امتیاز کاربران

ستاره غیر فعالستاره غیر فعالستاره غیر فعالستاره غیر فعالستاره غیر فعال
 

خط شکنان: ازش می پرسیدم:«سیدمحمد! نمیخواهی بگویی توی جبهه چه کار میکنی؟ اصلاً جبهه چه جور جایی است؟» خنده می کرد و می گفت:« جای خوبی است بابا! نزدیک کربلا، زیر سایه امام حسین(ع)».

به گزارش خط شکنان سردار شهید سیّد محمّد ابراهیمی سر یزدی، فرزند سیّد رضا ، و متولّد انار رفسنجان. وی تا کلاس اول راهنمایی در انار به تحصیل پرداخت . سپس به یزد رفت و مدرک دیپلم راه و ساختمان را از هنرستان فنّی شهید رجایی گرفت .او در تشکیل تیپ مستقل 18 الغدیر نقش به سزایی داشت و پس از تشکیل آن مسؤولیت طرح و عملیات را عهده دار شد و در طراحی عملیات های خیبر ، بدر ، قدس 5 ، والفجر 8 ، کربلای 4 و کربلای 5 نقش مؤثری داشت . آن گاه در 6 شهریور 1365 ش به سمت جانشین فرماندۀ تیپ الغدیر منصوب گردید . ابراهیمی دو مرتبه مجروح شد و در عملیات کربلای 5 ، در منطقه عملیاتی شلمچه در بخشی معروف به نام « کانال زوجی » بر اثر اصابت ترکش گلوله توپ به شهادت رسید. در ادامه بخشی از خاطرات این شهید بزرگوار که برگرفته از مجموعه بوسه خدا به قلم محمدهادی شمس الدینی و چاپ اداره کل حفظ آثار و نشر ارزش های دفاع مقدس یزد می باشد،می آید:

شهریور پنجاه و نه، جنگ شروع شد. دلنگران بچه­هایم بودم. هم دخترم، هم سیدمحمد که فرستاده بودم پیشش تا توی شهرِ غربت، احساس تنهایی نکند. چند روز از شروع جنگ گذشته بود که از انار آمدم یزد. احوال سیدمحمد را که از دخترم پرسیدم، زد زیر گریه. بهم گفت:«چند روزی است اسمش را توی سپاه نوشته. چند شب است خانه نیامده. آتش به جان بود خودش را برساند جبهه.» لابه لای اشکهاش فهمیدم قبلش رفته است دفترچه اعزام به خدمت بگیرد. قبولش نمیکنند. میگویند برای سربازی هنوز کسر سن دارد.

مادر شهید

 

مجروح شده بود. عصا زیر بغل آمده بود یزد. یکی، دو روز که ماند وسایلش را جمع کرد. دلش طاقت نیاورده بود. هرچه بهش گفتیم:«حالا دو سه ماه صبر کن، پایت که خوب شد بروی!» زیرِ بار نمیرفت. خواهرش سربه سرش میگذاشت. میگفت:« داداش جبهه که آدم لنگ نمیخواهد. میخواهد؟» سیدمحمد هم گفته بود:«توی جبهه، رزمنده ای هست که با یک دست میجنگد. آن یکی دستش را ترکش خمپاره بُرده.» دیگر اصرارش نکردیم.

سید رضا ابراهیمی/ پدر شهید

 

ازش میپرسیدم:«سیدمحمد! نمیخواهی بگویی توی جبهه چه کار میکنی؟ اصلاً جبهه چه جور جایی است؟» خنده میکرد و میگفت:« جای خوبی است بابا! نزدیک کربلا، زیر سایه امام حسین(ع)».

 

سید رضا ابراهیمی/ پدر شهید

 

رفته بودم جبهه ببینمش. یک بار با یکی از همرزمهایش حرف میزدم. گفت:«آقا سید! خدا سرتان را بوسیده که پسری مثل سید محمد دارید».نمیدانستم کجاست و توی جبهه چه کاره است. کارهایش را هم از ما پنهان میکرد. اما از داشتنش حسابی به خودم می بالیدم.

سید رضا ابراهیمی/ پدر شهید

 

هر وقت حرف از اطلاعات نظامی میآمد وسط، سید فاتحه ای می خواند و صلوات می فرستاد. بعدش هم خاطره شهادت یکی از بچه ها را می گفت که توی کردستان قبل از شهادتش، هرچه عکس و خاطره و یادداشت از جنگ داشته را از بین برده و بعدش شهید شده. این خاطره را چند بار از سید شنیده بودیم، اما هر بار نصفه و نیمه کاره. اما حکمتش را نمی دانستم.

همیشه از بقیه حرف میزد. بچه ها که ازش میپرسیدند:« داداش! دایی! خودتان چی؟ از جبهه خاطره ندارید؟» می بوسیدشان و با خنده میگفت:«من خاطره هایم را از دست داده ام. من کاری نکردم که خاطره باشد.»

 

سید رضا ابراهیمی/ پدر شهید

میگذاشتیم وقتی که می آمد، برایش قطار میکردیم:«دخترِ فلانی، پدرش خوب است، آن یکی اصل و نسبدار هستند. آن یکی درس خوانده است و فهمیده و... .«توی خانه مان جشن و شادی شروع شده بود. پسر بزرگ خانه بود و همه منتظر بودند تا ازدواج کند. خواهرهایش مدام در گوشش میخواندند. اما حریفش نمیشدند. سرش را می انداخت پایین و حرفهایش را میزد:«ببینید! الان جنگ است. سرنوشت ما به جنگ بسته است. هنوز وقتش نرسیده که زن بگیرم. آمادگیش را پیدا کردم خودم خبرتان میکنم.»نمی خواست شرمنده حق زن و بچه اش بـاشد.

مادر شهید

 

امام که پیام داد:«باید نسلی از این رزمنده ها برای همیشه بماند». تلفن زد که:«وقتش است». از اهواز تماس گرفته بود. گفته بود برایش کسی را پیدا کنیم تا بیاید یزد، برای ازدواج. گفته بود، به دختر و خانواده اش هم بگوییم آنجا جنگ است و آتش و خمپاره. همه وصیتنامه هایشان را نوشته اند و گذاشته اند جیب پیراهنشان. این را هم بگوییم که همرزمانش شهید شده اند، از خدا خجالت میکشد هنوز زنده است.

مادر شهید

آخرین باری که میرفت، آمده بود اینجا، بسیج منطقه. سلام و علیک و احوالپرسی و تعریف از حال و روز بچه های جبهه. بهم گفت:«حاج آقا! آمده ام برای خداحافظی.» گفتم:«با معرفت شده ای سید! این دفعه بیخبر نرفتی!»گفت:«این دفعه فرق میکند، این خداحافظی، خداحافظی شهادت است.»گفتم:«غیب می گویی سید! داری راست راست جلویم راه میروی و میگویی شهید میشوم.» گفت:«نه حاج آقـــا! حلالم کنید، اینبار شهید میشوم» همدیگر را بغل گرفتیم. گفتم:«نه سید! شهادت خوب است، بالاترین نعمت توی دنیا. اما بعضیها ماندنشان برای اسلام فایده اش بیشتر است. جبهه به ت احتیاج دارد. تیپ به امثال تو احتیاج دارد. شماها شهید بشوید، خیلی ضربه میخوریم.» اشک دویده بود توی چشمهایش. فقط گفت:«حلالم کنید.»

 

حجت الاسلام خانی/ مسئول وقت بسیج یزد

صبحِ هشتمِ بهمن، آمد سراغم. بهم گفت:«یک زحمتی برایت دارم!» و هرچه داشت، امانت سپرد دستم. حتی دعاهایی که خانمش برایش نوشته بود تا همیشه همراهش باشد. بهش گفتم:«آقا سید! مگر کجا میخواهی بروی؟» دعاها را گرفتم جلویش و گفتم:«لا اقل این دعاها را باخودت بردار. چیز سنگینی نیست که!» انگار دلش پُرِ غم بود، گفت:« ارتباط بیسیم سنگر فرماندهی با نیروها قطع شده. نگران بچههای مردمم. بروم ببینم چه شده!» خداحافظی کرد و رفت. آنقدر سریع که فراموش کردم خواب دیشبم را برایش بگویم. توی خواب دیده بودم از پیشانی سیدمحمد نور میبارد.

برادر تقی زاده/ همرزم شهید

Template Design:Dima Group