http://khatshekanan.ir/uploads/uploads/25112-570.jpg

زهره رجبی بانویی که وقتی روز حادثه را برایم بیان می‌کند صدایش می‌لرزد و نگاهش خیس می‌شود، می‌گوید: وقتی پرستار گفت شوهرت تیرخورده، انگار تیری به قلب من خورد.

 

به گزارش خط شکنان، همسران جانبازان، نمونه صبر و استقامت هستند، کسانی که باید آنها را آینه صبوری دانست؛ صبری جمیل همراه با عشق و معنویت که در وجودشان غلیان می کند.

هر دم که می گذرد خدا را احساس می کنند و تقدیر الهی را می پذیرند و در مقابل مشییت الهی سر فرود می آوردند. شاید از ذهن منی که نظاره می کنم چنین صبر عاشقانه ای دور از انتظار باشد، چه می شود که بنده ای به جایگاهی می رسد که وقتی خداوند با سخت ترین ها او را می آزماید جزء سپاسگزاری هیچ نمی گوید.

زهره رجبی 40 ساله، از این دست پرستارانی هست که با بند بند وجودش جانبازی در راه خدا و حفظ میهن را درک کرده است؛ بانویی که هنوز وقتی روز حادثه را برایم می گوید، صدایش می لرزد و نگاهش خیس می شود؛ اما سکوت می کند و خدا را به خاطر داشتن لیاقت شکر می گوید.

آدم بعضی چیزها را تا باچشم خود نبیند و با گوشش نشنود باور نمی کند، باورش برایم سخت بود با اینکه دردهای همسرش را لحظه به لحظه تاب می آورد، اما هنوز عاشقانه همسرش را می خواهد و به او عشق می ورزد.

در ادامه گفتگوی صمیمانه مان را با سرکار خانم زهره رجبی، همسر جانباز 70 درصد سید علی اصغر موسوی می‌خوانید:

اهل کجا هستید؟

یزدی هستم.

چند سالتون هست؟

40سال

چند خواهر و برادر دارید؟

5تا برادر و یک خواهر دارم، یک برادرم هم سال 65 در عملیات کربلا 5 منطقه شلمچه شهید شدند و بقیه هم که رزمنده و بسیجی بودند، به امید خدا با اینکه پدر و مادر سوادی نداشتند بچه های تحصیل کرده و موفقی دارند.

قبل از ازدواج با آقای موسوی آشنا بودید؟

من دوم دبیرستان بودم آقای موسوی هم پسرخالم بودند، و خاله به اصرار از من خواستگاری کردند مادرم هم گفتند که هیچ کس از پسر خاله ات که سید هم هستند بهتر نیست دوم دبیرستان را تازه تموم کرده بودم که ازدواج کردیم.

آقای موسوی چند ساله بودند که به خواستگاری شما آمدند ؟

25 سال

شغل ایشان چه بود؟

زمان ازدواج زرگری می کردند بعد از چند سال به تشویق برادرشان که آزاده هم هستند وارد نیروی انتظامی شدند.

اوایل زندگی مشترک چطور بود؟

ما چون فامیل بودیم، خواستگاری رسمی نکردند یک شب آمدند مهریه تعیین کردند، همه چیز تمام شد.

شما بااینکه آقای موسوی وارد نیروی انتظامی بشوند موافق بودید؟

بله من موافق بودم اولش هم که می خواستند وارد بشوند بعضی ها می گفتند این کار خطرناک هست و ماموریت و مشکلات دارد، اما من بخاطر اینکه در خانواده ای بودم که داداش ها مرتب جبهه و جنگ بودند آشنایی داشتم چون دیدم خودشان هم موافق هستند مخالفت نکردم.

آقای موسوی در جبهه هم بودند؟

زمانی که ما ازدواج کردیم جنگ تمام شده بود، اما ما با هم فامیل بودیم برادر هایم و آقای موسوی باهم به جبهه می رفتند، خبر شهادت دادشم را که آوردند آقای موسوی کردستان بودند، خودشان را رسانند خیلی نگران داداش من بودند، 15 روز بعدش خبر اسارت برادر خودشان را آوردند.

برادرتان کی و کجا شهید شدند؟

برادرم طلبه بودند بعد از اینکه سوم راهنمایی را خواند دوسالی بود که درس طلبگی را در مدرسه امام خمینی شروع کرده بودند که تصمیم گرفتند بروند جبهه، درس را کنار گذاشتند و گفتند وظیفه ام است که بروم جبهه، یکبار رفتند، برای بار دوم که رفتند 25دی ماه سال 65 عملیات کربلای 5 در شلمچه تیر خورده بود بالای چشمشان و شهید شدند.برادر دیگر هم همراهشان بوده اما موقع شهادت باهم نبودند و یک هفته بعد از تدفین برادر شهیدم،از جبهه برگشت.

خداوند قرین رحمتشان کند، از اولی که ازدواج کردین یزد بودید؟

بله یزد بودیم

کار نیروی انتظامی کار خیلی پر خطری است که حتما شما با این شرایط آشنایی داشتید اعتراض نمی کردید از اینکه کنارتان حضور نداشتند؟

نه من هیچ وقت اعتراضی نداشتم چون قبول کرده بودم خیلی ناراحت کننده بود مثلا شما فکر کنید نهار درست می کردم سفره آماده بود منتظر که ایان بیایند یکدفعه زنگ می زدند که من نمی توانم بیایم.

یا بارها و بارها پیش آمده بود شب زمان استراحت به ایشان زنگ می زدند که باید بیایند اما من وقتی می دیدم که ایشان با جون و دل می روند حرفی نمی زدم.

نگران بودم خیلی مخصوصا اینکه ایشان چند باری گفته بودند که من شاید بروم و شهید بشوم من همیشه آماده بودم برای شهادت ایشان، هر وقت از در می خواستند بروند، دعا می کردم که خدا نگهدارشان باشد که خودش بهترین نگه دار هست.

همیشه وقتی زمان ماموریت ها دیر می کردند من دلهره شهادتشان را داشتم تو ذهنم فقط شهادتشان نقش بسته بود هرگز فکر جانبازی و قطع نخاعی ایشان نبودم اما خدا این راه را برای ایشان مقدر کرده بود.

چه سالی فرزند دار شدید؟

سال 70 که ازدواج کردیم بچه دار شدیم سال 71 پسر بزرگم به دنیا آمد.

الان چند فرزند دارید و چکار می کنند؟

سه فرزند داریم سید حسین تیر 71 به دنیا آمده و لیسانسش را در رشته سخت افزار کامپیوتر از دانشگاه باهنر کرمان گرفته است و دانشجوی ارشد سخت افزار کامپیوتر دانشگاه صنعتی شریف است.

سید حسن فروردین 78 متولد شده،سال سوم دبیرستان ریاضی فیزیک می خواند.

فاطمه سادات هم که آبان 88 بدنیا آمده است.

اسم بچه ها را کی انتخاب کرده؟

سید حسین را پدر شوهرم چون اسم خودشان هم سید حسین بوده انتخاب کردند، سید حسن که دنیا آمد من به عشق امام حسن اسمش را حسن گذاشتم. فاطمه سادات که متولد شد، سید حسن خیلی دوست داشت اسمش را بگذاریم زینب سادات و ما اسم زینب سادات و فاطمه سادات را گذاشتیم لای قرآن اسم فاطمه سادات در آمد.

پسر بزرگتان ازدواج کرد ه اند؟

بله هنوز ترم آخر لیسانس بود که یک بار که آمده بود یزد پدرش گفتند اگر دوست داری ازدواج کنی بگو که فقط خندید متوجه شدم که بدش نمی آید ازدواج کند بهش گفتم لیسانس ات را بگیر و برای ارشد هم شرکت کن من تو فکرت هستم. کنکور ارشد را که داد رفتم دختری که مدنظرم بود را دیدم، خودش هم که آمد رفتیم چند باری همدیگر را دیدند و 27 رجب عقد کردند عید هم عروسی کردند بعد از یک ماه هم من و آقای موسوی با پسر بزرگم رفتیم حج واجب چند ماه بعد هم رفتند تهران برای زندگی و درس، 10 مهرماه 94 هم نوه مان سید میثم به دنیا آمد.

وقتی گفتند همسرت تیر خورده، انگار تیری به قلب من خورد 

پس مادر بزرگ هم هستید، نوه شیرین است؟

نوه که خیلی شیرین هست، از ما که دوره با فیلم و عکس هاش که می فرستن سرگرم هستیم.

از روز حادثه، سال 90 و جانبازی آقای موسوی بگوید؟

ماه دی و روز یکشنبه بود پسر بزرگم که کرمان درس می خواند و فرجه امتحاناتش بود زنگ زد که دارم می آیم یزد، آقای موسوی ظهر آمدند، نهار خوردند و گفتند من اگر از اداره زنگ بزنند باید بروم ماموریت، من گفتم حسین آقا می خواهد بیاید، گفتند: خودت برو از ترمینال بیارش من باید برم ماموریت تا آمدند دراز بکشند زنگ زدند و رفتن ماموریت منم رفتم پسرم را آوردم.

شب که شد پسرم گفت آقا نمی آیند من گفتن خودتان که می دانید ماموریت که می روند شاید تا صبح نیایند، بیایید من به شما شام بدم بخوابید که صبح باید برید کتابخانه.

من دیگر عادت کرده بودیم شاید ایشان دو روز یا سه روز می گذشت نمی آمدند، یک روز گذشت صبح که شد با اینکه عادت نداشتم تماس بگیرم چون گفته بودند وسط ماموریت هیچ وقت به من زنگ نزن مزاحمشون نشدم.

صبح که پسرم دوباره سراغ پدرش را گرفت، گفتم تو برو کتابخانه، حسن آقا هم درس بخواند، دخترم هم 2 سالش بود.

بالاخره حدود ساعت 9 من زنگ زدم موبایلشان دیدم جواب ندادند گفتم شاید استراحت می کنند، چون می شد ماموریت که می رفتند بعدش زمان کوتاهی را استراحت می کردند، دوباره زنگ نزدم.

ساعت 10 بود که خودشان تماس گرفتند، گفتم کجا بودید؟ بچه ها خیلی سراغ شما را می گرفتند کجا بودید؟ گفتند ناراحت نباشی من بیمارستانم گفتم بیمارستان؟!قبل از این اتفاق افتاده بود که یک بار پایشان حین عملیات خراشیده شده بود زمان برده تا خوب بشود من خیلی نگران نشدم فکر کردم یک موضوع ساده ای است.پرسیدم: چی شده گفتند پایم این بار شکسته ناراحت نباش تصادف کردیم. سریع به پسر دومم گفتم فاطمه سادات پیش شما بماند من بروم بیمارستان ببینم چی شده؟

ماشین را برداشتم و رفتم بیمارستان مرتاض،با خودم می گفتم پایشان شکسته می رویم گچ می گیریم، اصلا و اصلا در ذهنم نمی گنجید در عملیات ممکن است اتفاقی افتاده باشد، تو بیمارستان هم سپرده بودند که هرکی میاد راه بدید، دیدم همکارا میروند و می آیند اینها را می دیدم اما اصلا تو خیالم نبودکه ممکن است اتفاقی افتاده باشد.

پرسیدم آقا موسوی کجا هستند، گفتند آقا موسوی مشکلی ندارند تو آی سو یو هستند. پیش خودم گفتم چرا آی سی یو، یک لحظه نگران شدم، رفتم داخل؛ اینقدر شوک بهم وارد شده بود اصلا دستگاههایی که به ایشان وصل بودن ندیدم صورتشان را دیدم سالم است گفتم چه اتفاقی افتاده است؟ چرا آی سی یو؟ شما که مشکلی ندارید؟ گفتند اگرناراحت نمی شی بهت می گم، می خواستند بگویند که استاندار و تیمی از تهران و دکتر مرتاض هم بودند من رفتم بیرون از پرستار پرسیدم چرا به من نمی گویید چی شده که الان باید این مسئولین بیایند عیادت شوهرم. گفتند مگر تو نمی دانستی شوهرت کجا کار می کند گفتم چرا می دانم عملیات بودند، پرستار گفت: شوهرت تیرخورده وقتی گفت تیر خورده انگار تیری خورد تو قلب من، عملش کردیم، واسه 6ماه نمی توانند راه بروند، خیلی حالم بد شد من را بردند تو اتاق پرستاری آب قند بهم دادند حالم که بهتر شدم برگشتم پیش شوهرم.

کم کم همه فهمیدن رفت و آمد اول مثل آدمهایی که شوک بهشان وارد می شود باور نمی کردم قطع نخاع و ولیچر...

تا صبح نخوابیدم فکر می کردم که چه می شود و چطور شده است.

وقتی رفتم و سوال های تو ذهنم را از پرستار ها پرسیدم با جوابشان فهمیدم تا آخر عمر آقای موسوی قطع نخاع شدند و تازه متوجه همه واقعه شدم.

خیلی تلاش کردند که شاید بشود کاری کرد اما دکتر گودرزی به خود من گفت که خانم پیوند نخاع در جهان 15 درصد جواب داده در ایران هنوز نتوانستند کاری انجام بدهند. به آقای موسوی هم گفتند: تا آخر عمرتان باید رو ویلچر بشینید تنها کاری که می توانیم انجام بدهیم این که عملشان کنیم بتوانند روی ویلچر بشیند اگر این عمل را انجام ندهیم روی ویلچر هم نمی تواند بشیند و همیشه در حالتی شبیه قوز کردند می ماند آن عمل را انجام دادند و 23 روز هم تو تهران بودند وقتی برگشتند یزد تا 7-8 ماه صبح و بعد از ظهر فیزیوتراپ داشتند ، دکترشان هم 2بار از تهران با پرواز آمدند سرکشی ،اما گفتند دیگر نمی شود برایشان کاری کرد.

به بچه هاچطوری گفتید ؟ این شرایط را پذیرفتند؟

اولش گفتیم کمر بابا شکسته ان شاالله خوب می شود،

من خیلی، خیلی سعی می کردم جلوی بچه ها خودم را نگه دارم تو موقعیت امتحاناتشان بود دلم نمی خواست به درس هایشان لطمه ای بخورد.

بعد به مرور زمان که اطرافیان و فامیل می آمدند، کم کم متوجه شدند می گفتند مامان،بابا قراره روی ویلچر بشینند منم می گفتم خدا خواسته است همین که زنده هستند خدارا شکر، اما خب پسرهایم خیلی فهمیده هستند مخصوصا پسر بزرگم که احساس می کنم از اول موضوع را فهمیده بود و یه روز هم به پدرش گفت من به شما افتخار می کنم که جانباز شدید.بچه ها پذیرفتند و همراه و کمک پدرشون هستند.

برخورد اطرافیان با جانبازی آقای موسوی چگونه بود؟

من ماموریت و عملیاتهارا زیاد بیان نمی کردم اگر شبهایی که ماموریت بودند مادرشوهرم یا مادر خودم زنگ می زدند نمی گفتم کجا هستند این اتفاق که برایشان افتاد اولش گفتیم تصادف کردند بعد کم کم فهمیدند، اولش خیلی خوب بود همه بهم روحیه می دادند و کمکم می کردند

البته بدون حرف که نیست بالاخره یه چیزایی می شنیدیم اما من همیشه می گفتم خدایا اگر برای تو بوده است من هیچ اختیاری ندارم خودت بر همه چیز بینا هستی . من قبول کردم و شرایط را پذیرفتم.

مسئولیت های خونه قبل جانبازی و الان با کی هست؟

قبلا با اینکه نبودند برنامه ریزی شان خیلی خوب، من اون موقع درد کمرهای خیلی بدی می شدم تو کارهای خانه خیلی کمک حالم بودند، خریدها باخودشان بود، هرچی می خواستیم حتی لباس بچه ها هم خودشان می خریدند.

من اوایل که این اتفاق افتاد خیلی برایم سخت بود خیلی، اما الان خدارا شکر عادت کردم برنامه ریزی می کنم تا به همه کارها برسم. به خواست خداوند و به برکت وجود آقای موسوی به همه کارهام میرسم اما همسرم خودشان کارهای شخصی خودشان را انجام می دهند.

رابطه بچه ها با پدرشان چطور است؟

قبل ازجانبازی که زیاد بابایشان رانمی دیدند اما گاهی هم که می دیدند رابطه شان خوب بود.

اوایل جانبازی حال آقای موسوی خیلی خوب نبود ولی با این حال نسبتا توجهشان به بچه ها خوب است. گاهی که فرصت شود با پدرشان دارت و تیراندازی می کنند.

دخترم هم که مرتب با پدر است، هست نهار را باید حتما با آقای موسوی بخورد..

آقای موسوی اهل هدیه دادن هم هستند؟

بله تا قبل از جانبازشدن که به مناسبت های مختلف حالا یا نقدی بوده یا غیر نقدی الان هم گاهی که دارند می آیند گل می گیرند و برایم می آورند.

شما هم به آقای موسوی هدیه می دهید؟

من سعی خودم را می کنم اما از آنجا که آقای موسوی خیلی سخت سلیقه هستند شاید باب سلیقه ایشان نباشد.

از تحصیلات و فعالیت های اجتماعی تان بگویید؟

دوم دبیرستان بودم که ازدواج کردم سید حسین 5 سالش که شد، از آنجایی که درس را خیلی دوست داشتم یکی از دوستان گفت چون خواهر شهید هستید خیلی راحت می تونید بروید ایثارگران ادامه تحصیل بدهید من رفتم ادامه دادم تا دیپلمم را گرفتم، خیلی گفتن ادامه بده من چون آن موقع می رفتم سرکار برایم سخت بود تا سال 82 که همکارهای دفتر مجله دانشگاه علوم پزشکی گفتند دانشکده بهزیستی تفت رشته روابط عمومی بدون کنکور دانشجو می گیرد من فوق دیپلمم را گرفتم.

سال 83 درد کمر و درد لگن های شدید داشتم آقای موسوی گفتند من به نظر دیگر نه سر کار بروید نه درس بخونید چون کمر درد باعث شد 13 روز بیمارستان بستری باشم.

چون قراردادی بودم کار را ول کردم خوب که شدم تصمیم گرفتم بچه بیاورم که خدا فاطمه سادات را عطا کرد.

دیگه درس را ادامه ندادم.

الان فعالیتی دارید؟

خانه دار هستم روزهای بعضی مواقع هم ورزش می روم

به نظرشما فرق جانباز جنگ تحمیلی با جانبازی که امروزه جانباز می شود چی هست؟

جانباز های جنگ اکثرا جوان و مجرد بودند مخصوصا جانبازهای قطع نخاع که همسرهای خیلی صبوری دارند که قبول کردند و ازدواج کردند آنها خیلی لیاقت داشتدن نه ما که تازه چندسالی که همسرم این اتفاق برایشان افتاده است ولی

چندتا از ویژگی های آقای موسوی را بگویید؟

ایشون سید مظلوم هستند خیلی درد دارند خیلی زجر می کشند، خیلی غصه می خورم که نمی تونم برایشان کاری انجام بدهم همیشه می گویم خدایا کاش می شد بتوانم برایشان کاری انجام دهم

اما با این حال هیچ وقت گله نمی کنند همیشه در حال کتاب و قرآن خواندن هستند، کم حرف هم هستند و درکشان هم خیلی بالا هست.

خانواده شون را خیلی درک می کنن

اگر حرف ناگفته ای ماند بفرمایید؟

احساس می کنم همسر یک جانبازشدن افتخاری است که خدا خواست نصیب من کرده است همیشه از خدا می خواهم که طاقت و سلامتی به من بدهد که خادم اولاد پیغمبر باشم

انتهای پیام/

 

 

Template Design:Dima Group