امتیاز کاربران

ستاره غیر فعالستاره غیر فعالستاره غیر فعالستاره غیر فعالستاره غیر فعال
 

خط شکنان: ای مردم بدانید که مرگ حق است و قطعاً سراغ همه ما خواهد آمد . چه خوب است که خود انتخاب کنی . نه زندگی آنقدر شیرین است و نه مرگ آنقدر ترسناک که آدمی شرافت و انسانیت خود را زیر پا گذارد و از ترس مرگ در بستر بمیرد . پس بدانید که دنیا ممر گذر است و مقر ماندن دیار دیگری است .

به گزارش خط شکنان سردار شهيد حسن دشتي رحمت آبادي ، فرزند جواد و متولد روستاي رحمت آباد يزد . وي در كودكي به فراگيري قرآن پرداخت . دورة ابتدايي را در دبستان زمردي گذراند . سپس در مدرسة راهنمايي كيخسروي يزد به تحصيل ادامه داد . آنگاه 1358 ش مدرك ديپلم علوم طبيعي را از دبيرستان كيخسروي گرفت .

در دوران انقلاب جزء نخستين گروههاي انقلابي بود . در راهپيمايي ها شركت داشت و در تشكيل جلسه هاي مخفيانة سياسي ، مذهبي پيشگام بود . همچنين در جلسه هاي شبانة مسجد حظيره حضوري فعاّل داشت و كتابخانة كوچكي را در مسجد محل احداث كرد . پس از پيروزي انقلاب اسلامي گشت هاي شبانه همكاري كرد . در 1 مرداد 1359 ش به عضويت رسمي سپاه پاسداران انقلاب اسلامي در آمد و به مدت شش ماه به حفاظت از بيت امام (ره) پرداخت . آنگاه به يزد بازگشت و معاونت تداركات سپاه را بر عهده گرفت . سپس با سمت جانشين فرماندة سپاه پاسداران فعّاليّت كرد . وي در 1361 ش به جبهه هاي آبادان و سوسنگرد اعزام شد و پس از شكست حضر آبادان به فرماندهي سپاه و بسيج بافق منصوب شد . سپس دورة عالي سپاه و جنگ را در دانشگاه امام حسين (ع) گذراند . پس از عمليات بدر ، رياست ستاد تيپ 18 الغدير را به عهده گرفت و در عمليات هاي : خيبر ، والفجر 8 ، قدس 5 و كربلاي 4 حضور يافت و چند مرتبه مجروح شد . طراحّي عمليّات قدس 5 از فعّاليّت هاي اوست .

دشتي در عمليات كربلاي 5 بر اثر اصابت تركش توپ فرانسوي به شهادت رسيد و در گلزار شهداي رحمت آباد به خاك سپرده شد . از وي فرزنداني به نامهاي وحيده و فهيمه به يادگار مانده است .

 

گزيده اي از وصيت نامه :

مردم شريف و قهرمان ... جوانان شما حسين وار بر يزيد مسلكان تاريخ مي تازند و در پي كسب رضايت خداوندي مي كوشند و استوار و مردانه سينه را سپر دشمن نمودند و با خون خويش نهال اسلام را بارورتر مي نمايند . مرداني كه دنيا را مزرعة آخرت مي دانند و بذر ايمان و صداقت را با خون مي پاشند تا حاصلش را در پيشگاه باري تعالي و در بهشت برين درو كنند . اي مردم !  بدانيد كه مرگ حق است و قطعاً سراغ همة ما خواهد آمد . چه خوب است كه خود انتخاب كني ؛ نه زندگي آن قدر شيرين و نه مرگ آن قدر ترسناك است كه آدمي شرافت و انسانيت خويش را زير پا نهد و از ترس در بستر بميرد . پس بدانيد كه دنيا ممر گذر است و مقر ماندن ، ديار ديگري است . اين قرن ، قرن مستضعفين و قرن خفّت و زبوني مستكبرين است .

خاطرات شهید:

کنار ما نبود اما خیلی به فکرمان بود . در يكي از مرخصي ها سؤال کرد اینجا چه کپسولی ( سیلندر گاز ) بهتر گیر میاد . رفت آن کپسول را برایمان تهیه کرد برای اینکه در نبود او ما راحت باشیم .

همسر شهید

******

اوقات فراغتش را نقاشی می کشید نوشته های پراکنده ای داشت ، داستان هم می نوشت ، خاطره ای تعریف می کرد که در یکی از دیدارهای مردم با حضرت  امام ،  یک نفر برای تبرک چیزی را جز یک دستمال کاغذی پيدا نكرده ، دستمال  تبرک شده را می خواسته بگیرد اما آن  افتاده  زیر پای مردم و له شده با این حال آن شخص ماند تا جمعیت کم شود  و دستمال له شده را بر داشت و رفت . می گفت : دوست دارم  این خاطره را به صورت داستان بنویسم .

همسر شهید

******

مي گفت : وقتی در حفاظت جماران بودم ، زیر پنجره یکی از اتاق ها ایستاده بودم که یکدفعه متوجه شدم که آب ریخت روی لباسم . نگاه کردم ببینم کیست ؟ دیدم حضرت امام در حال آب دادن به گلدان ها هستند . به ایشان نگاه کردم خندیدند من هم خندیدم . تأسف می خورد که چرا بیشتر زیر آن پنجره نایستاده است .

سردار فرهنگدوست

******

گفتند  در ايام حج یکی از اقوام رفته بود با حاجی صحبت کنه گفته بود ببخشید اینجا فقط عبادت می کنیم صحبت در ایران هم ممكن است . در آن ایام حتی از صحبت های عادی هم امتناع می کرده است .

همسر شهید

******

حاج حسن همیشه خودش توي خط حضور داشت . بررسی می کرد که آنچه فرستاده درست تقسیم شده یا نه از قند و شکر گرفته تا ماشین ها و مهمات . همه چیز را سؤال می کرد .

سردار فرهنگدوست

******

بارندگی شدیدی شده بود و ما برای بردن اقلام پزشکی مشکل داشتیم اکثر ماشین ها در گل مانده بودند . جاده مناسبی نبود و شدیداً به دارو احتیاج داشتیم از طرفی از خط هم بیسیم زده بودند که یک مجروح داریم و باید می آوردیم پشت خط . او را كه ديدم مشكل مطرح كردم حاج حسن آمد وضع را دید  زنگ زد که یک لودر بفرستند . لودر که آمد حاج حسن گفت : وسایل مورد نیازتان را بگذارید توی بیل لودر و ببرید جلو . وسایل را با لودر فرستادیم . وقتی لودر برگشت دیدیم مجروح را هم به همان شكل آورده بودند .

سرهنگ اسلامی

******

فتح فاو بود . ما نزدیک منطقه ام الرصاص بودیم . باید حمله می کردیم به منطقه ام الرصاص دشمن را فریب می دادیم تا نیروهای دیگر فاو را فتح کنند . حاجی وقتی می دید که نیروهای غواص چگونه می زدند به اروند و پیش روی می کنند بلند بلند گریه می کرد . همان روز من شاهد بودم که نيروها هفت هواپیمارا زدند . حاج حسن فقط می گفت : « قدرت خدا ببین ، بنازم قدرت خدا را » نمی گفت : نیروها یا ادوات را فقط می گفت : خدا ، خدا ، خدا

حسن دهقان

******

کربلای 4 بود . یک سری تویوتای جدید آورده بودند حاج حسن تقسیم کرده بود میان گردان ها  ، رفتم اتاقش ، نگاهم کرد و گفت : صادقیان مشکلت چیست ؟ گفتم : مشکلی نیست ولی همه ماشین نو دارند الا گردان ما . گفت : فرقی نمی کند ولی حالا که دوست دارید داشته باشید بیا ، از کنار دستش سوئیچ ماشین را به من داد و خندید و گفت : دوست دارم که محکم پای کار بایستید . روزی نبود که به همه سر نزند و مشکلات آنها را حل نکند .

محمد حسین صادقیان

******

یکبار یک کامیون جنس رسیده بود ، شهید رفعیان و شهید دشتی خودشان اجناس را تقسیم می کردند ، یک بسیجی ناراحت آمد و گفت : اول از همه آمده ام اما هنوز سهمم نگرفته ام . حاجی گفت : کمی صبر کن . بسیجی خیلی داغ کرده بود دستش را بالا برد که حاجی را بزند . حاج حسن صورتش را جلو آورد و گفت : « اگر می خواهی بزنی بزن ولی اگر صبر کنی سهمت را می دهم » بعداً به من كه خيلي ناراحت شده بودم گفت : « سید امین ، ما مسئولین مثل پدر این بچه ها هستیم . باید هوایشان را داشته باشیم حتی اگر بخواهند با سیلی توی گوشمان بزنند . پدر دلسوز که از دست بچه اش ناراحت نمی شود . »

سید امین امامی

******

روی پل معلقی که بر اورند ساخته شده بود در حال رفتن بود که ناگهان هواپیماهای دشمن او را دیده و هدف قرار می دهند و حاجي به سرعت پل را پشت سر گذاشته و به  دشت می رسد در اين هنگام موتور هدف یک راکت دشمن قرار گرفت و متلاشی شد . ما که از دور شاهد آتش گرفتن موتور بوديم تصور کرديم که حاجي به شهادت رسیده است اما  وقتی بعد از دور شدن هواپیما حاج حسن از سنگري در آن حوالي بیرون می آید در کمال ناباوری و تعجب او را در آغوش گرفتيم و برایش قربانی كرديم و حاجي هميشه از اين موضوع به عنوان معجزه یاد می کرد و می گفت : « خداوند شيشه را کنار سنگ نگه می دارد .»

همسر شهید

******

كم كم داشت ما را آماده مي كرد یک کاپشن آبی نفتی خوشرنگ خریده بود . می گفت : مادر ببین چقدر با این لباس قشنگ شدم هيچ وقت از اين ظواهر صحبت نمي كرد.بعداً‌ گفت :  با همین لباس مرا دفن کنید . در دیدار آخر گفت : مادر بیا مرا ببوس . فهمیدم منظورش چیست ؟ دوباره گفت مادر پشیمان می شوی بیا مرا ببوس . او را نبوسیدم و رفت . نخواستم داغ حاج حسین را بپذیرم . گاهی به مزاح می گفت : مادر جلو مردم گریه نکنی آبروی مرا ببری.

مادر شهید

******

خیلی دلبسته نظام بود برای جنگ زحمت زیادی کشید و خودش را وقف جنگ کرده بود . می گفت : « در شب عمليات قدس 5 نامه ای از همسرم به دستم رسید که نخوانده پاره اش کردم ترسیدم احساساتی شوم و نتوانم پاي كار بايستم .

سردار فرهنگدوست

******

نیروهایی که در کنار حاج حسن کار می کردند امروز جزء بهترین مدیران سپاه هستند . ایشان یک نقش تربیتی داشت . برخورد خوب ، تدبر رأی ، ابتکار و خلاقیت ، سعه صدر و عشق و علاقه به اهل بیت و ولایت همه و همه در حاج حسن جمع بود و همین باعث تربیت یک عده سرباز کارآمد برای آینده سپاه شد .

سردار فرهنگدوست

******

تنها سرمایه های باقی مانده از حاج حسن دو تا فرزندش بود و ششصد جلد کتاب.

همسر شهید

Template Design:Dima Group