خط شکنان: عباس رنجبر-سیدعباس طباطبایی عقدا//هفته گرامیداشت دفاع مقدس بهانه ای است تا یکبار دیگر از مردانی یاد کنیم که تمام هستی خود را در طبق اخلاص نهادند و به یاری دین خدا شتافتند. آنانی که از زندگی، همسر و فرزند خود چشم پوشیدند و به فرمان امام و مقتدایشان لبیک گفتند.

دارالعباده یزد از این قبیله، مردان خط شکن فراوانی را به خود دیده و بارها و بارها شاهد اعزام های حماسه گونه شان بوده است.

ما نیز برای ادای تکلیف امروز پای سخنان شیرین رزمنده و جانباز گرانقدر دیارمان نشسته ایم. شما هم با ما همراه باشید:

- لطفا خودتان را معرفی بفرمایید.

- اینجانب علی محمد جوکار معروف به حجت الله، جانباز جنگ تحمیلی و  یکی از کسانی هستم که از اوایل جنگ سعی کردم همیشه بمانم و هنوز هم هستم.

- از فعالیت های خود در قبل از انقلاب برایمان بگویید.

- قبل از شروع جنگ 36 ماه در ارتش شاه خدمت کردم، زیرا ابتدای پادگان ما محلی بود که در آن، علنی مشروب می خوردند و بعضی از افسرهایی که به آنجا  می آمدند فحش می دادند، شش ماه اضافه خدمت من هم به خاطر همین بود. وقتی یک افسر به آسایشگاه آمد و فحش داد من هم رفتم و یک سیلی به گوشش زدم و خیلی کار بالا گرفت حتی تا آنجایی که گفتند تو روی افسر ایستادن یعنی تو روی شاه ایستادن و شاید حکم اعدام برایت صادر شود. اما از آنجا که من در خانه­ی سرهنگ بهزادی فرمانده پادگان کار کرده بودم و او دیده بود در خانه اش نماز می خوانم و خواهرش، عاشق نماز خواندن بود فقط اضافه خدمت گرفتم. یعنی در واقع دو تا، شش ماه اضافه خدمت به من خورد. یکی به خاطر اینکه مرا سه ماه به کارگاه فرستاده بودند و بعد گفتند یا پول بده یا خدمت کن و یکی هم به خاطر اینکه این کار را کرده بودم. آن زمان خیلی مشکلات داشتیم. در دوران خدمت در ارتش دیده بودم روزی که مستشاران آمریکایی به پادگان ها می آیند سان رژه بگیرند-من پادگان 55 هوابرد بودم- حتی درخت ها را هم رنگ می کردند. برای چه کسانی؟ کسانی که زورشان در شیشه مشروبشان بود. حتی وقتی روی آن جایگاه می نشستند این شیشه در دستشان بود و با یک سگ و یک خانم آن بالا می ایستادند. من همان زمان هم رنج می بردم، به خودم می گفتم آیا ارتش کشور اسلامی واقعا باید اینطور باشد؟ تمام کارهایش خارجی باشد و ما این طور تابع آن ها باشیم؟

- انقلاب که شد شما کجا بودید؟

انقلاب که شد، تقریبا یک سال بود که خدمتم تمام شده بود. وقتی به شهرخودمان آمدم و انقلاب شد یکی از طرفداران پروپاقرص انقلاب بودم.  شهید موحدین که بعدا معاون استاندار شد همه بچه های خیرآباد را جمع می کرد و با ما صحبت می کرد، یعنی خط اول را او به ما داد. او جو کشور را برای ما می گفت و خودش هم خیلی وقت در زندان ساواک بود و بعد با حاج آقا راشد آزاد شدند که از خیرآباد تا شهر یزد همه مردم به بدرقه ایشان رفتیم. من سواد آنچنانی نداشتم ولی مسلمان بودم و برای تابعیت از قرآن و با این خطی که این دوستان دادند در برنامه های انقلاب شرکت کردم حتی مجسمه شاه را که پایین آوردند من هم حضور داشتم.

- چه موقع ازدواج کردید؟

پس از پیروزی انقلاب ازدواج کردم و بلافاصله بعد از ازدواجم جنگ شروع شد. من در خانه یک دکتر کار می کردم. چند روز بیشتر از شروع جنگ نگذشته بود. بابای دکتر که زبان عربی هم بلد بود مدام بر اساس اخبار رادیوهای عربی می گفت عراقی ها به دهلاویه رسیدند، عراقی ها به جاده سوسنگرد آمدند و... گزارش می داد و من هم، چون در زمان شاه شش ماه به آتشبار دزفول فرستاده شده بودم منطقه­ی خوزستان را می شناختم و می فهمیدم آنها تا کجا آمده اند. او حرف هایی می زد که من حتی کارم را رها کردم.

- در شروع حمله عراق شما چه کاری انجام دادید؟

یازده روز از جنگ گذشته بود. در خانه مرتب قدم می زدم تا اینکه خانمم گفت چه شده؟ چرا این قدر ناراحتی؟ گفتم حقیقتاً من می خواهم به جبهه بروم. فردا صبح گفت:"اگر می خواهی بروی برو، من در قیامت حرفی ندارم به فاطمه زهرا(س) بزنم". من راهم را انتخاب کردم و به سوسنگرد و گردان امیرالمومنین(ع) رفتم.  مدتی بعد احتیاط های ارتش را خواستند. رفتم پیش بچه های فرماندهی که الان هم حضور دارند مثل سردار فتوحی، سردار میرحسینی و شهید عاصی زاده، شهید حسن رشیدی و دوستانی که خیلی هایشان شهید شدند. پرسیدم من چه کار کنم؟ من 55 احتیاط هستم، ارتش 56 را خواسته. گفتند شما بهتر آن است که بروی و در ارتش ثبت نام کنی و به ارتش بروی.  برگشتم و ثبت نام کردم. ما را به شهرضای اصفهان بردند و از صبح تا ظهر فقط رژه می رفتیم. عده ای از ما سربازها یک روز گفتیم ما رژه را که زمان شاه رفتیم. همه این کارها را هم کردیم. ما آمدیم که برویم اسلحه دست بگیریم و برای اسلام و کشورمان بجنگیم. و حتی درگیری ایجاد شد و فرمانده ایستاد و صحبت کرد و گفت کسانی که می خواهند بروند جبهه این طرف بنشینند و کسانی که نمی خواهند بروند آن طرف بنشینند. تقریبا 800 نفر بودیم. 200 نفر یک طرف نشستیم تا به جبهه برویم و بقیه نشستند آن طرف که به جبهه نروند. زمان بنی صدر بود. ما 200 نفر را با ماشین به یک پادگان دیگر بردند و بقیه را هم سوار کردند و به جای دیگری بردند. شب که شد به جناب سرهنگ گفتیم جناب سرهنگ چرا این کار را کردید؟ گفتند شما که می خواهید به جبهه بروید و آمادگی دارید اینجا باشید. اگر اتفاقی در یکی از محورهای جبهه افتاد ما سریع شما را با هواپیما آنجا پیاده می کنیم ولی این ها که نمی خواهند بروند اول می بریمشان. من قانع شدم. زمان گذشت و جمعه شد و به مرخصی رفتم. دیدم همان دوستانمان در شهر هستند. پرسیدم چطور شد؟ گفتند آمدند ما را سوارمان کردند از یک پادگان دیگر به یک پادگان دیگر بردند. وباز دوباره در همان پادگان دعوا و مرافعه شد و بعد از بنی صدر دستور آمد که هرکسی به همان واحدهایی که قبلا خدمت کرده، برگردد و من را به گردان 158 پادگان هوابرد فرستادند و من رفتم به آنجا به آن واحد خودم را معرفی کردم. یک خاطره هم از آنجا بگویم. وارد پادگان هوابرد که شدم ماشین جهاد می خواست به پادگان مهمات ببرد. هیچ کس حاضر نبود همراه این ماشین بشود. یک نفر هم بود که در انبار مهمات کار می کرد و سرباز بود و گفته بودند او همراه ماشین برود. او داشت گریه می کرد، گفتم سرکار چرا گریه می کنی؟ گفت می خواهند من را با ماشین جهاد بفرستند و من نمی خواهم بروم. بین راه ماشین هایمان زده می شود. گفتم فرمانده تان کیست؟ گفت گروهبان شادمان. رفتم پیش گروهبان شادمان و احترام گذاشتم و گفتم گروهبان شادمان اگر اجازه می دهید من همراه ماشین های مهندسی بروم. گفتند شما چه کسی هستید؟ گفتم من سرباز احتیاط بودم و از شهرضا فرستاده شدم. گفت شما حاضری بروی؟ گفتم بله حاضرم. وقتی که با ماشین جهاد رفتم و برگشتم یک تل خاکستر در پادگان دیدم، گفتم چه خبر شده؟ گفتند همان سربازی که با این ماشین قرار بود برود، رفته یک نارنجک از آن بالا بیاورد، پایین افتاده و آن نارنجک منفجر شده و تعداد دیگری اسلحه هم منفجر شده و اصلا نشده جنازه اش را هم جمع کنند. این هم یک خاطره ای بود که واقعاً هیچ وقت فراموشم نمی شود. با راننده جهاد هم که رفتم بین راه تابلویی بود، مثل تابلوهای بین راهی که الان می بینیم. وقتی که به رقابیه رسیدیم نزد فرمانده بالا رفتم به نام آقای دهقانی که وقتی من شیراز بودم شهید شد. رفتم احترام گذاشتم و گفتم جناب سروان این تابلوهای کیلومتر بین راهی را جمع کنید. گفتند شما؟ گفتم من یک سرباز احتیاط هستم و این تابلوهای کیلومتر به منافقین اطلاعات می دهند که مثلا ماشین مهمات 50 کیلومتر دیگر به خوزستان می رسد یا به یزد می رسد. این تابلوها یک خط بسیار خوب برای منافقین شده. اگر این تابلوها جمع شود خیلی خوب است. شش ماه در ارتش ماندم و بعد از آن هم به دلایلی تا چهارده ماه مرا نگه داشتند. همان زمان چند روزی در پادگان دو دستگی شده بود، یک دسته علیه بنی صدر شعار می دادند، یک دسته علیه شهید رجایی شعار می دادند و آنجا مسئله ای پیش آمد و تعدادی از بچه ها بازداشت شدند. من هم 15 روز بازداشت شدم. اصلا نمی دانستم خلافم چیست. بعد فهمیدم خلافم چند چیز بوده، یکی همان تابلوها که گزارش داده بودم و یکی هم اینکه گفته بودم چرا همه برای کندن جعبه های فشنگ سرنیزه نداریم و چیزهای دیگر. من همین طور در ارتش بودم تا اینکه عملیات طریق القدس شروع شد  و چذابه آزاد شد. آمدند گفتند کسانی که برای عملیات داوطلب هستند بروند من هم رفتم. در فتح المبین به صورت افتخاری با ارتش بودم. زمانی بعد به عملیات بیت المقدس رفتم و آنجا مجروح شدم.

- در عملیات رمضان هم حضور داشتید؟

- در پاتک های عملیات رمضان حضور داشتم.

- در عملیات بیت المقدس مجروح شدید و بعد در پاتک های عملیات رمضان هم حضور داشتید. چطوری؟

- دست و سینه ام هنوز هم پانسمان بود. وقتی که مجروح شدم به اصفهان آمدم و چند روزی اصفهان بودم و بعد مرا به بیمارستان افشار یزد فرستادند و چون در بیمارستان افشار مجروح زیاد بود گفتند کسانی که می توانند در خانه استراحت کنند بروند. من هم به خانه رفتم . مدتی بعد قرار بود دو ماشین نیرو از یزد عازم جبهه شود. گفتند یک نفر همراه ماشین ها تا اهواز برود. برادر فتوحی گفتند تو تا اهواز با ماشین ها برو.

- از طرف کجا؟

- از طرف بسیج یزد.

- زمانی که در عملیات بیت المقدس بودید جزو نیروهای بسیج بودید یا ارتش؟

- بسیج و در تیپ سیدالشهدای لشکر کربلا بودم. با اصفهان ادغام بودیم و حتی شب عملیات با ارتش ادغام شدیم. در همان عملیات یک گروهانی به نام گروهان آرپی جی زن حمزه تشکیل دادند. تمام نیروهایی که خدمت کرده بودند و چندین سال سابقه خدمتی داشتند انتخاب کردند و من آن موقع مسئول یک دسته شدم که با خودم یازده نفر می شدیم. گروهان حمزه سیصد نفر نیرو داشت که نود نفرش یزدی ها بودند . همان جا به ما آرپی جی و موشک آر پی جی دادند و گفتند خورد و خوراک و اسلحه و مهماتتان با خودتان است. در مرحله سوم و چهارم عملیات بیت المقدس بود. کیلومتر به کیلومتر ده نفر یازده نفر را پیاده می کردند و ما جلوتر از پادگان حمید پیاده شدیم. ساعت یازده شب به آنجا رسیدیم و  شب تا صبح آنجا ماندیم. هیچ نیرویی نزدیک ما نبود، فقط ارتشی ها یک گوشه مستقر بودند. آنجا ماندیم و سنگر کندیم و برای صبح آماده شدیم. صبح وقتی تانک های عراقی ها آمدند با آنها درگیر شدیم و من هم مجروح شدم.

بگذارید خاطره ای برایتان بگویم. در همان مرحله عملیات بیت المقدس وقتی پنج تانک عراقی می آمدند دوتایش زده شد. یکی اش می خواست بیاید این طرف خاکریز و همه را زیر بگیرد، یعنی هدف این بود. ما چند موشک روی جاده انداختیم و من هم می خواستم روی جاده بپرم که یکی از بچه های اصفهان دست انداخت پشت گردنم و مرا گرفت. رزمنده خیلی خوبی بود. گفت:"تو زن و بچه داری ولی من کسی را ندارم. با رفتن من یک خانواده داغدار می شود با رفتن تو چند خانواده". او پرید روی جاده و همانجا هم به سرش تیر خورد و شهید شد.

- پس شما تا اینجا در عملیات های طریق القدس، فتح المبین و بیت المقدس حضور داشتید. در عملیات های دیگری هم حضور داشتید؟

- در عملیات محرم مسئول گروهان بودم. نزدیک های عملیات مرا انتظامات گردان گذاشتند، چون من بنا و کشاورز بودم و بدنی ورزیده داشتم. فرمانده هایمان هم برادر میرحسینی ، خدابنده -خدا او را بیامرزد-، پهلوان حسینی، حاجی زینلی، محمدرضا پارساییان، هدایتی و حاجی مهدیان بودند.

- یعنی همه اینها در گردان شما بودند ؟

- در گردان شهید صدوقی بودند . من در گروهان یکم شهید صدوقی بودم . شب عملیات من را انتظامات گردان گذاشتند گفتند شما وظیفه ات این است که بیایی ته گردان تمام نیروهایی که پراکنده می شوند را جمع کنی و نگذاری پراکنده شوند. مسئول یک گروه 21 نفره خودم بودم. تا صبح طول کشید و به قله های 290 و 270 رسیدیم . قله290 را، ما باید فتح می کردیم. به تانک های دشمن و سنگرهای تیربار نیروهای عراقی رسیدیم. همه شان برما مسلط بودند که من هم در یکی از سنگرهای همین تیربارها هدف قرار گرفتم و از ناحیه پا مجروح شدم.

- عملیات محرم؟

- بله عملیات محرم .

- بعد از محرم چه شد؟

- بعد از محرم یک مدتی بستری شدم چون خیلی پایم اذیت می کردکمی که بهتر شدم دیگر نمی توانستم در یزد بمانم. دوباره به جبهه رفتم. با خودم گفتم سر کلاس ها که برای روحیه بچه ها می توانم حرف بزنم.  بعد به آنجا رفتم ولی دیگر تا عملیات والفجر 8  نیروی رزمی نبودم. تا اینکه تصمیم گرفتم تمام قدرت بدنی ام را جمع کنم و هر طور بشود، در یکی از این عملیات ها شرکت کنم و آماده شده بودم که برادر هدایتی گفت با این پا نمی توانی بیایی ولی من قبول نکردم. در بیمارستان صحرایی امام حسین(ع) خانمی کار می کرد به نام پروازه که اهل اصفهان بود و مرا می شناخت و از وضع جسمی من خبر داشت چون مدتی با آمبولانس مجروح ها را به بیمارستان صحرایی می بردم. آمد و مرا صدا زد و گفت:"تو مسلمان نیستی" و رفت. من هم گفتم:"چرا مسلمان نیستم؟ این چه حرفی است به من می زنی؟" گفت:":تو بیشتر می فهمی یا امام سجاد(ع)؟" گفتم:"سر و جانم فدای امام سجاد(ع)." گفت:"چرا در جنگ کربلا شرکت نکردند؟" گفتم:"چون مریض بودند." گفت:"تو سالم هستی؟" و این حرف باعث شد که برگردم وکار حمل مجروح را انجام دهم.

- پس در عملیات والفجر8 شما راننده آمبولانس بودید؟

- حالا هر ماشینی گیرمان می آمد. هدف خدمت بود. اگر رزمنده ای می دید فردی قبلا دستش تیر خورده، سینه ش تیر خورده، شیمیایی شده، پایش تیر خورده یا با عصاست و باز هم در جبهه حضور دارد خیلی روحیه می گرفت. گاهی رزمنده هایی که تازه به جبهه می آمدند از من می پرسیدند که شب عملیات چطور است؟ خط شکستن چطور است؟ چطور وارد عملیات شدید؟ چطور این عملیات ها شروع شد و من این ها را برایشان توضیح می دادم و می گفتم شهادت در میدان نبرد است، ترس به خودتان راه ندهید و مقاوم باشید.

- چه چیزی باعث می شد زندگیتان را رها کنید و داوطلبانه به جبهه بروید؟

- یک؛ امام فرمود همه ما باید فدای اسلام بشویم. دو؛ ما مردمی مسلمان هستیم و تابعیت از ولایت فقیه داریم. و ما ولایت داریم. ولایتی به نام امیرالمومنین(ع). وقتی که فکر می کردم در صدر اسلام نوعروس و تازه داماد در رکاب امام حسین(ع) دوتایی شمشیر زدند و شهید شدند و جهانی بهتر پیش رو داریم چرا اینجا بایستم برای چه دفاع نکنم و فردای قیامت مورد سوال قرار گیرم که در کشوری اسلامی و با رهبری مثل امام خمینی شما چرا تابعیت نداشتی؟ خب من مسلمان بودم، واقعاً این ایده فکری من بود که کشوری مسمان با رهبری مثل امام خمینی که یک جمله اشان این بود -که قبل از رمضان از تلویزیون پخش شد- :خدایا آن طور که تو دوست می داری ما را در این ماه رمضان ماه ضیافت خودت وارد کن و بعد یک اشاره کردند -که من حالا بعد از چند سال فهمیدم- و گفتند: من به همه کشورهای همسایه نصیحت می کنم دست از این شرارت بردارید. در صورتی که شما برنمی دارید و ننگش برای خودتان می ماند. امام فرمودند که شما توجه نمی کنید. آن زمان متوجه نبودم که امام چه نصیحتی کردند. یک چیزی بگویم، من از سال پنجاه و نه تا الان دارم درد می کشم من همیشه با بدن خودم مشورت می کنم. می گویم ای دست تو از سال پنجاه و نه تا حالا ناقصی، ای سینه از سال شصت و یک تا حالا ناقصی، ای پا ناقصی، می گویم پس تو دور گناه نرو. همیشه این را به خودم گوشزد می کنم که اصلا دور گناه نرو و این باعث شده که بتوانم خودم را حفظ کنم و امیدوارم خدا همه مان را عاقبت به خیر کند.

- در حال حاضر شغلتان چیست؟

- من کاشی کار بودم و استادم هم کاشی کار کتیبه های قرآنی بود و من به سه دلیل این شغل را خیلی دوست داشتم؛ دلیل اولش این بود که همیشه باوضو بودم، دلیل دومش این بود که اگر قرآن بلد نبودم بر اثر نصب کردن آیه یاد می گرفتم، دلیل سومش این بود که تا می آمدم اینها را تمیز کنم معنی زیرش را هم یاد می گرفتم. و حقیقتا برای من خیلی شیرین بود. بعد از جنگ هم به دلیل مجروحیتم نتوانستم این کار را ادامه دهم و از طرف بنیاد مرا به کارگاه تعمیر موتور در اصفهان برای تعمیر موتورهایی ویژه  جانبازان فرستادند. و بعد هم به یزد آمدم و الان هم دکانی دارم و کار تعمیر انجام می دهم. در ضمن چند سالی است در مناطق عملیاتی دفاع مقدس خادم شهدا هستم و روایتگری می کنم امیدوارم تا روزی که شهدا دوستم دارند، خادمشان باشم.

- درصد جانبازی تان چقدر است؟

-گفتند 25% من حقیقتا نرفتم دنبالش را بگیرم. حتی خود بنیاد هم چند دفعه گفته برو درصدهایت را بگیر اما من نرفتم. فعلا درصد ثابت من 25 است.

- اگر باز هم نیاز بشود حاضرید برای دفاع از نظام و انقلاب بجنگید؟

- البته امیدوارم هیچ کشوری وارد جنگ نشود چون جنگ طعم تلخ خودش را دارد. درست است که رزمندگان ما می روند و دفاع می کنند ولی شما که خودتان رزمنده هستید، مد نظر بیاورید که در سوسنگرد چقدر اطفال مردم کشته شدند. هیچ خانه ای نبود که موشک نخورد. در دزفول کدام خانه بود که موشک نخورد. در همین آبادان، در همین خرمشهر مردم ما خیلی آسیب دیدند. پس جنگ طعم تلخی دارد ولی حقیقتا آرزو داشتم که یک دفعه دیگر آن روزها برگردد. که امیدوارم به خاطر طعم تلخ جنگ هیچ وقت برنگردد ولی خدا می داند تا روزی که زنده باشم همیشه آماده ام. مسئله ترس هم برایم وجود ندارد چون هم طعم گلوله چشیدم، هم ترکش، هم شیمیایی. هیچ کدامش هیچ چیز نیست.

- واقعا ترس ندارد؟

-والله ترس ندارد. از شب دامادی هم شیرین تر است. می دانید چرا؟ چون از زمانی که پایم تیر خورد  و دیگر چیزی نمی فهمیدم به مدت 30 روز در بیمارستان اصفهان بودم. خدا می داند تا آخرین لحظه با شهدا بودم.

- یعنی چه؟

- با آنها در جبهه جنگ بودم. تا آخرین لحظه که در عالم خواب گفتم چشم باز کنم ببینم چقدر روز بالا آمده چه وقتی است. چشم که باز کردم سقف بیمارستان را دیدم و اینکه در بیمارستان هستم. این مطلب اول و دیگری که از همه اش مهم تر است؛ ما از خیلی از علما شنیده ایم که حتی حورالعین برایشان فرستاده اند ولی در حال وضو بوده اند و گفته اند ما فعلا برای نماز وضو می گیریم. در واقع اگر دل به خدا متوجه شد  مسئله ترس برداشته می شود. وقتی رزمنده ها به سمت جبهه حرکت می کردند یک روح عجیبی به بدن ها دمیده می شد.

- چند فرزند دارید؟

- من سه فرزند بزرگ کردم، یتیمی هم بزرگ کردم. خانمی داشتم که از دنیا رفت. همان خانمی که پشت سر من دست گذاشت گفت به جبهه جنگ برو. همان خانمی که گفت اگر من الان جلوی راه تو را بگیرم در قیامت چه حرفی به فاطمه زهرا(س) بزنم. من الان نامه هایش را می خوانم و می گویم الان تو رفتی و من ماندم. هر هفته یک بار نامه هایش را می خوانم. نامه هایی که در جبهه و جنگ برایم می فرستاده از هر نامه ای برایم شیرین تر است.

- پس خانمتان از دنیا رفته اند؟

- بله. در طول یک ماه، اول یکی از پسرهایم رفت، بعدش خانمم رفت، دوازده روز بعدش هم برادرم از دنیا رفت و سه پسر دیگر از او دارم که یکی اش مسئول آموزش نیروی پادگان شهید صدوقی(ره) است.

- پاسدار است؟

- بله پاسدار است. تا الان هم چند تشویقی گرفته، همه اش از درستکاری برایش گفته ام. دو پسر دیگر هم دارم که هر اتفاقی در کشور بیفتد من معتقد هستم که اینها آرام نمی نشینند. به هرحال سعی کردم که اگر مادر ندارند برایشان هم پدر و هم مادر باشم. خدا می داند که موفق بودم و موفقیتم هم این بوده که سعی کردم که آزادی داشته باشند. به کربلا و مشهد و زیارت گاه ها بردمشان، نگذاشتم پایشان جای دیگر باز شود و سعی کردم که بچه هایم زود ازدواج کنند که به انحراف کشیده نشوند.

- خانمتان چندسال پیش فوت شد؟ بچه هایتان چندسالشان بود؟

- بزرگترین فرزند من آن زمان کلاس دوم ابتدایی بود. و بقیه بچه ها کوچک بودند. یکی شان هم قبل از خانمم از دنیا رفت. الان هم یک خواهر شهید همسرم است و یک فرزند هم از او دارم.

- میزان ارادت شما نسبت به مقام معظم رهبری چقدر است؟

- این دیگر حد و حدود ندارد. مثل امام که گفتند اسلام حد و حدود ندارد. می گویند ایران چه کار به مصر دارد؟ چه کار به یمن دارد؟ چه کار به فلسطین دارند؟ خب اسلام که مرز ندارد. این ارادت ها مرز ندارد. حد و حدود ندارد. ما برایمان فرقی نمی کند .انگار می کنیم مرتضی علی(ع) دارد به ما فرمان می دهد. ما تابع ولایت فقیه بودیم و هستیم.

- یعنی اگر من بپرسم شما تا کجا پای کارید باز جوابتان این است که حد ندارد؟

- حد ندارد، برای اینکه مثلا به من بگویند آقا احتیاج به کلیه دارد می گویم بردارید. بگویند احتیاج به قلب دارد می گویم بردارید . من چه کار می توانم برای این مملکت بکنم؟ ولی او یک نفسش کارها می کند. از نظر من این حد و حدود ندارد. ما رهبری داریم و پای بند کشورمان هستیم و از همه اش مهم تر ما یک شیعه علی ابن ابی طالب(ع) هستیم.

- به عنوان یک رزمنده دفاع مقدس و یک جانباز چه انتظاری از مردم و همچنین از مسئولین دارید؟

من اینجا بی پرده حرف می زنم. از مسئولین می خواهم همه کوشش کنند این بی حجابی کمتر شود. دلایل هم دارم. وقتی که همه جور لباسی مجوزش داده می شود که دوخته شود. وقتی که مجوز همه لباسی داده می شود پوشیده شود. اولا از مسئولین خواهش می کنم همه مجوزی به پوشش همه لباسی ندهند .از مردم هم خواهش می کنم حجاب اسلامی و پوشش اسلامی را حفظ کنند و همه اینها هم به نماز و آیین قرآن برمی گردد.

- پس بزرگترین دغدغه شما بحث حجاب است؟

- تنها چیزی که من واقعا رنج می برم و می ترسم همین حجاب است. اگر دختر خانم در خیابان بی حجاب نیاید مردم که نگاه نمی کنند. به گفته آقای کافی می گفت اگر در مشروب فروشی را ببندند بچه مسلمان نمی آید مشروب بخرد. این بی حجابی واقعا ببینید دارد به کجا می کشد.

- به طور ویژه اگر شما بخواهید یک نصیحتی به جوان ها بکنید چه به آنها می گویید؟

- از در خانه پیامبر و آل محمد(ص) ما چه کم داریم؟ چه بدی ای دیدیم؟ شما عاقبت کار کسانی که به انحراف رفته اند را ببینید و کسانی که راه راست رفته اند عاقبتشان را ببینید. در و همسایه و دوستان خودتان را بینید، سرنوشت کسانی که به راه انحرافی رفته اند به کجا ختم شده است. تمام نصیحت من این است که اگر ان شاء الله در راه آیین قرآن و اسلام قدم برداریم واقعا در همین راه ادامه بدهیم کار به جایی نمی کشد که در خانواده ناراحتی  و اضطراب و غصه خوردن تا آخر عمر باشد.

- چگونه می توانیم راه شهدا را ادامه بدهیم؟

- اگر هر خانواده ای اسباب و وسیله ای نیاوریم در خانه که  باعث خرابی باشد و حامی فرزندانمان باشیم خدا می داند که کار به آنجاها نمی کشد. بیشتر نقش را پدر و مادرها دارند.

- بزرگترین آرزویی که دارید چیست ؟

- من یک آرزو بیشتر ندارم. همیشه هم سر نماز می گویم، می گویم ای خدای ارحم الراحمین خانواده من مسلمان بمیرند و خودم حقیقتاً تنها آرزویی که دارم این است که می گویم خدایا مرا با این بدنی که این مدت این همه درد کشیده از قافله رفقایم عقب نگه ندار. اگر صلاح و مصلحت خودت است من را هم مثل همان ها از دنیا ببر. یعنی همان ارزوی شهادت است. می گویم خدایا من را هم از این قافله عقب نگذار. یادم می آید که نیروهایی بودند که مسئولیتشان را داشتم، نیروهایی ساده، قرآنی داشتند، گوشه ای می خواندند. وقتی آن شهید را به یاد خودم می آورم که گوشه سنگر نشسته بود با قرآن، با مفاتیح و کتاب دعا و من یک نگاه به او می کردم رد می شدم و به خودم می گفتم که ببین او خودش را به کجا رسانده و تو نتوانستی خودت را برسانی. و آخرین آرزوی رزمندگان اسلام فکر کنم همین شهادت باشد. همه مان دنبال همین هستیم.

- وآخرین کلام؟

- آخرین کلام من این است که هرکس از خط آیین قرآن و اسلام پا فراتر بگذارد اولین کسی که آسیب می بیند خودش است، هم در دنیا آسیب می بیند هم در آخرت. یکی از دوستانم می گفت خدا روی این کره زمن آخرین پیامبرش را با آخرین کتابش معرفی کرده. آخرین پیامبر به نام حضرت محمد(ص) و آخرین کتاب هم به نام قرآن. هرکس تابعیت داشته باشد نه این دنیا ضرر می کند نه آن دنیا.

- تشکر می کنم آقای جوکار. موفق وموید باشید.

Template Design:Dima Group