امتیاز کاربران

ستاره غیر فعالستاره غیر فعالستاره غیر فعالستاره غیر فعالستاره غیر فعال
 

خط شکنان: حسن گفت: شما صلوات بفرستید. انشاءالله فرجی میشه وخودش سه تاصلوات فرستاد ...چهارنفر با لباسای پلنگی پیاده شدند. بدون اینکه چیزی بپرسند وحتی بگند کمک می خواید یا نه؟ چهارنفری عقب ماشین رو گرفتند و با هم یه صدا گفتند:یا اباالفضل... ماشین رو بیرون آوردند. دستشون را بالاآوردند وبه حسن گفتند: اخوی کاری نداری؟ و بعد بدون این که فرصت تشکر به کسی بدند ازآنجا دور شدند.

 

به گزارش خط شکنان سردار شهید حسن انتظاری ، فرزند غلامحسین ، متولّد محلّة «  گنبد سبز » یزد ، و برادر شهید علی اصغر انتظاری . وی تحصیلات دورة ابتدایی را در مدرسة شیخ حسن کرباسی به پایان رساند و دورة متوسّطه را در رشتة اقتصاد در دبیرستان آزادی سپری کرد .

او در دوران انقلاب به مبارزه با رژیم پهلوی پرداخت که به علّت فعالیتهای انقلابی و چاپ و توزیع اعلامیه در اواخر شهریور ماه 1357 و به دنبال دستگیری تعدادی از دوستان و همراهانش تحت تعقیب مأموران رژیم ستم شاهی قرار گرفت که بحمد الله توانست از دست مأموران فرار کرده و چند ماهی را مخفیانه در خارج از یزد به سر برد . پس از پیروزی انقلاب اسلامی در 9 اسفند 1359 به عضویّت رسمی سپاه پاسداران انقلاب اسلامی درآمد و به کردستان و کرمانشاه عازم شد .

مسؤولیّت ها :

  • o                تک تیرانداز دربانة کردستان ، 1359 .
  • o                فرمانده گروهان در عملیّات مطلع الفجر ، گیلان غرب – 1360 .
  • o                مسؤول تیم در تیپ عاشورا ، 1360 – 1361 .
  • o                محافظ آیت الله شهید صدوقی ( ره ) ، 1361 .
  • o                جانشین گردان امام علی ( ع ) در تیپ نجف اشرف ، عملیّات محرّم ـــ 1361 .
  • o                مسؤول دفتر جبهه و جنگ در بسیج یزد ، 1361 – 1362 .
  • o        فرمادة گردان امام علی ( ع ) در لشکر نجف اشرف ، عملیّات والفجر مقدّماتی ـــ 21/11/1361 .
  • o                فرماندة گردان امام حسین ( ع ) ، عملیّات والفجر 2 ، لشکر 8 نجف اشرف .
  • o                فرماندة گردان امام علی ( ع ) ، عملیّات والفجر 4 ، لشکر 8 نجف اشرف .
  • o          مسؤول آموزش نظامی تیپ مستقل 18 الغدیر و فرماندة گردان پس از عملیّات خیبر در خط پدافندی طلائیه .
  • o          فرماندة محور پدافندی کوشک ( ابروئیه ) و فرماندة گردان امام علی ( ع ) در تیپ   18 الغدیر یزد ، 1363 ش .

شهید بزرگوار حسن انتظاری در عملیّات های متعدّدی ، مانند : مطلع الفجر ، محرّم ، والفجر مقدّماتی ، والفجر 2 ، والفجر 4 ، خیبر و بدر شرکت داشت . وی در 1360 ش از ناحیة پا و در 1363 به سبب اصابت ترکش به گردن مجروح شد . او در عملیّات بدر ، در هورالعظیم ( الصّخره ) ، بر اثر اصابت ترکش به سر به شهادت رسید و پس از انتقال به زادگاهش یزد و تشییع بر روی دست همرزمانش و امّت حزب الله در گلزار شهدای  خلد برین یزد به خاک سپرده شد .

خاطره 1:

شوهر عمه­ی مادرم (علی آجان نام داشت) مأمور ساواک بود. سال 56 راپورتش را به ساواک داده بود و مشکلات زیادی رو واسه حسن به وجود آورده بود. بعد از انقلاب، مردم از علی آجان بدشان میومد وهر وقت اون رو می دیدند راهشون رو کج می­کردند.

اما حسن وقتی اون رو میدید سلام می کرد. ولی او جواب سلام حسن رو نمی داد. گاهی اوقات مادرش عصبانی می شد و می گفت: آخه بچه! وقتی جواب سلامت رو نمیده، چرا سلام میکنی؟

می گفت: وظیفه من اینه که سلام کنم.

هیچ وقت در مورد این خانواده حرف نزد، به کسی هم اجازه نداد غیبتشان را بکنند. معتقد بود اگرغیبت کنیم ما هم مثل اونها میشیم. طوری برخورد می­کردکه عمه مادرم مثل باران بهاری اشک می ریخت وگریه می کرد.

(راوی: همسرشهید)

*****

خاطره2:

رفته بودیم نمازجمعه. موقع بازگشت گفتم: چه قدرپول همراته تا خرید کنیم؟

گفت: شرمنده 500تومان پول همرام بود دیدم دارند واسه جبهه کمک جمع می­کننداون رو هدیه دادم!

گفتم: ای بابا! شما خودتون که درجبهه هستید،کمک مالی هم می کنید؟ لابد می دونید که 15روز مونده به آخر ماه؟

گفت: کسی که رزق میده خودش می دونه چه طوری برسونه...

گفتم: ازکجا می رسونه؟

گفت: خیالت راحت باشه...

اومدیم خونه. درست یه ساعت بعد در زدند. چند دقیقه ای پشت در با کسی صحبت می­کرد و می گفت: نه! کجا؟ کی؟ وقتی برگشت لبخندی زد وگفت: دیدی چند برابرش رسید، وقتی برای خدا خرج کنی خودش می فرسته.

گفتم: ازکجا رسید؟ گفت: این بنده خدا اومده ومیگه من 2سال پیش سه هزار تومان ازشما قرض گرفتم وحالا یادم اومده! گفتم: من چیزی یادم نمیاد. گفت: من که یادم هست. قرضیه که به گردنم هست! باید ادا بشه.

(راوی: همسرشهید)

*****

خاطره 3

به طرف اهواز در حرکت بودیم. شب بود و برادرم خواب بود وحسن رانندگی می­کرد. به یه دوراهی رسیدیم. چون راه رو نمی­دونست، مستقیم رفت. هرچه جلوتر می­رفتیم جاده خالی تر میشد! هیچ ماشینی تردد نمی­کرد. فهمید که اشتباه رفته! درحین دور زدن چرخ عقب ماشین توی گودال گیر افتاد و هرچه بیشتر گاز می­داد بیشتر چرخ فرومی­رفت.

پیاده شدیم! هرچه تلاش کردیم نتونستیم ماشین رو بیرون بیاریم. اون زمان اوضاع ناامن بود. ما وسط بیابون مانده بودیم. برادرم گفت: وسط بیابون واین جاده­ی خلوت! نکنه اتفاقی بیفته؟

حسن خندید و گفت: شما صلوات بفرستید. انشاءالله فرجی میشه وخودش سه تاصلوات فرستاد.

همون لحظه یه تویوتای سواری سپاه اومد!

چهارنفر با لباسای پلنگی پیاده شدند. بدون اینکه چیزی بپرسند وحتی بگند کمک می خواید یا نه؟ چهارنفری عقب ماشین رو گرفتند و با هم یه صدا گفتند:یا اباالفضل...

ماشین رو بیرون آوردند. دستشون را بالاآوردند وبه حسن گفتند: اخوی کاری نداری؟ و بعد بدون این که فرصت تشکر به کسی بدند ازآنجا دور شدند.

(راوی: همسرشهید)

*****

خاطره 4:

می دونستم نمازشب می خونه. اما هیچوقت ندیده بودم...

حالا چطور بلند میشد نمازشب می خوندکه من متوجه نمی شدم! اما یه بار نیمه های شب با صدای گریه­اش ازخواب بلند شدم. درحالی که من درحیاط خوابیده بودم و حسن توی اتاق بود و تمام درها رو بسته بود.

می گفت: خدایا! گناه کارم، شرمنده ام، روسیاهم، چکارکنم؟ نمی دانم چکارکنم...

(راوی: همسرشهید)

*****

خاطره 5:

به او می گفتم: من همیشه دید خاصی نسبت به بچه های جبهه داشتم... اما تو طوری عمل میکنی که با مردم خیلی راحتی!

وقتی از خوبی­هاش می­گفتم، می گفت: خانم توکه نمی خوای قاتل من باشی! حضرت علی علیه السلام می فرماید: اگرکسی جلوی شما تعریفتان را بکند قاتل شماست. من با اون تصوراتی که در ذهنت می پرورانی فرق دارم.

(راوی: همسرشهید)

*****

خاطره 6:

زمانی که فرمانده گروهان بود بچه هایی که  توی گروهانش بودند وقتی دوباره به منطقه برمی­گشتند بازهم می­خواستند توی گروهان او باشند. وقتی از اونها می­پرسیدم چرا میخواید به گروهان آقای انتظاری برید؟ همه بالتفاق از اخلاق خوبش می­گفتند.

ایشون حتی در زمان­های سخت هم فرمانده­ی با اخلاقی بود.

در بحبوحه­ی جنگ و شهید شدن افراد و مشکلات دیگر هم  خوش اخلاق بود.

راوی: همرزم شهید، اکبرفتوحی

*****

خاطره 7:

مدیریتش با اعتقاداتش به خصوص حضرت زهراسلام الله علیها گره خورده بود. یه روز در خواستی کرد. گفت:

استکان، نعلبکی، قوری و سینی میخوام! بهش گفتم حسن جان! تو خط مقدم اینا رو میخوای چیکار کنی؟ گفت تا منطقه نیای نمیگم!

سفارش دادم از یزد آوردند. ایام فاطمیه سنگر رو سیاه پوش کرده بود. او اولین کسی بود که عزاداری حضرت زهرا سلام الله علیها رو در خط برگزار کرد. فرماندهی او با حضرت زهرا سلام الله علیها پیوند خورده بود...

راوی: همرزم شهید، اکبرفتوحی

*****

خاطره 8:

حسن قبل از عملیات بیت المقدس که منجر به فتح خرمشهر شد به شدت مجروح شد. ماهیچه­ی یکی از پاهاش قطع و مدت ها در خانه بستری بود. در آن زمان حسن از محافظین حاج آقا صدوقی بود. هر وقت حاج آقا می­خواست به دیدار حسن برود، محافظین می­گفتند برای شما سخت است به دیدار حسن بروید. ما حسن را می­آوریم!

می­دانستند حسن هم دلتنگ حاج آقاست ولی نمی­تواند راه برود.

من حسن را بلند می­کردم و داخل ماشین می­گذاشتم و به همراه آقای بهاری­خواه به محضر حاج آقا می­آوردیم.

وقتی حاج آقا حسن را می­دید منقلب می­شدند و احوالپرسی گرمی از ایشان می­نمود:

حسن کجا هستی؟ چی کار کردی با خودت؟

حسن که نمی­خواست حاج آقا را ناراحت ببینه به شوخی می­گفت: خدا ماهیچه­ی حسن رو می­خواسته، کارش داشته. ما هم گفتیم چشم! این هم ماهیچه...

*****

خاطره 9:

قبل از شهادت، در آخرین سفرش به یزد، گفت باید برم ببینم چرا قضیه­ی شهادت ما حل نشده.

این طور که خودش می­گفت، پیش شهید صدوقی رفته و گفته بوده من به پیمانم عمل کردم! چرا شما نسبت به قولی که دادید عمل نکردید؟

نمیدونم اونجا چه اتفاقی افتاد ولی هرچی بود قضیه­ی شهادتش حل شده بود. وقتی برگشت گفت:

من در این عملیات شهید میشم! علتش رو هم گفت که حاج آقا این دفعه به قولشون عمل می­کنند.

وقتی برای عملیات به اسکله می­رفتیم به بچه ها گفت: این محاسن رو می­بینید؟ ان­شاالله  فردا به خون سر خضاب میشه...

راوی: همرزم شهید، اکبرفتوحی

*****

خاطره 10:

حسن ساعت 2 نمازش رو خوند...یه کم میوه براش آوردم! یکی دوتا برداشت و خورد!

عملیات رو ایستاده هدایت می­کرد! گاهی کنار لباسش رو می­گرفتم و به زور میشوندمش!

داشت اوضاع رو بررسی می­کردکه ناگهان یه گلوله کنارش فرود اومد...

فریاد یا حسینش رو شنیدم! ترکش قسمت چپ پیشانی، بالای ابروش خورده بود!

سربندش یا فاطمه بود و لحظه­ی آخر بر لب­هاش ذکر یا حسین...خوشا به حالش...

راوی: همرزم شهید

Template Design:Dima Group