خط شکنان: عباس رنجبر// جنگ که نمام شد رزمندگان پیروز در جبهه های نبرد حق علیه باطل، تکلیف خود را پایان یافته ندیدند و با حضور پرقدرت در عرصه های علمی، اقتصادی، فرهنگی و سازندگی وارد جبهه ای دیگر شدند.

آنانی که با همتی بلند سرافرازی میهن را در جنگ با دشمنان بعثی به ارمغان آورده بودند وارد عرصه های علمی شدند تا به جنگ مشکلات و موانع پیشرفت کشور اسلامی مان بروند. امروز به گفتگو با یکی از این بزرگواران نشسته ایم که علیرغم مشکلات و عوارضی که از دوران جنگ تحمیلی به همراه داشته در عرصه علمی و مدیریتی نیز موفق بوده است:

  • لطفا خودتان را معرفی بفرمایید.

مهدی قاضی نسب هستم، سال 1352 در شهرستان مهریز متولد شدم، دوران ابتدایی را در دبستان سعدی گذراندم. در همان کودکی هم در حوزه فرهنگی و قرآنی فعالیت داشتم تا سال پنجم هم دارای رتبه ممتاز بودم. مقطع راهنمایی را در مدرسه شریعتی طی کردم در آن دوران در مسابقات قرائت، ترتیل و خوشنویسی هم شرکت کردم و حائز رتبه های برتر نیز شدم.

  • از آنجا که در دوره نوجوانی و سن کم در جبهه حضور پیدا کردید طبیعتا با مشکلاتی مواجه بودید، از خاطرات آن ایام برایمان بفرمایید

سال 1366 اوج مسائل جنگ و حملات عراق بود و من سال سوم راهنمایی بودم. در پاییز همزمان با شروع سال تحصیلی یکی از فرماندهان جنگ در مدرسه سخنرانی کردند و از ضرورت حضور و شرایط جبهه صحبت کردند من هم احساس تکلیف کردم و موضوع رفتن به جبهه را در خانه مطرح کردم. پدر موافق بود و مادر مخالف، چون آن موقع دو برادرم همزمان درجبهه حضور داشتند و من فرزند آخر خانه بودم؛ اما به دلیل فرمان امام که حضور در جبهه ها را  واجب کفایی می دانستند و ضرورت ایجاب می کرد به بسیج مهریز رفتم و اعلام آمادگی کردم؛ به خاطر شناسنامه و سن پایینم مخالفت کردند ولی من از شناسنامه اخوی بزرگترم استفاده کردم و عکسها را جابجا کردم و با اصرار زیادی که داشتم از طریق بسیج سپاه مهریز به منطقه جنوب اعزام شدم. مدتی در موقعیت شهدای بدر بودیم به علت اینکه جثّه ریزی داشتم و دارای توان حرکتی بالایی بودم به عنوان پیک گردان امام سجاد(ع) انتخاب شدم. اواخر سال 66 در اسفند ماه به منطقه غرب اعزام شدیم چون آن موقع در کردستان به شدت نیرو کم بود. مدتی در شهر سقز و بانه بودیم. در آنجا با آموزش های لازم و مانورهایی که برگزار شد آمادگی های قبل از عملیات را پیدا کردیم. چون پیک گردان بودم همه از من می خواستند زمان عملیات را اعلام کنم وقتی اصرار همرزمان را به فرمانده منتقل کردم دستور دادند که همه نیروهای گردان حاضر بشوند. با توجه به سردی هوا، دستور دادند همه بدون پوتین و جوراب خط شوند، وقتی همه مستقر شدند، صادق اکرمی که فرمانده گردان بود گفت: می خواهیم یک آزمایش قبل از رزم داشته باشیم. همه را حدود 15 کیلومتر در منطقه کوهستانی و پر از خار و خاشاک دواندند طوری شده بود که همه پا ها زخمی شده بود حدود 3 – 4 ساعت طول کشید. می گفتند: هرکس نتواند با ما بیاید به خط نمی بریمش. من با وجود سختی و جثه کوچکی که داشتم با آنها همراهی کردم. این محکی بود تا کسانی که آمادگی دارند به خط اعزام شوند .

چند روز بعد، مجدداً بعد از نماز دستور دادند همه بچه ها با تجهیزات کامل خط شوند. وقتی آماده شدیم، فرمانده آمد گفت:            می خواستم ببینیم میزان آمادگی بچه ها چقدر هست.

قبل از اینکه به خط اعزام شویم در آخرین مرحله، دوستانی که آرپی جی زن و تک تیرانداز بودند را از حیث آمادگی می سنجیدند به بالای تپه های سقز رفتیم تعدادی از تک تیراندازها و نارنجک انداز هم حضور داشتند، گفتند: برای آخرین بار باید ظرف 5 ثانیه نارنجک را پرت کنید. یکی از دوستان، ضامن نارنجک را کشید چند ثانیه ای نگه داشت بعد نارنجک از دستش رها شد و افتاد روی زمین،  فرمانده فریاد زد: همه بخوابید. یک آن؛ فکر کردیم همه رفتیم ... اما خداوند مقدر کرد که نارنجک روی زمین افتاد ولی منفجر نشد. بعد فرمانده گروهان سریع آن را سمت کوه پرت کرد  و منفجر شد..

در منطقه "گرده رش" و "ماووت" به عنوان نیروی جایگزین آماده بودیم که اعلام شد در منطقه "شاخ شمیران" نیروها تلفات زیادی داده اند. یادم هست فرصت نبود ما را سوار بر کامیون کردند و روی آن را پوشاندند و در قالب ماشین حمل کمک های مردمی  اعزام کردند.

در منطقه جوانرود بعد از عید نوروز سال 67 در منطقه کوهستانی که رودخانه ای بود در یک سوله مستقر بودیم . فرماندهان  اصرارداشتند: سریع آماده حرکت شوید. افرادی با لباس کردی برای چرای گوسفندان آمده بودند اما ظاهرا ستون پنجم بودند و به عراقی ها اطلاع داده بودند، وقتی به سمت ارتفاعات شاخ شمیران رفتیم. به گمانم به عراقی ها اطلاع داده بودند. قرار بود فردایش وارد محور عملیاتی شویم ، همانطورکه می دانید آن منطقه خطرناک بود و ارسال مهمات و ... به سختی و با اسب و قاطر انجام می شد. فرودین سال 67  ،یک روز صبح بعد از ماهها نامه رسان آمده بود و نامه ها را تقسیم می کرد . من نامه ای داشتم و خانواده ام ابراز دلتنگی کرده بودند من هم احساساتم برانگیخته شده بود و با جاری شدن اشکهایم در حال نوشتن جواب نامه بودم. کارم که تمام شد خواستیم سوار ماشین شویم . حدود ساعت 7 صبح یک لحظه امواجی به گوش رسید که هر لحظه صدایش بیشتر می شد و غیر عادی به نظر می رسید. از چادر که آمدیم بیرون دیدم چند هواپیمای جنگنده عراقی به سمت دره می آمدند. ضدهوایی ها شلیک می کردند با این حال آنها منطقه را بمباران کردند خیلی بچه ها مجروح شدند حتی شاهد شهادت شهید موحدین در آن لحظه بودم که وقتی راکت به زمین خورد تقریباً پودر شد و هیچ اثری از ایشان نماند.

شهید موحدین به نوعی نشانه هایی معنوی در چهره اش بود صداقت و اخلاص در رفتار و کردارش موج می زد . ایشان به من علاقه زیادی داشت . معنویتی خاص،  ایشان در آن منطقه فراهم کرده بود .

( از آقای قاضی نسب، در حالی که با اندوهی وصف ناشدنی، هاله ای اشک در چشمانش حلقه زده بود و از شهید موحدین خاطره می گفت ، خواستیم درباره نحوه جانبازی خودشان هم برایمان بگویند.)

هواپیماها در چند مرحله رفت و برگشت همه منطقه را بمباران کردند. دوستان زیادی در آن روز به شهادت رسیدند . راکت هایی که خورده بود شیمیایی بود و فرصتی برای دور شدن نبود و نهایتاً عده ای که ماندیم همه شیمیایی شدیم . با منتشر شدن غبار و گاز شیمیایی دچار سردرد و سرگیجه شدم و از ناتوانی از حال رفتم . بعد که اکیپ خنثی سازی منطقه آمد و خواستند مرا نیز منتقل کنند دیدم چشمانم باز نمیشود و به شدت می سوزد بعد بدنم تاول زد. برای حمل مجروحین یک تویوتا بود که به علت کمبود امکانات همه مجروحین را با هم سوار کردند حتی در حین حرکت بعضی از بچه ها به زمین می افتادند. ما را به یک بیمارستان صحرایی بردند تمام لباسها و وسایلمان را سوزاندند و بعد به مداوای ما پرداختند سپس با ماشین ما را به بیمارستان کرمانشاه منتقل کردند شب بود پرستارها چشمهایم را شستشو می دادند خیلی دردآور بود تاول ها سوزش و خارش داشت دستهایمان را بسته بودند که به خاطر خارش زیاد، دست به بدنمان نزنیم. با توجه به شدت جراحت ما را تقسیم بندی کردند که برای مداوا احتمالاً به خارج از کشور ( آلمان) ببرند ولی نمی دانم چی شد که مستقیم به مشهد اعزام کردند. آنجا جراحت و تاولهایم بیشتر شده بوده. خانواده تا چندین ماه از من خبر نداشتند فقط می دانستند که به خط اعزام شدم و همه فکر می کردند احتمالاً شهید و مفقودالجسد شدم.

تا حدی دچار فراموشی شده بودم. مسئولین بیمارستان خواستند آدرس یا شماره تلفنی بدهیم که با خانواده تماس بگیرند ولی  به علت فراموشی نمی توانستم آدرس و تلفن بدهم. یادم هست که بعداً شماره یکی از همسایه ها را دادم . مادرم آمد پشت خط فکر می کرد من شهید شدم، باورش نمی شد .اطمینان دادم که خودم هستم. آنها فکر می کردند من دچار معلولیت شده ام. بعد از بهبودی اولیه به کرمان منتقل شدم. آن موقع تعداد مجروحین شیمیایی زیاد بود. آنجا که بودم خانواده ام به ملاقاتم آمدند بعد هم به یزد منتقل شدم و تا مدتی هم تحت معالجه پزشکان چشم، ریه ، پوست و اعصاب و روان بودم بعد از مدتی هم مرخص شدم. وقتی رفتم خانه به قدری صورتم سیاه شده بود و اثر تاولها مانده بود که اطرافیان ترسیدند. تا چندین سال پرونده ای نداشتم ولی بعد از تشکیل پرونده، برایم 25% جانبازی شیمیایی منظور کردند.

  • بعد از تمام شدن جنگ چه کردید و در چه زمینه هایی به  فعالیت های خود ادامه دادید؟

بعد از برگشت به یزد و طی دوره درمان و تمام شدن جنگ، سنگر دومی که می شد در آن مبارزه کرد سنگر آموزش بود. برای همین در رشته ریاضی فیزیک مجتمع الغدیر مشغول تحصیل شدم و بعد در کنکور شرکت کردم و در رشته مهندسی معماری دانشگاه علم و صنعت پذیر فته شدم و تحصیلاتم را تا فوق لیسانس ادامه دادم. تا سال 1377 در تهران بودم و در کنار تحصیل فعالیت های علمی و فرهنگی هم داشتم. از طرف دفتر مقام معظم رهبری عازم حج شدم و از دفتر دانشگاه هم 12 سفر علمی برون مرزی داشتم به کشورهای آسیای میانه. درس خواندنم همراه با مشکلات زیادی بود. یادم هست گاهی همکلاسانم سرجلسه امتحانات فوق بودند و من روی تخت بیمارستان. هنگام ارائه پایان نامه مجبور شدم یک ترم مرخصی بگیرم. موضوع پایان نامه ام که در سال 76 ارائه شد «طراحی و ساماندهی مجموعه تفریحی توریستی غربال بیز مهریز» بود که اجرایی شد .

بعد از آن برنامه ام ادامه تحصیل در مقطع دکترا بود که فقط در دو دانشگاه شهید بهشتی و دانشگاه تهران این موقعیت فراهم می شد که از فارغ التحصیلان دانشگاه خودشان پذیرش می کردند و دانشگاه آزاد هم بود که من هزینه اش رو نداشتم . آن موقع تهران کار می کردم و تدریس خصوصی داشتم همچنین با دانشجویان یزدی و طلاب یزدی مقیم قم دیدار داشتیم و فعالیت های فوق برنامه انجام می دادیم . برای ادامه تحصیل در دانشگاه پونا مشغول تحصیل شدم ولی براثر فوت برادر و مادرم ادامه تحصیل ندادم و به ایران برگشتم .

  • آقای قاضی نسب فعالیت های علمی و پژوهشی مختلفی در زمینه های معماری و ... داشتند که از ایشان خواهش می کنیم در این مورد هم برایمان صحبت کنند.

- از سال 78 تا کنون در دانشگاههای مختلف تدریس داشتم در دانشگاههای آزاد یزد ، بافق ، مهریز، پیام نور یزد، شاهدیه ، میبد ، علمی کاربردی و ...

از همان دوران تحصیل فعال بودم از سال پنجم خبرنگار روزنامه کیهان بودم ، در دوران دانشگاه گزارشات و خبرهایی را که در مورد مهریز جمع آوری کرده بودم به اتفاق همسرم تکمیل کردیم و مجموعاً در قالب «کتاب فرهنگ و تاریخ مهریز» به همکاری فرمانداری مهریز در سال 82 منتشر شد.

-     کتاب بعدی « از بلدیه تا شهرداری» هست که تاریخچه تشکیل شهرها در جهان و در ایران و پیدایش انجمن شهر و سیر تحول شهرسازی هست که به اتفاق چند تن از دوستان آن را گردآوری کردیم و سال 84 چاپ شد .

-   کتاب بعدی را به کمک یکی از دوستان به نام آقای ابریشمی در باره طراحی بافت قدیم یزد کار کردیم. این کتاب سال 86 چاپ شد به نام« اسکیس هایی از معماری یزد » همراه با مقدمه ای از معماری یزد .

-   چهارم « ترجمه روند طراحی معماری» بود. این کتاب را که در سال 2012 در آمریکا چاپ شده ، به کمک یکی از دوستان ترجمه و ویرایش کردیم . این کتاب به نحوه کار مهندسین معمار می پردازد.

-  در حال حاضر هم کتابی در دست چاپ داریم به نام« یزد از نگاه مسئولان » که مجموعه مقالات و مطالبی است در حوزه مسائل شهری اعم از ترافیک، معماری و مدیریت شهری که ویراستاری این کتاب به عهده اینجانب بوده است.

-   چند کتاب داریم که در دست بررسی و جمع آوری مطالب است؛ یکی « مروری بر آثار گرافیک ایران» هست بویژه گرافیک در زمینه آرم ، لگو و نشانه هست. دیگری کتاب « سردرهای معماری»

-     نوشتن مقالات مختلف، سردبیری نشریه "یزد آوا" و هیأت تحریه همین نشریه و نشریه "گنجینه یزد" و ... از دیگر فعالیت های اینجانب است.

  • با توجه به رشته تخصصی خود در زمینه ِالِمان های دفاع مقدس تا به حال کاری انجام داده اید؟

از سال 85 در این زمینه با بنیاد شهید همکاری داشتم؛ طراحی یادمانهای گلزار شهدا؛ مثل گلزار شهدای مهریز، مزویرآباد ، عصمت آباد ، بعضی از گلزارهای شهدای یزد ، گلزار شهدای خیرآباد و همچنین همکاری با تیم فنی گلزار شهدای خلدبرین.

پیشنهاداتی در زمینه گلزار شهدای گمنام هم از سوی بنیاد حفظ آثار و نشر ارزش های دفاع مقدس داشتم که انشاء ا... مجالی برای همکاری باشد.

  • مسئولیت شما در شهرداری یزد چیست؟

در حال حاضر مدیر هماهنگی و نظارت بر ساخت و سازها هستم . با تمام توان انجام وظیفه می کنم و برای جامعه و میهن خود در هر زمینه ای که فعالیت سالم باشد اقدام می کنم.

  • نظر شما درباره فضا سازی شهر و مبلمان شهری با توجه فرهنگ اسلامی و دفاع مقدس چیست؟

مقام معظم رهبری می فرمایند : زنده نگهداشتن نام و یاد شهدا کمتر از شهادت نیست. من اعتقاد دارم به اینکه حفظ پیروزی از اصل پیروزی بالاتر است . نظام و انقلاب که خیلی برای آن هزینه دادیم و سرمایه های انسانی و منابع مادی و معنوی زیادی برای آن پرداخت شد باید زنده نگهداشته شود.

با توجه شرایط موجود کم کم در حال دور شدن از آرمان ها و ارزش های انقلاب و دفاع مقدس هستیم .احساس می کنیم داریم از این ارزش ها و ایثارگری و بسیجی بودن فاصله می گیریم . زمانی اعتقادی بود ، شهرسازی سنتی بود ، هویت دار بود که آن هم در حال مخدوش شدن هست در مجموع این مسیری که طی می شود به ناکجا آباد است.

باید سیره حضرت امام ، همان آرمان و اهدافی که جوانان ما به آن ایمان داشتند و به خاطرش مبارزه کردند را دوباره زنده کنیم و به آن اهداف دهه شصت و زمان انقلاب بازگردیم .

  • انشاالله  -  از شما تشکر می کنیم و برایتان آرزوی موفقیت داریم.
Template Design:Dima Group