امتیاز کاربران

ستاره غیر فعالستاره غیر فعالستاره غیر فعالستاره غیر فعالستاره غیر فعال
 

روزی نبود که به همه سر نزند و مشکلات آنها را حل نکند / ویژه سالروز شهادتخط شکنان: چند روزی از عملیات کربلای پنج گذشته بود. تازه از کار برگشته بودیم، مشغول جوش آوردن آب، برای دم کردن چای بودیم که پیک فرماندهی رسید. نامه ای از طرف رئیس ستاد آورده بود که در آن نوشته شده بود: « برادر پهلوان؛ هر چه سریع‌تر یک دستگاه بلدوزر جهت احداث سکوی جدید سوخت به قرارگاه تاکتیکی اعزام نمایید.» نامه را گرفتم. راننده بلدوزر را صدا زدم تا دستگاه را روشن کند. هنوز چند دقیقه‌ای از این جریان نگذشته بود که صدای انفجار مهیبی که همراه با آتش و دود غلیظی بود از کنار سنگر فرماندهی بلند شد. دلم ریخت پایین. همیشه صدای انفجار گلوله را می‌شنیدیم؛ اما انگار این صدا فرق داشت. یکی از بچه‌ها سریع رفت و برگشت. خیلی وحشت‌زده بود. مطمئن شدم که اتفاقی افتاده؛ اما نمی‌دانستم چه اتفاقی؟ در حالی که زبانش به لکنت افتاده بود، گفت: «حاج حسن... حاج حسن » گفتم حاج حسن چی؟ ادامه داد: «حاج حسن، شریف، رفیعیان و نامجو با هم شهید شدند.» برای همه فاجعه سنگینی بود.

این آخرین نامه حاج حسن بود.

راوی: محمود پهلوان

Template Design:Dima Group