قرار شد یکی از فامیل‌های خودم را برایش خواستگاری کنم، جواب مثبت را گرفتم، اما نمی‌دانم چرا یک دفعه با خودم فکر کردم: «نکنه حسین شهید بشه!». دلم شور می‌زد. همه جا دنبال حسین گشتم، ولی پیدایش نکردم. گفتند: «رفته عملیات». حدود ساعت ۲ بعدازظهر بود که تلفن مقر زنگ زد. گفتند که حسین شهید شده و من باید بروم برای شناسایی‌اش.

کتاب «روزگار همدلی» (زخم و مرهم) که توسط «محمدهادی شمس‌الدینی» و «عبدالخالق جعفری» گردآوری و تدوین شده است، شامل خاطرات کوتاهی از روز‌های جنگ است، اما نه فقط از آن‌هایی که جنگیدند و زخم دیدند، راویان بسیاری از این خاطرات در آن روز‌ها مرهم‌گذار آن زخم‌ها بودند.

۲ خاطره زیر، برگرفته از این مجموعه و از خاطرات دکتر «احمد حائریان اردکانی» از استان یزد است.

خاطره اول

دانشجوی ترم چهارم دندان‌پزشکی دانشگاه مشهد بودم که انقلاب فرهنگی شد. دانشگاه‌ها برای مدتی تعطیل شد. همان موقع اخباری از پاوه می‌رسید که اوضاع شهر اصلاً خوب نیست. تازه یک سال از آزادسازی پاوه از دست ضدانقلاب توسط شهید دکتر چمران می‌گذشت. برای همین تصمیم گرفتم به پاوه بروم تا هرکاری از دستم برمی‌آید انجام دهم.

با چند نفر از دوستان از یزد به پاوه رفتیم. آن‌جا حاج «حسین فیض» را دیدم. آن‌موقع هنوز فرمانده سپاه «میبد» بود. من و حاجی از بچگی دوست و همبازی یکدیگر بودیم. همین شد که تصمیم گرفتم برخلاف دوستانم که به جهاد سازندگی رفتند، بروم پیش حاج حسین که توی سپاه پاوه بود.

سپاه و جهاد سازندگی پاوه یک کمیته مشترک فرهنگی داشتند به نام «ستاد مشترک فرهنگی سپاه و جهاد». جای این ستاد توی کتابخانه کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان بود. همان‌جا مستقر شدم و شروع کردم به کار‌های فرهنگی توی منطقه.

کار درمانی هم می‌کردم. اصلاً دندان کشیدن را همان‌جا پیش یکی از خانم‌هایی که سال ششم دندان‌پزشکی بود یاد گرفتم که همراه با تعدادی از دانشجویان دانشگاه تهران برای کار‌های جهادی به پاوه آمده بود. یک ماه کنار دستش ایستادم تا دندان کشیدن را یاد گرفتم. او که به تهران برگشت، دیگر خودم به تنهایی کار می‌کردم. چند وقت بعد توی مشهد برایم کاری پیش آمد که مجبور شدم بروم و برگردم. وقتی که برگشتم جنگ عراق با ایران رسماً شروع شده بود. تا قبل از رمضان سال ۱۳۶۰ مدتی توی منطقه ماندم.

خاطره دوم

دوستی داشتم به نام «حسین انصاری» که با هم به پاوه اعزام شده بودیم. می‌خواست ازدواج کند و قرار شد من یکی از فامیل‌های خودم را برایش خواستگاری کنم. برای همین از پاوه به «اردکان» برگشتم تا با خانواده عروس صحبت کنم. جواب مثبت را گرفتم و با چند نفر از همشهری‌ها شبانه به طرف کرمانشاه راه افتادیم.

آن شب من پشت فرمان بودم و همه‌اش به این فکر می‌کردم که وقتی خبر را به حسین می‌دهم چقدر خوشحال می‌شود. نمی‌دانم چرا یک دفعه با خودم فکر کردم: «نکنه حسین شهید بشه!» اذان صبح به مقر رسیدیم. دلم شور می‌زد. همه جا دنبال حسین گشتم ولی پیدایش نکردم. احوالش را از بچه‌ها پرسیدم، گفتند: «رفته عملیات».

حدود ساعت ۲ بعدازظهر بود که تلفن مقر زنگ زد. خودم جواب دادم. گفتند که حسین شهید شده و من باید بروم برای شناسایی‌اش. وقتی رسیدم آن‌جا فهمیدم که ماشین حسین رفته است روی مین و آتش گرفته است. به غیر از حسین یک نفر دیگر هم توی ماشین بود. جنازه هر دوی آن‌ها سوخته بود.

عصر همان روز توی پاوه تشییع‌شان کردیم. بعد هم حسین را گذاشتیم توی جیپ فرمانداری تا به اردکان برگردانیم. اذان صبح به اصفهان رسیدیم. قرار شد به پدرش تلفن بزنیم تا به خانواده‌اش اطلاع بدهد.

حسین مادر نداشت و وقتی ۶ ساله بود مادرش را از دست داده بود و پدر پیرش او را بزرگ کرده بود. یادم هست توی اولین بمباران‌های پاوه حسین به من گفت: «احمد! تا ۲۴ ساعت دیگه بابام خودش رو می‌رسونه پاوه.» گفتم: «چرا؟ برای چی؟» جواب داد: «بابام خبر این بمباران رو شنیده و دل‌نگران منه. حتماً تا فردا خودش رو می‌رسونه پاوه تا ببینه من طوریم نشده باشه.» همان هم شد.

حاجی‌سعید همین که خبر بمباران را شنیده بود، سراسیمه راه افتاده بود. از اردکان تا کرمانشاه تکه به تکه سوارماشین شده بود تاخودش را به ما برساند. حق هم داشت. آخر حسین را بی‌مادر و با زحمت بزرگ کرده بود.

سر ظهر به اردکان رسیدیم. آن‌جا دوباره جنازه حسین را تشییع کردیم و توی گلزار شهدا به خاک سپردیم. بعد از شهادت حسین، من هر ماه به پدرش سر می‌زدم و احوالش را می‌پرسیدم. چند سال بعد حاج سعید به من گفت: «احمد! می‌خوام یه داستانی رو برات تعریف کنم. یادته موقعی که با حسین پاوه بودین و آن‌جا را بمباران کردند من خودم رو سراسیمه رسوندم؟!» گفتم: «یادمه حاجی!» گفت: «قصه اینه که مادر حسین که مُرد، این بچه خیلی به من وابسته شد و من هم به او وابسته شدم. یک شب خواب یکی از روحانیون وارسته اردکان به نام «حاج سیدمهدی» رو دیدم. توی خواب به من گفت: «حاجی سعید! این‌قدر دور و بر این بچه نَپِلک! این‌قدر به خودت وابسته‌اش نکن! این بچه قرار نیست برات بمونه. آن‌وقت اذیت می‌شی‌ها!»

این خواب رو موقعی دیدم که هنوز نه خبری از انقلاب بود و نه خبری از جنگ. برای همین همیشه دلم شورِ حسین رو می‌زد. همین شد که وقتی خبر بمباران پاوه رو شنیدم صبر نکردم و خودم رو رساندم آن‌جا».

شهادت حسن خیلی برای من سخت بود. آن هم شبی که می‌خواستم خبر جواب خواستگاری‌اش را بهش بدهم. چند سال‌بعد از شهادتش، خواستم کاری برایش کرده باشم. همین شد که با همکاری آموزش و پرورش یکی از مدارس را به اسم «شهید حسین انصاری» نامگذاری کردیم.

انتهای پیام/

 

Template Design:Dima Group