خط شکنان:محمد دهشیری//هشت سال دفاع مقدس جانانه ملت ایران، شاهدی است بر این ادعا که با به صدا درآمدن شیپور جنگ، مردان از نامردان جدا می شوند و آنان که در راه حق محکم و استوار ایستاده اند مردانه در میدان نبرد به دفاع از ارزش ها می پردازند.

دیار دارالعباده یزد در دوران دفاع مقدس شاهد صحنه های زیبای فراوانی از اعزام و حرکت دلیرمردانی بود که از همه چیز خود گذشتند و در زمره خط شکنان الغدیر به جنگ دشمن بعثی شتافتند.

عباس رنجبر یکی از این دلاورمردان است که بعد از پایان جنگ و دوره خدمتی خود نیز در عرصه جنگ نرم وارد میدان شده و با روایتگری از حماسه سازی های آن دوران سعی در انتقال این فرهنگ به نسل جوان داشته است. آنچه در ادامه می خوانید گفتگوی صمیمی خط شکنان با این رزمنده، راوی و نویسنده دوران دفاع مقدس است:

معرفی :

عباس رنجبر، متولد 1338، تحصیلات ابتدایی را در روستای بیداخوید گذراندم و برای ادامه تحصیل به یزد آمدیم و کم کم مقیم شدیم. بعد از گذراندن دوره راهنمایی تحصیلی، وارد هنرستان شدم و در سال 1357 در رشته برق دیپلم گرفتم. در همان سال بعنوان دانشجو وارد انستیتو تکنولوژی یزد (آموزشکده فنی) شدم.

 

فعالیت های قبل از انقلاب:

ورود من به یک مرکز دانشجویی همزمان شد با اوج گیری نهضت و توفیقی بود تا نقش مؤثری در انقلاب داشته باشم. ابتدا با راه اندازی انجمن اسلامی و فعالیت در محیط دانشجویی و بعد هم شرکت فعال و منسجم در مراسم تظاهرات و راهپیمائیهای ضد رژیم شاه. فعالیت ما ادامه پیدا کرد تا انقلاب به رهبری حضرت امام (ره) به پیروزی رسید.

 

فعالیت های بعد از انقلاب:

پس از پیروزی انقلاب و همزمان با دوره دانشجویی، ابتدا وارد کمیته انقلاب اسلامی و پس از شکل گیری سپاه، بعنوان یکی از اعضای سپاه پاسداران انقلاب اسلامی یزد فعالیتم را در زمینه دفاع از انقلاب ادامه دادم.

 

اولین مأموریت:

اولین مأموریت، اعزام ما به منطقه سیستان و بلوچستان در اواخر خرداد 1358 بود که با توجه به نا امن شدن منطقه شرق کشور، اتفاق افتاد و پنج ماه طول کشید. پس از مراجعت، در کنار فعالیت و همکاری با سپاه تحصیل را ادامه دادم که با آغاز انقلاب فرهنگی در دانشگاهها و تعطیلی مراکز دانشگاهی، کلاس درس ما هم تعطیل شد و پس از آن تمام وقت در خدمت سپاه بودم.

 

اعزام به مناطق غرب:

اواخر خرداد 1359 و در واقع پس از شهادت دو فرمانده عزیز و دوست داشتنی سپاه یزد، یعنی شهید محمد منتظر قائم که در واقعه حمله نظامی آمریکا به صحرای طبس(5/2/1359) و شهید مهندس ابراهیم ابراهیمی که در منطقه مرزی قصر شیرین(11/2/1359) به شهادت رسیدند تصمیم گرفتم باتفاق گروهی از همکاران عازم مناطق غربی کشور شویم. در آن مقطع شرارت اشرار و گروهکهای مسلح در منطقه غرب غوغا می کرد. ابتدا عازم سنندج و پس از آن به قصرشیرین اعزام شدیم.

نیمه شهریور همان سال از جبهه غرب بازگشتم، اما طولی نکشید که حمله ناجوانمردانه ارتش بعث عراق به سرزمینهای ایران اسلامی آغاز شد. مجدداً باتفاق جمعی از دوستان سپاهی که تعدادمان 20 نفر بیشتر نبود عازم جبهه غرب و منطقه سرپل ذهاب شدیم. در واقع از زمان آغاز جنگ، این اولین گروه اعزامی از استان یزد به جبهه های نبرد بود.

 

ازدواج و تشکیل خانواده:

مأموریت یک ماه بیشتر طول نکشید و به یزد بازگشتیم. خدا کمک کرد و کمتر از ده روز پس از بازگشت از جبهه یعنی تاریخ 11 آبان 1359  شرایط ازدواج من و همسرم فراهم شد. مراسم عقد و ازدواج در محل حوزه علمیه خواهران، یا همان مکتب الزهرا(س) یزد برگزار شد. مراسم بیاد ماندنی بود، نه تنها برای من ، که برای سایر شرکت کنندگان و از جمله جمعی از پاسداران سپاه یزد که مستقیم از پادگان شهید بهشتی تشریف آورده بودند.

 

اعزام به مناطق جنگی جنوب:

دو ماه بعد مجدداً بار سفر را بستم و این بار عازم جبهه جنوب شدم. با آقای فتوحی(سردار فتوحی) بودم. ایشان فرمانده گردان 2 مالکیه در سوسنگرد بود و من فرمانده گروهان بودم.سالهای جنگ سپری می شد و در هر دوره و زمانی مسئولیتی بر دوش ما بود ، گاهی در یزد و گاهی در جبهه .

تا قبل از تشکیل تیپ 18 الغدیر، پس از یک دوره آموزش در آموزشگاه معدن زغال سنگ کرمان، مدتی به مهندسی قرارگاه مرکزی خاتم الانبیاء(ص) در جنوب و در محور پاسگاه زید مأمور شدم.  هم زمان با عملیات خیبر نیزمدتی در لشگر ثارالله و در جزایر مجنون  بودم.

 

فرمانده گردان مهندسی تیپ:

تیرماه سال 63 به تیپ الغدیر آمدم و مسئولیت گردان مهندسی رزمی تیپ به من محوّل شد. حضور من در تیپ 18 الغدیر از آن زمان آغاز و تا پایان جنگ بطور پیوسته ادامه یافت. بیشتر آن سالها خانواده ام نیز در مناطق جنوب،  مدتی هم در شمالغرب در کنارم بودند. زمانی که در اهواز بودیم در منزلی سکونت داشتیم که خانواده های عزیزان دیگر از جمله شهید حسن انتظاری، جواد کمالی، حسن فتاحی، قاسم زارعی، علی مدقق، حسین سلطانی و... بتدریج هر کدام در اتاقی ساکن بودند. اصلاً شرایط خوبی نبود ولی چاره ای جز این نداشتیم.

 

مجروحیت و جانبازی در دفاع مقدس:

در طول دوران حضور در جنگ، چهار مرتبه مجروح شدم. آخرین بار، نهم فروردین 1367 در محور شاخ شمیران و در عملیات بیت المقدس 4 بود که منجر به قطع انگشتان دست راستم شد.

 

بعد از پایان جنگ:

جنگ که تمام شد ، دوره عالی مهندسی را در مرکز آموزش مهندسی نیروی زمینی سپاه گذراندم. مجدداً سال 68 تا 71 مأموریت اهواز و مسئولیت فرماندهی پادگان شهید عاصی زاده به من واگذار شد. در طول این سالها نیز خانواده ام در اهواز بودند. پس از مراجعت به یزد باز هم فرماندهی گردان مهندسی رزمی تیپ به من واگذار شد و در پی آن مأموریت شهر پیرانشهر پیش آمد. امّا زمان چندی از استقرار ما در پیرانشهر نگذشته بود که بنا به پیشنهاد فرماندهی مهندسی نیروی زمینی در همان سال، به تهران منتقل شدم. آخرین مسئولیت من، مسئول مدیریت مهندسی نظامی در معاونت مهندسی نیروی زمینی سپاه بود.

سال 1373 به دانشکده دافوس رفتم و این دوره نیز با موفقیت طی شد. سال 74 در کمیسیون پزشکی در رده جانبازان غیر شاغل قرار گرفتم و سال 77 نیز به جمع بازنشستگان پیوستم.

 

عزلت نشینی بعد از بازنشستگی:

سالهایی را در عزلت سپری کردم به امید آنکه کسی سراغ ما را خواهد گرفت، اما هیچگاه چنین اتفاقی نیفتاد. ناگزیر از گوشه نشینی بیرون آمدم و ابتدا همکاری ام را با اداره حفظ آثار دفاع مقدس یزد آغاز کردم بدان امید که رسالتی را که شهدا بر دوشمان نهاده اند ادا نمایم.

 

تدوین کتاب مسافر مجنون و روایتگری:

ارتباطم با اداره حفظ آثار و تشویق دوستان، جرقّه ای در وجودم ایجاد کرد تا خاطراتم را به رشته تحریر در آورم و در مجموعه ای چاپ شود. آنچه بضاعتم بود و حافظه ام یاری کرد مجموعه ای را گردآوری کردم و در سال 1390، توسط این اداره، تحت عنوان « مجموعه خاطرات ویادداشتهای مسافری جامانده از قافله عشق» و با نام اختصار « مسافر مجنون» به چاپ رسید.

امروز افتخارم دیگرم این است که بعنوان « راوی دفاع مقدس» توفیق همراهی کاروانهای راهیان نور را دارم. از خدای متعال میخواهم همواره ما را در راه شهدا ثابت قدم بدارد و شفاعتشان را نصیب و روزی مان گرداند. انشاالله

Template Design:Dima Group