لحظه‌اي آتش‌بازي قطع نمي‌شد. از زمين و آسمان مثل نقل و نبات گلوله مي‌باريد، فرصت نفس‌كشيدن نبود. هركس هركجا مي‌توانست پناه مي‌گرفت، ولو به اين‌كه خودش را روي زمين بيندازد و سرش را ميان دو دست پنهان كند.
آن‌وقت توي اين محاصره و شدت وحدت آتش، موج گلوله‌ي توپي، هردومان را به سويي پرت كرد. به خودم آمدم و مي‌خواستم بگويم، آخر مرد حسابي آن‌جا چه‌كار مي‌كردي كه او زودتر از من پرسيد: «برادر اتوشويي كجاست؟» و من با تعجب گفتم: «اتوشويي؟» سرش را به معناي آره تكان داد. خوب نگاهش كردم؛ احتمالاً موجي بود. پست امداد را نشانش دادم كه آن‌جاست، برو آن‌جا.
منبع :كتاب فرهنگ جبهه (شوخي طبعي ها) - صفحه: 225

Template Design:Dima Group