امتیاز کاربران

ستاره غیر فعالستاره غیر فعالستاره غیر فعالستاره غیر فعالستاره غیر فعال
 

خط شکنان: 22 اسفند یادآور شهادت سردار رشید اسلام حاج ابراهیم جعفرزاده دومین فرمانده شهید تیپ الغدیر یزد است. سالروز شهادت سردار بی ریا و مخلصی که بسیجی وار تا آخرین قطره خون ایستاد و بالاخره به درجه رفیع شهادت نائل آمد.

به گزارش خط شکنان آنچه در ادامه می آید بخشی از خاطرات آن سردار شهید اسلام است که به قلم محمدهادی شمس الدینی نگاشته شده و در قالب مجموعه بیکران تا خلوص توسط  نشر خط شکنان وابسته به اداره کل حفظ آثار و نشر ارزش های دفاع مقدس یزد منتشر شده است.

خاطرات:

کم کم افتاد تو وادی انقلاب.

  • کتاب‌ها را می‌آورد خانه، می‌گذاشت توی ساک و می‌برد مبارکه توی خانه قبلی‌شان، زیرکاه پنهان می‌کرد.
  • نوارهای سخنرانی و بعضی کتاب‌ها را نصفه شب می‌برد خانه همسایه‌ها، لای رخت خواب‌هاشان قایم می‌کرد.
  • می‌رفت مسجد محله. به مسجدی‌ها می‌گفت: «شما‌ها باید این کار را بکنین و فلان حرف را بزنین.» و....اگر قبول نمی‌کردند، از‌شان جدا می‌شد. بعد‌ش هم خودش می‌شد پیش نماز و با چندتایی از بروبچه‌های مسجدی  با هم نماز می‌خواندند.

(با چند تایی از برو بچه‌های مسجد با هم نماز می‌خواندند . یکی می‌شد پیش‌نماز؛ بقیه هم پشت سرش.)

  • توی خانه جلسه قرآن گذاشته بود. جلسات سیاسی هم اضافه شد. بعد هم تفنگ آورد خانه و به بچه‌ها آموزش نظامی و کار با اسلحه آموزش می‌داد.
  • ************

  • آتش بعثی‌ها سنگین‌تر شده بود. همه زمین‌گیر شده بودیم. دستور رسید باید خط را پس بگیریم. ابراهیم پرید بالای یک پی‌ام‌پی و راست زد تو خط بعثی‌ها. فریاد «الله اکبر» بچه‌ها بلند شد. همه روحیه گرفتند.
  • خط که تثبیت شد، خبرنگارها آمدند برای گرفتن گزارش. یک عراقی بود، بچه‌ها اسیرش کرده بودند. افسر عراقی می گفت: « تا دیدیم نفربر داره میاد سمت‌مون، همه پشت خاکریز رو خالی کردیم. گفتیم: حتماً پر مهماته!»
  • وقتی که راننده پی‌ام‌پی را دیدند، باورشان نمی‌شد آن همه جسارت از یک هیکل لاغر و استخوانی بوده باشد.
  • ************

آمده بودند برای تسویه. مأموریت‌شان تمام شده بود. شنیده بودند دارد صلح می‌شود وجنگ هم به آخر می‌رسد. اگر می‌رفتند دیگر کسی نمی‌ماند برای عملیات. جبهه‌ها داشت خالی می‌شد.

  • جمع‌شان کرد تو سنگر خودش. براشان از صلح امام حسن(ع)گفت و از قیام امام حسین(ع). اینکه الان سر دو راهی انتخاب وایستادند. حرف‌هاش که تمام شد ازشان خواست هرکی حرف دلش را بزند. حسن انتظاری از جاش پا شد. به پهنای صورت‌ش اشک می‌ریخت.گفت: «چطور می‌تونیم حرف ازصلح  بزنیم اون هم، بعد دادن این همه شهید تو طول جنگ؟ اون روز، روزیه که باید مثل حْر پوتین‌هامون را پر شن کنیم و به گردن بندازیم، سرافکنده بریم پیش خانواده شهدا. عذر بخوایم و بگیم ما نتونستیم راه شهداتون رو بریم و صلح کردیم.»
  • دو سه تا دیگر از بچه‌ها هم حرف‌هاشان را زدند. سنگر شده بود غلغله احساسات. لابه‌لای اشک و ناله‌هاشان با هم عهد بستند، تا آخر بایستند. حرف‌های ابراهیم بعضی وقت‌ها معجزه می‌کرد.

************

  • خیلی وقت می‌شد نرفته بود مرخصی. پدرش آمده بود جبهه دیدنی‌ش. خیلی کار داشت. برای همین پدرش را با خودش می‌برد این طرف، آن طرف.
  • از منطقه برمی‌گشتیم. به راننده گفت: «نگه دار.» آمد عقب نشست کنار پدرش. به‌مان گفت: «تا وقت هست یه کم با بابامون حال و احوال کنیم.» من را هم فرستاد صندلی جلو. اصلاً نمی‌خواست پدرش بفهمد، آن‌جا فرمانده است.

************

  • توی بیست کیلومتر خط، فقط یک گردان نیرو داشتیم. دشمن هم که  متوجه شده بود، با یک لشکر پاتک کرد. وجب به وجب منطقه را می‌کوبیدند.خیلی شهید دادیم. تانک‌هاشان رسیده بود، یک کیلومتری سنگر فرماندهی. ابراهیم، بچه‌هایی که باقی مانده بودند را جمع کرد، سپردشان دست مهدی فرهنگ‌دوست. با همان نیرو‌ها زدیم به خط. جلو پیشروی‌شان که سد شد، دژ را هم پس گرفتیم. عراقی‌ها زده بودند به آب. خیلی تلفات دادند. چهل نفری هم از‌شان اسیر گرفتیم.
  • نماز جمعه آن هفته، آقای هاشمی رفسنجانی به تیپ الغدیرگفته بود: « تیپ پیروز الغدیر»
  • ************

واسه نیروهاش ارزش قائل بود. تو جلسه‌های قبل عملیات که همه فرمانده‌های جنگ جمع بودند، خودش حرف نمی‌زد. می‌گذاشت مسئول واحدش توضیح بدهد. این‌جوری راه واسه نیروهاش باز می‌کرد تا رشد کنند. اشتباه هم اگر می‌کردند، خودش حل‌ش می‌کرد.

************

  • اگر فراغتی پیش می‌آمد، نمی‌گذاشت به بچه‌ها سخت بگذرد. جوری نبود که تو جمع بچه‌ها، همه‌ش بخواهد نظامی عمل کند.
  • معمول شده بود، بعد از جلسه شورای فرماندهی، کشتی بگیریم. می‌گفت: «حالا پاشید می‌خوایم کشتی بگیریم.» بعد هم دو نفر دو نفر مشخص می‌کرد، با هم مسابقه بدهند. یکبار هم خودش با مهدی فرهنگ‌دوست کشتی گرفت. از اول معلوم بود که از پس هیکل آقا مهدی برنمی‌آید.

************

تو پادگان شهید عاصی‌زاده، تو سالن ستاد فرماندهی، یک تکه مقوا زده بود به دیوار، روش با خط درشت نوشته بود: «در این مکان رسم است که برای نماز شب بلند می‌شوند، چنان چه مایل نیستید برای نماز شب بلند شوید، این جا نخوابید.‌‌‌»

************

 

  • تو خط کوشک یک تکه از دژ شکسته شده بود. آب نفوذ می‌کرد تو خط خودی. یک بولدزر خبر کردند، بیاید، خاکریز بزند. راننده که دید با تیر مستقیم می‌زنندش بی‌خیال شد. فاصله با دشمن کمتر از یک کیلومتر بود. درست زیر آتش خمپاره شصت.

ابراهیم رفت ونشست بردست بولدزرچی. شروع کرد به‌ش دلداری دادن: «خدا اجرت بده برادر، نمی‌دونی چه کار مهمی داری می‌کنی؟ ... چند وقته اومدی جبهه؟... این چیزها این جا عادیه !...» حسابی گرفته بودش به حرف.  شاید کمی روحیه بگیرد.

  • خاکریز که زده شد، ابراهیم هم از اتاقک بولدزر پایین آمد.

************

  • همیشه قرآن می‌خواند، حتی تو ماشین، موقع گشت‌زنی تو منطقه. با معنیش هم می‌خواند.
  • می‌گفت:« من یه مادر بزرگ دارم، نابیناست؛ اما وقتی که می‌خواد قرآن بخواند، چشماش می‌بینه.»

************

  • برادرِشهید بود، دامادشان هم شهید شده بود. این‌ها را کسی نمی‌دانست.
  • شهید که شد، تازه فهمیدند، می‌شود چهارمین شهید خانواده‌ش. عبدالله؛ آن یکی برادرش هم تازگی‌ها شهید شده بود. اما به کسی، نگفته بود.

************

  • قبل عملیات، رفته بود تبلیغات تیپ. هرچه عکس و نوار و فیلم ازش داشتند را گرفته بود.

دیگر معلوم نشد چه بلایی سرشان آمد. همه را برد یک گوشه‌ای، سوزاند.

  • اطلاعیه شهادتش، شده بود یک عکس سیاه و سفید رنگ آمیزی شده، که رو عکس یک نفر دیگر چسبانده بودند.

************

شهید که شد فرمانده سپاه پیام تسلیت داد. تو پیامش نوشته بود: «یادم نمی‌رود، تو آن جلسه‌ای که همه فرمانده‌هان ارتش و سپاه، قدیمی و جدید- همه- جمع بودند. جعفرزاده شرح عملیات آینده را می‌داد. ازچپ و راست ازش سؤال می‌کردند وجعفرزاده با تبسم، قاطع و منطقی جواب همه را می داد. آن‌چنان نشاطی به من دست داد که لذت آن هیچ‌گاه فراموشم نخواهد شد.»

Template Design:Dima Group