امتیاز کاربران

ستاره غیر فعالستاره غیر فعالستاره غیر فعالستاره غیر فعالستاره غیر فعال

احمد خواستار

شرح مختصري از عملكرد گردان ضد زره الحديد در عمليات بيت المقدس 4 و خط پدافندي شاخ شميران

 

مأموريت گردان در عمليات و خط پدافندي پشتيباني آتش و رزم نزديك

تاريخ ابلاغ مأموريت از رده مافوق به گردان 25/12/66

ستون كشي گردان از سقز به مريوان ساعت 5 صبح 27/12/66

توضيحات ويژه

اولين جلسه شوراي ستادي قرار شد رأس ساعت 14 بعد از ظهر مورخ 26/12/66 در شهر مريوان برگزار شود هم اكنون ساعت 17 بعد از ظهر مورخ 25/12/66 كه تصميم گرفته شده شبانه با توجه به كمبود وقت از ماووت بسوي سقز مقر عقبه تيپ حركت كنيم . ريزش برف سنگين ناامن بودن جاده دو مشكل عمده سر راه ما بود . چاره اي بجز حركت نبود لذا دشواري موجود را به جان خريده و رأس ساعت       30 : 17 حركت نموديم در بين راه چندين نوبت زنجير چرخ ماشين پاره شد و در تاريكي شب و سرماي شديد مي بايست دوباره چرخ زنجير مي بستيم به هر زحمتي بود ساعت 9 شب خود را به سقز رسانديم بعد از نماز به ستاد تيپ رفتيم و ديدار با سردار حاج اكبر توكلي مسئول ستاد داشته و ايشان نيز دستور دادند كه مانعي نيست جاده تأمين دارد و شب حركت كنيد برويد پادگان قدس سنندج ساعت 12 شب بود به همراه برادر محمد زارع با يك تويوتا بطرف سنندج حركت كرديم جاده ناامن بود و سياهي شب موجب دلهره بيشتر مي شد نزديك ديوان دره چند نفر آمدند وسط جاده ، يك لحظه همه چيز بجز سالم رسيدن به مقصد در ذهن من خطور كرد چند لحظه بعد ماشين جلوي پاي آنها ايستاد كه خوشبختانه نيروهاي ژاندارمري بودند كه مأموريت آنها تأمين جاده سنندج به سقز بود آنها را سوار ماشين كرده و ديوان دره برديم بعد از پياده كردن نيروهاي ژاندارمري در ديوان دره به راه خود ادامه داديم تا خود را به سنندج برسانيم نيمه هاي شب حدود ساعت 30 : 2 به پادگان قدس رسيديم صبح بعد از نماز و صرف صبحانه به سوي شهر مريوان حركت كرديم حدود ساعت 10 صبح به مقصد رسيده و داخل يكي از خانه هاي شهر شديم ديدار با سردار حاج اكبر آقابابائي داشته تا اينكه صداي دلنشين قرآن به گوش رسيد نشان از نزديكي هاي ظهر بود وضو گرفته بعد از نماز ظهر در همان منزل به صورت جماعت برگزار شد بعد از نماز و صرف نهار جلسه رأس ساعت 14 بعد از ظهر شروع شد .

از مصوبات جلسه مربوط به گردان الحديد بود كه مي بايست بجز 3/1 نيروها و امكانات مابقي تا فردارأس ساعت 16 بعد از ظهر مورخ 26/12/66 در مريوان استقرار يابند بعد از اين جلسه فرماندهي به من گوشزد كرد كه امشب در منطقه قاش براي تصرف ارتفاع الاغ لو رزمندگان اسلام عمليات دارند خوشحال شدم در ضمن از دو موضوع ناراحت گرديدم اول آنكه مقر استقرار گردان در ماووت زير يال قاميش بود و آنها ازعمليات امشب اطلاع نداشتند و امكان داشت بر اثر آتش شديد دشمن آسيب به نيروها وارد شود و دوم اينكه فردا زير بمباران شديد دشمن چطور نيروها را به مريوان برسانيم با مشورت فرماندهي و دستور ايشان به مخابرات گردان الحديد گوشزد كرد كه امشب مواظب باشند خيال من از موضوع اول تا حدي راحت شد . ساعت حدود 16 بعد از ظهر که به سوی ماووت حرکت کردیم صبح 27/12/66 حدود ساعت 4 صبح به مقصد رسیدیم و وارد مقر گردان شدیم بعد از نماز صبح سریعاً با لیست نیروها را سازماندهی کرده و برادر شمس با 3/1 نیروها و امکانات تجهیزات برای حفاظت از منطقه ماووت در نظر گرفته شده مابقی نیروها به فرماندهی شهید حسین جعفری پیاده به طرف پل امام علی (ع) واقع در پایین ارتفاع گرده رش حرکت کردند تعداد دو دستگاه 911 برای حمل سلاح ها به مقر رسید چند دستگاه کامیون برای نیروها نیز کنار پل منتظر بودند خوشبختانه به یاری الله همه چیز به خوبی پیش رفت و الان ساعت 30 : 6 صبح می باشد نیروها در حال سوار شدن می باشند بعد از سوار شدن با فاصله زیادی از هم حرکت کردیم در دنباله راه الحمد الله بجز چند بمباران هواپیماهای دشمن با مشکل مواجه نشده و همگی رأس ساعت 17 بعد از ظهر به مریوان رسیدیم نیروهای گردان در چند خانه خالی از سکنه مستقر شدند صبح 28/12/66 جهت استقرار قبضه موشک اس . پی . جی 11 داخل تیپ به جهاد سازندگی مریوان رفتیم و الحمدالله کار به خوبی پیشرفت موقع بازگشت بودیم که رادیو خبر عملیات ظفر 7 داخل خاک عراق با همکاری اکراد عراقی اعلام نمود و غروب همان روز جهت توجیه منطقه به ارتفاع ملخی رفتیم تعدادی از یگانهای دیگر نیز جهت توجیه آنجا جمع شده بودند سپس یکی از فرماندهان اظهار داشت به خواست خداوند این عملیات یکی از عملیاتهای بزرگ است و جهت فریب دشمن مرحله اول آن را ظفر 7 نام نهاده اند . پس یکی دیگر از فرماندهان گفت با توجه به اینکه در ارتفاع ملخی ما کاملاً بر دشت خرمال عراق تسلط داریم ولی مشکل عمده ما جاده بود که این مشکل به حمدالله به کمک مهندسی سپاه و جهاد سازندگی با احداث جاده ای برطرف شد . بعد از توجیه شدن منطقه به شهر بازگشتیم صبح روز بعد عراق چند مرتبه شهر مریوان را بمباران کرد و از جمله بمباران شیمیایی ، ساعت 8 صبح بود که به همراه فرماندهی و تعدادی از اعضای شورای تیپ به مقصد مناطق آزاد شده به طرف ارتفاع ملخی حرکت کردیم در بین راه چندین مرتبه با بمباران شدید دشمن مواجه شدیم و مجبور شدیم مسیر خود را عوض کرده و جهت رفتن به حلبچه عراق به سوی کرمانشاه حرکت کردیم بعد از ظهر حدود ساعت 5 به کرمانشاه رسیده و سپس به سوی جوانرود حرکت کرده و بعد از جوانرود به سوی پاوه رفتیم و شب در سپاه پاوه خوابیدیم صبح که مواجه بود با روز عید نوروز سال 67 از خواب بیدار شده و بعد از نماز به راه خود ادامه دادیم به نوسود رسیده و وارد شهر شدیم مرز ایران و عراق ارتفاع بزرگی بود که مانند دیوار بزرگ بود این طرف ارتفاع شهر نوسود شهرایران بود و آن طرف ارتفاع شهر طویله عراق بود ساعت حدود 30 : 8 صبح بود که وارد شهر طویله عراق شدیم به یک سه راهی رسیدیم که تابلو زده بود به طرف حلبچه و ما به سوی حلبچه حرکت کردیم هنوز چند کیلومتری نرفته بودیم که مواجه شدیم با مردم آواره که از ترس بمباران شیمیایی عراق به دامنه ها پناه آ ورده بودند هرکس ناله می کرد – کامیونها و مینی بوس دائماً در حال تردد بودند خیلی ها بر اثر استنشاق گازهای شیمیایی مسموم شده بودند ، منظره حولناکی بود و حدود ساعت 10 صبح وارد حلبچه شدیم حلبچه مرتب بمباران می شد طبق دستور شهید آقابابائی وارد مرکز شهر شدیم در سمت راست جاده ای بود که به طرف حومه شهر کشیده می شد حرکت کردیم و وارد روستایی شدیم که تمامی افراد آن یا کشته شده بودند یا فرار کرده بودند و کشته شدگان چنان پخش شده بودند که راه بسته شده بود و ما از کنار جاده عبور می کردیم به استخر آبی رسیدیم که تعدادی جنازه داخل آن افتاده بود از آن روستا گذشتیم و به راه خود ادامه دادیم به یک روستای قدیمی متروکه رسیدیم که حدوداً روی بلندی قرار گرفته بود و انبوهی از درختان این روستا را پوشانده بود در کنار این روستا چند خانه نیز بود که در آن مردم زندگی می کردند ولی بر اثر بمباران شیمیایی خالی از سکنه بود همین روستا را مقر خود قرار دادیم و چادرهای خیمه ای شکل خود را براه کردیم در همین مقری که ما در آن اسکان یافته بودیم قرارگاه کل عملیات نیز در آنجا بود برادر محسن رضائی نیز در آنجا بود بعد از ظهر حدود ساعت 30 : 5 بود که با برادر هراتی زاده فرمانده زرهی تیپ به سوی شهر بازگشتیم به همان روستایی که استخر آب داشت رسیدیم از ماشین پیاده شدیم و وارد خانه ای شدیم دو خرگوش داخل قفس زنده بودند و ما آنها را آزاد کردیم ارتفاع بزرگی در سمت روستا بود چند دستگاه تانک دشمن روی آن مستقر بود تصمیم گرفتم به طرف تانکها رفته و سالم یا خراب بودن آنها را بررسی کنم ، هنوز حرکت نکرده بودم که ماشین گردان ضد زره الحدید کنار ما ایستاد و برادر بسیجی محمد صحرایی از آن پیاده شد و سپس این جمله را گفت که ماشین بنزین ندارد اگر اشکال ندارد وارد شهر شده تا بنزین بزنیم با توجه به اینکه هوا کاملاً تاریک شده بود آنها به طرف شهر حرکت کردند و ما بطرف ارتفاع حرکت کردیم روی یالی که در حرکت بودیم هر چند متر کودکانی بین سنین 2 تا 10 سال افتاده بودند و بر اثر استشمام گازهای شیمیایی جان خود را از دست داده بودند یک لحظه در خود شک و تردید راه دادم و شیطان مرا وسوسه کرد در همین افکار غوطه ور بودم که شهر دوباره بمباران شد و خیلی شدت بمبارات شدید بود به خود آمدم ماشینی که هراتی زاده آن را می راند کنار تانکی متوقف کرد ما پیاده شدیم و داخل تانک رفتیم ظاهراً سالم بود موقعی که گشتیم و آن را بازرسی کردیم دییم رادیاتور آن سوراخ دار هوا کاملاً تاریک شده بود که به سوی مقر خودمان بازگشتیم و نماز خواندیم ساعت از 9 شب گذشته بود ولی محمد صحرایی و حیدری هنوز بر نگشته بودند من خیلی نگران شدم یادم آمد غروب شهر بمباران شد بدگمان شدم با خودم گفتم حتماً برای آنها اتفاقی افتاده است رفتم خدمت برادر حسین فیض قائم مقام تیپ و از ایشان اجازه گرفتم تا وارد شهر شده و موضوع را پیگیری نمایم بعد از کسب اجازه با برادر زارع شاهی ( از برادران تخحریب ) وارد شهر شدیم و به مرکز شهر رسیدیم شهر کاملاً تاریک شده بود .   به کنار هر تویوتای سوخته 85 که می رسیدیم می رفتیم ببینیم داغ است یا سرد به پمپ بنزینی رسیدیم بنزین زدیم و حرکت کردیم مردم ریختند جلوی ماشین با آه و ناله از ما خواستند زن حامله ای را تا روستایی در اطراف شهر ببریم و خودشان را نیز ببریم تا صبح روز بعد در بمباران از بمباران دشمن در امان باشند دل هر سنگی به حال آنها می سوخت . ما قبول کردیم و آنها سوار شدند و ما طبق راهنمایی آنها حرکت کردیم . موقع بازگشت به مقر ساعت 11 شب دیدم بچه ها از شهر برنگشته اند خیلی ناراحت شدم خواستم به فرماندهی بروم و گزارش جستجو بدهم با این افکار کلنجار میرفتم که دیدم یک کامیون آیفای عراق جلوی پای من ایستاد و حیدری از آن پیاده شد بسیار خوشحال شدم . چند لحظه بعد محمد صحرایی نیز با تویوتا رسید گزارش دادند و گفتند ما تا کنار دریاچه پیش رفتیم و این ماشین را که سالم در آنجا بود دیدیم و یک ساعتی روی آن کار کردیم تا روشن شد و آوردیم بهر حال گردان الحدید صاحب یک آیفا شده بود شب را با خوشحالی به صبح رساندیم صبح حدود ساعت 30 : 12 بود که چند فروند هلیکوپتر وارد آسمان مقر شدند و چند لحظه بعد نشستند برادر میرحسین موسوی که در آن زمان نخست وزیر بود از آن پیاده شدند و رفتند به طرف سنگر قرارگاه .

  1. ساعت 4 بعد از ظهر جلسه شورای تیپ برگزار شد و سردار شهید آقابابائی فرمودند : به حول و قوه الهی مأموریت در این جا به نحو احسن انجام شده و نیازی به ما پیدا نکردند . فرماندهی قرارگاه مأموریتی جدید به ما دادند و می بایست حرکت می کردیم به سوی شاخ شمیران بعد از جلسه چادرها جمع آوری شد و به سوی پاوه حرکت کردیم شهر حلبچه را پشت سر گذاشتیم و شب حدود ساعت 30 : 7 وارد پاوه شدیم و سپس به سوی جوانرود حرکت کردیم شب وارد سپاه جوانرود شدیم صبح روز بعد موقع نماز بیدار شدیم که با تعجب دیدیم همه بچه ها از مریوان برگشته اند به سوی جوانرود خوشحال شدم  و بعد از نماز و صبحانه جلسه توجیهی با گردان گذاشته شد و بعد از ظهر حدود ساعت 4 بود که به سوی شاخ شمیران حرکت کردیم از تازیون گذشتیم بعد از طی مسافتی وارد روستای قالیچه شدیم و از آن نیز گذشتیم بعد از طی مسافتی حدود 10 کیلومتر به ارتفاع مناسبی رسیدیم و به دستور فرماندهی کلیه نیروها و امکانات تیپ در همین جا ماندند بجز مسئولین واحدها و گردانها که با خود او به جلو حرکت کردیم به مقر نسبتاً بزرگی رسیدیم و شب را آنجا اطراق کردیم صبح روز بعد جهت استقرار گردان خدمت برار فرهنگ دوست معاون تیپ رسیدیم و طبق دستور ایشان در دامنه تپه ای مستقر شدیم در حال تخلیه وسایل بودیم که اتوبوس حامل نیروهای گردان رسید و هنوز کاملاً از آن پیاده نشده بودند که صدای مهیبی همه را آرام کرد و بعد از صدای انفجار صدای آه و ناله تعدادی از بچه ها بلند شد مه غلیظی از دود و غبار هوا را پوشانده بود بطوری که هیچ چیز پیدا نبود و بعد از دقایقی به طرف اتوبوس رفتم سه نفر از بچه ها مجروح شده بودند سریعاً آنها را به اورژانس منطقه رساندیم گلوله توپ زمانی بوده و درست بالای سر بچه ها منفجر شده بود اتوبوس مانند آبکش شده بود هر کس ماشین را با آن وضع می دید       می گفت هیچکس در آن زنده نمانده است . جهت تعیین تکلیف خدمت برادر فرهنگ دوست رفتم همان موقع جیپ فرماندهی رسید و سردار شهید آقابابائی و حاج حسین فیض و حاج قنبر از داخل ماشین پیاده شدند رنگ در چهره سردار شهید نبود وقتی اتوبوس را با آن اوضاع دید به من گفت چند نفر شهید شده اند جواب دادم طوری نشده 3 ، 4 نفر زخمی شده اند قیافه حاج اکبر عوض شد و این خصلت ایشان بود که نسبت به نیروهای خود احساس مسئولیت می کرد و برای نفر به نفر آنها نگران است و خیلی ایشان خوشحال شدند وقتی فهمیدند کسی شهید نشده است و تعداد زخمی ها نیز کم است . سردار با حاج مهدی فرهنگ دوست در مورد استقرار صحبت کردند و بعد یکی از افراد بومی جهت راهنمایی نزد حاج مهدی معرفی شد در آن موقع ده نفری به سوی روستای قالیچه حرکت کردیم کنار روستا شیار نسبتاً بزرگی بود دامنه های آن برای استقرار تک تک واحد ها را مشخص کردند و مکان گردان الحدید برای استقرار نیز مشخص شد سریعاً جلو رفتیم و نیروها و گردان را به محل جدید منتقل کرده استقرار یافتیم شب استراحت کردیم و صبح روز بعد جلو رفتیم و در محل عقبه تیپ 57 سوله های بزرگ ساخته و اورژانس بزرگی در آنجا بود و حمام خوبی جهت دفع مواد شیمیایی داشت تعدادی از این سوله ها تحویل تیپ شد و یکی از آنها تحویل گردان الحدید گردید آن سوله پلکان داشت و حالت دو پوشه داشت تصمیم گرفتیم تعدادی قبضه از سلاح ها را از قبیل اس پی جی , دوشکا شهاب , پلاتین , موشک , مالیوتکا , خمپاره انداز 60 و سلاح های دیگر و امکانات مخابراتی و تدارکاتی را در این سوله جاسازی کنیم بعد به سوی عقبه گردان بازگشته و سازماندهی مجدد کردم نیروهای گردان را به سر گروهان ( عملیاتی , پدافندی , پشتیبانی ) سازماندهی کردیم . گروهان پدافندی و امکانات در نظر گرفته شده را به جلو حرکت دادیم و حدود ساعت 30 : 11 صبح به سوله رسیدیم . نزدیک غروب بود محمد زارع که جهت توجیه خط رفته بود برگشت و از اوضاع و احوال منطقه خودی و دشمن صحبت شد . صبح روز بعد یعنی مورخه 6/1/67 گروهان پدافندی با کلیه تجهیزات و امکانات به سوی منطقه شاخ شمیران حرکت کردیم هوا بارانی بود حدود دو کیلومتر که رفتیم به رودخانه دره ای شکلی رسیدیم که کاملاً در دید و تیر دشمن بود . پانصد متر جلوتر دو طرف جاده مین کاری شده بود دویست متر جلوتر تویوتا که سوار بودیم سر خورد و رفت روی مین ضد نفر و لاستیک جلوی آن از بین رفت دنده عقب گرفتیم تا لاستیک را عوض کنیم این کار انجام شد ولی چون رو به ارتفاع بود و جاده لغزنده بود همه نیروها از خودروها پیاده شدند سلاحها را در دست گرفته و به راه افتادند هرکس که از یگان قبلی آنجا رد می شد به ما می خندید چون آرامش منطقه مثل آرامش قبل از طوفان بود ستون کشی جالبی شده بود در اول 4 قبضه اس پی جی که چرخ آنها وصل بود و دو خدمه آن را می کشیدند در ردیف دوم 4 قبضه موشک انداز 107 شهاب که تک لول بود و ساخت خود گردان الحدید بود یک خدمه آن را مانند فرغون می راند ردیف سوم دوشکا بود که آن هم روی چرخ نصب شده بود و یک خدمه آن را می کشید ردیف چهارم موشک انداز مالیوتکا بود و خمپاره انداز 60 و سیمینوف زنان و آرپی جی زنان بودند و در آخر نیز تک تیراندازان قرار داشتند و ستون خطی شکل بود و همه تعجب می کردند در این ارتفاع به این بلندی این چند روز به جز یک قبضه دوشکا سلاح دیگری به نوک ارتفاع نبرده بودند ÷س از طی مسافتی به مقر فرماندهی تی÷ عراق در ÷ایین ارتفاع رسیدیم تعدادی سنگر بتونی خوب داشت آنجا مکان خوبی جهت سنگر محور گردان بود در این چند سنگر استقرار یافتیم و شب را در آنجا گذراندیم صبح روز بعد یعنی 7/1/67 دو دستگاه خشایار از زرهی تی÷ برای گردان فرستاده شد و ساعت 40 : 6 صبح که کلیه سلاحها و مهمات لازم داخل خشایارها گذارده شد نیروها نیز به فرماندهی شهید حسین جعفری ÷یاده به سوی شاخ شمیران حرکت کردند من خود داخل خشایار بودم و چند دقیقه بعد به شاخ شمیران رسیدیم درختهای بلوط زیادی روی دامنه بود و جاده دیدی زده شده بود و کاملاً لغزنده بود به طوری که خشایار به زور خود را کنترل می کرد و چندین مرتبه به کنار جاده منحرف شدیم ولی به هر صورتی بود خود را به انتهای جاده رساندیم خشایار اول دور زد و خشایار دوم دور نزده بود که بچه ها که ÷یاده حرکت کرده بودند زودتر رسیدند و در حال تخلیه سلاحها بودیم که طوفان شروع شد یک لحظه جا خوردیم نصف بیشتر گلوله ها زمانی بود و درست بالای سر ما منفجر می شد چند دقیقه بعد ÷ناه گرفتیم و آتش دشمن هرلحظه شدیدتر می شد چاره ای نبود بچه ها شروع به حمل مهمات و سلاح کردند و آنها را به سمت نوک ارتفاع بردند بعد در نوک شاخ غاری بود که به آنجا ÷ناه بردیم 15 متر مانده بود به نوک ارتفاع این غار پناهگاه بسیار مناسبی بود همین غار به عنوان سنگر استراحت نیروها در نظر گرفته شد قرار شد موقعی که آتش دشمن آرامتر شد شهید حسین جعفری محل استقرار قبضه ها را در نوک ارتفاع مشخص کند خودم پایین آمدم و رفتم به سنگر محور گردان بچه را با توجه به ویژگی منطقه علاوه بر مسئولیت سازماندهی خودشان مسئولیتهای دیگری نیز به آنها دادم . ساعت حدود 30 : 14 بود که حمزه شفیعی مسئول تیم قاطریزه رسید با قاطر و سه قاطرچی موقعی که پیاده شدند دیدم پاهای آنها تاول زده معلوم بود مه قاطرها شیمیایی شده بودند آن سه نفر به عقب برده شدند و قاطرها نیز از رده خارج شدند به هرحال با خدمه های خشایار جلسه برگزار شد و گفتم چاره ای نیست شما باید بار آنها را به دوش بکشید پس خودتان دسته بندی کنیم تا کمتر خسته بشوید ساعت 4 بعد از ظهر بود که بیسیم مرا خواست شخصی بسیجی با کد و رمز گفت که جلسه شورای تیپ می باشد و خوداتن را برسانید . من حرکت کردم به سوی عقبه تیپ در مقر اورژانس و رفتم داخل سنگر فرماندهی و چند لحظه بعد جلسه شروع شد . خلاصه جلسه این بود که سردار شهید فرمودند باید ظرف مدت یکی دو روز دیگر در همین منطقه عملیات داشته باشیم و جزئیات بیشتر را برادر جواد کمالی گفت و به گردان الحدید نیز دستور داده شد تا آماده باشد جهت انجام مأموریت محوله بعد از جلسه من به اتفاق برادر جواد کمالی و چند نفر از اعضاء تیپ به منطقه روبه روی روستای زرینه زیر یال بردر کان رفتیم . یکی از گردانهای محلی مسئولیت پدافندی آنجا را به عهده داشت . منطقه یک یال با ارتفاع نسبی متوسط بود که به بالای ارتفاع یال رفتیم و داخل کانال شدیم و بعد داخل یکی از سنگرهای دیده بانی شدیم وقتی نگاه کردم دیدم منطقه حالت دشت با تپه های معمولی با زیر یال بردو کان داشت و در وسط دشت روستای کوچک زرینه بود موانع دشمن نمایان بود و میادین مین زیادی همراه با سیم خاردار دیده می شد جواد می گفت از این طرف خیلی مشکل است راه هم زیاد است و در ضمن داخل دشت می باشد هوا کاملاً تاریک شده بود که به سوی عقبه تیپ بازگشتیم . من رفتم داخل سنگر سوله الحدید بعد از صرف شام تعدادی وسائل دفاعی تدارکاتی برداشتیم و به سوی سنگر محور الحدید حرکت کردیم بعد از طی مسافتی چراغ را خاموش کرده و بعد از 30 دقیقه به سنگر محور رسیدیم و بعد از چاق سلامتی با بچه ها امکانات را برداشته و شبانه به طرف خط در نوک ارتفاع به راه افتادند من شب را در آنجا ماندم و صبح زود مورخه 8/1/67 بسوی خط حرکت کردم به دامنه های ارتفاع رسیدیم بی اختیار نگاه به سمت راست کردم آبهای سد دربندی خان را مشاهده می کردم که صدای غرش دو فروند هواپیمای ملخی دشمن مرا به خود آورد ارتفاع را بمباران کردند من نیز به راه خود ادامه دادم به سمت ارتفاع چند دقیقه بعد به غار سور که محل استراحت بچه ها بود رسیدیم بعد از صرف صبحانه با شهید حسین جعفری صحبت کردم شهید عزیز گفت : جای شما خالی بود دیروز غروب دمار دشمن را در آوردیم مرتب تک می کردند و یک دستگاه جیپ آنها را با             اس پی جی هدف قرار دادیم و از دیروز تا به حال جاده دشمن را کاملاً مسدود کرده ایم خوشحال شدم و با هم به محل استقرار قبضه ها رفتیم منطقه و جاده تدارکاتی دشمن کاملاً زیر پای ما بود و تسلط کافی به دشمن داشتیم در مقابل دشمن هم روی ارتفاع بردو کان مستقر بود و چون ارتفاع بزرگتری بود و جاده موصلاتی از سد دربندی خان شروع می شد و چند دستگاه تانک نیز مستقر کرده بودند بطور کلی می توان گفت که دشمن بر ما مشرف بود ولی با این حال بچه ها امان از عراقی ها گرفته بودند ساعت حدوداً 9 صبح بود که عراقی ها مجدادً تک کردند از همه طرف تپه باران گلوله می بارید بچه ها مقاومت می کردند در همین حال خودرو فرماندهی عراق بر اثر اصابت موشک منهدم شد و چون در پیچ جاده بود راه پشتیبانی دشمن بسته شد نفرات پیاده دشمن عصا زنان به طرف ما می آمدند طوری بود که اگر نفر اول کشته می شد برای نفر دومی اهمیتی نداشت و او راه خود را ادامه می داد و این موارد به وضوح مشاهده می شد و شهید حسین جعفری ابتکار به خرج داده بود و به بچه ها یاد داده بود با اسلحه سبک به صورت منحنی شلیک می کردند و از دشمن تلفات می گرفتند . موشک شهاب نیز با توجه به برد مناسبش و حجم آتشش عقبه های دشمن را تا نزدیکیهای سد می پوشانید . دشمن زبون هم مرتب با شلیک گلوله های تانک جوابمان را می داد و غیر از گلوله های زمانی گلوله های دیگری نیز بر علیه بچه های ما استفاده می کرد . به هر حال دشمن دست از لجاجت برداشت و منطقه آرامش نسبی خود را به دست آورد . من نیز از بچه ها خداحافظی کردم و برگشتم عقب . بعد از ظهر پیکی از فرماندهی آمد و گفت جلسه شورا می باشد من خودم را به جلسه رساندم و سردار شهید حاج اکبر آقابابائی فرمودند فرماندهی قرارگاه دستور عملیات داده است و باید از کنار تپه مجید عملیات را شروع کنیم و برای خود جای پایی باز کنیم سپی برادر غلامپور فرمانده قرارگاه منطقه گفتند : قبلاً این دو ارتفاع ( شمیران – بردوکان ) دست خود ما بود و در سال 63 من با برادر محسن رضایی بازدیدی از این دو ارتفاع داشتیم و در سال 64 به دلایلی دشمن این منطقه را از ما پس گرفت . سپس برادر آقا بابائی فرمودند : بچه های اطلاعات گویا شناسائی اولیه را روی منطقه انجام داده اند و شما همه باید آماده باشید و مأموریت گردان ما نیز مشخص گردید . بعد از جلسه من همراه برادر جواد کمالی به ارتفاعی رفتیم که کاملاً مسدود بود بر روستای زرینه و ایشان فرمودند یک قبضه اس پی جی در اینجا مستقر کنید تا بتوانید موقع عملیات بچه ها را پشتیبانی کنید . من گفتن باشد ان شاء الله در اسرع وقت این کار خواهیم کرد . بهتر است امشب همین کار را بکنیم . من نیز چنین کردم یک قبضه اس پی جی به مسئولیت برادر بسیجی خدمی روی ارتفاع آوردیم و یک دستگاه بی سیم به آنها دادیم تا به آنها تماس داشته باشیم . بعد به سوی روستای قالیچه برگشتیم و بچه های عملیاتی را با خود به محور الحدید آوردیم . او آماده عملیات شد . شب در محور استراحت کردیم و صبح روز 9/1/67 مانند دو روز گذشته درگیری شدیدی در خط بود ولی نسبت به روز قبل بهتر بود بعد از ظهر در محور تی÷ جلسه بود و فرماندهی گفت امشب به حول و قوه الهی عملیات خواهیم کرد . فقط دعا کنید , چون دشمن کاملاً بر ما مسلط است بعد از جلسه من به محور الحدید آمدم و شب طی جلسه ای نیروها را به پست های خود در این عملیات توجیه کردم بچه ها با تجهیزات بسته آماده شدند . خودم با دو بی سیم چی به سنگر سردار شهید آقابابائی رفتم و ساعت حدود 30 : 3 به سوی تپه مجید حرکت کردم . نیروهای اطلاعات برای آخرین شناسائی جلو رفته بودند و نیروهای پیاده عمل کننده به ستون در کنار ارتفاع نشسته بودند لحظه ها به کندی می گذشت نیروها از لجمن خودی عبور کرده بودند هوا تقریباً روشن شده بود که بچه ها با نیروهای دشمن درگیر شدند ما از روی تپه مجید کاملاً نظاره گر بچه ها بودیم و دشمن گویا منتظر عملیات ما بود با توجه به تسلط دشمن بر نیروهای ما در روشنایی روز ابتکار عمل را به دست گرفته و بچه ها را محاصره کرد درگیری خیلی شدید بود و بچه های ما کاملاً در محاصره دشمن بودند و در این میان فقط تعدادی از بچه ها موفق شدند از دام دشمن بگریزند و زخمی ها نیز لحظه به لحظه به عقب بر می گشتند و این عملیات برای ما نتیجه مطلوبی نداشت . رأس ساعت 8 صبح عملیات پایان پذیرفت و بچه های الحدید به سنگر محور بازگشتند و طی تماس شهید حسین جعفری با من گفت تا از نتیجه عملیات با خبر شود چون آنها گفتند احتمالاً تعدادی از بچه ها زنده هستند و منتظر هستند تا شب خود را به خطر برسانند و چون کاملاً منطقه را توجیه نیستند شب یک نوار آهنگران روشن کنید از نظر من پیشنهاد خوبی بود بعد از ظهر ساعت 5 بود که جلسه شروع شد همه ناراحت بودند من پیشنهاد شهید جعفری را به اعضای شورا گفتم و همه آنها پذیرفتند . شهید آقابابائی مسئول تبلیغات دستور دادند تا هرچه سریعاً موتورها را روشن و بلندگو را روی تپه مجید نصب کنند . چنین شد و تعداد زیادی از نیروهای خودی که زخمی بودند خودشان را به خط خودی رساندند و از صدای همین برادر آهنگران متوجه منطقه شده بودند . از روز بعد عملیات یعنی 10/1/67 دشمن فشار زیادی روی نیروهای ما می آورد که نیروهای تیپ با وحدت و یکپارچگی کامل هر روز پوزه دشمن زخم خورده به خاک مزلت می نشاندند . روز 12/1/67 بود که نیروهای لشکر روح الله تپه مجید را تخلیه کردند چون بهترین راه تک دشمن بر علیه ما بود فرماندهی این مأموریت را به گردان الحدید دادند و شب حدود ساعت 10 بود که این مأموریت به ما محول شد شبانه من و 5 نفر از بچه های کادر رفتیم و نگهبانی می دادیم . صبح تعدادی از نیروها را با چند قبضه سلاح روی تپه مجید مستقر کردیم دشمن نیز دست بردار نبود و مرتب نیز تک می کرد . چندین نوبت در تک شبانه تعدادی از نیروهای دشمن موفق شده بودند از تاریکی شب استفاده کرده و مواضع ما نفوذ کنند و تعداد چند نفر از نیروهای دشمن در پشت مواضع ما کشته و اسیر بودند . از روز بعد عملیات دشمن زخم خورده مرتب روی مواضع نیروهای ما تک می کر . با توجه به این که برادر فرهنگ دوست معاون تیپ شخصاً در نوک ارتفاع بود و منطقه عملیاتی را هدایت می کرد باعث شده بود کلیه نیروهای تیپ 18 الغدیر با روحیه بالا و وحدت کامل در مقابل دشمن بعثی مقابله کنند در مجموع 13 روز پدافند از شاخ شمیران دشمن بیش از 15 مورد تک کرد که در تمامی موارد شکست خورد و ما چون بر دشمن تسلط داشتیم تلفات دشمن بسیار سنگین بود در مدت این 13 روز نیروهای گردان الحدید با روحیه بالا و تکل بر خدا توانسته بودند با انواع و اقسام سلاحها تعداد چشمگیری از سنگرها و خودروهای دشمن را منهدم و تعداد زیادی از نفرات پیاده دشمن را نیز قتل و عام کنند به هر حال روز هفدهم نیز به شب رسید و پاسی از شب گذشته نیز گذشته بود که مرادی از بچه های لشکر 9 وارد سنگر ما شد طبق دستور فرماندهی چند نفر از بچه های ما به همراه آنان شدند و رفتند به طرف خط و قرار شد فردا خط را از ما تحویل بگیرند در روز 18/1/67 سری به عقب گردان در روستای قالیچه زدم و خبر تعویض خط به نیروها داده شد تا آنها وسایل را جمع آوری کنند ساعت 30 : 15 بعد از ظهر بود که به سنگر سوله رسیدیم و گوشی بی سیم را برداشتم و از اوضاع و احوال خط با خبر شدم و با شهید جعفری تماس برقرار کردم و بعد از احوالپرسی به او گفتم به موقعیت رضا نروید و او اصرار کرد چند موشک اس پی جی مانده می خواهم تا یک سوی ارتفاع بردوکان را آنها بزنیم و من به او گفتم بچه ها در حال تدارک شربت خیارسبز می باشند تا شب برگردید او گفت منافقیت دارند روی خط ما می آیند و به من گفت بابا بزرگ هستم گزارش بده و من فهمیدم که منافقین کوردل روی خط ما آمده اند و خیلی سربه رشان گذاشتیم و آخرین کلمه حرفی که با هم زدیم این بود که گفتم مواظب باش در این 13 روز ما اصلاً تلفات ندادیم بجز چند مجروح . گوشی را گذاشتم و رفتم داحل حمام بعد از 20 دقیقه بازگشتم و دیدم صدای بی سیم می آید و صحبتهای خیلی مشکوک رد و بدل می شود تماس در موقعین رضا برقرار شد و گفتند حسین با عبدالمجید زخمی شده اند من سریع رفتم داخل سنگر اورژانس چند دقیقه بعد آمبولانس رسید و کاظم خادمی و عبدالمجید جعفری داخل آمبولانس بودند . زخمی ها را داخل اورژانس آوردند رفتم بالای سر خادمی و از احوال آنها پرسیدم گفت من هیچی متوجه نشدم ما تامکی را هدف قرار دادیم ولی تانک پیش دستی کرد و رفت بالای سر عبدالمجید دیدم تنفس مصنوعی به او می دهند به او شوک الکتریکی وصل کردند و او روی پا خم شد و خود را راست کرد همه صلوات فرستادند و من خیلی خوشحال شدم به خیالم خوب شد ولی دیدم روکش رویش کشیدند و جان به جان آفرین تسلیم کرد روحش شاد و راهش پر رهرو باد شهادت عبدالمجید مصادف بود با شهادت برادرش 18/1/66 برادرش در عملیات کربلای 8 به شهادت رسید و کاظم نیز به بیمارستان منتقل شد و من مستقیم رفتم به سمت خط . خیلی نگران شهید حسین جعفری بودم چون او ستون فقرات نیروها بود موقعی که از رودخانه گذشتیم دشمن از موقعیت پیش آمده استفاده و جاده را با شلیک گلوله های مستقیم تانک مسدود کرد راهی وجود نداشت چندین ماشین دیگر نیز مانده بود شب شد و هوا کاملاً تاریک شد که به طرف خط رفتیم سنگر در محور الحدید شدم و با بچه ها در خط تماس برقرار کردم و يكي از نيروهاي مخلص بسيجي در پشت خط بود و با صداي آرام و غمگين اين جمله را گفت : شب نشيني هم نشيني ، من از او سؤال كردم باز او اين جمله را تكرار كرد يعني شب بيا پيش ما كمي بشين .

از آن اول متوجه شهادت حسين شده بودم ولي به خودم دلداري مي دادم ساعت 5 صبح بود كه رسيدم به 10 متري سنگر اجتماعي بچه ها در آن حال ديدم قاطري از كنارم گذشت كه با خودش سه جنازه حمل مي كرد و وقتي از كنارم گذشت نگاهم به جنازه ها افتاد و ناگهان نگاهم به جنازه شهيد حسين جعفري افتاد كه بر روي قاطر بسته شده بود و سينه اش كاملاً پاره پاره شده بود . يك لحظه به فكر مادرش افتادم كه حسين هم برايش پسر بود هم شوهر لحظه بسيار سختي بود جلوي نيروها بسيار اشك ريختم  در يك لحظه تمام مدت آشناييم با حسين را جلوي چشمانم گذراندم در سال 64 بود كه در سال سپاه يزد با هم آشنا شديم تا به امروز به شهادت رسيد .

به بچه ها گفتم وسايل را جمع كنيد ومي بايست تا اول صبح كه آتش دشمن سنگين نيست منطقه را ترك كنيم . حدود ساعت 8 صبح بود كه پايين ارتفاع رسيديم و حماسه هاي بچه ها در اين چند روز به يادم آمد به ياد حسين كه چقدر خوب بچه ها را آموزش مي داد و چقدر پركار و كم حرف بود . خدايا مي داند هيچ موقع غضب نمي كرد و هميشه لبخند بر چهره داشت ابتكارهايي در مورد كد و رمز در شاخ شميران به خرج مي داد به عنوان مثال يكي از برادران بسيجي به نام مصطفي واعظي چون خيلي جالب با اس پي جي كار مي كرد . هر موقع موشك اس پي جي مي خواست مي گفت : خوراك واعظي بفرستيد و هر موقع برس و سمبه اس پي جي مي خواستيد مي گفت : مسواك واعظي بفرستيد و يا برادر بسيجي ديگري به نام خادمي چون با دوشكا كار مي كرد همين عناوين را به كرا مي برد برادر محمد زارع چون خيلي با چاي سر و كار داشت موقع نياز به قند و چاي مي گفت : خوراك زارع از هر دو نوع سياه و سفيد بفرستيد و موقعي كه به قاطر نياز داشت مي گفت: آنها كه برف پا كنشان پشت سرشان است حسين با شهادتش كمر مرا شكست اين چند روز خوشحال بوديم بدون تلفات ، خسارات سنگين به دشمن وارد كرده ايم و تلفات زيادي از دشمن گرفته بوديم و با شهادت مظلومانه حسين همه بچه ها و هم خودمان اشك ريختيم .

به هرحال امكانات ونيروها ي خط را به عقبه گردان در روستاي قاليچه فرستادم . شهيد حسين جعفري نيز به معراج شهداي تيپ انتقال داده شد . خودم تكيه بر درخت بلوطي زده بودم و آخرين نگاهم را به منطقه دوخته بودم قاطرهايي كه از اين طرف غذا و مهمات بالا مي بردند و از آن طرف شهدا و مجروحين را به پايين منتقل مي كردند . نگاهم به چند شهيد ديگر افتاد كه در زير درخت بلوط به خواب ابدي فرو رفته بودند چندلحظه بعد به خودم آمدم و به سوي سنگر سوله حركت كردم ساعت 9 صبح بود كه به سنگر رسيدم بچه ها تمام وسايل را جمع كرده بودند با آنها گفتم منتظر باشيد تا برگردم رفتم به عقبه گردان در روستاي قاليچه چادر ما جمع شده بود چند دستگاه كاميون گرفتيم و وسايل را بار زديم نماز ظهر و عصر را خوانديم و نهار صرف شد و بعد بچه ها حركت كردند . خودم با جمال وافي سوار تويوتا شدم و يك دستگاه كاميون با ما حركت كرد . رفتيم به سنگر سوله و بچه ها تمامي وسايل را بار ماشين كردند و حركت كردند خودم نيز با جمال وافي به سوي جوانرود حركت كردم از مقر كه خارج شديم تويوتاي بچه هاي تعاون كه مقرشان سر راه بود خارج شد و جنازه 5 شهيد را حمل مي كرد از جمله شهيد جعفري با خودم گفتم ديروز همين موقع بود كه با هم صحبت مي كرديم . به هر حال به راه خود ادامه داديم به نزديكي روستاي قاليچه رسيديم . چشمم به استخر آب كوچكي افتاد كه روز اول با شهيد جعفري لباسهايمان را شستيم چند لحظه  با آب زلال كه از چشمه مي آمدخيره شدم و سپس به راه خود ادامه دادم . تازيون را پشت سر گذاشتيم و شب به جوانرود رسيديم كنار رودخانه شهر توقف كرديم چه منظره زيبايي بود پسر بچه اي 13 ساله آمد كنار آّ نان داغ در دست داشت سلام كرد و به اصرار به ما نان تعارف كرد ما نيز در مقابل اين مهمان نوازي كمپوتي به او داديم بعد  از خواندن نماز و صرف شام به سوي كرمانشاه حركت كرديم و صبح 20/1/67 به مقر تيپ الغدير در شهرستان سقز رسيديم صبح اول وقت خدمت سردار شهيد آقا بابايي رسيديم و ياشان فرمدند منطقه ماووت را تحويل داديم ، برويد منطقه را جمع آوري كنيد .برگشت به دفتر گردان و برادر محمد زارع را جهت جمع آوري منطقه فرستادند ساعت 17:30 بود كه بچه ها از منطقه ماووت آمدند و ديدارها تازه شد . همان شب برگ مرخصي بچه ها و همچنين نيروها را آماده كرديم و برادر بسيجي محمد مهدي منصوري كه به شغل معلمي مشغول بود را به عنوان نماينده گردان به ستاد معرفي كردم . جهت انتقال امكانات به پادگان شهيد عاصي زاده در اهواز خودم نيز 15 روزي مرخصي گرفتم جهت ديدار با خانواده و شركت در مراسم تشييع شهيدان جعفري و كافي آبادي جانشين گردان و عبدالمجيد جعفري فرمانده رگوهان شب در سقز حركت كرده و صبح مورخ 21/1/67 بعد از اقامه نماز با چند دستگاه اتوبوس به يزد حركت كرديم .

والسلام

Template Design:Dima Group