می رفت به گلشن غزل سازي ها      مي كرد چه عاشقانه جانبازي ها

 

امروز بيا به باغ ايـــمان بــگذر             شد سبزترين سرو سرافرازي ها

 

شهيد  خليل ذاكري نيا، عاشقي صادق از تبار مومنان دريادل بود كه در تاريخ 11/11/1345 در شهرستان آبادان متولد گرديد.

او اولين فرزند خانواده و بسيار عزير و دوست داشتني بود. پدرش كارگري ساده بود و زندگاني آنها در محروميت و تنگدستي می گذشت. در دوران كودكي او دوبار تصادف كرد. بار اول 48 ساعت و بار دوم 24 ساعت در حال اغما به سر مي برد. اما به خواست خداوند زنده ماند تا اهدافي بالاتر را دنبال كند. مادرش در آبادان غريب بود و تنها دل خوشي خود را وجود فرزند پرمهر و محبت خود مي دانست. وی برای تامین  امرار معاش به پدرش كمك مي كرد. سال پنجم ابتدايي رامی گذراند که به اتفاق خانواده به يزد نقل مكان كردند و تحصيلات خود  را در يزد ادامه داد ودوره راهنمايي را در مدرسه ادب گذراند.

دوران شكوهمند پيروزي انقلاب اسلامي همزمان با تحصيلات دوره راهنمايي خلیل بود. او با  سن كم در راهپيمايي ها وتظاهرات ضد رژيم شاهنشاهی ، شركت و اطلاعيه ها واعلاميه هاي امام را پخش مي كرد. بعد از انقلاب عضو بسيج محله شد و به پاسداري از ارزش­ها و مقدسات نظام و اسلام همت گماشت. از عاشقان حقيقي انقلاب اسلامی بود و به ولايت مطلقه فقيه عشق مي ورزيد و از مريدان واقعي حضرت امام خميني(ره) به شمار مي آمد.

تحصيلات خود را تا مقطع دبیرستان ادامه داد و با شروع جنگ تحمیلی با اینکه سنش کم بود، درس را رها کرد و داوطلبانه و عاشقانه عازم جبهه­های حق علیه باطل  گرديد.  مدت 40 روز را در جبهه هاي جنوب سپري نمود و دو باره جهت ادامه تحصيل،مرخصي گرفت و به يزد بازگشت. بعد از گرفتن ديپلم به همراه برادر كوچك­تر خود به بسيج محله مراجعه و هر دو لباس رزم پوشيدند وبه جبهه جنوب اعزام گرديدند. او براي گذراندن خدمت مقدس سربازي به عضويت كميته انقلاب اسلامي درآمد و دوره آموزشي را در تهران گذراند و سپس به يزد بازگشت. به خاطر علاقه وافرش به كار به استخدام رسمي كميته انقلاب اسلامي در آمد.

شهيد خلیل ذاكري نيا انساني دوست داشتني و از دوستداران راستين شهادت و جان سپاري در راه حق به شمار مي آمد.او پيوسته در مجالس عزاداری امام حسین شركت مي نمود. پس از مدتي  در سمت فرماندهي پاسگاه شهري مشغول خدمت شد و مديريت مبارزه با مواد مخدر در منطقه­ي انتظامي شهرستان تفت را برعهده گرفت.خلیل در کار،بسيار جدي، دقیق و فعال بود به گونه­ای که اكثر ماموريت­هاي كليدي و حفاظتي به او واگذار مي شد.

در زمان خدمتش در یزد با همسری مهربان و پارسا ازداوج کرد و صاحب دو فرزند به نام­های الهه و محمد خلیل شد.وی برای انجام ماموریت به زاهدان منتقل شد وبه مدت سه سال عاشقانه در ناحيه انتظامي سيستان و بلوچستان خدمت نمود. او مجاهدي دلير و جنگ آوري پرتوان بود و با تماموجود در راه دفاع از حريم حق مي كوشيد. سرانجام  در شامگاه  12/8/1378 درمنطقه ی ايرانشهر هنگام درگيري با اشرار مسلح شربت شهادت را نوشيد.

و کدام غزل عاشقانه را می توان چنین سرود . غزلی که در بیت­های بغض آلودش ، خاطراتی ناگفته آرام گرفته­اند . غزلی به وسعت آبی رنگ تنهایی یک مادر وقتی سکوت قاب عکس قدیمی را با تبسمی تلخ می شکند و با اشک­هایش ، غبار از دلتنگی خویش بر می گیرد .

مادری از قبیله ی صبر و شکیبایی .مادر شهید خلیل ذاکری نیا از رازهای ناگفته­اش با ما سخن می گوید:

روایت مادرانه ی شما از فرزندتان:

خلیل از همان دوران کودکی دوست ­داشت پلیس شود و همیشه با تفنگ و کلاهش نقش آدم­های نظامی را بازی می­کرد.شاید همین عشق کودکی خلیل به او کمک کرد تا در سنین بزرگ­سالی رییس کلانتری شود.

صفتهای ستودنی خلیل ؟

بسیار زرنگ و شجاع بود و این زرنگی و شجاعت یکی از بارز ترین صفات ایشان تا هنگام شهادت بود.

شما وقتی که فهمیدید خلیل برای ماموریت می­خواهد به زاهدان برود چه عکس العملی نشان دادید؟

آن زمان در حال ساختن خانه­ای برای خودش بود، یک روز آمد خانه­ی ما و گفت : مادر، من به زاهدان منتقل شده­ام. گفتم : اینجا که کار و شغلت خوب است، چرا می­خواهی به زاهدان بروی؟پاسخ داد: باید برای ماموریت یک ساله به آنجا بروم. همسر و دخترم اینجا باشند تا من  برگردم.

مدت زمانی که خلیل در زاهدان بود ، الهه زیاد بهانه می­گرفت؛ به خصوص وقتی فهمید که مدت زمان ماموریت پدرش سه ساله شده است. اصرار و گریه ی زیاد الهه باعث شد که دوازدهم شهریور ماه ، همراه با مادرش به زاهدان بروند.اما این شور و نشاط دو ماه بیشتر طول نکشید. بعداز ظهر دوازدهم آبان بود که خلیل به شهادت رسید .

روحیه­ی نظامی خلیل با محیط خانه سازگار بود؟

خلیل خیلی مهربان و خوش اخلاق بود. هرچند به گفته ی دوستانش ، او در محیط کار خیلی جدی بود اما در محیط خانه با ما و خانواده­اش بسیار مهربان  و خوش برخورد بود وهمیشه عادت  داشت در کارهای خانه به ما کمک کند.

وقتی خبر شهادت خلیل به شما رسید :

- به گفته ی همسرش، خلیل، ساعت چهار صبح دوازدهم آبان ماه،برای انجام ماموریت از او ودخترش خداحافظی می­کند و از منزل بیرون می­رود.صبح وقتی الهه از خواب بیدار می­شود؛به مادر می­گوید:  دیشب خواب دیدم، سربازان نيروي انتظامي به كلاس درسم آمدند و به من گفتند: كه پدرت به آرزويش يعني شهادت رسيد و افتخار كن كه فرزند شهيدي.

همسر خلیل با شنیدن خواب الهه پریشان و آشفته می شود اما برای اینکه الهه را ارام کند ، خود نیز سعی می کند آرام باشد . اما این سکوت چندساعتی بیشتر طول نمی­کشد.همکاران خلیل به برادرش تلفنی خبر شهادت او را می­دهند.

همان روز دختر برادرم آمد منزل ما و گفت : عمه، فکر کنم خلیل زخمی شده است. من هم سریع آماده شدم که با پدرش به زاهدان برویم.  پسرم اجازه نداد و گفت : نه ، شما نمی­خواهد به زاهدان بروید. من خودم به دیدن او می­روم. بعد از ظهر همان روز خبر شهادت خلیل به گوش خانواده و دیگر اقوام و دوستان رسیده بود. همه­ی اقوام محبت کرده واز آبادان آمده بودند. حتی آقای صدوقی هم به منزل ماتشریف آوردند. همه جمع شدند و با هم به سردخانه رفتند تا خلیل را ببینند اما به من چیزی نگفتند. من فکر می کردم ، خلیل زخمی شده است .

در خانه تنها مانده بودم . ناگهان دیدم که خلیل با همان  لباس نظامی آمد داخل اتاق . حتی پوتین هم پایش بود. به من گفت : مامان همه به دیدنم آمدند به غیر از شما ....؟ تمام بدنم سرد شده بود . دویدم دم در و  التماس کردم که مرا ببرند پیش خلیل ...

در سردخانه فهمیدم پسرم زخمی نشده، بلکه به شهادت رسیدهاست.

واکنش شما موقع شنیدن خبر شهادت خلیلبا آن همه  وابستگی عمیقی که به ایشان داشتید چگونه بود؟

مسئول سردخانه گفت اگر قول بدهی جیغ و داد نزنی، فرزندت را نشانت می­دهم. قول دادم. خیلی به خودم فشار آوردم؛و در آن لحظه خدا توانی به من داد که اصلاً گریه و شیون نکردم  و توانستم با آرامش، صورت او را ببینم. و این صبر را خدا به من داد.

خاطراتی از خواهر شهید خلیل ذاکری نیا

6 ساله بودم که در اثر شدت گرمی هوا ی تابستان، گرمازده شدم. به حدی که در اثر ضعف شدیدبه حال بیهوشی افتادم.فقط خیلی مبهم صدای اطرافم رامی­ فهمیدم. بعدها خانواده ام گفتند که هرکاراز دستشان برمی­آمده انجام دادند تا بهترشوم اما فایده­ای نداشته است .تااینکه خلیل که در آن موقع 16 سال بیشتر نداشت؛ ولی احساس مسئولیتش چند برابر سنش بود،  مرادربغل گرفت وبه طرف خیابان دویدتامرابه درمانگاه برساند . و در حین دویدن  یک­سره خداخدامی­کرد و سلامتی دوباره مرا ازخدا می­خواست.

خلیل ، به عنوان برادربزرگتربرای ماالگو بود و ما جز خوبی از او چیزی نم یدیدیم.همیشه از ما می­خواست تا مشکلاتمان رابه اوبگوییم.خلیل برای مافقط برادرنبود؛درواقع یک دوست دانا ویک مشاوردلسوزبود.

به سن تکلیف که نزدیک شدم ، مرتب یاداوری می کرد که در اجرای احکام نمازوروزه بیشتر دقت کنم .در دوره ی راهنمایی ، همیشه به من گوشزدمی­ کردکه مواظب باشم و باهرکسی طرح دوستی نریزم.

خلیل، هرگزحرفی نمی زد که باعث دلخوری ما بشود. گاهی شلوغ بازی درمی­آورد وسربه سر­مانمی­ گذاشت؛اماهرگز ما را اذیت نمی­ کرد. برای مامثل یک معلم بود و وجودش به خانه­ ی ما گرمی خاصی می­ بخشید.

Template Design:Dima Group