امتیاز کاربران

ستاره غیر فعالستاره غیر فعالستاره غیر فعالستاره غیر فعالستاره غیر فعال
 

خط شکنان: من از خدا خواستم که اگر بناست شهید شوم می خواهم در خون خودم بغلطم و شهید شوم.

علی خبیری داشتیم که جانشین گردان بود و ضمن اینکه جانشین گردان بود کار مهندسی هم می کرد. وقتی در سنگر فرماندهی بودیم علی آقا مرتب ماهی صید می کرد و می پخت و بابا غلوم هم که تدارکات گردان بود می رفت و تن ماهی می آورد بخوریم.

یکی از کارهایی که آقای خبیری انجام می داد این بود که برایمان اشکنه یزدی در سنگر درست می کرد. ایشان یک دفعه من را کنار کشید گفت من تا چند روز آینده به شهادت می رسم.

گفتم علی آقا خواب دیدی ؟ گفت به من الهام شده و فقط من از خدا خواستم که اگر بناست شهید شوم می خواهم در خون خودم بغلطم و شهید شوم. من با تویوتای بی سقف و سرباز به بنه رفته بودم،  داشتم برمی گشتم دیدم آمبولانس دارد می آید -معمولاً آمبولانس نعش کشی که پیکر شهدا را جابجا می کرد از سنگرش بیرون نمی آمد مگر اینکه کسی شهید شده باشد-. من چراغ دادم و ماشین آمبولانس ایستاد. گفتم مگر شهید داریم؟ گفت بله. گفتم کیست؟ گفت علی خبیری. به محض اینکه اسم علی خبیری را به زبان آورد، به یاد آن مطلبی افتادم که چند روز پیش گفت. گفتم چطور شد؟ گفت با لودر داشت سنگر تیپ 106 را خاکریز می زد. همینطوری که داشت کار میکرد یک گلوله دقیقاً روی لودر فرود آمد. علی آقا از روی لودر پایین آمد، چند تا غلت زد و شهید شد.

ایشان ازدواج نکرده بود و  هر دفعه به یزد می آمد می گفت مادرم اصرار دارد ازدواج کنم. زمان هایی که مجروح می شد و به بیمارستان می رفت و مرخص می شد هنوز در نقاهت بود که بلند می شد، به جبهه می آمد و چیزی که از خدا می خواست همان هم شد. خیلی از شهدا هستند که همین نحوه را خواستند و به همین نحو هم به شهادت رسیدند.

«محمدحسن مصون»

Template Design:Dima Group