امتیاز کاربران

ستاره فعالستاره فعالستاره فعالستاره فعالستاره فعال
 

 

یکبار یک کامیون جنس رسیده بود ، شهید رفعیان و شهید دشتی خودشان اجناس را تقسیم می کردند ، یک بسیجی ناراحت آمد و گفت : اول از همه آمده ام اما هنوز هیچ چیز نگرفته ام . حاجی گفت : کمی صبر کن . بسیجی خیلی داغ کرده بود دستش را بالا برد که حاجی را بزند . حاج حسن صورتش را جلو جلو آورد و گفت : « اگر می خواهی بزنی بزن ولی اگر صبر کنی الان سهمت را می دهم » من ناراحت شده بودم بعداً به من گفت : « سید امین ، ما مسئولین مثل پدر این بچه ها هستیم . باید هوایشان را داشته باشیم حتی اگر بخواهند با سیلی توی گوشمان بزنند . پدر دلسوز که از دست بچه اش ناراحت نمی شود . »

 

سرهنگ سید امین امامی

در جریان عملیات خیبر در عصر یکی از روزهای عملیات حاج حسن سوار بر موتوری به پشت جبهه رفته تا تجهیزاتی به خط مقدم برساند . روی پل معلقی که بر اورند ساخته شده بود در حال رفتن بود که ناگهان هواپیماهای دشمن موتور را دیده و هدف قرار می دهند و شهید به سرعت پل را پشت سر گذاشته به  دشت می رسد و وقتی حمله هواپیماها را شدید می بیند موتور را رها کرده و به سنگر زیرزمینی که در چند متری موتور بوده ( شکل قبر) پناه می برد در همین هنگام موتور هدف یک راکت دشمن قرار می گیرد و متلاشی می شود . رزمندگانی که از دور شاهد آتش گرفتن موتور بوده اند تصور کردند که سوار موتور به شهادت رسیده است و قتی بعد از دور شدن هواپیما حاج حسن از سنگر زیرزمینی بیرون می آید و به سمت پشتیبانی می روند همان رزمندگان در کمال ناباوری و تعجب از زنده بودن وی او را در آغوش گرفته و برایش قربانی در نظر گرفتند و از این موضوع به عنوان معجزه یاد می کردند و او همیشه می گفت : « خداوند سنگ را کنار شیشه نگه می دارد .»

همسر شهید

ای مردم بدانید که مرگ حق است و قطعاً سراغ همه ما خواهد آمد . چه خوب است که خود انتخاب کنی . نه زندگی آنقدر شیرین است و نه مرگ آنقدر ترسناک که آدمی شرافت و انسانیت خود را زیر پا گذارد و از ترس مرگ در بستر بمیرد . پس بدانید که دنیا ممر گذر است و مقر ماندن دیار دیگری است .

وصیت نامه

آن وقت که با سر و وضع خاک آلود و چهره ای تبرک شده از غبار پاک خط مقدم جبهه به تیپ باز می شگت ، بسیجیان به دورش حلقه می زندند و هنوز خستگی را از تن به در نکرده بود که درد دلها را آغاز می کردند؛ چرا که غمخوارشان را یافته بودند و با همه صمیمی و مهربان بود و وقت کار جدی و قاطع ، در کارها علی (ع) را سرمشق خویش قرارداده بود و از عدالتش آنچنان پیروی می کرد که هرگز حاضر نبود دیناری به ناروا خرج شود و در شهادت حسین (ع) را

 

خیلی دلبسته نظام جمهوری اسلامی بود از همین رهگذر برای جنگ زحمت زیادی می کشید و خوردش را وقف جنگ کرده بود . خودش می گفت : « در شب عملات قدس 5 نامه ای از همسرم به دستم رسید که نخوانده پاره اش کردم ترسیدم احساساتی شوم و در کارم تعللی پیش آید .

سرهنگ فرهنگدوست

نیروهایی که در کنار حاج حسن کار می کردند امروز جزء بهترین مدیران سپاه هستند . ایشان یک نقش تربیتی داشت . برخورد خوب ، تدبر رأی ، ابتکار و خلاقیت ، سعه صدر و عشق و علاقه به اهل بیت و ولایت همه و همه در حاج حسین جمع بود و همین باعث تربیت یک عده سرباز کارآمد برای آینده سپاه شد .

سرهنگ فرهنگدوست

کربلای 4 بود . یک سری تویوتای جدید آورده بودند حاج حسن تقسیم کرده بود میان گردان ها  ، رفتم اتاقش ، نگاهم کرد و گفت : صادقیان مشکلت چیست ؟ گفتم : مشکلی نیست ولی همه ماشین نو دارند الا گردان ما . گفت : فرقی نمی کند ولی حالا که دوست دارید داشته باشید بیا ، از کنار دستش سوئیچ ماشین را به من داد و خندید و گفت : دوست دارم که محکم پای کار بایستید . روزی نبود که به همه سر نزند و مشکلات آنها را حل نکند .

محمد حسین صادقیان

فتح فاو بود . ما نزدیک منطقه ام الرصاص بودیم . باید حمله می کردیم به منطقه ام الرصاص دشمن را فریب می دادیم تا نیروهای دیگر فاو را فتح کنند . حاجی وقتی می دید که نیروهای غواص چگونه می زدند به اروند و پیش روی می کنند بلند بلند گریه می کرد . همان روز من شاهد بودم کمه هفت هواپیمارا زدند . حاج حسن فقط می گفت : « قدرت خدا ببین ، بنازم قدرت خدا را » نمی گفت : نیروها یا ادوات را فقط می گفت : خدا ، خدا ، خدا

حسن دهقان

همیشه طرح های ایشان گره گشای کار بچه بود . یک بار بارندگی شدیدی شده بود و ما برای بردن اقلام پزشکی مشکل داشتیم اکثر ماشین ها در گل مانده بودند . جاده مناسبی نبود و به دارو شدیداً احتیاج داشتیم از طرفی از خط هم بیسیم زده بودند که یک مجروح داریم و باید می آوردیم پشت خط . من رفتم سنگر فرماندهی که مشورت کنم ببینم چه کای می شود کرد ؟ ایشان را دیدم گفتم : حاجی مشکلی پیش آمده و هیچ راهی نداریم . حاج حسن آمد وضع را دید از ماشین ها کاری برنمی آمد . با تلفن صحرایی زنگ زد به لجستیک که یک لودر بفرستند . لودر که آمد حاج حسن گفت : وسایل مورد نیازتان را بگذارید توی بیل لودرو ببرید جلو . وسایل را با لودر فرستادیم . وقتی برگشت دیدیم آن مجروح را گذاشته اند توی بیل لودر آورده اند . این فکر همیشه ما را متعجب کرد که چرا به ذهن ما نرسیده بود .

سرهنگ اسلامی

Template Design:Dima Group