسايگي زندان پادگان بود . وقتي صدايش كردند، همراه مأموراني كه از زاهدان آمده بودند، سوار خودرويي شد و از پادگان خارج گرديد.

خودرو ، سر از خيابان جاده قديم شميران درآورد و كنار ساختماني كه از بناهاي مخفي سازمان امنيت
بود ايستاد. آن دو مأمور آنجا جدا شدند. هنگام خداحافظي اندوه وداع در چهره هاشان نمايان بود. "پرسيدند: سفارشي نداري؟ گفتم سلام مرا به آقاي كفعمي برسانيد . با اين جمله مي خواستم آقاي كفعمي را از وجود خود در تهران آگاه سازم."


***در زندان قزل قلعه

به اتاقي كوچك از آن ساختمان هدايتش كردند. در مدتي كه آنجا بود، بارها لاي در باز شد و نگاهي دزدانه به او انداختند. ساعتي بعد بار ديگر همراه دو مأمور، سوار بر خودرو راه افتاد. نمي دانست مقصدشان كجاست. از كنار كنسولگري عراق كه رد شدند، موقعيت حركت خود را دريافت. به طرف غرب پايتخت مي رفتند. سال 1336 ش براي گرفتن تذكره عراق سري به اين كنسولگري زده بود. خودرو خيابان آب كرج [بلوار اليزابت بعدي و كشاور ز پس از انقلاب] را به انتها رساند و راند به طرف اميرآباد.

همراهانش ترك زبان بودند. با اين خيال كه او با اين زبان ناآشناست با يكديگر حرف مي زدند. در محوطه اي باز، برابر يك پست بازرسي ايستادند. كنار آن پست، ميداني بزرگ، سفيدپوش از برف قرار داشت. پياده شدند. رو به همراهان خود كرد و پرسيد: بورا هارادي؟ [اين جا كجاست؟] شوكه شدند. نگاهي به چپ و راست خود انداختند و يكي از آنان گفت : گزل گلعه. فهميد كه كنار زندان معروف قزل قلعه است. نگاهي به آن قلعه سرخ انداخت كه بلندي ديوارهايش به 10 متر مي رسيد.

يكي از دو مأمور همراه، داخل قلعه گرديد و پس از دقايقي بازگشت. اين بار هر سه نفر به طرف در زندان رفتند . در خارجي باز شد . سربازي شتابان به سوي آنها نزديك شد و پرسيد: اين همان شخص است؟ پاسخ مثبت دادند. تحويلش گرفت. "بعداً من با او آشنا شدم . او يك جوان خوش طينت شيرازي بود كه دوران سربازي اش را در آنجا مي گذراند."

وقتي داخل شد، در برابر خود ديوار بلند ديگري ديد كه با فاصله پنج متر از ديوار بيروني كشيده شده است. در دوم زندان كه باز شد ميدان وسيعي در چشمانش نشست كه قلعه اي در وسط آن قرار گرفته بود. داخل قلعه شدند و او را به راهرو تنگي كه دو طرفش با سلول پر شده بود، بردند. داخل يكي از سلول ها شد و در را پشت سرش بستند. آن روز سيزدهم بهمن 1342 بود.

"وقتي كه وارد قزل قلعه مي شويد، وسط، [بند] عمومي بود ... طرف چپ و راست دو تا باريكه [بود كه سلول هاي] انفرادي [آنجا] بودند. من نقشه قزل قلعه را هنگامي كه رفتم آنجا و زنداني شدم با اطلاعاتي كه از اين و آن گرفتم ... در ذهنم مجسم شد و وقتي بيرون آمدم، [نقشه] قزل قلعه را كشيدم و براي افراد شرح مي دادم كه انفرادي دست چپي ما بوديم."

سلول مربع شكل بود؛ دو متر در دو متر. سكويي داشت براي نشستن و خوابيدن. سرش را كه بالا گرفت، دريچه كوچكي را ميان سقف ديد كه نگهبان از آن بالا زنداني را مي پاييد. روزنه اي هم بالاي در سلول ديده مي شد كه با پوششي، بسته مي نمود. چراغ كم سويي كه شايد 15 وات داشت و نداشت، كمك حال چشم زنداني در تاريكي شب بود. همه چيز جز آن دو پتو برايش تازگي داشت.

بررسي دارايي سلول تازه تمام شده بود كه در باز شد. يك نظامي كه چند روز بعد با نامش آشنا شد، داخل گرديد. استوار زماني پرسيد: همراهت چه داري؟ قرآن را بيرون آورد. گفت كه مي تواني نگهش داري. 42 ريال دارايي كيفش را نشان داد. نوبت كتاب تذكرةالمتقين رسيد. پرسيد: مثل اين كه كتاب دعاست؟ گفت: اين كتاب درباره عرفان است و ... حرفش را قطع كرد و ادامه داد: بله مي دانم، كتاب دعاست . مشكلي ندارد. مي تواني نگهش داري. روشن بود كه دارد رعايت حال آقاي خامنه اي را مي كند.

***در زندان قزل قلعه(2)

استوار زماني فقط دفترچه تلفن زنداني را با خود برداشت و رفت. تنهايي آزاردهنده اي همنشين اش شد. به قرآن پناه برد و شروع به تلاوت كرد.

صداي قرآن از سلول خارج شد و با لهجه اي كه بيشتر عربي مي نمود تا فارسي، دالان بيرون را نواخت. در آن حال متوجه چشماني شد كه از دريچه بالاي سلول به او دوخته شده است. لحظه اي بعد، چشماني ديگر. چند نفر آمدند و رفتند و نگاه كردند. گمان كرد نگهبان هاي زندان هستند، اما وقتي يكي از آنان پرسيد: انت من اهواز؟ تازه فهميد كه صاحبان آن چشمها زندانيان عرب هستند.

گفت كه اهل مشهد است. رفتند و برنگشتند. او همسايه افرادي از جبهه تحرير خوزستان شده بود. گفته مي شد اين جبهه از حمايت جمال عبدالناصر ، رهبر مصر، برخوردار بو د. در پي گشايش آشكار نمايندگي سياسي ايران در اسرائيل توسط محمدرضا پهلوي، مناسبات قاهره و تهران قطع شد. ناصر براي نشان دادن مخالفت، بلكه تنبيه ايران، ضمن تأكيد بر عربي بودن خليج فارس، اقدام به آموزش نظامي شاخه خارج از كشور نهضت آزادي كرد. همچنين با راه اندازي راديو فارسي كه از قاهره برنامه پخش مي كرد از گروهي كه جبهه تحرير عربستان ناميده مي شد و قصدش تجزيه خوزستان بود، حمايت نمود.


همسايگي با خوزستاني هاي مقيم قزل قلعه، طرح آشنايي آقاي خامنه اي با آنان را ريخت. سيدباقر نزاري يكي از آنها بود. شعرهاي زيادي از بر داشت كه اشتياق آقاي خامنه اي را براي شنيدن ارضاء مي كرد. نزاري هر روز صبح زيارت عاشورا مي خواند. كارش قدم زدن در راهرو بود. قدم مي زد و محفوظاتش را بازخواني مي كرد. برخي از ابوذيه هايي كه مي خواند تا پنج دهه بعد در خاطر سيدعلي خامنه اي ماند. با آل ناصر كعبي بيش از ديگران نشست و برخاست كرد. اعضاء جبهه، به او احترام ويژه اي مي گذاشتند. گفت وگوهاي آن دو ابتدا جنبه آموزشي داشت. آقاي خامنه اي به او كه يك عرب تمام عيار بود، زبان عربي ياد مي داد و آل ناصر كه با انگليسي آشنا بود، آن را براي آقاي خامنه اي تدريس مي كرد. اما محتواي نشست هاي ايشان رفته رفته جنبه سياسي پيدا كرد و حتي پيشنهادهايي از مناسبات سازماني ردوبدل شد. "بايد بگويم كه روابط ما به آن حد نرسيده بود كه ياراي طرح چنين سخنان و پيشنهاد هايي را داشته باشد. آن چه در اين خصوص بين من و او ردوبدل شد جملگي مغاير با اصل احتياط بود."

شيخ حنش، همسايه ديگرش بود. مردي شصت ساله، شايد، متين و با قامتي ميانه، اهل شادگان كه در ميان عشيره خود مقامي بلند داشت. شيخ حنش سه همسر داشت و به تازگي چهارمي را نيز اختيار كرده بود، اما حبس، اجازه نداده بود كامي از بر شاهد چهارم بگيرد.

حنش... حنش... نمي دانست چه معنايي دارد. روزي از خودش پرسيد كه پاسخي نگرفت. پرسش را نزد سيدباقر نزاري برد. نزاري گفت كه ديگر اين سئوال را مطرح نكند. وقتي با شگفتي پرسيد: چرا؟ شنيد كه حنش يعني سگ . اهالي منطقه معتقدند اگر زشت ترين اسم را بر فرزندانشان بگذارند، او زنده مي ماند و از رخدادهاي زمانه جان سالم به در مي برد.

از آنان، يكي هم سيدكاظم موسوي نام داشت. از صدايي خوش برخوردار بود و مصائب امام حسين (ع) را براي دوستانش مي خواند. ديگري، شيخ ظهراب كعبي بود؛ از شيوخ قبيله خود. احترام او نيز نزد اعضاء آن جبهه آشكار بود. بهشتي و جوان خوش چهره و باوقاري كه تقريباً سي ساله مي نمود، دو تن ديگر از زندانيان خوزستاني بودند.

تمام اين آشنايي ها وقتي شروع شد كه آقاي خامنه اي اجازه يافت از سلولش خارج شود و در راهرو آن بخش قدم بزند و يا براي هواخوري به بيرون قلعه برود.

روزهاي ماه مبارك رمضان تمام نشده بود. خوزستاني ها به وقت اذان پتوهاي خود را در راهرو پهن مي كردند و بساط ا فطار را مي چيدند. روزهاي اول از دريچه بالاي سلول تماشاي شان مي كرد، اما چندي بعد روي پتوها ، كنار آنان مي نشست. از او خواستند هر شب برايشان حرف بزند.

پذيرفت. پس از سخنان او، سيدكاظم موسوي روضه مي خواند. هزينه برپايي اين نشست ها هر شب بر عهده يكي از آنان بود. و چون آقاي خامنه اي آه مالي در بساط نداشت، او را از دادن دانگ معاف كرده بودند. عمده هزينه، صرف خريد چاي و شكر مي شد. باني دو شب از اين مجالس يك ارمني بود: گاگيك آوانسيان. مي گفت تحت تأثير حرف هاي خامنه اي قرار گرفته است؛ به همين جهت داوطلب شده بود ميزبان باشد. "من در سخنراني هايم فجايع رژيم شاه را برمي شمردم و آن را محكوم مي كردم. از اميرالمؤمنين علي عليه السلام و عدالت او و از ويژگي هاي حاكم اسلامي صحبت مي كردم."

آقاي خامنه اي تنها روحاني زنداني قزل قلعه نبود. برخي از دوستانش نيز آنجا بودند. منبرهاي ماه رمضان، روحانيان سياسي را راهي قزل قلعه كرده بود. محمدجواد باهنر در يكي از انفرادي هاي دست راستي زنداني بود. آقاي باهنر پس از سخنراني هايي كه در شب هاي 18 و 19 اسفند در مسجد جامع تهران به مناسبت نخستين سالگرد قمري حادثه خونين مدرسه فيضيه ايراد كرد، دستگير شد. وي ساعت 9 شب 19 اسفند هنگام خروج از مسجد توسط مأموران ساواك بازداشت گرديد . 2 همراه او ، تعدادي از پامنبري هاي مسجد جامع را نيز به زندان آورده بودند.

از ديگر زندانيان، علي شريعتي بود. هنگام بازگشت از فرانسه در مرز بازرگان دستگير و به قزل قلعه آورده شده بود. از ديگر كساني كه خبر ورودش به زندان قزل قلعه نظر همه را جلب كرد ، سرتيپ محمدولي قرني بود. او را به بندهاي معمول زندان نياوردند. در اتاقي در بخش بهداري زنداني بود." ما وقتي مي رفتيم گاهي هواخوري ... مي ديديم كه قرني آن طرف محوطه كه از ما دور بود به تنهايي قدم مي زد و راه مي رفت."

از ديگر زندانيان، سيدمرتضي جزايري بود. او رابط آيت الله ميلاني با قرني بود. در اوان هجرت آيت الله ميلاني به تهران، پس از حوادث 15 خرداد، قرني با آيت الله ديدار و احتمالاً اقدامات خود را عليه دستگاه حكومتي تشريح نموده ، نظر آقاي ميلاني را براي حمايت از خود جلب كرده بود. سيدمرتضي جزايري در اين نشست ها شركت داشت و پس از بازگشت آقاي ميلاني به مشهد، هماهنگ كننده قضايا با قرني بود جزايري را هم به محوطه بندهاي معمول نياوردند و در حياط جديد زندان كه به حياط بازجويي موسوم بود نگهداري مي شد.


***در پادگان سلطنت آباد(3)
رحيم خبازباشي ديگر هم پروندة قرني و جزايري بود. او كه در ميان جمع زندانيان بود، خبر داد كه آنها را در ارتباط با آقاي ميلاني [و طرح كودتاي قرني] دستگير كرده اند.

"بعدها كه ما از زندان آمديم بيرون مي گفتند كه قرني آدم مورد اطميناني نيست و با خود دستگاه مرتبط است ... لكن ما با قرني بعدها بيشتر نزديك شديم؛ ديديم نه، اين صحت نداشته، منتها چون اساس كار، اساس قوي اي نبود و كودتا به معناي واقعي خودش نبود؛ [و فعاليت هاي او ] در رابطه با بيت آقاي ميلاني [و] كارهاي آخوندي... انجام گرفته بود، نه در داخل دستگاه نظامي ... آن بود كه ... سه سال او را زندان كردند ... جزايري دو سال و [خبازباشي ] ... يك سال زندان شدند ... جزايري كه از زندان آمد بيرون به كلي مبارزه را كنار گذاشت . قبل از آن هم در مبارزه به آن معنا وارد نبود ... در رابطه با آقاي ميلاني كارهايي داشت و گاهي از تهران مي آمد مشهد و مي رفت."

از ديگر زندانياني كه در قزل قلعه با آنها آشنا شد، گاگيك آوانسيان بود. آوانسيان از كهنه توده اي هايي بود كه در 1324 ش وارد سازمان جوانان حزب و در 1330 ش عضو شعبه اطلاعات آن شده بود. او مدتي نيز مسئول نفوذ در احزاب مخالف حزب توده بود. در پنجم آبان 1342 دستگير و در زندان قزل قلعه زنداني شده بود. آقاي خامنه اي نمي دانست او توده اي است، اما مي دانست كه ارمني است. ديده بود كه با برخي از درجه داران قزل قلعه رفيق است. مي آمدند در اتاقش مي نشستند و او چاي و گاه غذا برايشان درست مي كرد. تدريجاً با او هم صحبت شد و حرفهايي را به بحث گذاشت كه تمايل او را نسبت به آيين اسلام بسنجد. "نگو او هم دارد سعي مي كند مرا متمايل به مسلك خودش كند."


سلول هاي آن دالان محل پذيرايي زندانيان از يكديگر هم بود؛ هم به ميهماني مي رفتند و هم ميزبان مي شدند. شبي به ديدار گاگيك رفت. اين ارمني مي دانست كه چگونه از آن روحاني پذيرايي كند. از رأي برخي مسلمانان درباره پاكي و ناپاكي اهل كتاب آگاه بود. "البته اين رأي شايع بين علماء درباره اهل كتاب است ... من قائل به طهارت اهل كتاب هستم."

در آن زمان، آيت الله سيدمحسن حكيم از معدود مراجعي بود كه فتوا به پاكي اهل كتاب داده بود. آقاي خامنه اي به نظافت اهميت مي داد و دوست داشت كساني كه به سلول او مي آيند رعايت پاكيزگي آن محل را بكنند. ميهمانان طبق عادت معمول خاكستر سيگار و ته آن را روي زمين مي انداختند؛ انگار همه جا زيرسيگاري است؛ يك زيرسيگاري بزرگ. اما او از پاكت هاي سيگار زيرسيگاري مي ساخت و نزد ميهمانش مي گذاشت.

موضوع آن قدر عجيب بود كه گمان مي كردند اگر خاكستر تنباكوي خود را در آن بريزند، كثيف مي شود؛ دستشان را طرف ديگر مي بردند تا خاكستر در زيرسيگاري نيفتد! روزي پس از نماز مغرب، در حال گفتن تعقيبات بود كه يكي از آن پامنبري هاي مسجد جامع تهران دريچه بالاي در سلول را باز كرد و گفت: من برگشتم. او، تنها بازمانده از آن پامنبري هاي جوان بود. همه را آزاد كرده بودند، جز او. اُنسي با آقاي خامنه اي گرفته بود. دوست داشت هنگام غذا با او باشد. آدمي بود ساده دل و بي آلايش، اما به دور از انديشه و صبر. يك بار، به اندازه اي پاپيچ استواري براي آزادي خودش شد كه او را كلافه كرد و استوار براي پس زدن مزاحمت اين موجود سمج، چاره اي نديد جز دادن وعده آزادي!

رفتار اين جوان، شأن زندانيان سياسي را كسر مي كرد و آنان را مي رنجاند. وقتي خبر آزادي اش را شنيد به هوا پريد و فرياد زد : دوشنبه آينده آزاد خواهم شد! او كه اين پرش و فرياد را نزد آقاي خامنه اي اجرا كرده بود، گفت: بيرون زندان سفارشي نداري؟ [مبادا تعارف كني؟ ] به قدري اصرار كرد كه آقاي خامنه اي شماره تلفن يكي از آشنايانش را به او داد و گفت كه تماس بگيرد و بگويد مقداري پول و يك پتو برايش بفرستد. نه آن دوشنبه، بلكه دوشنبه هاي بعد نيز آمدند و رفتند و او همچنان در زندان بود. آن روز هم كه آمد و گفت: من برگشتم، يكي از دوشنبه هاي وعده داده شده بود. شگفتي اين مرد نزديك انديش، جرم او بود. در دفترچه خاطرات او "شعري فوق العاده چرند و مزخرف يافته بودند؛ شعري از نظر ساختارهاي زباني ناقص و از نظر وزن و قافيه بسيار ضعيف و بالاخره آكنده از غلط هاي دستوري. شعر اين بود: جمله بگوييد از برنا و پير / لعنت الله رضاشاه كبير ... مصراع اول فاقد وزن و قافيه و داراي سكت است و مصراع دوم كه به اصطلاح عربي است غلط هاي آشكاري دارد؛ از جمله اين كه لعنت الله مبتدا است و خبر آن نمي تواند رضاشاه كبير باشد، بلكه جمله (علي رضاشاه كبير) بايد خبر آن قرار گيرد. ديگر اين كه كلمه كبير صفتي است كه جهت تعظيم و بزرگداشت مخاطب به كار مي رود و سياق كلام در اين جا لعن و تحقير است نه تعظيم و تفخيم ... به خاطر يك بيت شعر ناسره و نامرغوب آن بيچاره ساده لوح را به زندان افكندند و اين مسئله عمق بي پايگي و بي ثباتي رژيم و محاكم آن را نشان مي دهد."

اين جوان يك سال در زندان قزل قلعه ماند. اين را يك سال بعد از آزادي شنيد. خبر ديگري كه پس از آزادي در روزنامه ها خواند و اندوهگين شد، اعدام سه تن از اعضاي جبهه تحرير عربستان بود: آل ناصر، ظهراب كعبي و آن پسر 30 ساله خوش سيما. طرفه اين كه شيخ حنش، پيش از فرارسيدن عيد فطر آزاد شد و نزد شاهد چهارم خود رفت.


***استوارهاي قزل قلعه

پنج استوار، نگهبانان اصلي قزل قلعه بودند كه سرپرست آنها «ساقي» نام داشت. اسكنداني و تيموري دو تن از اين پنج نظامي نگهبان بسيار گستاخ و زمخت و بي نزاكت بودند، اما دو تن ديگر، يعني زماني و قابلي، مهربان و خوش قلب. و خود ساقي "يك نظامي بلندقامت، درشت اندام، قوي بنيه، چهارشانه، بااراده، مصمم و باشخصيت بود و با زبان فارسي مايل به لهجه تركي سخن مي گفت. من خود شاهد بودم كه وي افسران را توجيه و امر و نهي مي كرد. يك بار كه براي تحقيق و بازجويي فراخوانده شده بودم، بازجو كه درجه سرهنگي داشت، سئوالاتي مطرح مي كرد و من پاسخ مي گفتم. ناگهان ساقي بدون اجازه وارد اتاق شد و با لهجه اي همراه با امر و نهي و لحني تند و سخت گيرانه با وي صحبت كرد. همچنين در يك مناسبت ديگر به جايگاه وي در بين افسران پي بردم. يك روز پاكروان، رئيس ساواك براي بازديد زندان آمده بود. ده تن از افسران كه درجه آنها كمتر از سرهنگي نبود، همراه وي بودند. در بين همه آنها فقط ساقي درباره اوضاع زندان گزارش مي داد. وقتي پاكروان به سلول من رسيد از من پرسش هايي كرد و من پاسخ دادم. در اينجا ساقي پا به ميان گذارد و با صدايي بلند و خشن و آميخته با غرور ، در حالي كه به من اشاره مي كرد، گفت:"[تيمسار] اين زنداني بسيار آرام است." وي انساني جوانمرد و بلندهمت بود و زندانيان مقاوم را دوست مي داشت و به آنان ارج و احترام مي گذاشت و در مقابل، با زندانيان ضعيف النفس و دون همت و سازشكار،سخت گير و خشن بود."


ایوب ساقی

***ديدار با امام

اداره دادستاني ارتش در چهاردهم اسفند 1342 با ارسال نامه اي به رئيس ساواك نوشت كه قرار بازداشت آقاي خامنه اي به التزام به عدم خروج از حوزه قضائي تهران تبديل شده است. همان روز از زندان قزل قلعه آزاد شد.

پس از نماز ظهر بود. در راهروي زندان، تنها نشسته بود و مشغول خوردن ناهار بود. غذاي آن روز چيزي شبيه سوپ يا آش بود . ناگهان يك نظامي صدايش كرد و گفت: با تو كار دارند. عبايش را به دوش انداخت و به دفتر افسران رفت. افسر نگهبان گفت كه آزادي، اسباب ات را بردار و برو. آمد داخل و مشغول جمع و جور كردن آن اندك لوازم شد كه همان نظامي خبر آزادي اش را اين بار با صداي بلند در راهرو اعلام كرد. همه زندانيان به در سلول او آمدند. كمكش كردند. خوزستاني ها هم آنجا بودند و مي گفتند: سيد سيد! جدک وِیانا. [= سيد! جد تو با ما است.] همه سخنرانان و منبري هاي گرفتار شده را پيش از او آزاد كرده بودند. تنها كسي كه بعد از او ماند و به عنوان آخرين آخوند دستگير شده ماه رمضان، چهار ماه حبس كشيد، محمدجواد باهنر بود. وي در 25 خرداد 1343 آزاد شد.

دوستان و آشنايان او در تهران كم نبودند؛ كساني كه همه نگران بودند. هنوز به زندان افتادن روحانيان مبارز عادي نشده بود. زندان هاي يك ماهه، حادثه اي بود كه خبرش مثل توپ در ميان خانواده، خويشان و دوستان صدا مي كرد و به همان اندازه به دلهره ها و نگراني ها دامن مي زد."وقتي از زندان آمدم بيرون، فراموش نمي كنم ... رفقاي تهراني... دور و بر ما را گرفتند و غوغايي بود از مسائل زندان كه برايشان نقل مي كردم از همان دوستان شنيد كه روحانيان دستگير شده ماه رمضان كه همگي پيش از او آزاد شدند، رفته اند به ديدن آيت الله خميني؛ از همان زندان برده اند به اين ملاقات.

"حسوديم شد. چرا اينان؟ شايد ده پانزده روز زندان بودند ، رفته اند ديدن آقاي خميني، اما [من] ... معلوم شد كه اينها ... دسته جمعي با هم بوده اند، گفته اند ما مي خواهيم برويم آقاي خميني را ببينيم؛ دستگاه ساواك هم آنها را برده پيش آقاي خميني... گفتم من هم بايد بروم آقاي خميني را ببينم."

نشاني محل سكونت امام را پرسيد. گفتند كه در محله قيطريه است. امام خميني پس از دستگيري در سحرگاه پانزدهم خرداد و انتقال به تهران، تا پاسي از شب در بازداشتگاه افسران بسر برده بو د. همان شب به زندان قص ر منتقل، و 19 روز در آنجا زنداني شده بود.

روز چهارم تيرماه 1342 از زندان پادگان قصر به زندان پادگان عشرت آباد برده شده بود و 24 ساعت در يك سلول انفرادي، سمت در غربي پادگان، مانده بود. سپس به زنداني در شرق پادگان منتقل گرديده، تا 11 مرداد 1342 در آنجا حبس شده بود.

اجتماع علماي بزرگ شهرها در پايتخت براي اعتراض به دستگيري امام و نيز مراجعات مكرر مردم براي آزادي او، حكومت را وادار كرده بود، شر زنداني بودن آيت الله خميني را از سر خود دور كند. 11 مرداد ايشان را به منزل آقاي نجاتي در داوديه برده بودند و چنين وانمود كرده بود كه خروج آقاي خميني از زندان بر مبناي تفاهمي بود كه زندانيان (آقايان خميني، محلاتي و قمي) با حكومت كرده اند تا ديگر در امور سياسي دخالت نكنند. اين نيرنگ خيلي زود رنگ باخته بود. شمار بازديدكنندگان از امام به اندازه اي افزايش يافته بود كه امكان مراقبت و نظارت را براي دستگاه امنيتي غيرممكن نموده بود. سه روز از اقامت ايشان در داوديه نگذشته بود كه به خانه اي در قيطريه منتقل شده "پرسان پرسان آمدم رسيدم به اين جا... يك زمين افتاده بزرگي بود. انتهاي زمين يك در بود كه آن درِ منزل ايشان بود... دو تا پاسبان ايستاده بودند ... از يكي از آنها پرسيدم كه منزل آقاي خميني كجاست؟ گفت: مي خواهي چه كار؟ گفتم : مي خواهم ببينم شان. گفت: نمي شود ببيني ... گفتم : اجازه بدهيد... گفت: نه. گفتم: من زندان بوده ام"

و شروع كرد به گفتن اين كه ديگر روحانيان زنداني كه زودتر آزاد شده اند به ديدار آقاي خميني آمده اند؛ ساواك آنها را آورده، و او چون ديرتر آزاد شده نتوانسته است. گفت كه شاگرد آقاي خميني است؛ به او علاقه زيادي دارد؛ چرا نبايد او را ببيند؟ خواهش كرد و تقاضاي خود را تكرار نمود. پاسبان نرم شد. جوابي در برابر صراحت و صداقت او نداشت. رفت و با همكارش مشورت كرد. گفتند مي تواني به ملاقات بروي، اما فقط براي ده دقيقه؛ بيشتر طول نكشد.

به ساعتش نگاه كرد و دويد. به دو رفت تا در كمترين زمان به در ورودي برسد. در زد. لحظاتي بعد سيدمصطفي در را باز كرد. آقاي خامنه اي را كه ديد آغوش گشود، بغل كرد و بوسيد. پنج سالي از آشنايي آنان مي گذشت؛ آشنايي اي كه تبديل به رفاقت شده بود. سيدمصطفي را خوب مي شناخت و مي دانست كه اين پور پارسا، كه اينك در كنار پدر دربندش سر مي كند، خالي از سوداي بيت و دستگاه و آقازادگي، پا به جاي پاي پدر مي گذارد و راه مي پيمايد. سراغ حاج آقا را گرفت. به اتاقي راهنمايي شد و نشست.

"ديدم حاج آقا وارد شد ...افتادم به پاي حاج آقا... ببوسم! از بس عاشق خميني بودم.واقعاً عجيب محبت اين مرد هميشه در دل ما بود . ايشان ناراحت شدند از اين كه من پاي شان را ببوسم ... نشستيم. من گريه ام گرفت ... نمي توانستم حرف بزنم. ناراحت بودم كه حالا ايشان خيال مي كنند چون من زندان بوده ام گريه ام آمده؛ تصور نمي كند كه به خاطر شوق ديدار ايشان [است.] مي خواستم خودم را نگه دارم... نمي شد. هي مي خواستم حرف بزنم، نمي شد . بالاخره با زحمت زياد [توانستم.] ايشان هم ساكت بودند و تماشا مي كردند. ملاطفتي كرد كه احوال تان چطور است. تنها حرفي كه زدم گفتم آقا امسال ماه رمضان ما، به خاطر نبودن شما از بين رفت، حيف شد ، هدر رفت . خواهش مي كنم برنامه اي بريزيد كه محرم آينده مان از بين نرود؛ حيف است ... يادم نيست ايشان چه گفت؛ مثلاً تشويق كرد ... گفتم ده دقيقه بيشتر وقت نگرفته ام. بي عقلي كردم . يك ساعت هم مي نشستم هيچ طوري نمي شد. آن پاسبان هم انتظار نداشت من سر ده دقيقه بيايم."

بلند شد. خداحافظي كرد. آقامصطفي پرسيد كه حالا كجا مي روي؟ تنگي زمان را يادآور شد و گفت بايد برود. آقامصطفي رفت و در برگشت پولي آورد و به او داد و گفت از طرف حاج آقا است. تنها انتظاري كه نداشت گرفتن پول از استادش بود، اما محبتي همراه آن بود كه گذشتني نبود.
"هيچ وقت يادم نمي رود آن محبت ها و لطف و صفايي كه در ديدار ايشان بود."




***ديدار با هم بندها

پيش از آن كه راهي مشهد شود، تصميم گرفت به ديدار زندانيان و هم بندان يك ماه گذشته خود برود. نخستين روز ملاقات را نشانه گرفت. شايد با همان پولي كه از امام گرفته بود، شروع كرد به خريدن هديه. كتاب، شيريني، آجيل، ميوه ؛ همه آن چيزي كه اگر به ملاقاتش مي آمدند و با خود مي آوردند، خوشحالش مي كرد. او تجربه زندان را دو بار از سر گذرانده بود، اما اين اولين تجربه ديدار با زندانيان از پشت ميله ها بود. منظره تازه اي بود؛ زنداني ديروز و ملاقات كننده امروز. "وقتي رسيدم به آن نقطه اي كه معمولاً ملاقاتي ها را از آن طرف راه نمي دهند، [اما] مأمورين آنجا مرا شناختند... راه دادند."

به اندازه اي هديه خريده بود كه انگار بار حمل مي كند. براي زندانبان ها هم خريده بود. هديه هر كدام را به اسم تحويل داد و برگشت.

***ملاقات با خانواده هم بند ارمني

آوانسيان به او سفارش كرده بود كه پس از آزادي سري به خانواده اش بزند و از سلامتي اش خبر دهد. تهران را درست نمي شناخت، با زحمت فراوان توانست آپارتماني كه خانواده آوانسيان در آن ساكن بودند، پيدا كند. در زد . خانمي در را باز كرد. پرسيد: خانه آقاي آوانسيان اينجاست؟ پاسخ مثبت شنيد. خودش را معرفي كرد. گفت كه در زندان با شوهرش دوست بوده و آمده اگر كاري داريد انجام دهد، پولي مي خواهيد تهيه نمايد، چيزي مي خواهيد بخرد، حال آقاي آوانسيان هم خوب است.

زن، مبهوت ايستاده بود. اولين باري بود كه يك آخوند در خانه آنها را مي زد، وحرف هايي مي گفت كه انتظار شنيدنش را نداشت. حق داشت باور نكند، شك كند. "با سردي... با من برخورد كرد ؛ ... كه نه نه، خير، كاري [ندارم] ... گفتم به هر حال آمده ام كه وظيفه ام را انجام بدهم." موضوع را به گوش آوانسيان رساند. وقتي براي ديدار هم بندانش به قزل قلعه رفت به او گفت كه رفتم در خانه ات، همسرت تعجب كرد. آقاي خامنه اي بعدها شنيد كه آوانسيان زنش را به واسطه آن برخورد ملامت كرده است.


دیدار با امام خمینی (ره)

***چشمان پدر

پيش از تحويل سال به مشهد بازگشت. از شدت عارضه اي كه بر چشمان پدر وارد شده بود خبر نداشت. قم كه بود، پدر در خلال نامه ها، به اين موضوع اشاره كرده بود. پيش از اين نيز معالجاتي كرده بودند كه بي تأثير بود. حاج سيدجواد چشم انتظار آمدن سيدعلي بود. مي خواست با او به چشم پزشك برود. گمان مي كرد پسرش ابتداي ماه رمضان به مشهد مي رسد. چه مي دانست به زاهدان رفته، دستگير مي شود و سر از قزل قلعه درمي آورد. چشم پدر كم سوتر شده بود. حالا بايد دست حاج سيدجواد را براي راه رفتن مي گرفتند. ديگر نمي توانست به تنهايي راه حرم را پيش بگيرد، برود و برگردد.

پدر، اُنس ويژ ه اي با سيدعلي داشت. "براي اول بار بود كه مي ديدم پدرم چقدر محتاج كسي بوده كه پهلوي او باشد ... اين يك سال اخير كه، زندان بوده ايم، قم بوده ايم، توي مبارزه بوده ايم و خبر نداشتيم چه طور شده كه ايشان تنها مانده ؛ و خيلي براي من سخت و ناگوار آمد."

پدر، چه در سال 1337 كه سيدعلي راه قم پيش گرفت و چه در اين زمان، مايل نبود پسرش از مشهد دور باشد؛ از او جدا باشد. اگر در آن سال مي توانست به زبان آورد و مخالفت كند، اينك نمي توانست با پسر مجتهدش مخالفت كند. از شدت علاقه سيدعلي به قم اطلاع داشت. آيت الله سيدجواد خامنه اي اكنون از عشق كهن خود، مطالعه، هم دور افتاده بود. پسر، از اين علقه ديرين آگاه بود و مي فهميد كه پدر دچار چه عذاب سختي است. تصميم گرفتند راهي تهران شوند. درمان هاي مشهد جواب نداده بود. اميدوار بودند در تهران كاري از پيش ببرند. بايد منتظر پايان تعطيلات عيد مي شدند.

سيدعلي كه نمي توانست بي كار بنشيند، تصميم گرفت تجربه عيد سال 1342 قم را در مشهد تكرار كند. بي آنكه ميدان داري او براي اين كار نمود يابد، با برخي از نزديكان و همفكران مشورت كرد و نشستند به تهيه اعلاميه ها و شعارهايي عليه حكومت. بعد از تكثير، از پشت بام حرم و بام هاي اطراف ريختند سر مردم. "اثر تكان دهنده اي در مشهد داشت به طوري كه من از فردا پس فردايش افراد زيادي را ديدم كه از دخالت من در اين كار بي اطلاع بودند؛ مي آمدند به من خبر مي دادند كه اين كار انجام گرفته؛ بعضي ها هم به خودشان نسبت مي دادند كه اين كار را ما كرده ايم."

شايد هم گوشه اي از كار را در دست داشتند، اما بزرگ نمايي مي كردند.



***ديدار با امام در قم

پدر و پسر راهي تهران شدند. ميزبان آنان، آقاميرزاجعفر لنكراني بود. ميرزاجعفر لنكراني، در منطقه خاني آباد تهران منزل داشت و در مسجد وزيردفتر به اقامه نماز جماعت، تبليغ دين و ارشاد مردم مي پرداخت. حاج سيدجواد را به مطب چند چشم پزشك بردند و همگي از بازگشت بينايي وي ابراز تأس ف كردند. اعتقاد داشتند قابل علاج نيست . در همين روزها بود كه خبر آزادي امام و بازگشت ايشان به قم پخش شد. مأموران ساواك ساعت 10 شب 15 فروردين امام را به قم آوردند. همه چيز مهيا شده بود كه خبر ورود امام به قم به نحوي منتشر شود، كه نيروهاي امنيتي و انتظامي با حادثه غيرمترقبه اي روبه رو نشوند. بازگشت امام به قم اما، خبري نبود كه بشود درز گرفت. سيل مشتاقان براي ديدار آيت الله خميني به سمت خانه او روان شد.

آن روز تا 12 شب و فردايش حدود چهار هزار نفر به ديدار امام شتافتند. مردم پس از آگاهي از موضوع خيابان ها، بازار و مغازه ها را تزيين كردند . پيدا و پنهان، جشن گرفته بودند. با رسيدن خبر به تهران سيدعلي و پدر راهي قم شدند. امام "با پدرم سوابق زيادي داشت . از دوران جواني ... با ايشان دوست بودند ... وقتي من با پدرم وارد شديم اتاق ايشان، احساس كردم كه ايشان از وضع چشم پدرم قدري ناراحت شدند . در اين ديدار [امام] ... محبت خاصي ... به من كردند. دست شان ر ا وقتي بوسيدم، مدتي دست من را نگه داشته و فشاري دادند توي دست خودشان. من احساس كردم ... محبت و تشويقي و اظهار لطف خاصي است."


سید جواد خامنه ای

***قم يا مشهد

در طول مدتي كه آقاي خامنه اي همراه پدر به تهران آمد، به قم رفت و به مشهد بازگشت در كلنجار تصميمي بود كه گرفتن آن سخت، و شايد آن زمان، سرنوشت ساز بود: در قم بماند يا به مشهد بازگردد و مونس پدر باشد. او چنان با فضاي علمي و مبارزاتي قم اُنس گرفته بود كه آن را با جاي ديگري نمي توانست مقايسه كند. زادگاهش مشهد، چنين جذابيتي نداشت؛ حداقل تا آن زمان تصور مي كرد كه نمي تواند در شهري كه مجبور به سكوت و سكون شده دوام بياورد. هر چند به زودي عقيده اش درباره فضاي سياسي مشهد عوض شد، اما نگاه او به قم امتيازاتي در برابرش به نمايش مي گذاشت كه در مشهد به سختي يافت مي شد. مانده بود در ميان دوراهي انتخاب؛ پدر يا قم.

"اگر پدرم را رها مي كردم و به قم مي آمدم، ايشان مجبور بود گوشه اي در خانه بنشيند و قادر به مطالعه و معاشرت و هيچ كاري نبود و اين بر اي من خيلي سخت بود. ايشان با من هم يك اُنس بخصوصي داشت؛ با برادرهاي ديگر اين قدر اُنس نداشت. با من دكتر مي رفت ... بنده وقتي نزد ايشان بودم براي شان كتاب مي خواندم و با هم بحث علمي مي كرديم و از اين رو با من مأنوس بود. برادرهاي ديگر اين فرصت را نداشتند و يا نمي شد. به هر حال من احساس كردم كه اگر ايشان را در مشهد تنها رها كنم و خودم برگردم و به قم بروم ايشان به يك موجود معطل و از كار افتاده تبديل مي شود و اين مسئله براي ايشان بسيار سخت بود. براي من هم خيلي ناگوار بود . از طرف ديگر اگر مي خواستم ايشان را همراهي كنم و از قم دست بردارم، اين هم براي من غيرقابل تحمل بود، زيرا كه با قم انس گرفته بودم و تصميم گرفته بودم تا آخر عمر در قم بمانم و از قم خارج نشوم. اساتيدي كه من از آن زمان داشتم، به خصوص بعضي از آنها، اصرار داشتند كه
من از قم نروم. مي گفتند اگر تو در قم بماني ممكن است كه براي آينده مفيد باشي خود من هم خيلي دلبسته بودم كه در قم بمانم . بر سر يك دوراهي گير كرده بودم... روزهاي سختي را من در حال ترديد گذراندم."

آن چه بر ميل او غلبه داشت، مشايعت پدر تا مشهد و بازگشت به قم بود. براي مشورت به سراغ يكي از دوستان روحاني اش، آقاضياء آملي، كه در چهارراه حسن آباد تهران منزل داشت رفت. او را به معرفت و دل آگاهي مي شناخت. موضوع را مطرح كرد و آنچه در قلبش گره خورده بود، بازگفت. پاسخي شنيد كه او را به فكر برد؛ تا جايي كه تصميم گيري را برايش آسان كرد. او گفت: از قم دست بكش و به مشهد برو؛ مي دانم كه دنيا و آخرتت در قم است و نميتواني آنها را رها كني اما خدا مي تواند دنيا و آخرت تو را از قم به مشهد منتقل كند. گره اي كه داشت كور مي شد، باز شد؛ حس كرد از اين رو به آن رو شده است؛ راحت و آسوده. چهره اش ديگر آن گرفتگي را نداشت.

نزديكانش خيلي زود متوجه دگرگوني او شدند. وقتي به پدر و مادرش خبر داد كه تصميم گرفته به مشهد بيايد و ماندگار شود، باورشان نشد. بعدها گفت كه اگر توفيقي در زندگي داشته، ناشي از گوش شنوي ها، نيكي ها و عمل به وظايفي بوده كه مي بايست در حق پدر و مادر ادا شود. "اگر بنده در زندگي توفيقي داشتم، اعتقادم اين است كه ناشي از خوبي هايي است كه به پدر، بلكه به پدر و مادرم انجام داده ام."



***فضاي سياسي مشهد در سال 1343

پيش فرض او درباره مشهد، خيلي زود عوض شد. او گمان نمي كرد زماني برسد كه بخواهد در مشهد اقامت كند. آمال او، آمال سياسي و درسي او در شهر قم بود. بعد از آن، تهران را براي اقامت ترجيح مي داد. بر سر راه زاهدان چند روزي كه در كرمان مانده بود، آن شهر را نيز نسبت به مشهد ارجح دانسته بود. در تصور او، مشهد، پس از 15 خرداد 1342 شهري سرد و بي روح بود. "وقتي سال 43 وارد مشهد شدم [و] مقداري معاشرت كردم، افراد را ديدم، نظرهاي مربوط به مبارزه را از آنها شنيدم، در مجامع شان شركت كردم ... ناگهان چهره مشهد در نظر من عوض شد ... خدا محبت مشهد را انداخت در دل من و من ديدم كه از همه جاي ايران، بهتر، براي من مشهد است."

بازگشت آقاي سيدحسن قمي به مشهد، به پررنگ شدن فضاي سياسي اين شهر كمك كرده بود. وي 17 فروردين 1343 آزاد شده، از تهران به مشهد بازگشته بود. استقبال باشكوهي از او شده بود. خيلي زود مجالس مذهبي خانه اش محلي براي گردهم آيي مبارزان شد. بيشتر طلاب مشهد، اگر در زمان مناسب و سازماندهي نسبي قرار مي گرفتند، از ورود به كوران مبارزه، دريغ نداشتند. گروهي از كسبه و تجار نيز دوستدار مشاركت در حركت هاي ضدحكومتي بودند. در سال 43 تصويري كه از حضور فعال روشنفكران و دانشگاهي ها در تقابل با دولت حكايت كند ، ديده نمي شد، اما آنچه كه مبارزه را در ميان روحانيان مشهد تبديل به فرهنگي رايج مي كرد، وجود آقايان ميلاني و قمي بود. كارشناسان ساواك در بهار 1343 اعتقاد داشتند كه اگر قرار باشد اتفاقي سياسي در مشهد روي دهد از ناحيه اين دو روحاني خواهد بود. البته وجهه و شخصيت آقاي ميلاني نزد مردم مشهد از تمام علماء آنجا برتري دارد و آقاي قمي در رديف بعد از آقاي ميلاني است. استاندار خراسان، سيدمحمدصادق اميرعزيزي ، نيز معتقد بود كه آقايان ميلاني و قمي بايد از مشهد رانده شوند و هرگز پا به اين شهر نگذارند تا امنيت سياسي برقرار شود.



***مواضع آيت الله ميلاني

آقاي خامنه اي اما، كه الفباي مبارزه را نزد امام خميني مشق كرده بود، و يك سر شور و تحرك بود، مزاج سياسي آيت الله ميلاني را نمي پسنديد. بارها در اين باره با ايشان گفت وگو و حتي بعدها برخورد كرده بود، كه از آنها به برخوردهاي تند و تلخ ياد مي كند، اما شخصيت او را مي ستود. "براي ايشان خيلي احترام قائلم. شخصيت احترام انگيزي بود. مردي بود ملا و كاملاً درس خوانده؛ آدمي بود جامع، خوش ذوق، اهل تاريخ، اهل شعر، اهل رجال، اهل ... مسائل عرفاني و معنوي ... اهل فلسفه؛ هم فقيه خوبي بود و هم مدرسي قوي... مردي بود بسيار ملايم و خيلي محترم . برخوردش غالباً احترام آميز و توأم با پختگي، توأم با مهرباني و نرمي ... ايشان علاوه بر اينها يك جنبه روشنفكري هم داشت ... سياستمدارهاي متمايل به آزادانديشي و آزادمنشي به ايشان تمايل داشتند ... تمايلات جبهه ملي به ايشان نسبت داده مي شد؛ اگر چه ايشان به من ... اول 42 كه من از قم آمدم مشهد [و] پيغام آقاي خميني را براي ايشان آوردم ... گفتند كه من راضي نيستم كه مرا به جبهه ملي نسبت بدهيد... در كار سياست و مبارزه... آدم تند و حاد و قاطعي نبود."

***مواضع آيت الله قمي

آقاي سيدحسن قمي از خانواده اي مبارز و مشهور بود. پدر وي ، آيت الله سيدحسين قمي، در مشهد همواره با سياست هاي رضاخان و بعدها رضاشاه درگير بود كه اوج آن در حادثه خونين مسجد گوهرشاد رخ نمود. آقاي قمي هر چند در مبارزه با دستگاه متعصب بود، با تندي برخورد مي كرد، نترس و متهور بود، ملايمت در مشي سياسي او راه نداشت، اما بينش سياسي اش براي كساني كه خود اهل مطالعه و سواد و مبارزه بودند، اعم از دانشگاهي و غيردانشگاهي قابل قبول نبود. "مثلاً ايشان مشروطيت را قبول نداشت... معتقد بود كه در مقابل قانون خدا، دكان قانون باز كردن است ... هر كاري مي كرديم كه نشان بدهيم در چارچوب قوانين الهي قانون رانندگي هم مردم مي خواهند كه در قرآن نيست [و] بايد يك جايي وضع بشود... به خرج ايشان نمي رفت... با مرحوم آخوند خراساني كه طرفدار مشروطه بود ... بد بود. يك چنين عقايد و افكاري داشت . روشنفكر ها و قشر تحصيل كرده... جذب ايشان نمي شدند، اما ... عامه مردم به ايشان علاقه مند بودند... خود ايشان هم چون حاد و داغ بود، كانون مبارزه در خانه ايشان و در حول و حوش وجود ايشان گرمتر بود."


آقاي خامنه اي با بيت هر دو عالم مطرح مشهد مرتبط بود. در بين دوستان و هم رديفانش در مشهد تنها كسي بود كه به هر دو بيت رفت و آمد مي كرد. آقايان ميلاني و قمي اين رفتار او را با چشم تحسين مي نگريستند. از آنجا كه مقبول هر دو دستگاه روحاني بود، گاه كارهايي از او تقاضا مي شد كه ديگران از انجام آن ناتوان بودند. وجود اين دو پايگاه موجب شده بود كه روحانيان مشهد تلقي منفي اي از امر مبارزه نداشته باشند، چرا كه همه آنان به نحوي با اين پايگاه ها مرتبط بودند. البته كارگردانان و مصادر فعاليت هاي سياسي افرادي محدود، بلكه انگش ت شمار بودند، اما حداقل در 1343 كسي از جامعه روحانيت مشهد عليه آنچه كه اينك نهضت امام خميني ناميده می شود، بد نمي گفت، با اين حال نهضت، مخالفان خود را داشت كه از آنان انتظار نمي رفت كه به صف مبارزان بپيوندند.

***ميرزااحمد كفايي

مشهورترين مخالفان مبارزه آيت الله زاده خراساني، حاج ميرزااحمد كفايي بود. وي در شمار علماي درجه يك مشهد بود. آقايان ميلاني و قمي به ايشان احترام مي گذاشتند. غير از اين، بقيه علماء نيز به واسطه اصالت خانوادگي، سابقه اقامت در مشهد و متانت بسيار زياد، جايگاه او را محترم مي شمردند.

آقاي كفايي در شمار آن دسته از روحانياني بود كه نشاني از مخالفت با حكومت از او بروز نمي كرد. از اين رو جايگاه مردمي نداشت. "شايد اول تا آخر بازار كه راه مي رفت يك نفر هم به او سلام نمي كرد، ولي احترام داشت . هيچ كس جرأت نمي كرد به او... بي احترامي كند."

***ميرزاحسين سبزواري

از ديگر مخالفان مبارزه آقاي حاج ميرزاحسين فقيه سبزواري بود. او نيز از علماي رتبه يك مشهد و از پيشنمازان معروف مسجد گوهرشاد بود. مردي بود پارسا، قانع و با زندگي متوسط. "يك آخوند متصرف قوي بود در مشهد كه ما كمتر ديده ايم."

مأمومين او بيشتر از زوار بودند تا مردم مشهد ؛ كساني كه او را نمي شناختند. پس از بازگشت آقاي قمي به مشهد و آغاز دوباره امامت جماعت در مسجد گوهرشاد، به واسطه استقبال مردم، مكان جماعت او به حدي گسترده شد كه جا براي اقامه جماعت آقاي سبزواري تنگ آمد.



***اكثريت بي طرف

بيشتر علماي مطرح مشهد [در سطحي پايين تر از آقايان ميلاني و قمي ] نه اهل مبارزه بودند و نه عليه آن موضع مي گرفتند. اين كه چرا بايد پنجه در پنجه حكومت انداخت، و رو در روي آن ايستاد مسئله اي حل نشده براي آنان بود. انگيزه اي براي ورود به اين عرصه نداشتند. البته در مجالسي كه از مبارزان تفقد مي شد شركت مي كردند، مبارز زندان كشيده اي كه بازمي گشت، به ديدنش مي رفتند، قرار بر تعطيل نماز جماعت مي شد، مخالفت نمي كردند؛ زماني هم مي رسيد كه زبان ملامت را روي مبارزان مي گشودند.

***اقليت دولتي

گروه كوچكي از روحانيان مشهد هم بودند كه به لحاظ جايگاه علمي، پيشينه و رتبه، با آقايان ميرزااحمد كفايي و فقيه سبزواري فاصله قابل توجهي داشتند، اما خود را شايسته رفاقت با رئيس شهرباني يا رئيس ساواك مي ديدند. هنرشان در پيدا كردن چنين مناسباتي بود. "عده مبارزين در سطوح علماي شاخص، اقليتي بودند، عده بي طرف ها و ساكت ها، اكثريتي بودند، عده وابسته ها هم باز اقليتي بودند . البته اين حد وسطي ها بيشتر متمايل به مبارزين بودند . چون اگر چه خودشان مبارز نبودند اما ارتباط با دستگاه را همچنان كه دأب اهل علم بوده، هميشه موجب فسق و كسر شأن... مي دانستند."

***طلاب حوزه علميه مشهد

بيشتر طلبه هاي علوم ديني مشهد اما، علاقه مند به امو ر سياسي بودند . هر چند شمار طلاب پا به ركاب، آماده اقدام و اهل مبارزه كم بود، اما عمدتاً به اين موضوعات علاقه نشان مي دادند. اينان به روحانيان مبارز، زندان كشيده و سياسي توجه داشتند. "البته كارگردان ها در ميان طلاب عده معدودي بودند . سال 43 وضعيت اين طور بود ... وقتي ما تلاش هاي سال 43 را از يادمان ... مي گذرانيم مي بينيم كساني كه اين تلاش ها را اداره مي كردند چند نفر معدود بودند ... مرحوم [سيدعبدالكريم] هاشمي نژاد بود، آقاي [عباس واعظ] طبسي بود، بنده بودم ، آقاي [محمدرضا] محامي بود . يكي دو نفر ديگر هم بودند ... و من ديگر كمتر كسي يادم مي آيد كه توي اين مسائل، كارگرداني داشته باشد."

طلبه هاي حوزه هاي مشهد در ماه هاي محرم و صفر با رفتن به روستاها و شهرهاي كوچك، فقط به تبليغ سنتي امور مذهبي بسنده نمي كردند؛ آتش مبارزه را روشن نگاه مي داشتند. حق اين است كه گفته شود جريان عمومي طلاب مشهد در پاي بندي به نهضت امام خميني هرگز قطع نگرديد؛ با پخش اعلاميه، با سخنراني در نقاط دوردست، ياري رساندن به روحانيان سياسي و ... همواره ادامه داشت. "آن روحانيتي كه ما مي گوييم در طول اين ساليان دائماً مشغول مبارزه بود و لحظه اي مبارزه اش قطع نشد ... همين جريان عمومي طلاب بود."

***منبري ها

آقاي خامنه اي به ياد نمي آورد كه در اين سال، شخصي از منبري ها، كساني كه در عرف طبقه بندي روحانيان در كنار علما و طلاب قرار نمي گيرند، اما جزو روحانيان به شمار مي روند، اهل تحرك و اقدام سياسي بوده باشند. از همان عده انگشت شمار، آقاي واعظ طبسي در سال 43 اجازه سخنراني نداشت؛ ممنوع المنبر بود؛ آقاي هاشمي نژ اد پس از حادثه مسجد فيل با همين ممنوعيت روبه رو بود؛ نمي توانست در مشهد سخن براند. "بنده اصلاً در مشهد منبر نمي رفتم. آقاي محامي هم اصلاً اهل منبر نبود."

منابر غيرسياسي مشهد دست سه گروه بود. اكثريتي كه اعتنايي به نهضت نداشتند، در خلال گفته هاي خود به تنها چيزي كه اشاره نمي كردند، تلاش هاي ضدحكومتي بود. گويي چنين حوادثي در كشور رخ نمي دهد. دوم، اقلي تي كه طرفدار حكومت بودند و هر زمان دست مي داد عليه مبارزان داد سخن مي دادند. سوم، اقليتي ديگر كه نسبتي با دستگاه هاي رسمي نداشتند، اما بر خود فرض مي دانستند فعاليت هاي سياسي را محكوم كنند. اين مقدسين، جنگ خود را با مبارزان روشن نگه داشتند و كوتاه نيامدند. "اگر تهمت ارتباط با ساواك و دستگاه به اينها زده مي شد شايد از غصه بعضي هاشان دق مي كردند، اما در مقابل مبارزه اين جور اينها قرص ايستاده بودند ... البته به طور غيرمستقيم، طبيعي است، كه از طرف دستگاه تقويت مي شدند."

***جلسه پايين خيابان

برخي كسبه و تاجران مشهد نيز در كنار اندك روحانيان فعال، به امور سياسي علاقه نشان مي دادند. اينان به همراه كساني از ديگر طبقات مردم كه اگر رصد مي شدند پولدار، ندار، شاگرد مغازه، [محصل و...] در ميانشان ديده مي شد، در جلسه هايي گرد هم مي آمدند كه در توسعه آگاهي هاي اجتماعي و سياسي مؤثر بود . اين نشست ها از سال 1343 شروع شد و خيلي زود به "جلسه پايين خيابان" شهرت يافت. "يك عده جوان هاي پرشور علاقه مند، واقعاً حزب اللهي، از سطوح مختلف ... بود ... كه كارهاي مبارزه را واقعاً اينها سازمان و سامان مي دادند."

تشكيل اين نشست از زماني شروع شد كه از آقاي خامنه اي دعوت كردند براي آنان سخنراني كند؛ و اين مصادف با ماه رمضان بود. او بنا نداشت در مشهد منبر برود . در مناسبت هاي مذهبي مسافرت مي كرد و در شهرهاي ديگر وعظ و خطابه داشت. معتقد بود اجابت دعوت همشهريان مانع از ادامه تحصيل او خواهد شد. "ممكن بود ... خوش شان بيايد... مرتب دعوت كنند براي منبر. اين بود كه من در مشهد تصميم گرفته بودم... منبر نروم."

از آقاي خامنه اي دعوت كردند قرآن را تفسير كند و او با شرايطي پذيرفت . شروع تفسير از سوره مائده بود. شش سال بعد درباره آن جلسه ها در برگه بازجويي ساواك چنين نوشت: "اين جلسه كه يك ماه [ماه رمضان ] به طول انجاميد و بسيار پرجمعيت هم مي شد اولين و آخرين سخنراني هايي است كه در مشهد ايراد كرده ام. و چون عهد كرده ام در مشهد منبر نروم در آن جلسه روي زمين مي نشستم و به منبر نمي رفتم ... اواخر ماه [رمضان] ميان بعضي ... شايع شده بود كه فلاني را قرار است بگيرند . و البته آن ماه و آن جلسه تمام شد و مرا نگرفتند."

***حاج شيخ مجتبي قزويني

آقاي خامنه اي زماني كه تابلو رجال، گروه ها و جريان هاي فكري سياسي مشهد را در سال 1343 ترسيم مي كند، حاج شيخ مجتبي قزويني را از رنگي ديگر نشان مي دهد. او ويژگي هايي را در مرحوم قزويني توصيف مي كند كه جايگاهش را از ديگران متفاوت مي نماياند. هر چند عامه مردم ايشان را نمي شناختند، اما فردي موجه بين علماي مشهد بود. شناخت عمومي از او محصور به همان مسجد محقر دورافتاده اي كه در آن نماز اقامه مي كرد، بود. بيشتر مردم مشهد نام او را هم نشنيده بودند، اما در ميان روحانيان شاخص شهر به فضل، تقوا، خلوص و صفا شناخته مي شد. اخلاق ممتازي داشت . اهل گذشت بود و از خودخواهي و منيت در او اثري ديده نمي شد. اين خصلت ها به او آزادگي و برندگي خاصي مي داد. "مثلاً از گذشت او من بگويم ... ايشان مخالف با فلسفه و عرفان ... بود. [از آن طرف ] معروف بود كه امام [خميني] يك فقيه فيلسوف، بلكه عارف است... اما وقتي كه مبارزه مطرح شد گفت امروز پرچم دست آقاي خميني است و ما همه وظيفه داريم كه از ايشان ترويج كنيم."

مرحوم حاج شيخ مجتبي قزويني پس از دستگيري امام، در هجرت علما به تهران، نخستين عالمي بود كه از مشهد راهي تهران شد. زماني كه امام آزاد شد و به قم بازگشت به ديدن ايشان رفت. همو كه آيت الله ميلاني را دهه سي به اقامت در مشهد تشويق كرد، و وقتي ديد طرفدار فلسفه است با او قطع رابطه نمود، هنگام شروع نهضت به خانه اش رفت و حمايت از او را تكليف خود دانست. "يك چنين شخصيت باگذشتي بود و از بن دندان هم معتقد به مبارزه بود."

آقاي خامنه اي به ياد مي آورد كه در سال 1343 به خانه حاج شيخ مجتبي قزويني رفت؛ رفت كه رضايت او را براي گذاشتن امضايش پاي اعلاميه اي بگيرد. آقاي قزويني اعلاميه را خواند. پسنديد. گفت كه امضاء مي كنم، اما ديگر آقايان خواهند گفت فلان جاي اعلاميه اشكال دارد و چون قزويني امضا كرده و ديگر امكان تغيير دادن آن نيست، امضاء نخواهند كرد؛ بهانه مي گيرند و امضاء نمي كنند. توصيه كرد اعلاميه را ابتدا به آنان نشان دهد، كم و زياد كند، امضاءها را بگيرد؛ نام و امضاء او پاي اين اعلاميه محفوظ است. حتي توصيه كرد ابتدا نزد فلان عالم نبرد؛ او امضا نمي كند و نخواهد گذاشت ديگران هم امضاء كنند. و گفت كه از آقايان ميرزاجوادآقا تهراني و حسنعلي مرواريد شروع كند. "من بردم منزل ميرزاجوادآقا. ظاهراً آقاي مرواريد هم آنجا بود ... اعلاميه را مفصلاً مطرح كرديم، مقدمات گفتيم. گفتم بخوانيد اعلاميه را كه ... نظر بدهيد ... يك آقايي هم آن جا بنا كرد خواندن و ايرادهايي عبارتي و لفظي ... گرفتند ... گفتيم خيلي خوب، اين جايش را عوض كنيد، آن جايش را درست كنيد . بعد كه تمام شد گفتند ما امضاء نمي كنيم. گفتم چرا؟ گفتند ما اصلاً با امضاء مخالفيم ... پاي هيچ كاغذ عمومي را هم حاضر نيستيم امضاء كنيم. گفتم... مدتي است اينجا نشسته ام... مرا معطل كرده ايد سر اين قضيه. پس چرا اصلاحش كرديد شما كه نمي خواستيد امضاء كنيد؟ ... ميرزاجوادآقا به خصوص خيلي لطف داشت به ماها كه در كار مبارزه بوديم . آقاي مرواريد هم البته محبت داشت ... اما سر امضاء و همكاري خيلي مشكلات داشتيم با اين آقايان ... منظورم اين است در حالي كه ميرزاجوادآقا و آقاي مرواريد دو چهره خوب و پرهيزكار و مورد علاقه ما در مشهد بودند، حاضر نبودند اعلاميه را امضا كنند."

اما حاج شيخ مجتبي قزویني براي اندك مبارزان شهر مشهد منشأ اميد و دلگرمي بود. او درد دل و گلايه ها را مي شنيد، و از نفوذ ركود و دلسردي به جان آنان جلوگيري مي كرد.

***سفر به گرگان

سيدعلي خامنه اي، سال گذشته پس از مشايعت سيدجعفر طباطبايي قمي، دوست فراري اش، تا گرگان، تصميم گرفته بود به اين شهر مسافرت كند و با تبيين نهضت اسلامي آغاز شده در ايران، مردم آن صفحه را در جريان اين حادثه بزرگ قرار دهد. او پارسال، آقاسيدجعفر را كه بسيار نگران از دستگيري بود و به خانه پدري آقاي خامنه اي پناه آورده بود، بر سر راه تهران، تا گرگان همراهي كرده بود. چند روزي را در خانه يكي از اهالي خير گرگان مانده بود و ديده بود كه امواج 15 خرداد به اين شهر نرسيده است. از منبري هاي آنجا پرسيده بود كه "شما چرا در منبر چيزي نگفتيد. گفتند: اين جا نمي شود چيزي گفت. گفتيم: چرا؟ گفتند: اين جا دستگاه مسلط است. سخت است... خيلي اوقاتم تلخ شد. فهميدم كه در اين قضيه كوتاهي شده. همان جا با خودم تصميم گرفتم ... ان شاءالله سال ديگر مي آيم گرگان... تا قضيه 15 خرداد... را مطرح كنم."

چند روزي به آغاز ماه صفر مانده بود. سيد محمدجواد فضل الله، برادر كوچك سيدمحمدحسين فضل الله، از علماي لبنان، به مشهد آمده بود. سيدجواد، ميهمان آقاي خامنه اي نبود، اما در مدت اقامتش در مشهد با او معاشر و هم نشين بود. پيشنهاد كرد با هم به ديدن نوار سبز ايران، مازندران و گيلان ، بروند. و رفتند. مازندران و سپس گيلان را گشتند و بعد در تهران از يكديگر جدا شدند. آقاي خامنه اي روز اول ماه صفر / 22 خرداد 43 خود را به گرگان رساند. پيش از اين، رفقاي گرگاني را در جريان سفر خود گذاشته بود. خيلي زود مجالس سخنراني برايش فراهم شد و در دهه اول، گوش هاي زيادي جلب حرف هاي او گرديد. دهه دوم را در مسجد مصلي، كه از عصر صفوي مسجد مهم شهر بوده، منبر رفت . هر چند گفت ه هايش روكش سياسي نداشت، اما براي جوانان گرگان تازه بود. همچون منابر بيرجند يا زاهدان براي محتواي سخنانش برنامه ريزي كرده بود. فاش گفتن را براي اواخر دهه سوم، همزمان با سالگرد رحلت پيامبر(ص)، شهادت امام حسن (ع) و امام رضا (ع) نگه داشته بود. زمينه ها را مي چيد تا به بازگويي حوادث خونين مدرسه فيضي ه و 15 خرداد سال گذشته برسد. برخي از جوانان پامنبري او كه بعدها در شمار شاگردان او شدند به هيجان و حركت درآمده بودند. منبرهاي او منحصر به مسجد كهن مصلي نبود، گاه در يك بازارچه براي مردم سخن مي راند، گاه در خانه ها و مساجد. استقبال مردم فوق العاده بود. "در پاساژي ... كه من منبر مي رفتم، خيابان بند مي آمد. جلو ماشين ها بسته مي شد، از بس جمعيت مي آمد."



سيدمحمدجواد فض الله و سید علی خامنه ای

در اين روزها آقاي خامنه اي نامه اي به پدرش فرستاد و از موقعيت خود در گرگان نوشت. نامه نشان مي دهد كه پيش از اين نيز با حاج سيدجواد مكاتبه داشته است؛ اما اين نامه به سانسور ساواك افتاد و روشن نيست به دست پدر رسيد يا نه!

بسم الله تعالي
جعلت فداكم . چند روز قبل رقيمه شما رسيد و رفع نگراني شد. البته من چندان در انتظار جواب نامه نيستم ولي اگر حوصله اي داشتيد و نوشتيد چه بهتر از آن؟ وضع من از وقت نوشتن نامه قبل تا اندازه اي فرق كرده است. به اين معني كه سه مجلس شبها و يك مجلس عصرها و يك مجلس هم صبح ها دعوت شده ام كه جز يكي دو مجلس بقيه از بهترين مجالس گرگان است. البته به طور كلي مجالس گرگان از لحاظ وضع و همچنين از جهت مابحذاء و مادي چندان قابل توجه نيست
به هر حال بد نيست تا بعداً چه شود. راجع به تندي مطالب كه تذكر داده بوديد توجه دارم كه حرف موجب گرفتاري نزنم ولي وضع هم به طوري كه نوشته ايد مشكل نيست به طوري كه اخيراً بعضي محبوسين تهران را آزاد كردند و بعضي را هم بدون هيچ بهانه اي گرفته اند. خلاصه كار چندان حسابي ندارد بايد يك ممشي و طريقي را كه مطمئناً مورد رضاي خداوند و محلّ وظيفه شرعي است در پيش گرفت و ضمناً تا حدود امكان مواظب جهات هم بود تا مفت و بي جهت موجب
گرفتاري نشود. ديگر بقيه به دست تق دير الهي است فكر و خيال نبايد كرد و غصة بي خودي نبايد خورد. هوا مختلف الحال است. سلام به همه برسانيد.

الاحقر علي الحسيني الخامنه



دهه آخر، هر شب در چهار يا پنج مكان سخنراني داشت كه تا پاسي از نيمه شب ادامه مي يافت. برخي از مستمعان، پاي همه منابر او مي نشستند. بعد از پايان سخنراني اول دنبالش راه مي افتادند تا منبر بعدي."این علاقه به خاطر حرفهایی بود که زده مي شد، وگرنه چيز ديگري وجود نداشت."

سيدجعفر قمي كه از 15 خرداد سال گذشته فراري بود، وقتي آگاه شد سيدعلي خامنه اي به گرگان آمده، خودش را از تهران رساند و همراه او شد. هنوز چهره اي مبدل داشت. با همين ظاهر در مجالس سخنراني شركت مي كرد. چهره متفاوت سيدجعفر ديگران را به ترديد انداخته بود كه نكند مأمور دولت است! صميميت او با آقاي خامنه اي برخي را نيز به اين گمان انداخت كه خود اين سيد هم مشكوك است. از نگاه ها و كنايه ها فهميده بودند كه در مورد آنان چه مي انديشند. "ما هم... مي گفتيم و مي خنديديم به اين گمانه زني ها."

حرف ها را رسانده بود به مدرسه فيضيه. از كشته شدن پاسباني مقابل مسجد گوهرشاد كه اعلاميه آيت الله خمي ني را پاره كرده بود، سخن رانده بود. گفته بود تا گرگاني ها بدانند در مركز استان كنار دست شان چه گذشته است. سخنراني او در شب بيست وششم صفر / پانزدهم تير طولاني و تند بود . او در پايان منبر آن شب به حاضران گفت "كه شب بيست و هفتم مسائل زيادي را براي شما خواهم گفت. منتظر باشيد."

نخستين گزارشي كه از او به ساواك گرگان رسيد، پس از اين سخنراني بود، چرا كه نسبت به زمامداران اجتماع سخنان توهين آميزي زده بود. از ابوذر گفته بود، كه هرگاه حرف حساب مي زد، جوابش را با سرنيزه مي دادند. گفته بود: "بنده و تمام شاگردان كه روز آخر خدمت آقاي خميني بوديم [به ما] گفت كه دست از تبليغ برنداريد."

موفقي، رئيس ساواك گرگان، موضوع را به اطلاع سازمان اطلاعات و امنيت ساري رساند؛ و نيز از شهرباني خواست، آقاي خامنه اي را احضار و به او تذكر دهد. سخنراني هاي او تأثير آشكاري در ديگر مبلغاني كه از قم و مشهد به گرگان آمده بودند، گذاشت، به طوريكه آنان نيز مطالبي بر عليه دولت وقت و حمايت از خميني ايراد نموده و احساسات مردم را تحريك نموده اند و معلوم نيست چرا از اين اعمال شهرباني جلوگيري نمي كند صبح آن روز، شانزدهم تير، نيروهاي انتظامي و امنيتي گرگان دنبال كسي مي گشتند كه شهر را ملتهب كرده بود. آقاي خامنه اي به پيشنهاد يكي از دوستان طلبه اش به بيرون شهر رفت؛ رفتند تا استراحتي كرده باشند، هوايي عوض كنند؛ خستگي سخنراني هاي پياپي روزهاي اخير به در شود.

***سفر به گرگان (2)

مأموران به هر جا كه ردي از سيد پيدا مي شد سر زدند. گرگاني هايي كه در اين 25 روز تعلقي به آقاي خامنه اي پيدا كرده بودند، دست به دعا بودند كه او فرار كرده باشد. عصر آن روز وقتي به شهر برگشت، هواخواهانش آمدند به خانه آقاي قدسي، از خيرين، كه در آنجا ساكن بود، و اصرار كردند از شهر برود؛ گفتند كه ماندنش به صلاح نيست. آقاي قدسي محضردار، اما "مي گفت اگر شما مايلي بماني حتماً بمان و جرأت هم نمي كنند توي خانه من بيايند؛ دست شان به تو نمي رسد، مگر اين كه من كشته شده باشم."


سید علی خامنه ای و سید جواد فضل الله در گیلان

سيدجعفر هم مي گفت بماند، منبر شب بيست وهشتم را برود و بگويد آن چه گفتني است درباره اين حكومت. آقاي خامنه اي دست به استخاره شد و كتاب آسماني را گشود:

ان الله اشتري من المؤمنين انفسهم و اموالهم بانَّ لهم الجنه يقاتلون في سبي لالله فيقتلون و يقتلون وعداً عليه حقاً في التوراة والانجيل والقرآن و من اوفي بعهده من الله فاستبشروا ببيعكم الذي بايعتم به و ذلك هو ا لفوز العظيم.

گفت كه مي ماند. استخاره خوب است.  آنهاكه با ماندنش موافق نبودند گفتند كجايش خوب است؛ كشته شدن است. گفت كه آيه، وعده بهشت مي دهد، چه چيزي بهتر از اين؟ اصرار كردند، دليل آوردند، و در آخر گفتند براي ماندنت استخاره كردي، براي رفتنت هم استخاره كن! كتاب جاويد را گشود:

فلما دخلوا علي يوسف اوي اليه ابويه و قال ادخلوا مصر ان شاءالله آمنين.

خوب آمده بود. در واقع او را به ضرب استخاره، محترمانه از گرگان حركت دادند. خودرويي آوردند، سيدعلي و سيدجعفر را در آن نشاندند و راهي كردند. نيمه شب رسيدند بهشهر. خروس خوان سوار اتوبوس شدند و به طرف تهران حركت كردند. "مردم گرگان تا مدت هاي متوالي ... خاطره آن ايام به يادشان بود . من كه مشهد بودم مي آمدند... و ياد مي كردند. از آن خاطره ها... آنجا هيأتي درست شده بود به نام هيأت جوانان مثلاً فلان، به اسم بنده."

آقاي خامنه اي روز رسيدن به تهران، 17 تير، نامه اي به پدرش نوشت و خبر داد كه در گرگان تحت تعقيب قرار گرفته، به موقع از آنجا خارج شده و اينك در تهران است. قصد دارد به قم برود و اسباب خود را به مشهد بياورد، اما كليد اتاقش را گم كرده است. نامه توسط ساواك كشف شد، اما از آنجا كه نهادهاي انتظامي و امنيتي گرگان نتوانستند آقاي خامنه اي را دستگير كرده، پرونده اي تشكيل دهند، اين نامه، و در واقع اعتراف، در شمار اتهامات او قرار نگرفت و شايد در اقبالش بود كه در دستگيري هاي بعدي به آن استناد نشد.

متن نامه به جهت تخفيف مأموران شهرباني و از اين كه طلبه اي جوان توانسته است فضاي راكد يك شهر را به سوي موضوعات سياسي سوق دهد، خالي از مطايبه نيست.

صبح 28 صفر/ 1384
بسم الله الرحمن الرحيم

جعلت فداك. اميد است وجودات مقدسات در كنف حمايت حق در عين عافيت بوده باشد. حقير هم له الحمد در كمال سلامت و مشغول به دعاگويي هستم . روز 26 ماه صفر (پريروز) خبر آوردند كه مأمورين شهرباني گرگان به دنبال و اعظ محترم آقاي خامنه اي در حركتند و به هر جا كه احتمال وجود آن نفس نفيس مي رود، سري مي زنند و خبري مي گيرند. گويا علت آن بود كه مع ظم له در چند منبر كه در يكي دو
مجلس حساس و با اهميت استرآباد براي مردم تشنه آن سامان مي رفته مطالبي گفته كه در كام تلخ و بيمارگونه مأم ورين دولتي خوش آيند نبوده و آنان را عليه او برانگيخته و به گرفتن او واداشته است. دوستان و ارادتمندان معزي اليه به تكاپو افتادند تا ردپاي شير را محو كنند و نگذارند در زنجير افتد. هر جا مأمورين برخورد كردند راه را عوضي نشان دادند.

گاه گفتند در شهر نيست و گاه وانمود كردند كه فرار نموده است و خلاصه آخرين نفر خبر آورد كه دو مأمور يكي شخصي و يكي اونيفورم پوش به مجلسي كه ساعت 11 شب تشكيل مي شده رفته و با ناراحتي فراوان اظهار داشته اند كه كاش فلاني فرار كرده و رفته باشد كه جان ما از صبح در پي يافتن او از تن كثيف خارج شده و ديگر قصد عودت ندارد! ناگفته نماند كه مخلص از ظهر 26 ماه كه موضوع را فهميد از منزل مهماندار خود خارج شد و عصر و شب به مجلسي براي افادت نرفت. در مجالس حقير تذكر داده شد كه آقا مريض اند و تشريف نمي آورند. البته مأمورين دو مرتبه به در منزل هم آمده و جواب شنيده بودند كه آقا نيستند. خلاصه، شب جمعي از دوستان در منزل جمع شده و صلاح دانستند كه خرج الحسين من المدينه خائفاً كخروج موسي خائفاً يترقب را خوانده و تأسي به آن دو بزرگوار كنيم . بنده از اين كار سخت ناراحت بودم ولي استخاره كرديم و آيه شريفه قال ادخلو م صر انشاءالله آمنين ترديد را برطرف كرد. همان ساعت يكي از محترمين ماشين اش را آورد و سه ساعت از نيمه شب مي گذشت كه از شهر خارج شديم تا يكي از شهرهاي مازندران با وضعي آنچنان آمديم و پس از آن با اتوبوس به طهران وارد گشتيم. حال دو سه روزي در تهران و قم خواهم ماند و سپس به دست بوس حضرات به مشهد مي آيم انشاءالله تعالي. مي خواستم اثاثيه ام را از قم بياورم ولي فعلاً هم وضعم آنچنان نيست كه با استراحت خيال و فراغ بال اين كار را انجام دهم و هم كليد اطاق قم را گم كرده ام. لذا باشد براي فرصتي در آينده. به آدمهاي حسابي سلام برسانيد و صورت ناحسابيها را از طرف من ببوسيد. الاحقر علي الحسيني الخامنه.

اين نامه ابتدا به دست ساواك خراسان افتاد. بهرامي رئيس اين سازمان در مشهد آن را به اداره كل سوم تهران فرستاد .  ناصر مقدم ، مديركل اداره سوم نيز متعاقباً ساواك مازندران را از فحواي نامه آگاه كرد. جابه جايي اين اطلاعات، سودي به حال ساواك نداشت، چرا كه سوژه آنها روزها بود از گرگان دور شده بود. شهرباني گرگان كه نتوانسته بود به موقع براي احضار آقاي خامن ه اي وارد عمل شود، در اجراي دستور ساواك، آقايان حاج محمد رجب ي و حاج ابوطالب واثقي، مسئولان مسجد گلشن گرگان را به ساواك معرفي كرد تا زين پس تكليف شان را نسبت به روحانيان مخالف، بدانند. سال ها بعد، ساواك گرگان در يادآوري اين موضوع، گمان خود را كه شيخ خامنه اي كه در سال 42 از طرف خميني از قم به گرگان اعزام گرديده بود بيان كرد؛ در حالي كه اين سفر به تشخيص خود آقاي خامنه اي انجام گرديده بود.


بخش شصت و ششم: در دیدار سیدعلی و شریعتمداری چه گذشت؟
***ديداري ديگر

احتمالاً در همين سفر بود كه به ديدن امام رفت تا درباره جلب هر چه بيشتر روحانيان شهرها با وي گفت وگو كند. شنيده بود برخي از امامان جماعات شهرستان ها از بي توجهي امام به خودشان گله كرده بودند. در راه خانه آيت الله خميني، محمدجواد حجتي كرماني نيز با او همراه شد. ساعت 7 يا 8 شب بود. شيخ حسن صانعي، سيدمحمد وراميني و چند تن ديگر را آنجا ديد . مي گفتند: " آقا خسته هستند. گفتم من بايد خدمت شان برسم. برويد بگوييد فلاني آمده."

اجازه داد. هواي گرم قم امام را به زيرزمين خانه كشانده بود. چند نفري آنجا بودند. كارشان كه تمام شد " گفتم كاري دارم خدمت تان؛ حالش را داريد؟ گفتند : چقدر طول مي كشد؟ گفتم: 20 دقيقه"


آقاي خامنه اي شروع كرد به گفتن اين كه روبرو شدن شما با مردم شايد سالي سه چهار بار باشد، اما امامان جماعات هر روز سه بار با مردم مواجه هستند. اگر اينها نخواهند با شما موافقتي نشان دهند، مي توانند، و پيش هم مي برند. "مقداري با اينها گرم تر و مهربان تر برخورد كنيد." ديداري كه قرار بود 20 دقيقه طول بكشد، نزديك به سه ربع به درازا كشيد. انگار كه به نقطه حساسي اشاره كرده باشد، امام گرم پاسخ دادن شد و گفت كه چقدر بايد برخلاف سليقه و اخلاق و رويه ام رفتار كنم؟ با برخي از اين افراد كه نبايد گرم بگيرم، گرم گرفته ام، شايد جذب شوند. ساعت ها وقت گذاشته ام، بيايند حرف بزنند، بگويند، بشنوم. ديگر چه بايد بكنم؟ اگر به آقاي ميلاني بخواهم نامه بنويسم، ايشان را حجت الاسلام خطاب مي كنم؛ حالا به كمتر از ايشان هم حجت الاسلام مي گويم. "در عين حال گفتند من باز هم تلاش خودم را مي كنم كه نرنجند."

***ديدار با آقاي حائري



در قم به ديدار حاج شيخ مرتضي حائري، استاد فقه اش رفت و او را از تصميم تازه خود باخبر كرد. گفت كه مي خواهد به مشهد بازگردد و بماند. آقاي حائري از شنيدن خبر ناراحت شد، به اندازه اي كه شروع كرد به تشر زدن و توبيخ كردن. او در آيينه حال شاگردش، آينده او را مي ديد. به او گفته بود كه به آتيه اش اميدوار است. اگر در قم بماند به مراتب عالي علمي خواهد رسيد. آقاي حائري، هم ناراحت شد و هم عصباني. اما، وقتي شنيد كه پدر به پسر نياز دارد، چشمان پدر غروب كرده و شايد هرگز رنگ روشني را نبيند ، چه مي توانست بگويد؟ نَفَس آن شفيق روحاني ، آقاضياء آملي، ساكن در حسن آباد تهران، كارش را كرده بود و آقاي خامنه اي همه آينده اش را با نيازهاي فوري پدر تاخت زده بود.

***دارالتبليغ اسلامي

در سفر ديگري به قم، آقاي خامنه اي به خواست آقاي قمي با امام خميني ديدار كرد تا پي جوي موضوع دارالتبليغ اسلامي شود؛ مركزي كه توسط آقاي شريعتمداري در حال تأسيس بود. ديدگاه آقاي خامنه اي نسبت به دارالتبليغ اسلامي بي ابهام بود . او، پس و
پيش اين مركز را تحليل كرده بود و مي دانست ريشه در كدام خاك خوابانده است.

بيشتر روحانيان مبارز نسبت به اين مركز بدبين بودند. آنان دارالتبليغ را سرپلي براي دولتي كردن حوزه علميه مي دانستند . آقاي رباني شيرازي آن را مصيبتي تازه بر مصيبت هاي گذشته مي خواند؛ آقاي صادق خلخالي آن را اغواگري حكومت براي دين داري توصيف مي كرد؛ آقاي محمد عبايي خراساني آن را حركتي رفرميستي ازطرف رژيم براي اصلاح حوزه علميه مي دانست؛ آقاي فاكر آن را دست اندازي بر سر
راه مبارزه مي خواند. به ملاقات امام رفت و نظر وي را راجع به دارالتبليغ اسلامي پرسيد. او پيش از اين دانسته بود كه امام خميني نظر مثبتي به اين پديده ندارد. "گفتم كه من آمده ام خدمت شما ببينم دلايل شما براي رد دارالتبليغ چيست تا بروم و اين دلايل را به آقاي شريعتمداري بگويم."

امام هشت دليل در نفي دارالتبليغ شمرد و نتيجه گرفت كه تأسيس اين مركز هم خطاست و هم خطرناك. آقاي خامنه اي برخي از آنها را به ياد مي آورد: اول اين كه دارالتبليغ منجر به تجزيه حوزه علميه خواهد شد . البته اگر قرار شود همه حوزه شامل دارالتبليغ شود، من حرفي ندارم. دوم اين كه دودستگي ايجاد خواهد كرد . محصلان دارالتبليغ و طلاب حوزه علميه قم يكديگر را نفي خواهند كرد. يكي به بي سوادي و ديگري به بي ديني متهم خواهند شد. سوم اين كه اساس اين كار مايه اختلاف است . چهارم اين كه دستگاه حكومتي مي تواند بر دارالتبليغ سوار شود و در آن سرمايه گذاري نمايد، اما ساختار حوزه علميه قم به نحوي است كه نمي تواند اين منظور را پياده كند.

حوزه محيط بزرگ و غيرقابل تعريفي براي دستگاه است؛ نفوذ و تخريب در آن مشكل است. پنجم اين كه پول زيادي براي خريد مكان دارالتبليغ پرداخت شده. ما نمي توانيم امروز و در چنين شرايطي اين پول ها را خرج كنيم. آقاي خامنه اي انديشيد؛ شهريه ساليانه اي كه يك مرجع به طلاب پرداخت مي كرد حدود هشتاد هزار تومان بود. در اين شرايط پرداخت حدود دو ميليون تومان براي خريد مكان دارالتبليغ چه مفهومي مي تواند داشته باشد؟ "من رفتم منزل آقاي شريعتمداري و گفتم كه رفته ام خدمت آقاي خميني، و دلايل ايشان را براي مخالفت با
دارالتبليغ پرسيدم . به شما مي گويم ببينم جواب شما چيست . و شروع كردم يكي يكي گفتن . آقاي شريعتمداري گوش كرد . تمام كه شد، گفت: اينها همه اش خيالات است . [همين] يك مورد هم پاسخ نداد. گفت كه تهمت مي زنند به من، تهمت هايي كه تكادالسموات يتفطّرن منه تنشق الارض و تخر الجبال هدا حرفي كه عليه ايشان زده مي شد چنان بزرگ مي كرد كه آسمانها ممكن است بشكافد از اين تهمت."



بخش شصت و هفتم: ماجرای ازدواج سیدعلی/ خطبه عقد را چه كسي خواند؟

***ازدواج

مدتي از بازگشت به مشهد نمي گذشت. بانو خديجه كه در انديشه ازدواج پسر دومش بود، دست به كار شد و دختري را كه در خانواد ه اي سنتي و با علائق مذهبي پرورش يافته بود، به او پيشنهاد كرد. همو پا پيش گذاشت و مقدمات خواستگاري را فراهم نمود. همان راهي را كه چهار پنج سال پيش براي سيدمحمد رفته بود، اين بار براي سيدعلي پيمود.

حاج محمداسماعيل خجسته باقرزاده، پدر عروس، از كاسبان ديندار و باسواد مشهد بود. او پذيرفت كه دخترش به عقد طلبة تازه از قم برگشته اي درآيد كه تصميم دارد در مشهد ساكن شود، آيت الله ميلاني و ديگر بزرگان اهل علم مشهد او را مي شناسند و تأييد مي كنند و به او علاقه دارند. هزينه ازدواج، آن بخشي كه طبق توافق به عهده داماد بود، توسط آيت الله حاج سيدجواد خامنه اي تأمين شد كه مبلغ قابل توجهي نبود. مخارج عقد را گذاشتند به عهده خانواده عروس كه حتماً قابل توجه بود. "آنها مرفه بودند، مي توانستند و كردند."

اوايل پاييز 1343 سيدعلي خامنه اي و خانم خجسته پيوند زناشويي بستند. خطبه عقد توسط آيت الله ميلاني خوانده شد. از اين زمان، همدم، همسر و همراهي تازه، كه هفده بهار بيش نداشت، پا به دنياي آقاي خامنه اي گذاشت كه در همه فرودهاي سرد و سخت زندگي سياسي و شايد تك فرازهاي آن در آن روزگار، ياري غم خوار و دوستي مهربان بود. كارت دعوت را سفارش دادند و روز جشن را كه در خانه پدر عروس در پايين خيابان برگزار مي شد، تعيين كردند. آن شب آقاي خامنه اي در آستانه ورودي خانه ايستاده بود و از ميهمانان استقبال مي كرد. مراسم، آن طور كه مرسوم خانواده هاي مذهبي و مقيد آن زمان بود، برگزار شد.

پس از عقد و پيش از هم خانه شدن، نوعروس خانواده خامنه اي باخبر شد كه شوي 25 ساله اش پا در ميدان مبارزه دارد. "شايد اولين روزها و ... يا هفته هاي پيوند [مان ] ...بود، مسائل سياسي من به وسيله خودم براي ايشان مطرح شد ... شايد قبلاً هم مي دانستند كه من توي اين مسائل سياسي هستم، لكن مرا به [چشم] طلبه اي ... كه مورد توجه و علاقه... بزرگان و اساتيد... هستم... نگاه مي كردند."




***تبعيد امام

چند هفته اي از پيوند اين زوج نمي گذشت كه در 13 آبان 1343 حاج آقا روح الله خميني به تركيه تبعيد شد. خبر امكان تبعيد امام به تركيه، چند روز پيش از اجراي حكم به مشهد رسيده بود و در محافل علاقه مند به امور سياسي، به ويژه در بين روحانيان گفته و شنيده مي شد. همين موضوع موجب شد كه عده اي از روحاني ان از آيت الله ميلاني بخواهند درباره لغو مصونيت سياسي مستشاران نظامي آمريكا [= كاپيتولاسيون] اعلاميه بدهد. عصر روز سيزدهم آبان كميسيون امنيت در مشهد تشكيل شد و براي مقابله با اقدامات احتمالي روحانيان به بررسي اوضاع پرداخت. قرار بود چهاردهم آبان، فرداي تبعيد امام، جلسه اي بسيار مهم در خانه آيت الله سيدحسن قمي برپا شود . مأموران امنيتي از تشكيل اين نشست سياسي بي خبر نبودند.

از ساعت 15 كميسيوني از طرف آقاي قمي و ميلاني و عده اي از علماء در منزل آقاي قم ي برپا بود و در ساعت 20 پايان يافت. مخبر ساواك نوشت كه يكي از دعوت شدگان به اين جلسه آقاي خامنه اي بود. آن روز خطاب به همسرش گفت كه "بايد بروم ... و ممكن است ... ديگر برنگردم؛ يا زنداني شوم، يا ما را بكشند . از آنجا او را وارد جريانات كردم. ديدم آدم قرصي است و آماده است كه اين حوادث را پذيرا باشد."

خانم منصوره خجسته در اين مورد مي گويد كه شوهرش اين گفته را درست همان روزي كه امام خميني دوباره بازداشت شدند و ايشان را از قم به تهران آورده و سپس به تركيه تبعيد كردند، مطرح نمود. در آن روز آقاي خامنه اي و ديگران در مشهد براي نشان دادن مخالفت شان با اين امر آماده شده بودند و در همين زمان بود كه از من در برخورد با مسئله دستگيري شان سئوال كردند. از همان روز من خودم را از لحاظ فكري آماده رويارويي با خطراتي كه در راه مبارزات همسرم پيش خواهد آمد، نمودم.

پسر آقاي قمي خبر اين نشست را به آقاي خامنه اي رسانده بود و خواسته بود خودش را برساند. در خانه آقاي قمي بود كه خبر دستگيري و تبعيد امام را شنيد..."براي ما مثل عزايي بود كه آقاي خميني را مجدداً گرفته اند."

غير از آيت الله ميلاني، تقريباً همه معاريف مشهد چون شيخ مجتبي قزويني، شيخ كاظم دامغاني و شيخ غلامحسين تبريزي شركت كرده بودند. آقاي قمي خبر را داد و گفت كه بايد اقدامي بكنيم. اظهارنظرها شروع شد و شيخ غلامحسين تبريزي جمله اي گفت كه در آن رنگي از عذر ديده م يشد. شيخ مجتبي قزويني تاب نياورد و چنان با قاطعيت و استحكام از اقدام و حركت گفت كه از حاضران جرأت توصيه به سكون و سكوت را گرفت. "قرص و محكم مي گفت بايد اقدام كرد، امان نداد، بايد مبارزه كرد ...بايد يك عكس العمل [نشان داد.] امروز آقاي خميني را گرفته اند، فردا نوبت ديگران است."


***قرار تحصن در مسجد گوهرشاد

آقايان خامنه اي و واعظ طبسي و برخي ديگر هم در طول بيانات شيخ مجتبي قزويني حرف زدند. قرار گذاشتند فردا بروند مسجد گوهرشاد، سخنراني كنند، مردم را دعوت به تحرك نمايند. آقاي خامنه اي پذيرفت كه سخنران آن مراسم باشد و گفت در پايان سخنان اعلام خواهد كرد كه متحصن مي شوند.

"وقت ها فكر ها خام و شكننده طرح ... مي شد ... گمان هم نمي كنم كه منتهايي براي ماندن در مسجد گوهرشاد معين كرده باشيم كه خوب چه بشود؟ آقاي خميني را آزاد كنند، يا قول بدهند كه آزاد خواهند كرد؟ ... دنباله اي نداشت."

فضلاي جوان حاضر در خانه آقاي قمي اين پيشنهاد را دادند و شيخ مجتبي قزويني و سيدحسن قمي پذيرفتند. شهرباني مشهد به دستور كميسيون امنيت استان پيش از اذان صبح، مسجد گوهرشا د را قرق كر د. نه اجازه رفتي بود و نه شدي. حتماً منبع ساواك در منزل آقاي قمي شركت كرده بود؛ يا پس از نشست خبر تصميم جلسه را به دستگاه امنيتي داده بودند. "بلند شديم برويم مسجد گوهرشاد. ميهماني داشتيم آن روزها از علماي تبريز به اسم آقاي نصرالله شبستري ... ميهمان منزل پدرم بود. قبل از اذان رفته بود حرم، ايشان را نگذاشته بودند [وارد شود]... معلوم شد كه از پيش از اذان صبح پاسبان و نظامي... تمام حرم را احاطه كردند ... من اطمينان نكردم. در عين حال پدرم مانع مي شد كه نرو... آمدم بيرون ديدم بله، از در بازار پاسبان ايستاده، هيچ كس را اجازه نمي دهند كه عبور كند... نقشه ما به اين ترتيب خنثي شد."



بخش شصت و هشتم: در دیدار محرمانه سیدعلی با آیت‌الله میلانی چه گذشت؟

***واكنش آيت الله ميلاني

فرداي آن، بيشتر شركت كنندگان در خانه آقاي قمي براي پيدا كردن راهي كه نشان از اعتراض به تبعيد آقاي خميني باشد، به خانه آقاي ميلاني رفتند. آقاي خامنه اي و همفكران او با حاج شيخ مجتبي قزويني هماهنگ شده بودند كه اگر آقاي ميلاني خواست بدون اصطكاك از كنار موضوع بگذرد واكنش نشان دهند. "برخلاف انتظار ، آقاي ميلاني ... اولاً خيلي خوب صحبت كرد. از جمله جلساتي كه آقاي ميلاني بسيار فصيح و متين و شمرده و خوب صحبت كرد آن جلسه بود ... مرد خوش تقريري بود. آن جايي كه مطلب بر طبق ميل و ذوقش بود خيلي شمرده و زيبا و با صداي بمي كه داشت حرف مي زد."

آيت الله ميلاني سپس نامه اي را كه به امام خميني نوشته بود براي حاضران خواند. نامه اي بود خوش لحن، محكم و خوش معنا. "ما پر در آورديم. واقعاً همه از ته دل از آقاي ميلاني ممنون شديم. ديگر جايي براي آن پيش بيني هايي كه كرده بوديم باقي نماند." آن چه در ميان اسناد از خامه آيت الله ميلاني به اين مناسبت آمده، نامه اي است خطاب به مراجع قم و تهران. روشن نيست كه آيا اين نامه، همان نامه منظور است يا خير، اما مي دانيم كه شيخ مجتبي قزويني نگاشته يادشده را ساعت 9 صبح چهاردهم آبان در مدرسه نواب و در اجتماع طلبه ها خوانده بود : ((امروز خبر بسيار ناگوار رسيد كه حضرت آقاي آيت الله خميني مدظله العالي را به خارج از كشور تبعيد نموده اند. عجبا نسبت به معظم له كه يكي از مراجع تقليد و مصونيت قانوني دارند و از شخصيت هاي بزرگ اسلامي مي باشند تهمت هاي ناروايي مي زنند و بي احترامي م ي نمايند . اولياي اين گونه امور بدانند ايشان تنها نيستند، بلكه لسان ناطق همه مجامع روحاني و ديني هستند و گفته ايشان كلام حق و حقيقت است. خواهشمندم از تصميمات خود مستحضرم فرماييد . از حضرت احديت در پناه حضرت ولي عصر ارواحنا له الفداء رفع مزاحمت از حضرت معظم له را مسئلت مي نمايم.))



***دعوت از آقاي ميلاني براي هجرت به قم

مدت كوتاهي از تبعيد امام خميني به تركيه نمي گذشت كه گروهي از روحانيان با انگيزه  قم به اين تصميم رسيدند كه براي پر كردن جاي خالي امام در حوزه علميه اين شهر، مقامي بهتر از آيت الله ميلاني نيست. آقاي عبدالرحيم رباني شيرازي به عنوان نماينده اين گروه از روحانيان، راهي مشهد شد تا موضوع را با آقاي ميلاني در ميان بگذارد. "آمد سراغ ما و گفت كه من از قم آمده ام و مي خواهم با آقاي ميلاني يك ديدار محرمانه و خصوصي بكنم و شما هم بيا با هم برويم."

آقاي خامنه اي متوجه شد كه قصد رباني شيرازي دعوت از آقاي ميلاني براي رفتن به قم و استقرار در آنجا است. و دوم اين كه اعلاميه اي بنويسد كه در قم منتشر كنند و روح مبارزه را زنده نگه دارند. با هم راه خانه آقاي ميلاني را در پيش گرفتند. چون قرار بود ديدار محرمانه باشد، از در عمومي وارد نشدند. سيدمحمدعلي ميلاني، پسر وي، خانه اي پشت به پشت خانه پدر داشت كه در ورودي آن از جايي ديگر و از كوچه هايي غير از كوچه هاي منتهي به خانه آقاي ميلاني بود. اين خانه به خانه آقاي ميلاني راه داشت و كسي از آن آگاه نبود. پدر و پسر حمام بودند و پسر در كار شست و شوي پدر. كارشان كه تمام شد، آقاي ميلاني استقبال گرمي از آقاي رباني شيرازي كرد. اين جلسه، جلسه دومي هم داشت . آيت الله ميلاني در هر دو نشست رفتن به قم را نپذيرفت و پاسخ منفي داد، اما اعلاميه اي كه از او خواسته بودند، نوشت و آقاي رباني شيرازي با خود به قم برد.

***ديداري تلخ با آقاي ميلاني

آقاي خامنه اي و معدود همفكران او در اين اوان، دور هم مي نشستند و براي چگونگي ادامه راهي كه انتخاب كرده بودند، مشورت مي نمودند. اينان طلبه هايي بودند كه در قم درس مي خواندند و اينك به مشهد بازگشته بودند. شيخ محمد نهاوندي، و در برهه اي سيدمحمد، برادرش، از اعضاي اين جلسه بودند. در يكي از اين جلسه ها به اين نتيجه مي رسند كه به ديدار آيت الله ميلاني رفته، از وي بخواهند اقدامي انجام دهد، اطلاعيه اي بدهد و يا هر كاري كه به تحرك مردم بينجامد. زمان موعود، در كتاب خانه آقاي ميلاني گردآمدند و طبق قرار، آقاي خامنه اي رشته سخن را به دست گرفت. "بنا كردم با ايشان بحث كردن كه شما اين كارها را مي توانيد بكنيد و چرا نمي كنيد؟ ايشان گفت: من كسي را ندارم. مردم با من نيستند... گفتيم: نه، مردم با شما هستند. گفت: نه ... يواش يواش ...عصباني شديم، ايشان هم يك خرده تند شد."

در اين بين خبر ورود آقاي سيدمحمدرضا سعيدي را دادند. آمد. همچنان عمامه بزرگي بسر داشت. گرمش بود . چهارزانو دم در پهلوي آقاي خامنه اي نشست و عمامه اش را به زمين گذاشت. آقاي خامنه اي سخنان خود را ادامه داد. "من و همه كساني كه با من ربط دارند، ما در اختيار شما هستيم . هر كاري كه شما مي خواهيد بكنيد به ما بگوييد تا ما انجام بدهيم براي شما. آقاي ميلاني... رو كرد به من [و] گفت من هيچ احتياجي به شما ندارم..."

آقاي سعيدي در اين جا سرش را پيش آورد و گفت كه خداوند مي فرمايد هوالذي ايدك بنصره و بالمؤمنين؛ پيغمبر به مؤمنان نيازمند است؛ آيا شما نيازي به ايشان نداريد؟ آقاي ميلاني سكوت كرد و ادامه نداد. "اين ديدار ... از ديدارهاي سخت و تلخ ما با آقاي ميلاني بود."



بخش شصت و نهم: فقر و نداري همراه ثابت سیدعلی تازه داماد
***آغاز زندگي مشترك

زندگي مشترك آقاي خامنه اي و خانم خجسته شروع شده بود. نخستين خانه اين زوج، منزل شوهرخواهر سيدعلي خامنه اي بود. دو اتاق از شيخ علي تهراني اجاره كردند. "چند ماهي منزل خواهرم بوديم ...آقاشيخ علي آقا ماهي 50-60 تومان از ما اجاره مي گرفت. البته دغدغه اي نداشتم، چون او فشاري نمي آورد."

فرداي روز تبعيد امام براي شركت كنندگان در جلسه خانه آقاي قمي اتفاقي نيفتاد. به همسرش گفته بود كه شايد از اين نشست برنگردد، اما زندان رفتن ها، دربه دري ها و تعقيب و گريز ها، انزوا، سكوت، تبعيد و ديگر رخدادهاي بعدي نشان داد كه سنگيني سقف اين زندگي مشترك روي ستون هاي صبر و پا يداري اين زن قرار دار د؛ زني كه از خانواده اي دارا به همسري طلبه اي ندار درآمده، و با حوادث زندگي با گشاده رويي برخورد مي كند، مرد خانواده را در ادامه راهي كه بدان ايمان داشت و پاي مي فشرد استوارتر كرد.

"همسرم هيچ وقت اظهار نگراني و گله مندي از دست من نكرده، حتي مشوق من در قضاياي عديده اي هم بوده [است.] مواقعي ... بود كه بعضي از افراد و گروه هاي مخفي از اشخاص مهم و سطح بالاي شان منزل ما رفت و آمد مي كردند. من البته به همسرم نمي گفتم كه اينها كي هستند، اما او از نحوه رفت و آمد ... مي فهميد كه اينها اشخاصي مهم و حساس هستند . از من سئوال نمي كرد، مرا نمي خواست سئوال پيچ كند ... هيچ گونه مخالفتي نداشت، بلكه كمك هم مي كرد."

خانم خجسته مي گويد: "دوران مشقت بار و امتحان الهي بود و من خودم را براي تمام مشكلات ممكن آماده كرده بودم و هرگز درباره هيچ چيز لب به شكوه نگشودم ... فكر مي كنم بزرگترين نقش من حفظ جو آرامش در خانه بود؛ طوري كه ايشان بتوانند با خيال راحت به كارشان ادامه دهند. من سعي داشتم تا ايشان را از نگراني در مورد خود و فرزندانم دور نگه دارم."



***... و فقر

عواقب مبارزه با دستگاه حاكم يكي از مصائب بود، فقر و نداري گرفتاري بعدي. بي پولي دوره اقامت در قم، در مشهد هم ادامه يافت؛ و اين بار در كنار همسري كه با طعم تلخ آن آشنا نبود. سختي هاي بي پولي همچنان پابرجا بود.

سيدعلي خامنه اي پس از بازگشت به مشهد، مباحث فقهي خود را با پدر پي گرفت. صبح ها راهي منزل قديمي خود مي شد و پس از پايان محفل علمي در اتاق باستاني پدر، براي تدريس به مدرسه نواب مي رفت. اوايل زندگي مشترك بود . صبح كه مي خواست از خانه بيرون آيد، همسرش گفته بود كه براي ظهر چيزي نداريم؛ فكري بكن. و اكنون در كوچه پس كوچه هاي منتهي به مدرسه نواب يادش آمد كه چه سفارشي به او شده است.

"دست كردم توي جيبم. جيبهاي بالا كه هيچ نداشت... جيب پايين... حدود چهار ريال يا چهار ريال و ده شاهي... بود... بي اختيار خنده ام گرفت... و گفتم الحمدلله... واقعاً هيچي نداشتم... اين طور نبود كه ... مثلاً [بتوانم بروم ] از فلان كس بگيرم يا از توي بانك بردارم، نه . نه يك ريال ذخيره، نه يك امكان... در چنين مواقعي خيلي به من فشار مي آمد."

روزي نبود كه دغدغه معاش نداشته باشد . هميشه مقروض بود و اعداد اين ديون دائم افزايش مي يافت. گاه اگر منبري مي رفت و صاحب مجلس كرامتي نشان مي داد، صرف پرداخت قرض ها مي شد، و "باز هم پولم تمام مي شد، باز هم وضع زندگي ام همان طور بود."

بخش هفتادم: وقتی سپهبد خسرواني در تعقیب سیدعلی بود

***فرزندان صلبي و كتبي***

***جمع آوري اطلاعات

شايد نامه آقاي خامنه اي كه پس از خروج از گرگان و رسيدن به تهران به پدرش فرستاد و در سانسور پستي به دست ساواك خراسان افتاد، و شايد پي گيري پرونده سيدجعفر طباطبايي قمي كه برخي از دستگيرشدگان آن پرونده، اسمي مبهم از او (سعيد خامنه اي/سيد خامنه اي) برده بودند، موجب شد كه اداره كل سوم ساواك از مهرماه در تكاپوي يافتن او باشد. بخش نامه اي به ساواك هاي كرج، قم، قزوين، اراك، دماوند ، ورامين، شهرري، شميرانات و شعب جنوب غرب، جنوب شرق، شمال غرب و شمال شرق تهران فرستاده، خواسته شد سابقه، نشاني و هر اطلاعي از او دارند، خبر دهند. غير از ساواك قم كه نوشت: "نامبرده... پس از استخلاص از زندان [قزل قلعه] تاكنون فعاليت مضره اي نداشته و فعلاً در قم نيست."

بقيه اظهار بي اطلاعي كردند و نوشتند كه سابقه اي از فرد يادشده در اين ساواك وجود ندارد. اين كه چرا اداره كل سوم ساواك، پي گردهاي خود را محدود به تهران و شهرهاي اطراف آن نمود، چه بسا مربوط به خبرهايي باشد كه نشان از حضور آقاي خامنه اي در تهران مي كرد. او در نامه اي كه پس از خروج از گرگان به پدرش فرستاد خبر داد كه در تهران است و سري هم به قم خواهد زد.

پرونده سيدجعفر طباطبايي قمي اما، كه يكي از پنج نفر متهم به طبع و نشر اعلاميه  و تحريك مردم به جنگ و قتال و توهين به رئيس مملكت بود، بسيار قطور شده بود.

اين پرونده تا اواسط تيرماه 43 به 103 برگ رسيده بود. چنان كه در مقاطع پيشين اشاره شد، از ماجراي تصويب نامه لايحه انجمن هاي ايالتي و ولايتي تا آستانه ماه محرم، عمده فعاليت سياسي آقاي خامنه اي و هم قطاران فكري او چاپ و توزيع اعلاميه بود. اين اعلاميه ها از نامه ها و اطلاعيه هاي امام خميني تا تشويق افسران ارتش به قيام و شورش را شامل مي شد. اعلاميه ها در قم توليد و در تهران توزيع مي شد. چندي بعد سيدجعفر قمي اقدام به نشر جريده فرياد كرد كه مواضع بسيار تندي عليه شاه داشت. در اين اوان، انگار كه كارشان بالا گرفته باشد، سيدجعفر پيشنهاد خريد دستگاه تكثير را داد و گفت كه يكي را در تهران سراغ دارد.


"مال يك شيخي ... بود... نمي دانم چه سري بود به آقاجعفر نمي فروخت و بايستي كس ديگري ضمانت مي كرد يا دخالت مي كرد يا براي پوشش بود. به هر حال من و آقاجعفر رفتيم پيش او و من معرفي شدم به عنوان خريدار و آن را خريديم ... پلي كپي مال خود آن شيخ هم نبود؛ مال كس ديگري بود ... آن شخص خودش جزو كساني بود كه از ايران خارج شده بود و متواري بود ... [سيدجعفر ] با آن نشريه فرياد را [منتشر مي كرد] ... خودش مي نوشت، خودش تايپ مي كرد؛ روي اين كاغذي هاي استنسيل . خودش هم آن را مي گذاشت توي ماشين [تكثير]. بعدها كمك پيدا كرده بود ... پيراهن فروشي بود نزديك مدرسه مروي ، آقاي مهدي صداقت [= محمدمهدي نعمتي]، و يكي هم آقاي مشكيني كه عرب بود . نمي دانم [شايد] از معاودين بود؛ و آقاي رضا اصفهاني ... بعد روزنامه گير افتاد." و تعدادي از دست اندركاران را كه نتوانستند فرار كنند، دستگير كردند . شيخ دستگير شده، اطلاعات درخواستي را در اختيار مقامات ذي ربط قرار داد و از آن به بعد سيدعلي در مظان اتهام خريد دستگاه و تحت تعقيب قرار گرفت. فروشنده دستگاه تكثير، نام درست او را نمي دانست و با ترديد از سيدخامنه اي يا سعيد خامنه اي ياد كرده بود؛ از اين رو رنگ اتهام آقاي خامنه اي به غلظت سيدجعفر قمي نبود؛ هر چند نامش در كنار ديگر متهمان رديف شده بود.

در نامه سپهبد مرتضي خسرواني، رئيس اداره دادرسي ارتش، نام متهمان چنين ذكر شده است:

-1 شيخ محمد علي فرزند علي اصغر شهرت صادق تهراني (معروف به صادقي يا اميرصادقي).
-2 سيدجعفر فرزند سيدحسين شهرت طباطبايي قمي (متواري است)
-3 سيدخامنه اي (متواري است)
-4 طلبه قمي (متواري است)
-5 محمدمهدي فرزند رضا شهرت نعمتي (پيراهن فروش)

وي در اين نامه، از ساواك خواست در تعقيب ساير متهمين كه پرونده به نامشان مفتوح مانده است اقدامات قانوني معمول دارند.

در اين زمان دستگاه امنيتي پيش از آن كه خواستار دستگيري آقاي خامنه اي باشد، درصدد جمع آوري اطلاعات درباره او بود، چرا كه احتمالاً در تطبيق هويت او با "سيدخامنه اي" ترديد داشت. حتي استعلام از ساواك بلوچستان و سيستان نيز غير از ارسال اطلاعات شناسنامه اي و اشاره به هشت برگ پرونده اي كه در دوازدهم بهمن 1343 همراه آقاي خامنه اي به تهران فرستاده شده بود، به آگاهي ها نيفزود.  وي پس از دستگيري در زاهدان، روز يادشده با هواپيما به تهران منتقل و در قزل قلعه زنداني شده بود.

سيدجعفر قمي كه با چهره و لباس مبدل فراري بود، با اسم مستعار علي حائري، گاه در تهران و گاه در مشهد، از چشم مأموران ساواك، پنهان بسر مي برد.


***تدريس

بيش از يك سال از بازگشتش به مشهد مي گذشت. ادامه در س آموزي و ممارست با منابع فقه و اصول، تدريس و مباحثات علمي با پدر، پس از استقرار در مشهد آغاز شد. آقاي خامنه اي در درس خارج آيت الله ميلاني حاضر مي شد و در شمار آن دسته از فضلايي بود كه در ماه يك صد تومان شهريه مي گرفت. شهريه ها بر مبناي درجه علمي و اهتمام در تدريس كم و زياد مي شد. آقاي ميلاني "ماهي 50 تومان به طلاب فاضل درس خودش مي داد و بعدها اين براي طلاب فاضلي كه تدريس هم مي كردند شد 100 تومان."

آقاي خامنه اي از نظر استادش، مدرسي فاضل بود كه بايست بالاترين شهريه را بگيرد. او تا سال 1349 ش همچنان به درس آموزي خارج فقه ادامه داد. عمده تدريس او در مدرسه ميرزاجعفر بود. يكي از متون درس دهي او كتاب اصول الاستنباط في اصول الفقه اثر سيدعلي نقي حيدري از شاگردان آيت الله سيدابوالقاسم خويي بود. اين كتاب در مشهد به جاي معالم الاصول درس داده مي شد. همچنين مكاسب، رسائل و بعدها كفايةالاصول را به طلاب علوم ديني درس مي داد.

برخي عادات تدريس را از پدر به ياد داشت و آن را نيك مي پنداشت. هر روز از طلبه ها درس روز قبل را مي پرسيد؛ نه از همه. گاه تا هشتاد نفر پاي درس او مي نشستند و مي نوشتند. هر روز از زبان دو يا سه طلبه درس گفته شده را مرور مي كرد. تدريس او در مشهد از اواخر 1344 ش تا سال 1356 كه به ايرانشهر تبعيد شد هرگز قطع نگرديد؛ مگر تيغ زندانها كه رشته تدريس را هر از گاه مي بريد.

درس مكاسب او، گاه تا 120 شاگرد را گرد خود مي آورد؛ از حلقه هاي علمي رسائل هم همين طور. معروف و بزرگ مشهد بود. "من تا وقتي كه رسائل مي گفتم از 15-16نفر و 20 نفر شروع شده بود كه بعد [افزايش يافت ]... كفايه مثلاً درس مي گفتم براي30 - 40 نفر."

بخش هفتاد ویکم: تولد اولین فرزند سیدعلی در روزهای فقر و نداری + عکس

***نخستين فرزند

در اين اوان همسرش باردار و نخستين فرزندشان در آستانه تولد بود. همه چيز براي شنيدن صداي سلامتي نوزاد فراهم بود، جز پول. چه بايد مي كرد؟ تكيه اي جز ماهيانه آقاي ميلاني نداشت. او هر ماه يكصد تومان كه ميان پاكتي جاي داده شده بود دريافت مي كرد، نه بيشتر. مقسم "بنده را پيدا مي كرد؛ كنار خيابان، و با لحن خيلي محترمانه مي گفت آقا تشريف بياوريد اين كنار. پاكت ها را از جيبش درمي آورد و مي گشت؛ پاكتي را [كه اسم من پشت آن نوشته شده بود] پيدا مي كرد و مي داد. اين نوع، تقسيم پول ... محترمانه اي بود كه ديگران چنين تقسيمي نداشتند و آقاي ميلاني داشت."

انديشيد به سراغ مقسم برود و موضوع را با او كه همسايه خانه پدري و دوست بود در ميان بگذارد؛ بگويد كه نخستين فرزندش در آستانه چشم گشودن به دنيا است و امكان دارد هر آن پول لازم شود؛ تقاضا كند شهريه اي كه قرار است ده روز ديگر به دستش برسد، اينك بدهد؛ بخواهد شهريه يك ماه آينده را هم به آن بيفزايد تا همه را براي شنيدن صداي قلب دوم همسرش پيش خور كند. مقسم پاسخي داد كه جنبه رسمي داشت تا عاطفي: شهريه اين ماه هنوز به دستم نرسيده است . براي گرفتن شهريه ماه ديگر خودتان به آقاي ميلاني مراجعه كنيد؛ اگر موافقت كرد، دستخط بدهد، شهريه آن ماه را هم خواهيد گرفت. "من از اين حرف ناراحت شدم و ديگر ... به ايشان مراجعه نكردم... [با خود گفتم] نه به آقاي ميلاني چيزي مي نويسم و نه شهريه را مي خواهم."

آقاي خامنه اي [احتمالاً] سراغ دادرس زميني خود را گرفت ؛ مادر. "يا شايد از يكي از دوستان قرض گرفتم."

سيدمصطفي به دنيا آمد و صدايش گوش پدر و مادر را نواخت. چند روز بعد، وقتي مقسم براي تقديم شهريه به سراغ آقاي خامنه اي آمد، نگرفت. اصرار كرد، نگرفت. اين قهر مالي مدتي ادامه يافت.



حجت الاسلام سید مصطفی خامنه ای

***دومين مولود(1)

مصطفي تنها مولود اين خانواده نبود . در سال 1344 ش آقاي خامنه اي ترجمه كتاب المستقبل لهذاالدين اثر سيدقطب را هم به پايان رساند و آن را به زمين گذاشت. عنوان آن را چنين ترجمه كرد: آينده در قلمرو اسلام.

او بيشتر ماه هاي سال 1344 را در آسودگي از تعقيب شهرباني و ساواك گذراند. هر چند مكاتبات فراواني در نيمه دوم سال 43 براي يافتن او و جمع آوري اطلاعات تازه از فعاليت هايش ميان شعب گوناگون ساواك انجام گرفت، اما نامه اي كه مديركل اداره سوم به رياست ساواك استان مركز در ارديبهشت سال 44 فرستاد و نوشت كه اداره دادرسي ارتش درباره نامبرده بالا به علت فقد دليل كافي قرار منع پي گرد صادر و قطعيت آن اعلام گرديده است، موجب شد كه بي مزاحمت عوامل بيروني در كار ترجمه المستقبل لهذاالدين باشد. اين كتاب اتفاقي به دست او رسيده بود. البته او از رصد مأموران مشهد دور نبود. رفت و آمدها به خانه آيت الله ميلاني، به واسطه مأمور مخفي مستقر در آن جا، به روز، ساعت و دقيقه گزارش مي شد. براي نمونه ركن 2 لشكر خراسان در سوم فروردين 44 در ميان تهيه فهرستي از آمد و شدها به خانه آقاي ميلاني نوشت كه ساعت 16.30 سيدمحمدعلي ميلاني [پسر آيت الله ميلاني] از منزل خارج و به اتفاق خامنه اي به وسيله تاكسي به فرودگاه عزيمت کردند. خامنه اي با هواپيما به تهران رفت و سيدمحمدعلي به منزل مراجعت نمود.

يا در بيست و پنجم همين ماه ضمن اشاره به اين كه ساعت 10:40 سيدخامنه اي وارد و ساعت 11:40 خارج گرديد. آمده است كه ساعت 21: 00 روز جاري در مدرسه علميه نواب يك برگ اعلاميه تحت عنوان سومين بهار و به امضاء حوزه علميه قم به ديوار مشاهده و چند نفر طلبه مشغول مطالعه آن بودند. اعلاميه مزبور به وسيله مأمورين از ديوار كنده شده ... است. در گزارش روز نوزدهم ارديبهشت نوشته شده كه "غلامرضا رئيس زاده اهل اراك در حالي كه يك كيف مشكي بزرگي به دست داشت به منزل ميلاني وارد و ساعت 08: 55 از منزل خارج، پياده به خيابان خسروي نو، كوچه نصرت الملك، منزل سيدخامنه اي رفت. پاسبان مأمور منزل ميلاني به اطلاعات شهرباني تلفن نمود. پس از خروج از منزل مزبور جلو فلكه دقيقي [فلكه آب] كه سيدخامنه اي نيز همراهش بود، وسيله مأمورين شهرباني جلب و با ماشين سواري به شهرباني اعزام شد.

آقاي خامنه اي زماني ترجمه المستقبل لهذاالدين را تمام كرد كه سيدقطب زنداني بود، اما افكارش از مرزهاي مصر عبور كرده، به بسياري از كشورهاي اسلامي رسيده بود. كدام ويژگي هاي فكري سيدقطب موجب شد كه يك روحاني 26 ساله در شمال شرق ايران، دست به ترجمه انديشه هاي متفكر ي مصري بزند؟ اول اين كه سيدقطب از اسلامي دم مي زد كه سر و كارش با اجتماع و سياست بو د. او به حاكميت سياسي اسلام اعتقاد داشت و آينده را در قلمرو آن مي ديد. او جهان غرب و قلب تپنده آن، آمريكا را ديده بود و با شناختي كه از كشوره اي اسلامي داشت، مي دانست تيغه هاي آخته فرهنگ غرب، در حال فرود بر ريشه هاي اعتقادي مسلمانان است. سيدقطب، ستيز با غرب راي كي از زمينه هاي ايجاد حكومت اسلامي برمي شمرد. اين جمله از اوست :"حيات غرب بدون شك هم لذيذتر است و هم راحت تر، ولي از نظر انسانيت بهتر، والاتر و گرامي تر نيست... در غرب هيچ قيدي نيست و اين را آزادي مي نامند... بله، آزادي است، اما نه آزادي روح، بلكه آزادي بدن؛ آزادي حيوانيت، نه آزادي انسانيت."

سيدقطب همان اندازه به ستيز با غرب مؤمن بود كه به مبارزه با كمونيسم اعتقاد داشت. او فهميده بود كه روي خوش جهان غرب به اسلام در حد مخالفتش با كمونيسم و جلوگيري از نفوذ آن در كشورهاي مسلمان است. و نيز آنها اسلامي نمي خواهند كه »حكومت كند و اصولاً تحمل حكومت اسلامي را ندارند، چرا كه وقتي اسلام حكومت يافت، امتي ديگر تربيت و اي جاد مي كند و به ملت ها مي آموزد كه تهيه قدرت و قوه واجب است و طرد و نفي استعمار فرض است و كمونيست هم مانند استعمار آفتي است و هر دو دشمن هستند و تجاوزكار.

سيدقطب هشدارهاي جدي نسبت به صهيونيسم داشت . هر كجا دعوتي عليه اخلاق انجام مي گرفت، هر جا جنگي عليه صلح رخ مي نمود، دست صهيونيسم را دخيل مي دانست و در نهايت جايي نوشت : شكي نيست علي رغم اين دشمني ها و كارشكني ها، آينده در قلمرو اسلام است و ما اينك جهادي طولاني، دشوار و پرخطر داريم . اين جهاد براي نجات فطرت از لابه لاي انبوه ابرهاي تيره و پيروز ساختن آن بر تيرگي هاست. بايد براي اين جهاد مجهز شويم و قواي فراوان آماده سازيم. تجهيزات لازم براي اين جهاد فقط يك چيز است: آشنايي كامل با حقايق اسلام و فراگرفتن دين در سطح عالي آن.

بخش هفتاد و دوم: وقتی سیدعلی رئيس هيأت مديره يك موسسه انتشاراتي شد

***دومين مولود(2)

آقاي خامنه اي پس از پايان ترجمه، مقدمه آن را در فروردين 1345 نوشت. وي در اين مقدمه از ضرورت نماياندن اسلام با شكل نو، آن هم در زماني كه انديشه هاي جديد فريبنده در حال ربودن غرايز نوطلب هستند سخن گفت و نوشت كه هر چند جاي ترديد نيست كه اسلام بر اورنگ حكمراني جهان خواهد نشست ، اما اين باو ر نبايد منجر به سهل انگاري ما شود؛ جاري بودن مظاهر دين ميان مسلمانان، دليل كافي براي شناخت آن نيست؛ اكتفا به مقررات شخصي و بي خبر ماندن از برنامه اسلام براي همه شئون زندگي، همانا نشناختن اين دين آسماني است. در ادامه، موضوع استعمار و دست اندازي هاي غاصبانه كشورهاي استعماري به ممالك شرقي را تبيين كرد. اين قدرت ها با سركوب نيروهاي معنوي در كشورهاي مسلمان كه ممكن است بسان حربه اي عليه منافع آنان به كار آيد، زمينه حضور خود را تضمين مي كنند.
او نوشت: در كشورهاي اسلامي شرق اين نيروي معنوي چيزي جز اسلام نبود، زيرا اسلام با تعليمات خاصي به مسلمانان تلقين مي كند كه از همه امت ها و جمعيت ها برتر و بالاترند؛ آنان را حزب خدا مي نامد و حزب خدا را تنها حزب پيروزمند و رستگار معرفي مي كند ؛ و به آنان مي آموزد كه در برابر دشمنان خارجي شخصيت و استقلال خود را از دست ندهند و از اظهار ضعف و زبوني در برابر دشمنان بپرهيزند؛ و نويد مي دهد كه آخرين امت و در دس ت گيرنده سرنوشت جهان و جهانيا ناند. و همچنين با احكام انقلابي و محركي همچون وجوب امر به معروف و نهي از منكر و وجوب همبستگي و اتحاد، و ممنوعيت كمك به دشمنان دين و لزوم شدت و خشونت در برابر آنها، دشمني بزرگ و آشتي ناپذير براي استعمارگران بود و نقشه هاي آنها را نقش بر آب مي ساخت. لذا طبيعي بود كه درصدد برآيند اين نيروي معنوي را از ملل شرقي سلب كنند و اين سلاح برنده را از آنان بستانند.
آقاي خامنه اي در ادامه، دين فرمايشي و تشريفاتي را، دين مورد علاقه استعمارگران ذتوصيف كرد؛ ديني ميان تهي كه ابزاري براي پيشبرد مقاصد آنان است. اين توضيحات نشان مي دهد كه مترجم، اصول انديشه سيدقطب را با آن چه كه پس از آغاز نهضت آيت الله خميني در تفكر ياران و طرفداران او به بار نشسته بود، همسو مي دانست.
آقاي خامنه اي در پايان مقدمه توضيحي كوتاه از شيوه ترجمه خود نيز ارائه كرد و ضمن تأكيد بر حذف نشدن بخشي از كتاب، نوشت كه براي ارائه يك متن روان از ترجمه كلمه به كلمه و گاه جمله به جمله، جهت گريز از اغلاق يا ادا نشدن روح سخن اجتناب كرده است.
المستقبل لهذاالدين يك مجال نظري براي تبيين اسلام سياسي بود كه آقاي خامنه اي با نگارش پاورقي هايي در تطبيق آن با مسائل روز اجتماع، مصاديق نگرش سياسي خود را بروز داد، و همين نيز موجب گرفتاري او شد.



***انتشارات سپيده

در اوايل سال 1344 ش آقاي خامنه اي در تأسيس يك بنگاه انتشاراتي مشاركت كرد كه به گفته مدير عامل آن، محسن محسنيان، وي رئيس هيأت مديره آن بود. بنا نبود اين مؤسسه، پنهاني فعاليت كند، از اين رو اساسنامه اي در 43 ماده براي آن تدوين شد  وتحت عنوان شركت سهامي انتشارات سپيده، با شماره 541 در تاريخ 9/2/1344 در دفتر ثبت شركت ها به ثبت رسيد و رسميت يافت.
شركت از طريق فروش سهام پاگرفت. قبض هايي كه هر يك يكصد ريال قيمت داشت تهيه شد و به فروش رسيد . سهام داران با تشكيل مجمع عمومي، هيأت مديره، مديرعامل و بازرسان را انتخاب كردند.
در اساسنامه، نام هيأت مديره، بازرسان و هيأت نظار چنين ياد شده است: سيدعلي خامنه اي، محسن محسنيان، حاج كاظم تدين، ابراهيم شايسته، حاج عبدالرضا غنيان، حاج علي طوسي، غلا مرضا قدسي، احمد طوسي، حسن قاسمي، حاج محمدابراهيم يزدانيان، قاسم سروي ها، محمود اكبرزاده.
و نيز ماده دوم اساسنامه مي گفت: موضوع شركت، نشر كتب و مجلات مفيد علمي، تربيتي، اخلاقي، اجتماعي، ديني و انجام كليه امور مربوط به آن از قبيل داير كردن چاپ خانه، ايجاد كتاب فروشي، برابر قانون تجارت بايد عمل شود.
انتشارات سپيده به مرور اقدام به چاپ چند كتاب كرد. فايده و لزوم دين، اثر محمدتقي شريعتي؛ كنگره اسلامي حج نوشته علي گلزاده غفوري؛ ولايت و زعامت اثر علامه طباطبايي؛ و چهارمين كتاب آينده در قلمرو اسلام بود. غير از كتاب اخير، بقيه تجديد چاپ بودند. خبرچين هاي ساواك از تأسيس انتشارات سپيده باخبر بودند و مي كوشيدند از نشست هاي هفتگي آن گزارش تهيه كنند. از آن جا كه شركت كننده ها در جلسه ها از حضور افراد نامحرم در بين خود جلوگيري مي كردند، خبرهاي تهيه شده از آن نشست ها، كم و غيرمستقيم بود. براي ساواك روشن بود كه سيدعلي خامنه اي، محسن محسنيان ، غلامرضا قدسي ، كاظم تدين و محمود اكبرزاده از افراد شركت كننده در جلسه هاي هفتگي هستند كه درباره مسائل مختلف اجتماعي گفت وگو مي كنند.

گزارشگر ساواك متوجه شده بود كه انتشارات سپيده به وسيله آقايان پرويز خرسند دانشجوي سال اول رشته ادبيات فارسي دانشكده ادبيات مشهد و آقاي ناصر بازرگان دانشجوي سال اول رشته تاريخ و جغرافيا و آقاي سعيد پايان ديپلمه بيكار با دانشجويان و دانش آموزان تماس برقرار مي كنند و به عنوان چاپ و انتشار رساله هاي دانشجويان و يا خواستن كتاب هاي مورد نظر آنها از طهران و طرق ديگر دانشجويان و دانش آموزان را به سوي خود و مؤسسه جلب مي كنند.

غير از اين دريافته بودند كه اين گروه با مهندس سجادي [= انجمن حجتيه] دچار اختلاف است؛ چرا كه سيدحسين سجادي و همفكرانش از تشويق جوان ان به مبارزه با حكومت خودداري مي كنند. چهارمين كتاب چاپ شده در انتشارات سپيده ، آخرين آن هم بود؛ آينده در قلمرو اسلام در شمار كتاب هاي مضره شناخته شد و ضمن جمع آوري، دست اندركاران آن نيز دستگير شدند.
بخش هفتاد و سوم: هاشمی، مصباح یزدی، مشکینی و برادران خامنه ای/ تشکیلاتی که لرزه بر اندام ساواک انداخت

***پي آمدهاي كشف اساسنامه

در پي تهيه اعلاميه اي در حمايت از امام خميني در قم كه بنا بود هنگام تحويل سال 1345 ش در اين شهر پخش شود، تعدادي از طلاب دستگير و متعاقباً در دهم فروردين ماه آقايان حسينعلي منتظري، علي حجتي كرماني، عبدالرحيم رباني شيرازي و احمد آذري قمي كه در مظان تهيه اين اعلاميه بودند بازداشت شدند. جست وجوها از افراد دستگير شده به خانه هاي ايشان رسيد و از منزل آقاي آذري قمي اساسنامه اي كه در شش صفحه دستنويس تهيه شده بود، به دست ساواك افتاد.
اين اساسنامه براي دستگاه امنيتي بسيار با اهميت جلوه كرد، چرا كه در آن ساز و كار يك تشكيلات عمل گراي سياسي و مبتني بر اجراي تعاليم دين اسلام و كتاب مقدس قرآن و سيره پيشوايان پيش بيني شده بود.
اين همان تشكيلات سري بود كه در پاييز 1342 توسط يازده تن از روحانيان پيشرو قم تأسيس شده بود. موضوع به اندازه اي مهم بود كه گزارش آن براي محمدرضا پهلوي ارسال گرديد. : طرح يك تشكيلات عظيم بود كه بتواند كليه تلاش هاي مبارزه را در يك جهت و در يك خط قرار بدهد. اساسنامه اي هم نوشته بوديم و حق عضويت مي پرداختيم و هر كدام هم كاري را بر عهده داشتيم.


موادي از اساسنامه كه موضوع را در نظر دستگاه امنيتي مهم جلوه داد اينها بود:

ماده 19 - نام اعضاء جمعيت در دفاتر، رمزي بوده و هر سازمان يا شعبه اي فقط افراد خود را خواهد شناخت.

ماده 20 - هر سازمان و شعبه، رمز مخصوص به خود داشته و مسئول كشف آن خواهد بود.

ماده 21 - هيچ يك از واحدها مجاز به همكاري و پيوستگي به واحد ديگر (اگر بشناسند ) نيستند، مگر به دستورهاي خاص مافوق .

ماده 24 - حق عضويت ماهيانه 50 ريال و براي اعضاء شورا و رؤساي سازمان ها و شعب يكصد ريال است.

ماده - 32 تحصيل وجوه به وسيله تحصيلداري و به طور مخفي خواهد بود (رجوع به سازمان
اطلاعات).

ماده 33 - نام اعضاء در تمام دفاتر مستعار خواهد بود و به جز تحصيلدار و رئيس شعبه از آن اطلاعي نخواهد داشت.

بند 1 ماده 37 - دايره انتشارات جمعيت مواد نشريه علني يا مخفي (فارسي – خارجي) جمعيت را تهيه مي نمايد.

بند 2 ماده 37 - دايره تبليغات راديويي، ناشر افكار جمعيت از راه فرستنده راديو.

اين مواد در كنار سازمان بندي تشكيلات كه از شوراي عالي مؤسس آن گرفته تا سازمان اطلاعات و ارتباطات، و از شعبه امور مالي گرفته تا دايره مستشاري و دادگاه را دربر مي گرفت، ساواك را به اين نتيجه رساند كه همه چيز حكايت از يك جمعيت مخفي مي كند.


حاج شیخ مرتضی حائری

نظر ساواك آن بود كه براي پي بردن به ماهيت حقيقي تشكيلات، از كساني چون علي مشكيني، مهدي حائري تهراني، علي قدوسي ، محمدتقي مصباح يزدي، اكبر هاشمي رفسنجاني، سيدعلي خامنه اي، سيدمحمد خامنه اي و ابراهيم اميني تحقيق شود.

آن چه نعمت الله نصيري، رئيس ساواك، در حاشيه اين گزارش نوشت، احتمالاً همان دستوري بود كه شاه به وي ابلاغ كرده بود؛ ضمن مذاكره با دادستاني ارتش اگر قابل تعقيب مي باشند و مي توان محكوميتي طبق قانون براي آنها در نظر گرفت تحت تعقيب قرار گيرند. اگر مداركي براي تعقيب آنها وجود ندارد، رئيس ساواك قم احضار و بررسي نمايند؛ يكي دو نفر آنها گرفته و تحت بازجويي قرار گرفته و ضمن تهديد از رفتن به  قم منع شوند و بقيه بايد از قم متفرق گردند.

ساواك دست به كار شد. بازجويان اين سازمان تا توانستند آقاي آذري قمي را تپاندند تا اطلاعاتي از تشكيلات يادشده روي صفحه بازجويي بريزد. از جمله پرسشها اين بود: مبناي آشنايي و روابط خود را با آقاي علي خامنه اي مشروحاً مرقوم نماييد.

شرح آقاي آذري قمي چنين بود: اصل آشنايي ما با آقاي علي خامنه اي در حدود ده سال قبل كه به مشهد مشرف شدم انجام شد.
ايشان با آقاي سيدجعفر [شبيري] زنجاني كه در قم نزد من درس خوانده بود آشنا بودند و روي زمينه رفاقت و آشنايي ايشان ما هم آشنا شديم. پس از چند روز كه از مشهد برگشتم ايشان را نديدم. تا چند سال قبل كه ايشان براي ادامه تحصيل به قم مسافرت كرد. روي همان آشنايي سابق مشهد به  ديدن ايشان رفتم و پس از آن روابط آشنايي ما بيشتر در ديد و بازديد كه احياناً در حجره ايشان صورت مي گرفت يا ايشان به مجلس روضه كه شب هاي جمعه در منزل اينجانب تشكيل مي شده و مي شود، گاه گاهي شركت مي كرد اما پرسش اصلي درباره اساسنامه تشكيلات بود كه توسط آقاي خامنه اي به دست آقاي آذري قمي رسيده بود:

(اساسنامه را آقاي علي خامنه اي به من دادند و هيچ اظهاري در مورد اين كه زاييده فكر چه كساني است ننمودند . بنابراين من اطلاعي از به وجود آورنده اساسنامه ندارم و نمي دانم به چه افراد و جمعيتي ارتباط داشته است هر چند آقاي آذري قمي از دادن پاسخ سرراست طفره رفت، اما ساواك ول كن نبود و به دنبال صاحب دست خطي مي گشت كه اساسنامه را نگاشته است. ناصر مقدم، رئيس اداره به نحو مقتضي و غيرمحسوس » كل سوم ، با ارسال تلگرامي به ساواك خراسان خواست نمونه اي از خط سيدمحمد و سيدعلي خامنه ، طلبه ساكن مشهد را با قلم اخذ و فوراً ارسال دارند)

نامه محرمانه و خيلي فوري بود. ساواك خراسان يك روز بعد، شايد با ارسال برگه هاي بازجويي كه در خرداد 1342 از آقاي خامنه اي گرفته بود، به اين درخواست پاسخ داد و نوشت كه دست خط سيدمحمد خامنه اي نيز متعاقباً فرستاده مي شود. دست خط اساسنامه با خط آقاي خامنه اي يكي نبود . بخير گذشت يا نه، زندگي مخفي سيدعلي خامنه اي شروع شده بود. او از سير پي گيري هاي ساواك درباره
اساسنامه بي خبر بود، اما از مشهد خبر داده بودند كه كتاب آينده در قلمرو اسلام توقيف شده و دنبال او مي گردند؛ كتابي كه به قلم او ترجمه شده، با مقدمه و پاورقي هايي كه بر آن نگاشته بود، حساسيت و عصبانيت حكومت را برانگيخته بود.


***سياحت ناتمام

آقاي خامنه اي فروردين 1345 به همراه همسر، مادر همسر و نوزاد چهل روزه اش، مشهد را به قصد تهران ترك كرد . رفتند براي گردش . از تهران به قم، از آنجا به اصفهان و باز به تهران بازگشتند. در يكي از ميهمان پذيرهاي تهران بود كه خبر توقيف كتاب را در چاپ خانه خراسان و دستگيري مدير انتشارات سپيده را دريافت كرد. موضوع را با همسر و مادرزنش در ميان گذاشت. پيشنهاد داد به مشهد بازگردند، اوضاع را از نزديك بسنجند، اگر مناسب بود، او هم به مشهد بازگردد. پذيرفتند. چند روز پس از بازگشت خانواده، يكي از دوستان به اقامتگاهش آمد.

او پنجاه نسخه از كتاب آينده در قلمرو اسلام را به همراه داشت. يكصد نسخه از كتاب دور از دستان مأموران ساواك پنهان مانده بود. "از ديدن كتاب بسيار شادمان شدم، زيرا اولين اثري بود كه از من به چاپ رسيده بود. چاپ آن هم بسيار دلپذير و طرح روي جلد آن نيز بسيار جالب بود. چند نسخه از آن را به دوستان هديه نمودم و بقيه را نزد يكي از خويشاوندان به وديعت نهادم و گفتم كه اين كتاب از كتب ممنوعه و خطرآفرين است."

چند روز بعد، يكي از دوستانش از او دعوت كرد در جايي كه قرار است در آن مسجدي ساخته شود، نماز جماعت اقامه كند. ماه محرم نزديك بود و بنيانگذاران مسجد تمايل داشتند به اين مناسبت مراسم عزاداري آن سال را برگزار كنند. آن محل با ورقه هاي آهني ديواركشي شده، چادري هم بر سقف آن كشيده بودند. پذيرفت. چهارم ارديبهشت 1345 / اول محرم 1386 امامت جماعت را در آن مكان به عهده گرفت. بعد از نماز هم به منبر مي رفت و سخنراني مي كرد. براي دهه هاي دوم و سوم محرم از خطيبان ديگري دعوت كر د. آن سال، ساكنين ضلع غربي دانشگاه تهران و اهالي خيابان نصرت شرقي، در مكاني شاهد آن مراسم بودند كه بعدها نام مسجد اميرالمؤمنين به خود گرفت.
بخش هفتاد و چهارم: هم خانه شدن اکبرهاشمی با سیدعلی

***نشست فراريان


آقاي خامنه اي در گذر از خيابان شاهرضا [انقلاب اسلامي فعلي] تصادفاً در نگاه آقاي اكبر هاشمي رفسنجاني نشست. آقاي هاشمي سوار بر اتوبوس شركت واحد، ديده بود كه دوستش با خيالي آسوده، در حال رصد كتاب فروشي هاي روبروي دانشگاه تهران است. "يك مرتبه ديدم آقاي هاشمي رفسنجاني دارد دوان دوان مي آيد... به من [كه] رسيد گفت تو همين طور صاف صاف راه مي روي، تو را الآن مي گيرند. گفتم : چطور مگر؟ قضيه چيست؟ گفت : گروه يازده نفره لو رفته و آقاي آذري قمي دستگير و زنداني شده و ما هم در تهران تحت تعقيب هستيم ... نگو ايشان داشته با اتوبوس رد مي شده، ديده كه من دارم بي خيال مي روم. فهميده كه من خبر ندارم كه تحت تعقيب هستم . خودش را رسانيده به من كه بگويد ما تحت تعقيب هستيم."

آقاي هاشمي راهي مكاني بود كه آقايان ابراهيم اميني و علي قدوسي از ديگر اعضاي آن تشكيلات با يكديگر قرار ملاقات داشتند. آقاي قدوسي را هر از گاه براي بازجويي مي بردند و رها مي كردند. قرار بود خبرهاي بازجويي در اين ملاقات گفته شود. شده بودند چهار نفر. "تهران به اين بزرگي يك اتاق نبود كه ما دور هم جمع بشويم و حرف هايمان را با هم بزنيم. قرار گذاشته بودند توي مطب دكتر واعظي، خيابان شهباز (17 شهريور فعلي) كوچه روحي... مطبش آنجا بود."

دكتر واعظي از اين قرار ملاقات خبر نداشت. نمي دانست چهار روحاني در اتاق انتظارش نشسته اند. "به عنوان مريض خواستيم با هم حرف بزنيم ديديم نمي شود جلوي اين مريض هايي كه مرتب [مي خواهند] بيايند و بروند حرف زد."

نشد. احساس امنيت نكردند. "عزا گرفتيم كه چه كار كنيم؟ كجا برويم؟"

يادشان افتاد كه خانه آقای محمدجواد باهنر در همان حدود است؛ كوچه شترداران. دو اتاق، در طبقه دوم خانه اي از آن يك روحاني، كرايه كرده بود . در زدند . خانه بود؛ و تنها. به او گفتند خانه را خالي كند؛ حرف مگو دارند . آقاي باهنر يكي از اتاق ها را با سماور و قند و چاي تحويل رفقايش داد و از پله ها پايين رفت و در را پشت سرش بست. "بنا كرديم به گپ زدن ... آقاي قدوسي نقل كرد كه... ليست... يازده نفري دست اينهاست... مي دانند كه چه كساني در اين جريان بوده اند و دنبال اين هستند و جداً هم مي خواهند بگيرند."

آقاي قدوسي گفت كه هنگام بازداشت، فهرست يازده نفره را كه اسم سيدعلي خامنه اي در ابتداي آن نوشته شده بود به او نشان داده اند. "از اين خبر به وحشت افتادم و ... گفتم احتمال نمي دهيد كه ساواك عمداً آقاي قدوسي را آزاد كرده تا او را زيرنظر بگيرد و ارتباطاتش را كشف كند؟ تصور نمي كنيد ساواك هم اكنون در حال مراقبت ما باشد؟"


***بازگشت پنهاني به مشهد

يكي از نتايج جلسه اين شد كه آقاي خامنه اي خود را مخفي كند. كجا؟ در تهران جايي براي پنهان شدن نداشت. تصميم گرفت به مشهد بازگردد. به كسي نگفت. سوار اتوبوس شد و رفت. احتمال مي داد مأموران در مشهد منتظرش باشند . نرسيده به شهر، در ابتداي جاد ه اي كه به روستاي اَخْلَمد ميرفت، پياده شد. بيش از ده كيلومتر تا رسيدن به روستا فاصله بود. شب بود و بايد در تاريكي، بي چراغ، آن راه فرعي را پياده مي رفت. و رفت. گردنه هاي كوهستاني و سنگلاخ جاده را پشت سر گذاشت. با اخلمد آشنا بود. تابستانها به آن روستاي ييلاقي مي رفت. اهالي آن را مي شناخت. وقتي رسيد، روستا را خالي از سكنه يافت. بهار هنوز به پايان نرسيده بود و مسافران تابستاني راهي روستا نشده بودند.

به سراغ يكي از آشنايان رفت . مغازه دار بود. يكي دو شب نزد او ماند. نمي خواست حضورش در روستا آشكار شود. راهي مشهد شد. شب اول را در خانه پدري گذراند. شب دوم را در منزل پدرزنش سر كرد. خانه مستقلي براي استقرار نداشت. يا صبح هاي زود يا ساعت هاي آخر شب از خانه بيرون مي آمد. برادرش، سيدمحمد، يكي از آن يازده نفر، در خانه پدري پنهان بود.


***زندگي مخفي در تهران

زندگي پنهاني در مشهد حال و روزش را به تنگ آورد و راهي تهران شد. آقايان خامنه اي و هاشمي رفسنجاني تصميم گرفته بودند خانه اي كرايه كرده در تهران بمانند؛ جايي دور از مشهد و قم. "با هم ، هم خانه شديم؛ [در خيابان نايب السلطنه، كوچه رزاق نيا، نزديك تعميرگاه پژو] و بچه هاي مان را آورديم."

آقاي خامنه اي طبقه بالا مي نشست. اين خانه ماهي 420 تومان كرايه شد، آن هم توسط كساني كه بدترين شرايط مالي را تجربه مي كردند. صاحب خانه لابد آدم منظمي بود كه سر ماه برا ي گرفتن طلب خود حاضر مي شد. از اين كرايه خانه 200 تومان سهم آقاي خامنه اي بو د و 220 تومان سهم آقاي هاشمي. "واقعاً مصيبتي بود ... چشم كه به هم مي زدي ماه مي گذشت و 200 تومان من بايد مي دادم. درآمدي نداشتيم . واقعاً سخت بود برايمان. آن وقت ها آقاي هاشمي هم خيلي وضعش خوب نبود. او هم تقريباً مثل من بود. كمي بهتر از من بود . بارها اتفاق افتاده بود كه من 10 تومان از آقاي هاشمي قرض كرده بودم. و اتفاق مي افتاد كه او ده تومان از من قرض كرده بود. 10 تومان را آدم براي چي قرض مي كند؟ پيداست كه براي مخارج ناهار و شامش گير است ... منتها ، خوب خوشبختانه پيش هم بوديم و اين خودش كمكي بود."

بخش هفتاد و پنجم: گمراه شدن ساواک با عکس بدون عمامه و ریش سیدعلی

زندان سوم
***در تعقيب مترجم

سرتيپ بهرامي ، رئيس ساواك خراسان، از خرداد 1345 در پي آقاي خامنه اي بود. او بيست و چهارم همين ماه از شهرباني مشهد خواسته بود مأمورش را به سراغ سيدعلي خامنه اي بفرستد و از او بخواهد خودش را به ساواك معرفي كند.
و اما ماجراي كتابي كه به تعقيب مترجمش انجاميد. همه چيز از آنجا آغاز گرديد كه روز اول خرداد، هنگامي كه احمد مجري سازان طوسي، يكي از بنيانگذاران انتشارات سپيده، تعدادي از كتاب چاپ شده آينده در قلمرو اسلام را به گاراژ ميهن تور مشهد مي برد كه آن را به تهران بفرستد، بازداشت شد. خبر چاپ كتاب کی به گوش ساواك رسيد و بررسي محتواي آن و تشخيص« مضره » بودن آن با چه مراحلي در اين سازمان طي شد، كه احمد طوسي را سر بزنگاه گرفتند؟ آقاي محسنيان قضيه را چنين بازمي گويد: يك روز كه براي تحويل گرفتن كتاب به چاپ خانه خراسان رفتم، ديدم دو نفر آنجا نشسته اند. بعدها متوجه شدم كه آنها ساواكي بودند. من 100 جلد كتاب را گرفتم و بيرون آمدم. عصر آن روز احمدآقاي طوسي با دو تن از شاگردانش با دو چمدان براي تحويل گرفتن 900 جلد كتاب رفتند. ساواك هم كتاب ها و هم آنها را مي گيرد، اما از آنجايي كه من 100 جلد كتاب را همان صبح به تهران فرستادم، تهران هم افست كرد و به تعداد 5 هزار جلد پخش نمود.

در پي بازجويي هايي كه احمد طوسي در ساواك پس مي دهد، وي را به دادسراي ارتش مي سپارند تا به جرمش رسيدگي شود. همچنين در نامه اي كه سرتيپ بهرامي، رئيس ساواك خراسان، به لشكر 6 خراسان مي نويد، ضمن معرفي كتاب آينده در قلمرو اسلام كه مضره تشخيص داده شده، يادآور مي شود كه اين كتاب اثر سيدقطب و ترجمه سيدعلي خامنه اي كه از روحانيون افراطي مخالف دولت مي باشد بوده و مترجم در پاورقي ها سعي نموده به كنايه مطالبي اهانت آميز نسبت به مقام شامخ سلطنت و طرفداري از مخالفين حكومت بيان دارد كه با مطالعه دقيق و موشكافي مطالب آن به خوبي اين مطلب آشكار مي گردد.

در ادامه اين نامه خبر داده مي شود كه مديرعامل شركت انتشاراتي سپيده، محسن محسنيان، و سيدعلي خامنه اي احضار شده اند. خبر دستگيري و تعقيب ها به ساواك تهران نيز ارسال مي شود و متعاقباً سپهبد نصيري، رئيس ساواك كشور، با ارسال نامه اي به وزارت فرهنگ و هنر، كتاب آينده در قلمرو اسلامرا حاويم طالب خلاف مصلحت معرفي كرده، مي خواهد چنانچه كتاب مورد بحث بدون اخذ مجوز قانوني طبع و نشر گرديده، نسبت به جلوگيري از توزيع آن به هر نحوي كه آن وزارت خانه مقتضي بدانند اقدام و از نتيجه اين سازمان را مستحضر فرمايند.

دستور جمع آوري كتاب در مشهد داده شده بود. شهرباني خراسان از اداره اطلاعات اين نيرو نامه اي دريافت كرده بود كه كتاب يادشده حاوي مطالب برخلاف مصلحت معرفي گرديده بود. شهرباني مشهد موظف شده بود تمام كتاب خانه هاي شهر، كيوسك هاي روزنامه فروشي، كتاب فروشان دوره گرد و بساط روزنامه فروشي ها را بگردد و هر نسخه اي از آينده در قلمرو اسلام ديد جمع آوري كند.

از جمله نكات كتاب كه براي ساواك گران آمد، مطالب صفحه 164 بود: في المثل اگر ديديم دستگاه هاي استعماري و استبدادي با برخي از شعائر به اصطلاح ديني نه تنها مخالفتي ابراز نمي دارند بلكه تا آنجا كه موجب جلب وجهة ملي و مقدور آنان است به آن هم كمك مي كنند و مثلاً حتي اسب هم براي تعزيه خواني ها و شمشير هم براي قمه زني ها مي فرستند و يا در مراسم جشن ها و سوگواري هاي مذهبي با ملت در سرخ و سياه پوشيدني ها همكاري مي كنند و در محافل سوگ و شادي شركت مي جويند يا خود مجالسي از اين قبيل برپا مي سازند، بايد كشف كنيم كه اين ظواهر و تشريفات يا اساساً از مذهب نيست و يا اگر هست به قدري از واقع و حقيقت دور مانده و منحرف گشته است كه نه تنها با نقشه هاي ضدديني اين عناصر مخالف مذهب مخا لفتي ندارد بلكه حتي مددكار و زمينه ساز نقشه ها است. و به عكس اگر مشاهده كرديم كه همين دستگاه ها با آن تظاهرات مزورانه و رياكارانه و با ادعاي خنده آور حمايت از دين هر جا با تعليماتي عميق و آموزنده مواجه مي شوند، هر جا جلوه اي از تحرك و خروش مذهبي احساس مي كنند، با زبان و قلم، با اسلحه سرد و گرم و خلاصه با هر وسيله مقدور به مخالفت برمي خيزند، زندان ها را پر مي كنند، مردان را از وطن آواره مي سازند و... بايد بدانيم كه دين به حقيقت خود نزديك شده است.

در سال 1345 آينده در قلمرو اسلام تنها كتاب مذهبي توقيف شده نبود . كتاب هايي چون پيمان جوانمردان نوشته غلامرضا سعيدي ، فلسفه روزه اثر ميرسيداحمد روضاتي، زن و آزادي تأليف سيد رضا صدر، اندلس سرزمين خاطره ها نوشته سيدعلي محقق، كارنامه سياه استعمار ترجمه اكبر هاشمي رفسنجاني، كتاب هاي كودك نيل، آينده اسلام، دنيا در خطر سقوط و شيعه و زمامداران خود سر نگاشته ها و ترجمه هاي مصطفي زماني از كتاب هايي بودند كه از نظر حكومت مضر به حال مردم تلقي مي شدند و نبايد در دسترس قرار مي گرفتند.

جست وجوها براي يافتن آقاي خامنه اي شروع شده بود. ساواك ابتدا گمان كرد وي در مشهد است اما تظاهر مي كند كه به تهران فرار كرده، خود را از انظار پنهان نموده است. سعيد پايان، فروشنده انتشارات سپيده، به شنيده يا به غلط، به ساواك گفته بود كه آقاي خامنه اي در منزل خود است، روزها بيرون نمي آيد و مشغول ترجمه كتابي از دكتر شيخ محمود شلتوت رئيس دانشگاه الازهرا است.  همچنين به اطلاع ساواك خراسان رسيد كه نسخه هايي از اين كتاب براي سيدمحمد خامنه اي به قم فرستاده شده تا وي كتاب را در آن شهر منتشر كند و متهمين در مشهد بتوانند به استناد آن كه اگر [كتاب] مضره بود چرا در ساير نقاط چاپ و توزيع شده است، خود را تبرئه نمايند.

دستگاه امنيتي براي اين كه شناسايي آقاي خامنه اي را براي مأموران آسانتر كند، دو قطعه عكس او را به شهرباني فرستاد و تأكيد كرد كه پرونده او در دادگاه نظامي در جريان رسيدگي است و بايد بازداشت و به ساواك تحويل گردد. اما اين عكس ها دردي از ناتواني شهرباني در يافتن او درمان نكرد، چرا كه شباهتي به آقاي خامنه اي نداشت؛ بدون عمامه، با ته ريش و عينكي كه شيشه هاي ضدآفتاب داشت.


مأموران شهرباني پس از تكاپوي فراوان به اين نتيجه رسيدند كه وي در مشهد ديده نشده است. يكي از گزارش ها مي گفت كه در روستاي اخلمد است. با اين حال متوجه شدند كه زن و فرزند او در خانه شيخ علي تهراني، شوهرخواهرش، واقع در خيابان خسروي نو، كوچه مستشاري ساكن هستند و مخارج آنها را پدر سيدعلي تأمين مي نمايد اما از خودش خبري نيست.


***نامه اي از نجف

در اين زمان مسيرهاي منتهي به آقاي خامنه اي در مراقبت ساواك بود. نامه هايي كه از طريق پست براي او فرستاده مي شد، تحت سانسور قرار داشت. سيد محمدجواد فضل الله، دوست لبناني، همو كه در ماه صفر دو سال گذشته، همسفر او به گرگان بود، نامه اي از نجف براي دوست ايراني اش فرستاد كه به دست ساواك افتاد. متن نامه عربي، و نشاني آن «ايران–مشهد – كوچه ارك»  خانه پدري آقاي خامنه اي بود. قرار بود نامه، به دست « فضيلة الاخ الع لامة السيدعلي خامنه ئي دام حفظه » برسد؛ يعني همان كه، ساواك در تعقيب اوست. نامه را در مشه د ترجمه كردند يا به تهران فرستادند تا از محتواي آن سردرآورند، معلوم نيست، اما هر چه بود ساواك خراسان درباره آن تصميم نگرفت و اين مديركل اداره سوم، ناصر مقدم بود كه به رئيس ساواك خراسان نوشت: تسليم نامه مذكور به نامبرده بالا به مصلحت نمي باشد.

سيدمحمدجواد فضل الله، نامه را در پاسخ به نامه آقاي خامنه اي فرستاده بود. نشانه اي كه بگويد اين نامه مطالب حساسي، يا نكات امنيتي دارد و نمي بايست به دست گيرنده آن برسد ديده نمي شود. سيدجواد از اقامتش در مشهد و مسافرتي كه با دوست ايراني اش به مازندران كرده بود به نيكي ياد مي كند و خبر مي دهد كه به تازگي خداوند پسري به او هديه كرده كه نامش را عبدالهادي گذاشته است. در ميانه اين نامه تك صفحه اي، او به جلسه اي در نجف اشاره مي كند كه يكي از اعضاي آن مصطفي خميني است.

برادر... چه خوب بود در جلسه اي كه ديشب در خانه ما برپا شد مي بودي. آقامصطفي خميني و آقاجواد گلپايگاني و سيدمصطفوي كاشاني و شيخ عميد بودند و اين جلسه قشنگ تا نزديك صبح ادامه داشت و ياد و خاطره شما و سفري كه با هم به مازندرا ن داشتيم زنده شد.

در پايان نيز به جلال آشتياني، سيدمحمدعلي ميلاني و ديگران سلام رسانده است. چه بسا وجود نام خميني در اين نامه ، ساواك را وادار كرد كه آن را در سانسور آن سازمان نگه دار د و به مقصد نرسد! ساواك موضوع را از نمايندگي خود در عراق پي گيري كرد و به جاي ذكر نام اصلي سوژه سيدمحمدجواد فضل الله، خواستار تعيين موقعيت «محمدجواد فضل» شد. نماينده ساواك ،  در عراق هم پاسخ داد كه در خانه محمدجواد فضل جلسه ويژه اي برگزار نمي شود. اين جلسه ها در خانه شيخ عميد زنجان ي برپا مي شود كه فعلاً در ايران بسر مي برد. البته سيدجواد ديگري هم هست كه فرزند سيدمحمد گلپايگاني است و فعاليت هاي مشكوكي دارد. تحقيق ادامه خواهد داشت. شايد دو سال بعد، در 1347 ش، زماني كه آقاي خامنه اي با خانواده اش سفري به تهران و قم كرد و سيدمحمدجواد فضل الله را كه با پدر و برادرش به آن شهر زيارتي آمده بودند، ديد، درباره اين نامه هم گفت وگويي كرده باشند.


بخش هفتاد و ششم: ماجرای هیئت "خامنه ای های مقیم تهران"
***سخنراني در كرج و تهران

فرار از دست ساواك و زندگي پنهاني در تهران موجب رخوت سياسي آقاي خامنه اي نشد. حداقل بنابر آن چه كه از زبان اسناد مي توان گفت وي در ماه هاي پاياني سال 1345 با سخنراني هايي در تهران و كرج، از ظرفيت ماه مبار ك رمضان براي بيان آموزه هاي اجتماعي اسلام بهره برده است. غير از اين او توانست مقدمات جراحي چشم پدر را در تهران فراهم كرده، دستگير او باشد.

پي گيري هاي ساواك خراسان از شهرباني اين استان براي بازداشت او در نهايت منجر به ارائه اين خبر شد كه با تحقيقات غيرمحسوس به عمل آمده، نامبرده فعلاً در مشهد نيست و از محل سكونت وي اطلاعي به دست نيامده؛ ضمناً پدرش آقاي سيدجواد خامنه اي پيشنماز مسجد ترك ها 45/8/4 جهت جراحي چشم به تهران رفته است. اين سومين باري بود كه آيت الله سيدجواد خامنه اي براي درمان چشم راهي تهران مي شد.
دوبار در اوايل سال 1343 همراه پسرش به تهران آمد كه تشخيص چشم پزشك ها، پاسخ اميدواركننده اي در پي نداشت، اما جراحي چشم ها در سفر سوم، بينايي او را تا حد زيادي بازگرداند.
سخنراني هاي او در كرج اما، از اواخر آذرماه شروع شد. ظاهراً توسط آقاي مدرسي، پيش نماز مسجد جامع كر ج، و حمايت حاج زكي خاني و حاج حسين كشاورز كه به تنقيد از دستگاه حكومتي معروف بودند، آقاي خامنه اي به كرج دعوت شد.
سخنراني هاي او از 23 آذر، اول ماه مبارك در مسجد جامع آغاز گرديده، تا اواسط دي ماه ادامه يافت. گويي اين بار نيز همچون بيرجند و زاهدان براي سخنراني هاي خود برنامه ريزي داشت؛ با نزديك شدن به بيست و يكم ماه، شعله سخنانش را بالا بكشد و دستگاه حكومتي را به باد انتقاد بگيرد. در آستانه چنين روزهايي بود كه وي به مناسبت نزديك شدن 17 دي، سالروز كشف حجاب، عليه آن چه كه آز ادي زن ناميده مي شد سخن گفت. اين جا بود كه مأموران شهرباني احساس كردند گفته هاي اين سيد به آن چه كه نبايد گفته شود، نزديك مي گردد. شهرباني كرج دست به كار شد و به بانيان مجلس و دعوت كنندگان او تذكر داد كه سخنان آقاي سيدعلي خامنه اي كه بايستي در مورد دين تبليغ نمايد با سخنران ي هايي كه در مورد تنقيد از آزادي زنان مي گويد مغاير
است. به وي تكليف شود كه جز در موارد ديني سخنراني ديگري انجام ندهد اين تذكر حتماً به گوش آقاي خامنه اي رسيد و او نيز در منبرهاي بعدي قطعاً به آن توجهي نكرد، چرا كه روز 17 دي پيش از آن كه پايش به مسجد جامع برسد، او را به شهرباني دلالت كردند كه هم تذكر به وي داده و هم تعهد از وي اخذ نمايد.

مشاراليه  از دادن تعهد خودداري مي نمايد و شهرباني كرج نيز با اطلاع به اين ساواك از رفتن به منبرش جلوگيري نموده، وي را به تهران رهسپار مي نمايد.


انتقاد از عاملان كشف حجاب، تنها حرف ناخوش آيند آقاي خامنه اي براي دستگاه حكومتي نبود؛ او يك مرتبه هم در لفافه آقاي خميني را دعا كرده بود. ساواك تهران كه مي دانست سيدعلي خامنه اي تحت تعقيب است، براي مطمئن شدن از هويت واقعي او از ساواك كرج خواست مشخصات كامل و محل سكونت او را اعلام كند. خديوي، رئيس ساواك كرج، ضمن ارسال اطلاعات دقيق شناسنامه اي، محل اسكان او را تهران، خيابان نايب السلطنه، ذكر كرد. آقاي خامنه اي هر روز دو بار در كرج سخن مي راند و شبها به تهران بازمي گشت. لابد اين رفت و آمدهاي مكرر، شناسايي محل سكونت او را در تهران آشكار كرده بود.

از ديگر فعاليت هاي وي در تهران شركت در نشست هاي فكري هيأت هاي مؤتلفه بود. عناصر اصلي اين جمعيت يا اعدام شده، يا در زندان بسر مي بردند. با اين حال اندك اعضاء بيرون از زندان با تشكيل جلساتي در حفظ ضربان آن مي كوشيدند.

"جلسات فكري آنان از سال 45 نوعي هسته تشكيلاتي بود . من خود در سال 45 در بعضي از اين جلسات، مباحث فكري تدريس مي كردم. افرادي از قبيل اسلامي، لاجوردي، خليلي، توكلي و بسياري ديگر كه زندان هاي كوتاهي را هم تحمل كرده بودند، محور مبارزات در محيط عمومي تهران، به ويژه بازار محسوب مي شدند."

متقاضي بعدي منابر آقاي خامنه اي، خامنه اي هاي مقيم تهران بودند. اين هيأت تحت عنوان "جلسه تعليمات ديني" از او دعوت كرد روزهاي جمعه دو ماه بهمن و اسفند، در خانه 9 تن از اعضاي هيأت ياد شده سخنراني كند. اطلاعيه اي نيز در قالب جدول زماني و نشاني بانيان جلسه چاپ، و با اين توضيح كه شروع جلسه از ساعت 4 الي 8 بعد از ظهر [خواهد بود] از فرمايشات دانشمند محترم جناب آقاي سيدعلي آقا خامنه استفاده فرماييد. توزيع شد. از جزئيات بيشتر اين نشست ها اطلاعي در دست نيست.



***دومين ترجمه

ديگر كوشش او در تهران، ترجمه كفاح المسلمين في تحرير الهند بود. اواخر سال 1345 بود كه برگردان آن را از عربي به فارسي به انجام رساند. "هنگامي كه از سر ناچاري و به انگيزه دور ماندن از چشم مأموران امنيتي رژيم پهلوي، پنهان در تهران بسر مي بردم، ترجمه اين كتاب را آغاز كردم و سپس در دوران چند ماهه اختفاء در مشهد، در ابرده (از روستاهاي مشهد) و باز دوباره در تهران آن را به انجام رساندم."

كفاح المسلمين في تحريرالهند نوشته عبدالمنعم النمر ، يك ي از علماي دانشگاه الازهر بود. او پس از 26 ماه مسافرت در هند و پژوهش هاي ميداني و كتاب خانه اي، دو كتاب به رشته تحرير درآورد كه يكي اثر ياد شده، و ديگري تاريخ الاسلام في الهند نام داشت.

آقاي خامنه اي پس از مطالعه كتاب نخست، آن را شايسته ترجمه و مطالعه ايرانيان دانست. "انگيزه من در آن روزگار اختناق سياه، افزايش آگاهي سياسي نسل مبارز آن روز و گزاره زندگي ملتي ديگر كه آنان نيز سالياني دراز با سلطه ظالمانه مبارزه كرده، تلخي ها و آزمون هاي دشوار مبارزه را از سر گذرانيده و در نهايت به پيروزي رسيده اند، و ترسيم نقش برجسته اسلام و مسلمانان در اين آزمايش تاريخي بود."

اين كتاب به علت اكتفا نكردن به ترجمه و اضافه كردن بخش هايي، ترجمه و تأليف بود؛ و بعدها به اسم نقش مسلمانان در نهضت آزادي هندو ستان » چاپ شد. "کتاب خوبی درآمد از كار. كتاب مفيدي بود. در ايران جاي اين كتاب خالي بود، زيرا در ايران راجع به هندوستان هر چه بحث مي شد يك جانبه حرف هاي مؤلفان ضد مسلمان هند نقل مي شد. حتي مؤلفي كه خودش مسلمان هم بود، مثل ابوالكلام آزاد ، قضاوتش به نفع مسلمان هاي هند نبود، بلكه به زيان مسلمان هاي هند بود ... هر چه در ايران نوشته يا ترجمه مي شد در اين روال بود. اين كتاب اول بار نقش مسلمان ها را برجسته كرد و خيلي در محافل اسلامي و روشنفكري اسلامي جا افتاد. مرحوم مطهري بارها اين كتاب را در سخنراني هايش معرفي كرد به مردم. مسلمان هاي هند هم علاقه مند شدند و بردند، پخش كردند."
اين دومين ترجمه كامل او بود. البته نخستين اقدام او براي ترجمه كتابي از محمد قطب، برادر سيدقطب بود. در ابتداي برگردان آن بود كه شنيد كه سيدصدرالدين بلاغي با نام برهان قرآن آن را چاپ و منتشر كرده است؛ بي آن كه از نام نويسنده مصري، نشاني روي آن گذاشته باشد. اقدام ديگر ا و ترجمه اي از آثار جبران خليل جبران بود كه آن هم پيش از چاپ توسط مترجم ديگري منتشر شده بود؛ هر چند بايد آن را تمريني براي ترجمه متون معاصر عرب دانست.

آقاي خامنه اي در آخرين روزهاي اسفند 1345 تصميم گرفت به مشهد بازگردد. "چون مدتي مانده بوديم تهران و كسي سراغ ما نيامده بود، من فكر كردم پرونده [كتاب آينده در قلمرو اسلام ] منتفي شده، گفتم مي رويم مشهد، زيارتي مي كنيم. زن و بچه را ربرداشتيم. اثاث مان تهران ماند. رفتيم مشهد."

آقاي خامنه اي و همسرش در اين زمان دومين پسر را نيز در آغوش داشتند. مرتضي، دو ماهه بود.


بخش هفتاد و هفتم: توقیف دفتر تلفن سیدعلی توسط ساواک
***سومين بازداشت

آقاي خامنه اي از بدو ورود به مشهد، يعني 28 اسفند 1345، تحركات سياسي خود را آغاز كرد. "شخصي چون من نمي توانست در حاشيه قرار گيرد و نسبت به آنچه در جامعه مي گذرد بي تفاوت باشد." به احتمال زياد ساواك خراسا ن از بازگشت او به مشهد مطلع نبود؛ اقدامات آشكار او بود كه موجب آگاهي دستگاه امنيتي شد. منابع ساواك از يك سخنراني آقاي خامنه اي در هشتم فروردين در مسجد گوهرشاد خبر دادند. مفاد اين سخنراني در دست نيست، اما ارزيابي منابع امنيتي آن بود كه عليه مصالح كشور سخنراني نموده و طلاب را تحريك و تهييج به اقدام عليه امنيت داخلي مملكت مي نمايد.

آقاي خامنه اي در دومين بازجويي خود پس از دستگيري، اصل سخنراني را تكذيب كرد. با توجه به اين كه تكذيب موضوع به واسطه علني بودن آن و وجود فراوان مستمعان نمي تواند نادرست باشد، احتمالاً اين مجلس در محلي غير از مسجد گوهرشاد بوده، و يا اساساً گزارشگر ساواك دچار خبط شده است. ماجرا هر چه بوده باشد، خبر از بازگشت كسي مي داد كه ساواك در تعقيب او بود.

در همين اوان آقاي سيدحسن قمي به دنبال سخنراني در مسجد گوهرشاد دستگير و تبعيد شد. وي روز نهم فروردين در اعتراض به آيين نامه جديد وزارت فرهنگ كه تهديدي عليه استقلال روحانيت تلقي مي شد و لايحه حمايت از خانواده و نيز نيابت سلطنت فرح پهلوي سخن گفت.  روز دهم آقاي قمي تحت مراقبت مأموران راهي زاهدان شد و از آن جا به خاش تبعيد گرديد.

آقاي خامنه اي ساعت 8 صبح روز يكشنبه سيزدهم فروردين خود را به خانه آيت الله ميلاني رساند. روشن است كه پيش از اين با تعدادي از همفكران خود در يازيدن به واكنشي نسبت به تبعيد آقاي قمي مشورت كرده، به نتايجي رسيده بود . آن چه از زبان آقاي خامنه اي از اين جلسه بيان شده، كشيده شدن گفت وگو ها به بگومگو بوده، اما از محتواي آن اطلاعي در دست نيست. مأموران گزارشگر ساواك اما، نوشته اند كه او از آقاي ميلاني خواست براي ابراز نظر، صدور اطلاعيه و هر چيزي كه نشان از محكوميت تبعيد آقاي قمي كند، اقدام نمايد. از زبان او نوشته اند كه آنچه آقاي قمي گفته، امر به معروف و نهي از منكر بوده و اين كار، مجازاتي برابر تبعيد ندارد.

گفت وگوها در اين باره به درازا مي كشد؛ حدود دو ساعت، شايد آيت الله ميلاني مجاب شود و بپذيرد كه اقدامي نمايد، اما وي زير بار نمي رود. حتي با پيشنهاد تعطيل نمازهاي جماعت موافقت نمي كند. حرف آقاي ميلاني آن بود كه (من با وسايلي كه دارم در تهران خواسته ام كه از مقامات بالا استخلاص ايشان را بخواهند و ايجاد تشنج و تظاهرات و اعلاميه هيچ مصلحت نيست ...[تعطيلي نماز جماعات ] هم درست نيست چون ممكن است بعد از تعطيل نماز ها عده اي از ائمه جماعت را نگذارند مسجد بيايند، آنها از من گله مند خواهند شد و علاوه، ايجاد عصبانيت براي دستگاه مي كند؛ ممكن است براي آقاي قمي بدتر شود و براي ديگران هم ايجاد مزاحمت شود.

در اين جلسه آقاي خامنه اي متوجه افراد غريبه اي شد كه با دقت به حرفها گوش مي دادند. چهره ها نشان مي داد كه مشكوک اند. " خيلي با ايشان بحث كرديم ... جدل كرديم... يكي دو نفر آنجا بودند... دور و بر ما بودندكه ظاهراً قابل اطمينان نبودند. مثل اين كه گزارش مي دهند."

اين ملاقات ساعت 8 بعد از ظهر نيز تكرار شد؛ با همان حرف ها و همان جواب ها.  در اين بين، فقط آقاي مرواريد نماز جماعت خود را در مدرسه ميرزاجعفر تعطيل كرد. گزارش سخنراني كذايي و اين ملاقات ها و خواست ها، به اتهامات آقاي خامنه اي افزود؛ اما همچنان پرونده او به واسطه ترجمه كتاب الم ستقبل لهذاالدين در دادسراي ارتش باز بود.

دستور دستگيري آقاي خامنه اي يك روز قبل (دوازدهم فروردين) صادر شده بود. سرتيپ بهرامي، رئيس ساواك خراسان، از شهرباني خواسته بود كه او را فوراً بازداشت كرده، تحويل ساواك دهند. "دستگاه ساواك، اسمش خيلي تيز بود [اما] واقعاً اطلاعاتي نداشتند... اشتباهات خود ما بود كه ما را گير مي انداخت."




روز چهاردهم فروردين حاج شيخ مجتبي قزويني دارفاني را وداع گفت. مصيبت فقدان اين عالم بزرگوار براي آقاي خامنه اي بسيار سنگين بود.
"من نمي توانستم در گوشه خانه بمانم و در سوگ او حضور نيابم."

در مراسم تشييع و تدفين حاج شيخ مجتبي قزويني حاضر بود. مراسم تا ظهر طول كشيد . مردم متفرق شدند . همراه برادرش سيدهادي، به طرف خانه پدر حركت كرد. حاج سيدجواد تنها بود. بانو خديجه، مادرش، به سفر حج رفته بود. در ميان راه مأموران ساواک دوره اش كردند و گفتند كه بايد با آنها برود. امتناع كرد . به ضرب حضور پليس، او و سيدهادي را داخل خودرو انداختند. در مقر ساواك، برادرش را رها كردند.

ساعت 13:20 مأموران ساواك در حال بازرسي بدني او بودند. آن چه از جيبهايش بيرون آوردند، تعدادي كارت ويزيت، كتاب نهج البصيره، يك برگ كه اشعاري روي آن نوشته شده بود، بريده اي از روزنامه اطلاعات ششم فروردين 46 ، برگ معافيت سربازي و تقويمي كه دفترچه تلفن آن پر از شمار ه هاي اين و آن بود. صورت جلسه كردند. از اين بين آن چه براي ساواك اهميت داشت، شماره هاي تلفن و در واقع مرتبطين آقاي خامنه اي بود. نسخه اي از آن تهيه كردند. در صفحه آخر، اين دوبيتي از غلامرضا قدسي را نوشته بود:

راز سربسته گيتي زمن دلشده پرس/ اين گهر را صدف سينه آدم دارد
مي آسودگي از ساغر بي دردان جوي/ دل بيدار نشاط و تپش از غم دارد.

در صفحه اول نيز شعري گيلكي از ميرزاحسين خان كسمايي يادداشت كرده بود:
بيا بيشيم درياكنار، موج نَه ور، فُرْشَنَه سر/ اَ ويه كز جنس بشر پيدا نب ه ماده و نر
گاه گاهي دنياَ موجنه احرام به دوش / بعد يك لحظه نه از موج و نه احرام خبر
اَ پِله دريا درون، نشنوي يك حرف جفنگ / غير يرليق طبيعت نه ديني به ا م ور
ادامه دارد...

800x600

8/11/65

شهادت سید محمدابراهیمی سریزدی جانشین دوم تیپ 18 الغدیر

Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA MicrosoftInternetExplorer4
Template Design:Dima Group