خط شکنان: دو كوهه را فراموش نخواهم كرد!
گاهي تمام دردهايت را جمع مي كنی تا جایی آنها را خالي كنی.
من غم از دست دادن پدر را جمع كردم تا همه را در اين سفر فرياد بزنم اما افسوس كه يادت مي رود چه بودي؛ غم از دست دادن اين شهدا سنگين تر از آن است كه به غم های خود فكر كني...

دلم نمي خواهد بيرون از اينجا خودنمایی كنم. كاش زندگي در اين پادگان ادامه داشت. چه مي توان كرد كه زندگي ما زمينی ها دور مي شود از انسان هایی كه زندگي را براي ما ساختند. كاش دلم را اينجا بگذارم. كاش روحم در اين حوالي پرواز كند. كاش انسانيت را ياد بگيرم. انسانهايي اين سرزمين زندگي را حفظ كرده اند که گویی جلوه ای از خدا دارند.


دو كوهه جایی براي عاشقی است. به دنبال معشوق در بيابان های گردان تخريب مي گردی. دريغ از اينكه حتي يادي از خود كرده باشي. غم اين بيابان بيشتر از تمام غم هاي عمرت خواهد بود. در گردان تخريب و بيابان هايش همين انسان های از جنس آسمان، براي خود جايگاهي ابدي حفر كرده اند. كاش لحظه ای كه در اين جايگاه حفر شده ی آنها بودم اين صحنه نمايش زندگی ام پاياني آسماني داشت.


روز دوم را در هويزه گذرانديم؛ شايد ماندن ما در اين مكان اتفاقي نبود و حتي از پيش تعيين شده هم نبود. بلكه خدا كارت دعوت را با دستان خودش به ما داد. من دستان خدا را ديدم. لحظه ای به مرگ نزديك شديم. همه چشم ها هراسان بود اما در دلم خدا را صدا زدم. كاش صدايم را شنيده باشد.
اگر باز گردم به دياري كه دور تر از تو باشد هرگز خود را نخواهم بخشيد.


در مسير طلائيه هستيم. چيزي نمي دانم از آنجا اما اطمينان دارم قفل زده شده بر لب ها و اشك هايم را مي گشائي؛ خدايا تنها آمده ام. اينقدر بنده بدی شده ام كه حتي دلم را نمي لرزانی؟!
خدايا از تو، تو را مي خواهم و از خود بندگي را...ياري ام كن... جز تو به كه روی آورم؟!


راستي ديشب همسفر خود را پيدا كردم. نامش مرتضي (شهيد مرتضي كاوندی) است به من قول داده همراهم باشد هميشه. خدايا دلم را بدست تو دادم. كاش لايق بندگي ام كني. مرا از نو بيافريني...
طلائيه..... عشق..... اما عشق به طلائيه چيست؟ كاش براي عاشقی خود را آماده كرده باشم. خدايا مي گويند تو و شهدا ما را دعوت كرده اید؛ گم كرده ام تو را.. در اين بيابان جستجويت می كنم تا از تو جواب نگيرم باز نمي گردم.


خداوندا تو برايم عزيز شده ای؛ كاش اين عزيز، عزيز دل باشد. خداوندا نامت را بيشتر از هميشه دوست دارم. كاش برايت نامه اي مي نوشتم و پاسخم را مي دادي. برايت آنگونه كه سزاور است بندگي نكرده ام مي دانم، اما تو بنده ام كن و مي دانم كه برده نمي خواهي. اما غلام مي شوم در، درگاهت خدايا كاش تنها بودم و جدايم مي كردی براي بندگي ات كوله ای آورده ام كه همه گناهانم را در آن گذاشته ام.


سوي زيد مي رويم شايد مرا نگاهي باشد نگران؛ خدايا چقدر اين سفر را دوست دارم بيشتر از اين سفر شهدا را؛ اينجا حكايت مي گويند كه با روح و جسم و زندگي ما زمينی ها سازگار نيست. كاش... .



خرمشهر عجب هوایی دارد. به محض ورود به آنجا هوا ابري شد، بارانی باريد كه مثل آن را در هيچ جای زندگی خود نديده بوديم. هوای ديگری داشت. همان هوایی كه هميشه درپي آن بودم. كاش آسمان هميشه ابري بود. باران بي نظير و رعد و برقی كه هرگز آسمان را اين همه خمشگين نديده بودم. از چه رنجيده ای كه اينگونه رعد و آتش مي زنی و آتش مي گيری؛ شايد امنيت ما در اين مكان از آن شهدای اينجاست. همه جا و همه چيز، امن و راحت!


شرهانی رفته ای؟!
تمام يادگار های جنگ را می توان در آنجا پيدا كرد: تانك، انسان، شهيد
هورالعظيم هم از آن مكان هایی بود كه براي رفتن به آنجا بايد دعوت شد جایی كه از يادگار جنگ فقط نام "علي هاشمي" بر جای مانده بود و عجب نامي بود. بي شك "علي هاشمي" براي اين خاك جنگيد كه روی آن نشسته ايم و مشت مشت از آن براي يادگاری بر مي داريم.. كاش قدر اين خاك را بدانيم.


در علقمه يادگاری نبود اما پل هایی بود و رودی كه ادامه اروندرود بود. هوایی دلپذير آنجا را دل انگيز مي كرد. دل كندن از اين مكان ها ساده نبود اما بايد رفت خيلي زود دل مي كنديم و به جایی ديگر مي رفتيم.
قتلگاه شما زيارتگاه چشمان ماست... راهتان ادامه دارد... اين ها جمله هایی بود كه فيلمبردار از من مي خواست روي كاغذ بنويسم و بدست باد بسپارم.


در شلمچه چه كربلایی بود؛ چادرم را به سر كردم و مرتب و حتي دوربين با خود نبردم. می خواستم همه چيز نزديك لمس شود. برای ديدن اين مكان احتياجی به فيلمبرداری و عكس نبود. آنقدر حسين(ع) به تو نزديك بود كه عطرش را استشمام میکردی. در اين طرف درياچه صدايش می كرديم و او نورانی مي شد و دلربایی مي كرد و قلب ها را تسخير؛ حسين جان! تو كجاي زندگي ما زمينی ها نشسته ای و اين همه آرام نفس مي كشي؛ كاش به جاي نامت قلبت از آن مي شد. پاي برهنه رفتن كافی نبود، خاكی و گلی شدن كافی نبود.. قلب پاك بايد بود تا حسين(ع) را مي شناخت.. كربلا را از اينجا استشمام مي كنم اما افسوس كه فقط استشمام است. وقتي اينجایی انگار که تمام دنيا در دستان توست؛ و یا حتی زير پای تو... .

نوری كه تو بر شلمچه انداخته ای تمام ظلمات دل را خارج مي كند و نور مي پردازد. شلمچه يعني شجاعت و جوانمردي؛ شلمچه يعني ليالي قدر؛ يعني مردانگي؛ يعني چهره در چهره دشمن شدن و نهراسيدن؛ يعني هزار بار زنده شدن و زندگي كردن. شب هاي خرمشهر آرام تر می كرد روز را؛ شب های خرمشهر زيباتر مي كرد خوابيدن و به اميد فردا بيدار شدن را خوش به حال كسانی كه با اين شب ها نجوا مي كردند و ما را ياد آور مي شوند كه بايد براي ما مأمني امن باشند. صبح در معراج پيكر شهيدانی گمنام و كفن پيچ، آن روز را براي ما زيباتر كرد. اما با خود مي انديشيدم كه آيا لايق تن هاي تكه تكه شده يشان بودم. نه و به خدا قسم كه شرمسار تا خانه بودم.
كاش سفري ديگر را عجل باشد... .

نویسنده: زهره رجبی

Template Design:Dima Group