http://khatshekanan.ir/uploads/uploads/ساعی-شاهی.jpg

سردار ساعی شاهی در گپی خودمانی با الغدیریان

 

* مختصرا خودتان را معرفی کنید.

من رضا ساعی­شاهی هستم، متولد 20/8/1337. در محله باغ گندم یزد متولد شدم و بعداً از آنجا به محله فهادان رفتیم.

* از دوران کودکی‌تان بگویید.

اولین مدرسه‌ای که رفتم، مدرسه مهران در محله باغ گندم بود. در محله فهادان هم یک مدرسه اسلامی بود کنار مسجد چهل محراب، که دوران دبستان را آنجا خواندم. در این مدرسه علاوه بر تحصیلات آموزش و پرورشی به قرآن و به مسائل دینی هم خیلی اهمیت داده می‌شد.

مقطع اول دوران متوسطه را در دبیرستان امیرکبیر سابق و یک سالش را هم در دبیرستان اردکانی گذراندم و نهایتاً چون دوست داشتم رشته تجربی بخوانم، سال دهم و یازدهم و دوازدهم، به دبیرستان ابومسلم رفتم و دیپلمم را سال 56 آنجا گرفتم. همان سال در کنکور شرکت کردم و در رشته نساجی اصفهان قبول شدم.

* چگونه با انقلاب آشنا شدید؟

من زمینه‌ای را از قبل داشتم. موقعی که وارد تحصیلات عالیه شدم، شروع حرکات در دانشگاهها بود. هر چه که انقلاب اسلامی از قضیه 19 دی 56 جلوتر ‌رفت تا بعد از آن که بحث تبریز در بهمن ماه و بعد از آن هم ماجرای دهم فروردین در یزد پیش آمد، هر چه این شتاب بیشتر می‌شد، ما هم شتاب­مان را هم در جلب افراد و هم در کارهای­مان بیشتر می‌کردیم. به مساجد مختلفی می‌رفتیم و جوانانی را که می‌دیدیم زمینه دارند [با انقلاب] آشنا می‌کردیم. کتابخانه بسیار کوچک سیاری درست کرده بودیم که آن را به دست افراد می‌رساندیم.

اطلاعیه‌های حضرت امام(ره) از طریق شهید صدوقی(ره) در سراسر کشور منتشر می‌شد. دوستان­مان مثل شهید حسین­زاده و اینها اطلاعیه‌ها را آماده می‌کردند و من می‌گرفتم و هر تکه‌ای از آن را یک جایی قایم می‌کردم و می‌بردم اصفهان و این­ها را بازنویسی‌ می‌کردیم.

* بعد از پیروزی انقلاب به چه کاری مشغول شدید؟

بعد از پیروزی انقلاب اسلامی دانشگاهها شروع به کار کردند و من هم برای ادامه تحصیل رفتم؛ ولی جوّ دانشگاهها اصلاً مناسب تحصیل نبود. تا اینکه قضیه سیل خور و بیابانک پیش آمد و ما می‌خواستیم از طریق اصفهان به خور بیابانک برویم. روز سه شنبه بود که رفتیم ستادشان. گفتند تا شنبه نمی‌توانیم. من هم 2، 3 روزی آمدم یزد تا سری به خانواده­ام بزنم و دوباره برگردم. موقعی که آمدم یزد، دوستان­مان شهید حسین زاده و اینها، گفتند: « آیت­الله صدوقی فرموده­اند سیستان و بلوچستان مشکل پیدا کرده. خدا می‌خواست ما به جای خور و بیابانک برویم آنجا. رفتیم جایی که سپاه فعلی هست و در تاریخ 27/2/1358 اعزام شدیم به سیستان و بلوچستان. 40 نفر بودیم که فقط یک تفنگ ژ3 به ما دادند. رفتیم کرمان و یک خشاب و 20 فشنگ تحویل گرفتیم. شاید تصورش سخت باشد که چگونه ممکن است 40 نفر با یک اسلحه، یک خشاب و 20 فشنگ به جنگ اشرار بروند. در آن زمان هنوز سپاه سیستان و بلوچستان تشکیل نشده بود. بچه­های یزد سپاه سیستان و بلوچستان بنیانگذاری کردند وبعد از 10، 15 روز بچه­های اصفهان هم به ما پیوستند. وقتی به سیستان رسیدیم، تقسیم شدیم. تعدادی از ما رفتند زابل تا سپاه آنجا را تشکیل بدهند؛ عده­ای مثل شهید حسین­زاده (که اولین شهید استان یزد بود) رفتند برای سپاه ایرانشهر؛ تعدادی هم به سپاه نیک شهر رفتند و عده­ای هم رفتیم سپاه سراوان. بچه­های اصفهان و کاشان هم به ما ملحق شدند. این­گونه بود که سپاه سیستان و بلوچستان شکل گرفت. موقعی که آنجا وارد شدیم مردم به چشم دیگری به ما نگاه می­کردند. اولین کاری که کردیم این بود که مردم و اشرار را از هم جدا کردیم. هم چنین توانستیم ترسی که مردم از ما داشتند را از بین ببریم. در آنجا با شهید صدوقی ارتباط داشتیم. آرد، میوه، گندم، لوازم التحریر و خیلی چیزهای دیگر می­فرستادند. ما هم به بچه­ها می­گفتیم بروید این­ها را در روستاها پخش کنید که مردم بدانند ما برای کشتن آن­ها نیامده­ایم. بعد از این اقدامات بود که خیلی از همین مردم آمدند و بسیج را تشکیل دادند.

* کی خبر جنگ را شنیدید؟

از طریق استاندار وقت سیستان و بلوچستان آقای دکتر منوچهر محمدی که الان استادیار دانشکده حقوق و علوم سیاسی دانشگاه تهران است- خبر جنگ را شنیدم. در سراوان بودم که با من تماس گرفتند و گفتند جنگ شروع شده و حتی ممکن است در اینجا به ما هم حمله شود. به تمام ادارات ابلاغ کردند که هرکاری سپاه می گوید باید انجام بدهید.

* اولین باری که رفتید جبهه، چه زمانی بود؟

اولین باری که رفتم جبهه، تقریباً 20 روز تا 1 ماه بعد از جنگ بود. که با بعضی از دوستانی که می‌رفتند، به آنجا سری زدم. در اولین عملیاتی که وارد جنگ شدم، با اینکه در سیستان و بلوچستان مسئولیت داشتم، با جبهه هم مرتبط بودم؛ چون بچه­هایی که کنارم بودند را قسم داده بودم که می‌خواهم بیایم. 5، 6 روز مانده به شروع عملیات، با من تماس می‌گرفتند و خودم را به جبهه می‌رساندم. شروع ارتباطم از عملیات ثامن­الائمه بود تا روز 6 بهمن 65 که مجروحیت بزرگی در عملیات کربلای 5 داشتم؛ البته بعد از آن هم به جبهه می‌رفتم؛ اما به شکل قبل عرضه و توان انجام کاری را نداشتم.

 

* اولین دفعه‌ای که به جبهه می‌رفتید متأهل بودید؟

بله.

* واکنش خانواده چه بود؟

اعتراف می‌کنم که ایشان هم از نظر اعتقادی و هم از نظر انقلابی بودن خیلی قوی‌تر از بنده هستند. چه زمانی که در سیستان و بلوچستان بودیم و چه زمانی که در کردستان بودیم، وقتی از خانه بیرون می‌رفتم و برمی‌گشتم، می‌گفت: «انتظار نداشتم زنده برگردی»، همیشه خانه آماده و مرتب بود که جنازه‌ام را بیاورند.

* موقعی که پاسدار شدید، ازدواج کرده بودید؟

خیر. من سال 58 پاسدار شدم و 59 ازدواج کردم.آن موقع خودم شخصاً رفتم خواستگاری. خانواده محترمی بودند.آن زمان اوج ترورها بود، بهشان گفتم: از در خانه شما که بیرون بروم ممکن است مرا بزنند. شما اختیار دارید، می‌توانید قبول کنید، می‌توانید هم قبول نکنید. ممکن است یک ماه دیگر شهید شوم، ممکن هم هست تا 100 سال دیگر زنده بمانم. صراحتاً همه چیز راگفتم. حتی با لباس خاکی رفتم خواستگاری، گفتم ببینید از تمام مال دنیا همین یک­دست لباس و یک تفنگ را دارم که آن هم برای دولت است. هیچی ندارم، اگر دوست دارید قبول کنید. جالب است بدانید در سند ازدواج ما در جای مهریه نوشته «یک جلد کلام الله مجید که نقداً واصل گردید.»

* ولی الان تصورش سخت است.

اما ما خیلی خوش­بختیم، خیلی خوش­بخت. ما خانواده بسیار خوش­بختی هستیم.

 

* پس نه شما شرط و شروطی برای ازدواج گذاشتید، نه ایشان. با جبهه رفتن شما هم که مشکلی نداشتند.

همین طور است.

* آن موقع خرید عروسی هم رفتید؟

خیر. ما اصلاً خریدی نداشتیم. دقیقاً به یاد دارم کل هزینه‌ای که برای مراسم صرف شد 175 تا تک تومانی بود که 2، 3 جعبه شیرینی خریدم، شربت آبلیمو هم بود. دوستان پاسدار و تعدادی از همین بچه‌ها آمدند. یکی از دوستان که خیلی خوش صدا بود و بعدا شهید شد، مولودی خیلی قشنگی خواند. من 4 بعدازظهر عقد کردم و پنج و نیم خداحافظی کردم و شبانه راه افتادم که خودم را به منطقه برسانم.

* خانواده همسرتان با این مسئله هیچ مشکلی نداشتند؟

اصلاً

* بعد از ازدواج جشن عروسی هم گرفتید؟

خیر. همه چیز همان مراسم بود.

* خانه شخصی هم داشتید یا اجاره‌ای بود؟

خانه اجاره کرده بودیم. برای مدتی من و شهید حسین­زاده و آقای موسوی­فر که بچه تهران بود، خانه‌ای در شهر سراوان اجاره کرده بودیم. نفری یک اتاق داشتیم و سه تایی در یک خانه زندگی می‌کردیم.

* اینقدر که همسرتان در زندگی به شما کمک کرده، شما هم درکار منزل به ایشان کمک می­کنید؟

بله اگر لازم باشد. اصلاً ما هیچ‌گونه بحث و اختلاف نظری نداریم. احترام متقابل برا همدیگر قائلیم. مخصوصاً در بین خانواده دو طرف، هر دو احترام خیلی زیادی برای هم قائل هستیم.

* به همسرتان نامه هم می‌نوشتید؟

جنگ لبنان و سوریه که شروع شد، هشت الی ده ماه رفتم لبنان. نامه­هایی که برای پدر و مادرم می­نوشتم با زبان خاصی بود؛ ولی برای همسرم با احساسات عاشقانه‌ای می‌نوشتم که در شأن خودش باشد. امروز که نامه­های حضرت امام(ره) به همسرشان منتشر شده، می‌بینم من هم اشتباه نکرده‌ام. من هم به همسرم گفتم: عزیزم، دوستت دارم، عاشقتم، دلم می‌خواهد پهلویت باشم؛ اما حالا شرایط این طوری است که نمی توانم و از تو دورم وحالا می‌بینم که اشتباه نکردم.

* ان‌شاءالله سالیان سال خداوندشما را برای همدیگر نگه دارد و مشی شما و همسرتان در زندگی الگویی برای جوانان باشد. با تشکر از این که وقتتان را در اختیار مجله الغدیریان قرار دادید.

 خواهش می کنم .

***************************************

سوتیترها:

اطلاعیه‌های حضرت امام از طریق شهید صدوقی در سراسر کشور منتشر می‌شد. دوستانمان مثل شهید حسین زاده و اینها اطلاعیه‌ها را آماده می‌کردند و من می‌گرفتم و هر تکه‌ای از آن را یک جایی قایم می‌کردم و می‌بردم اصفهان و این ها را بازنویسی‌ می‌کردیم.

 

 

چه زمانی که در سیستان و بلوچستان بودیم و چه زمانی که در کردستان بودیم، وقتی از خانه بیرون می‌رفتم و برمی‌گشتم، می‌گفت انتظار نداشتم زنده برگردی، همیشه خانه آماده و مرتب بود که جنازه‌ام را بیاورند.

 

با لباس خاکی رفتم خواستگاری، گفتم ببینید از تمام مال دنیا همین یک دست لباس و یک تفنگ را دارم که آن هم برای دولت است. هیچی ندارم، اگر دوست دارید قبول کنید. جالب است بدانید در سند ازدواج ما در جای مهریه نوشته «یک جلد کلام الله مجید که نقداً واصل گردید».

 

 

نامه هایی که برای پدر و مادرم می نوشتم با زبان خاصی بود. ولی برای همسرم با یک احساسات عاشقانه‌ای می‌نوشتم که در شأن خودش باشد. امروز که نامه های حضرت امام به همسرشان منتشر شده، می‌بینم من هم اشتباه نکرده‌ام.

Template Design:Dima Group