امتیاز کاربران

ستاره غیر فعالستاره غیر فعالستاره غیر فعالستاره غیر فعالستاره غیر فعال
 

خط شکنان: زندگی­نامه­ ی سردار شهید علی دهقان منشادی

هنوز هم توی خواب­های مادر، علی ایستاده­ است آن دورها، ته جاده. با همان لباس خاکی و شلوار گترکرده و پوتین. انگار دارد می­رود جایی. بی­ آن­که نگاه کند به عقب، راه خودش را می­ رود. مادر چشم­ هایش به گام­های علی­ است و تنها و تنها، رفتنش را می­ بیند. ازهمان دورها.

□□□

بهار با همه طراوت و تازگیش از راه رسیده بود. اما چشم­ های زن و مرد هنوز منتظر اتفاق تازه­ ای بود. چهارم فروردین سال چهل­ و چهار بود که بالاخره انتظارشان به سررسید و کودکی که منتظرش بودند به دنیا آمد. اسمش را گذاشتند علی.

آن موقع­ ها توی محله فهادان خانه داشتند. اما تابستان­ها می­ رفتند منشاد، روستای پدری. خنک های ده بچه را کمتر گرمایی می­ کرد. پنج،شش ماهش نشده بود که مریضی سختی گرفت. کنار پایش حسابی ورم کرده­ بود. آوردندش یزد پیش دکتر مرتاض. دکتر هم گفته بود:"الان هیچ کاریش نمی­ شود کرد. بگذارید یکی، دو سالش بشود، آن­وقت بیاوریدش برای عمل." اشک توی چشمان مادر جمع شده بود. نفهمید چه جوری خودش را رساند خانه. توی گرمای تابستان آن سال نمی­شد توی اتاق­ها بند شد. بچه را تلف می­کرد. رفته­ بود پایین توی زیر­زمین و بچه را خوابانده بود روی یک زیرانداز. ازبس گریه کرده بود خودش هم بی­حال افتاده بود کنار بچه. نگاهش به درگاه زیرزمین بود که کم­کم پلک­هایش روی­ هم آمد. توی خواب و بیداری، دیده بود خانمی با چادر عربی از پله­ ها آمده  بود پایین. جوان بود. زن         نمی­ دانست دارد خواب می­ بیند یا بیدار است. آن خانم ازش پرسیده بود:"چرا اینقدر ناراحتی؟" با بغض جوابش را داده بود:"بچه­ ام مریض است. گفته­ اند باید عملش کنیم". خانم هم لبخندی زده­ بود و به ش گفته­ بود:"بی­خودی ناراحت نباش. خوب می­ شود". قطره­ های اشک جلوی نگاه زن را گرفته بود. چشم­ها را که باز کرده بود، دیگرکسی را توی درگاه ندیده­ بود. قنداق بچه را که می زند کنار، می بیند ورم بغل پایش کوچک­تر شده. دو روز بعد دیگر اثری از ورم نبود و علی خوب خوب شده بود.

□□□

علی، بچه­ ی باهوش و زرنگی بود. پنج ساله بود که فرستادندش مکتب­ خانه؛ پیش ملا، تا قرآن خواندن یاد­بگیرد. طوری که وقتی مدرسه­ ای شد، دیگر برای خودش قرآن خوان کاملی شده بود. هفت سالش بود که رفت مدرسه کوچک­ زاده، نزدیک خانه­ شان. توی طول تحصیلش چه توی دبستان و چه توی راهنمایی و دبیرستان درسش خوب بود. معلم­ ها همه تعریفش را می­ کردند که بچه راست و درستی هست. به ش اطمینان زیادی داشتند. آن­قدرکه برگه­ های امتحانی بچه­ ها را می­ دادند به ش ببرد خانه تصحیح کند.

بچه عجیبی بود. از همان کودکیش توی کارها محکم و قاطع بود. سال اول دبستان که برایش پیراهن آستین کوتاه می­ خرند، نمی پوشد. به مادرش می گفت:"من دیگر توی کوچه و خیابان لباس آستین کوتاه نمی پوشم. خجالت می کشم. دیگر برایم از این جور لباس­ها نخرید."

هیچ­وقت بیکار نمی­ نشست. دوست داشت برای خودش مستقل باشد. تابستان­ها، چه توی شهر بود و چه توی روستا،کاری برای خودش دست و پا می ­کرد و مشغولش می­ شد. اینجوری چند تومانی هم گیرش می­ آمد. یک ساعت نمی­ توانست بیکار باشد. دبیرستان که بود می رفت پیش حاج حسن خیاط، خیاطی نزدیک خانه شان، دوخت و دوز یاد می­ گرفت. توی کارهای خانه هم کمک می­ کرد. قالی­بافی را خیلی دوست داشت.به پدر و مادرش گفته بود دارقالی بزنند توی خانه. توی بافتن هم کمک­شان می­کرد. به شان می­ گفت شماها اول بروید دنبال کارهای دیگرتان، تمام که شد بیایید. تا آن موقع می­ دیدی خودش کلی کار ها را جلو انداخته.

□□□

ابتدای سال پنجاه و هفت صدای انقلاب به یزد هم رسیده­ بود. چهلم شهدای تبریز توی یزد، تبدیل به روز خونینی شد. از آن روز تظاهرات و راهپیمایی­های مردمی هر روز بیشتر و بیشتر می­ شد. آن روزها علی تازه سیزده سالش شده بود و انتظار زیادی ازش نمی­­ رفت. اما با سن و سال کمی که داشت فعالیت­های انقلابی ­اش را شروع کرده ­بود. با چند تا ازبچه­ های فامیل و محله، گروهی کار می ­کرد. شعار نویسی­ ها، پخش اعلامیه­ های امام و حضور در راهپیمایی­ها، شب و روز برایش نگذاشته بود. هرچه انقلاب پیش­تر می­ رفت، فعالیت­ های علی هم گسترده­ تر می­ شد.

سال پیروزی انقلاب علی توانسته بود با معدل نوزده ونیم، کلاس سوم راهنمایی را تمام کند. مهرماه سال پنجاه­ و هشت، همراه با بازشدن مدرسه­ ها رفته بود و اسمش را توی دبیرستان ایرانشهر نوشته بود. بیشتر کارهایش را خودش می­ کرد. بی ­آن­که نیاز به همراهی پدر یا مادر داشته باشد. چیزی از شروع سال تحصیلی نگذشته بودکه فرمان تشکیل بسیج صادر شد، علی از اولین نفرهایی بود که رفت بسیج خیابان مهدی(عج) برای ثبت­ نام. از همان ابتدا آموزش­های بسیج را جدی گرفته بود.

□□□

مهرماه سال پنجاه ونه دیگر جنگ شروع شده بود و آن­هایی که مرد جنگ بودند خودشان را رسانده بودند به خطوط درگیری. خیلی دوست داشت با بچه­ های سپاه برود جبهه و جلوی عراقی­ها مردانه بجنگد. به دلش برات شده بود اگر وارد سپاه شود بهتر می­تواند به انقلاب خدمت کند. شانزده سالش بود که رفت درخواست ورود به سپاه داد. آموزش­هایی که توی بسیج دیده­ بود و اطلاعات خوب نظامی که داشت، خیلی به دردش خورد. بالاخره خرداد ماهِ سال شصت بود که سپاه قبولش کرد. امتحانات دوم دبیرستان را که داد، درس و مشق را بوسید و گذاشت کنار. حالا دیگر وقت جنگ بود و مبارزه. به قول خودش درس را می­شد بعداً خواند، اما دیگر وقتی برای جنگ باقی­ نمی­ ماند. از همان روز اول شده بود مربی آموزش نظامی. می­ فرستادندش شهرهای دور و اطراف برای آموزش.

□□□

عملیات طریق القدس شروع شده بود. بعد ازعملیات، پاتک عراقی­ها خیلی سنگین بود. از زمین و هوا آتش می­ بارید. وسط همین تک­ و پاتک­ها بود که علی وارد منطقه شد. این اولین حضور علی توی جبهه بود. شده بود مسئول یک تیم بیست­ و دونفره. برده بودشان توی خط پدافندی حاشیه رودخانه نیسان، سنگر گرفته بودند. دو روز بعد توی یکی از پاتک­ها، یک خمپاره شصت خورده بود پشت سرعلی. همین شد اولین مجروحیت علی توی جبهه.

اما این مجروحیت­ها نمی­ توانست علی را زمین­گیر کند. چرا که علی بی­ بهانه آمده بود جبهه.در طول پنج، شش سالی که توی جبهه­ های مختلف جنگید، دست کم هجده بار مجروح شد. اما هر بار با هر شدتی که جراحتش داشت، دوره نقاهتش تمام شده، نشده، خودش را می­رساند منطقه. توی عملیات بیت­ المقدس شده بود مسئول دسته، توی تیپ عاشورا. همان عملیاتی که نتیجه­ اش فتح خرمشهر بود. توی آن عملیات از خودش شجاعت و شهامت بسیاری نشان داده بود.

تابستان سال شصت­ و دو، توی جبهه غرب عملیات والفجر دو انجام شد. توی این عملیات علی جانشین گردان امام­ علی(ع) بود. بعد از عملیات توی پاتک عراقی­ها بودکه دوباره مجروح شد. ترکش خورده بود به بازو و سینه­ اش. یک راست از خط برش گردانده بودند عقب و بعد هم همراه با بقیه مجروح­ها، انتقالش داده بودند، بیمارستان شریعتی مشهد.

□□□

سه سال از حضور علی توی جبهه می­رفت. توی بیشتر عملیات­ها حضور داشت. رمضان، محرم، والفجر مقدماتی، والفجر دو و چهار و خیبر. با هر عملیاتی کارش سخت­ تر می ­شد. یکبار مسئول دسته، باردیگر فرمانده­ گروهان و درعملیات دیگر جانشین­ گردان. اما هیچ­کدام از این­ها باعث نمی شد علی خودش را گم کند. با همه­ ی رتبه و جایگاهی که داشت، همیشه بین نیروهایش بود. خاکی­تر از آنی بود که اگر غریبه­ ای می ­آمد میان­شان، می­ توانست بفهمد علی فرمانده­ ی آن­هاست. توی یکی از همان روزها، خانواده علی برایش رفته بودند خواستگاری دختر یکی از آشناها. دختری که خودش خواهر شهید بود. خانواده ­ی دختر، اولِ کار دو دل بودند. علی هم رفته بود خانه­ شان و صاف و پوست کنده به­ شان گفته بود:" من بی­ خیال جبهه نمی شوم. تا جنگ باشد من هم توی جبهه­ام. دست­آخر هم توی یکی از همین عملیات­ها شهید می­شوم. حالا می­ خواهید دختر بدهید، می­ خواهید ندهید". این حرف علی، حسابی از توی شک درشان آورده بود. جواب­شان مثبت بود. آماده شدند برای برگزاری مراسم. جشن عروسی­شان خیلی ساده وصمیمی برگزار شد. بعد از مراسم عقد و عروسی، علی، ده،دوازده روز بیشتر یزد نماند و دوباره برگشت منطقه.

□□□

مهرماه سال شصت­ و دو بعد تیپ­ الغدیر تاسیس شد. اولین ماموریت تیپ خط پدافندی طلائیه بود. حالا دیگر، علی توی خطی که تیپ تحویل گرفته بود، شده بود جانشین فرمانده­ی محور. حسابی سرش شلوغ شده بود. حتی وقت نمی­کرد به خانواده­اش هم سر بزند. طوری که وقتی اولین فرزندش به دنیا آمد، توی منطقه بود و چند روز بعد خودش را رسانده بود یزد. هیچ وقت نشد، جداگانه مرخصی بگیرد و بیاید زن وبچه­ اش را ببیند. همراه با نیروها می­ آمد یزد، با نیروها هم برمی­ گشت منطقه. موقع برگشتن هم که خانواده­ ها می­ آمدند بدرقه، هیچ جوری نمی­شد پیدایش کنی. برای همین مدتی زن و بچه ­اش را برده بود اهواز. اما آن­جا برای­شان امن نبود، برشان گردانده بود یزد.

جنگ برای علی از هرچیزی واجب­ تر بود. حتی درس را هم مدتی رها کرد. اخلاقش جوری بود که جبهه برایش از هرچیز و هرکسی بیشتر اهمیت داشت. به نیروهایش همیشه می­ گفت:"ما با امام خود عهد و پیمان بسته­ ایم، اگر هرکس به هر بهانه­ ای پا از جبهه برکند با امام و رهبر خود عهد شکنی کرده، ما نباید مثل مردم کوفه باشیم که به امام وقت و رهبرخود بی­ وفایی کردند و او را تنها گذاشتند. ما نباید امام را تنها بگذاریم".

دل به چیزی نمی بست. موقعی که داشت خانه­ اش را می ساخت، سپاه به پاسدارها اندازه دوبار قیرگونی سقف خانه، به­ شان گونی می­ داد. رفته بود و گونی­ها را تحویل گرفته بود. اما چند روز بعدش برگشت و گونی­ها را پس داد. به­ شان گفته بود:"من که دارم می­روم جبهه، اینجوری می­ شود کار یکی، دو نفر دیگر را راه بیاندازید".

□□□

عملیات بدر شروع شده بود. عملیاتی که در آن ماموریت تیپ ­الغدیر، حرکت به سمت منطقه الصخره درشرق رودخانه دجله بود. اما علی با نیروهایش مانده بود توی خط پدافندی شلمچه تا آن­جا را محکم نگه دارد. اینجوری خیال نیروهایی که توی هور می­ جنگیدند از بابت ان منطقه راحت بود.

علی طبع آرامی داشت. همین آرامش و سکوتش بود که او را متفاوت از بقیه کرده­ بود. انگار با سکوتش می­ خواست فکر کردن و اندیشیدن را به بقیه یاد بدهد. هرچند بعضی وقت­ها لکنت زبان آزارش می داد، اما از حرفی که از گلوی خسته­اش بیرون می­ آمد مشخص بود که پشتش فکر و حساب و کتابی است و از روی منطق حرف می­ زند.

سال شصت­ و پنج از راه رسیده بود و نیروها آماده می­ شدند برای یک عملیات بزرگ. عملیاتی که سرنوشت جنگ را یک­سره می­کرد. عملیات­ها یکی پس از دیگری انجام شده بود و با هر عملیات تجربه علی توی فرماندهی هم روزبه­روز بیشتر شده بود. سپاه برای فرماندهان دوره­ ی دافوس گذاشته بود. علی رفته بود و توی دوره­ ی سوم دافوس اسم نوشته بود. سه ماه از دوره نگذشته بود که پا شد و آمد منطقه. نزدیک­ های عملیات کربلای چهار بود. همان عملیات بزرگ سال شصت­ وپنج. به یکی از هم­ رزم­هایش گفته بود:"خیلی زشت است بچه­ ها اینجوری فداکاری کنند و درگیر دشمن باشند، ولی ما توی تهران بنشینیم توی کلاس­های دوره و بخواهیم درس بخوانیم".

عملیات کربلای چهار، نتوانسته بود به اهداف خودش برسد. برای همین بلافاصله بعد از عملیات، فرماندهان تدارک عملیات دیگری دیدند. دشمن حسابی غافلگیر شده بود. توی عملیات جدید علی جانشین مهدی فرهنگ­دوست بود، توی محور عملیاتی. محوری که درست روبروی کانال پرورش ماهی بود.

□□□

صبح روز دوم عملیات، علی توی خط پاسگاه بوبیان مستقر شده­بود.  بی­سیم چی ش آمد و به ش گفت:" آقا مهدی می­ گوید علی دهقان بیاید جلو، پیش من". علی هم  وضویی تازه کرده بود و با دو سه تا از نیروهاش راه افتاده بود سمت جایی که فرمانده­­ ی محورآن­جا بود. دشمن روی منطقه آتش زیادی می­ ریخت. اما علی و آن چند نفرهمراهش، توی کانال  با احتیاط به پیش می­ رفتند. پنجاه، شصت متر مانده به سه راهی بوبیان، گوشه­ ای از کانال خراب شده­ بود. می­بایست از جلوی دید   عراقی­ها می­ گذشتند. هفت صد متر آن طرف­تر عراقی­ها موضع گرفته بودند. لحظه ای صبر کردند تا حجم آتش عراقی ها کمتر شود. بعد با تمام توان دویده بودند به سمت دیگر کانال. اما ناگهان چیزی آن­ها را از جا بلند کرده بود و کوبانده بود زمین. خمپاره­ ای در چند قدمی علی خورده بود زمین و ترکش­هاش گرفته بود به سینه و شکمش. بچه­ های دیگر هم بی­ نصیب نمانده بودند. گرد وخاک که خوابید آمده بودند بالای سرش

□□□

ظهر شده بود. مهدی توی بیسیم صدا می زد."چی شد. پس چرا علی نرسید. دوساعت است منتظرم". آن طرف، بی­سیم­ چی بغضش را  توی گوشی بی­سیم خالی کرده بود و با صدای لرزان گفته بود:" علی هم پر کشید".

«محمدهادی شمس الدینی»

Template Design:Dima Group