http://khatshekanan.ir/uploads/uploads/خلبان-میبدی-2.jpg

 سرگرم کار هستم، دوست بزرگواری مصاحبه­ای در مجله صنایع هوایی رو گذاشت روبروم و گفت: «بخون» با تعجب پرسیدم: چیه؟ گفت: «بخون، می­فهمی!». مصاحبه مفصلی با موضوع خاطرات یک خلبان هوانیروز بود. شروع کردم: «بعد از کانال ماهی، پتروشیمی بصره، مصاحبه با سرهنگ خلبان مهدی مدرس» جذاب بود، رفته بودم توی متن، اواسط داستان بودم: «… دیدن صحنه پیکر قطعه قطعه شهدای بسیجی باعث شد لحظه­ای از فکر رادار رازیت بیرون نیام. باید تقاص خون شهدا رو می­گرفتیم. بلافاصله رفتم به موقعیت مهدی که محل استقرار بالگردهای کبرای ماوریک و خلبانش بود تا آخرین اطلاعات را کسب کنم. به موقعیت مهدی که رسیدم، مستقیم رفتم سراغ قهرمان بزرگ و چهره فراموش نشدنی ماوریک هوانیروز ارتش جمهوری اسلامی ایران، رضا میبدی…» رو متن قفل شدم: رضا میبدی!!! ، برگشتم و دوباره خوندم نوشته بود قهرمان بزرگ: رضا میبدی؛ مابقی داستان رو تا آخر خوندم از اینجا به بعد داستان رشادت دو خلبان کبرا بود؛ مهدی مدرس و رضا میبدی.

هادی زارع مهرجردی

اولین سوال: رضا میبدی کیه؟ مگه میبد خلبان جنگی داشته؟ به عادت معمول خواستم از اینترنت جواب بگیرم هیچ نبود. از چند نفری سؤال کردم نمی­دونستند. از یکی از رزمندگان دفاع مقدس سراغش رو گرفتم گفت: «میبد خلبان نداشته». زنگ زدم به یکی از دوستان که اطلاعات بیشتری داشت گفت: «نمی­شناسم شاید داشته و شهید شده». همین. برگشتم و سراغش رو از دوستی گرفتم که مجله رو داد، گفت: شاید بتونه نشونی از میبدی بگیره و گرفت.

یکشنبه ۱۷ آبان: به لطف دوست عزیز، پشت خط منتظرم تا رضا میبدی گوشی رو برداره. الو… خودم رو معرفی کردم و درخواستم رو گفتم: مصاحبه. پرسید: «چرا؟» جواب دادم: «از رشادت­های هوانیروز زیاد شنیدم می­خواهم شاهکار انهدام پتروشیمی بصره و خاطرات دفاع مقدس رو مستقیم بشنوم و بازگو کنم.» با این استدلال که هنوز وقتش نرسیده قبول نکرد؛ اصرار فایده­ای نداشت، وقت خداحافظی گفتم: «جناب میبدی، اگر دوست داری هنوز هم گمنام باشی باش، حداقل با بیان خاطرات، دفاع مقدس را به نسل جدید آشنا کن.» پرسید: «چطور پیدام کردی؟» داستان رو گفتم. تعجب کرد از مصاحبه هم­رزمش خبر نداشت. گفت: تا فردا صبر کن.

دوشنبه ۱۸ آبان: همراهم زنگ خورد: «زارع، مصاحبه رو خوندم، استخاره هم کردم. حالا وقتشه۲۹ سال به کسی نگفتم، قرارمون با مهدی مدرس هم همین بود ما برای رضای خدا رفتیم؛ ولی حالا وقت گفتنه، مردم باید بدونن چطور و با چه انگیزه­ای جنگیدیم… آدرس رو بنویس: اصفهان،جاده کمربندی،…. ،گلخانه آقایی..

دیروز شکارچی تانک ، امروز پرورش دهنده گُل

سه­شنبه ۱۹ آبان: حومه اصفهان- ساعت ۱۰ صبح با مدیر مسئول جلوی در گلخانه منتظرم.کارگری ما را به درون هدایت می­کند. ابتدای باغ با داربندی از انگور شروع می­شود که انتهایش ساختمانی است که میزبان انتظار ما را می­کشد.

مطالب زیر ماحصل گفتگویی مفصل با محمدرضا آقایی­میبدی، بزرگ مردی گمنام است که حتی کمتر میبدی نیز او را می­شناسد، ولی به قطع یقین اقدامات و فداکاری او و همرزمانش در دفاع از کشور، سرنوشت امروز ما را در امنیت رقم زده است.

 

جناب آقایی لطفاً قبل از ورود به بحث اصلی از کودکی و خاطرات زندگی در میبد بگویید.

بنده متولد سال ۱۳۳۶ هستم از محله کوچه باغ میبد. پدر مرحومم، زیلوباف و نویسنده زیلوی ماهری بود (غلامرضا آقایی که در کتاب دلبستگان زیلو از ایشان یاد شده است). ایشان بسیار انسان مومنی بود و خودش را ملزم کرده بود بعد از نماز صبح حتماً یک جز قرآن را ختم کند. مادرم از محله بشنیغان بود و در محل به خوش­خلقی مشهور بود. مادربزرگم زن مومنه­ای بود به نام ملاسکینه که به مردم قرآن درس می­داد. در خانه­ای بزرگ شدم که ۲۰۰ سال در آن قرآن خوانده می­شد.

به تبع پدر و طبع آن روزگار، زیلوباف شدم، یادم می­آید ۸ ساله بودم چون قدم به شَلیت (رشته نخ­هایی که در قسمت بالای دستگاه زیلوبافی قرار دارد) نمی­رسید روی بشکه­ای می­ایستادم و نقش می­زدم. اولین مزدی که در این کار گرفتم، یک ریال بود که تو قلک انداختم. کلاً بچه زرنگی بودم و توانستم نویسندگی زیلو را به خوبی یاد بگیرم این نکته رو هم باید بگم که نویسندگی مهارتی بود که هر زیلوبافی نداشت. در آن ایام به مسجدهای میبد؛ مخصوصاً مسجد میرزاغفور بشنیغان می­رفتم و از زیلوهای قدیمی آنجا طرح ذهنی می­گرفتم و در کارگاه پیاده می­کردم. پدرم مثل خیلی از میبدی­های آن روزگار برای کار رفت کویت و من شدم شاگرد حسین اکبر که مغازش پشت حسینیه کوچه باغ بود، بیشتر آموخته­هام را مدیون این مرد هستم. سال اول دبیرستان بودم که پدرم از سفر کویت برگشت. یک دستگاه زیلو داشتیم، یکی هم برای من اضافه کرد؛ چون دست فرزی داشتم و قبل از ظهر زودتر از همه کارم تموم می­شد، پدرم برای اینکه سرگرم باشم و شر به پا نکنم بعد از ظهر تا شب را با دستگاه خودش بهم اضافه کاری می­داد! در عین زرنگی بچه شری بودم، یادمه حدود ۱۲ سال داشتم که شبی با هم سن و سال­هام دعوام شد ۸ نفر رو کتک زدم و فرار کردم، فردا صبح یکی از اقوام اومد خونه­مون و گفت: «تو که ۸ نفر رو یه جا می­زنی در رفتنت واسه چی بود؟»

چه شد که از زیلوبافی به خلبانی رسیدید؟

اول به عنوان مقدمه بگم که در سال ۵۳، با چند تا از هم سن و سال­های خودم و محمدرضا امامی شب­نشینی داشتیم و درباره اعلامیه امام خمینی(ره) صحبت می­شد و اعلامیه پخش می­کردیم، یکی دوبار محمدرضا امامی دستگیر شد. خواهم گفت که این شب­نشینی و پخش اعلامیه چه تاثیری در روند خلبانی من داشت.

در ماشین یکی از اقوام آگهی روزنامه­ای دیدم که نوشته بود هوانیروز خلبان استخدام می کنه. به این فکر افتادم که برم تهران؛ولی چون به استخاره اعتقاد دارم رفتم مسجد زراسب محله بشنیغان پیش مرحوم محقق که انسان وارسته­ای بود، برام استخاره گرفت و گفت: «آتش و جنگ می­بینم؛ ولی آینده خوبی داره و تو باید این کار رو انجام بدی و انجام خواهی داد البته موانعی سر راهت هست که رفع خواهد شد.

استخاره عجیبی بود با خودم گفتم هم آتش و جنگ داره هم خیر! شوهر خالم افسر شهربانی در تهران بود دل رو یک دل کردم و رفتم تهران. در آزمون ثبت نام کردم همه مراحل رو هم قبول شدم. بعد از قبولی در آزمایشات ارتش بهم گفتند: رد شدی مشکل داری! خیلی سعی کردم بدونم برای چی ردم کردن. فقط گفتند: مشکلی داری که خودت هم می دونی چیه!

به شوهر خاله گفتم: «نکنه به خاطر اطلاعیه امام باشه؟» گفت: «برگرد کوچه باغ.» خیلی ناراحت شدم. مونده بودم چه کنم؟ باهاش رفتم کلانتری سر کارش تا برگردم میبد. یکی از پاسبان­ها پسر و دختری رو آورد تو کلانتری، دختره خیلی گریه می­کرد … شوهر خالم انسان مؤمنی بود گفت: «باید بابات بیاد تا آزادت کنم.» بالاخره باباش اومد: از رؤسای اطلاعات هوانیروز شاهنشاهی!!! آبروریزی دخترش رو جمع و جور کرد و وقت رفتن گفت: «تو هوانیروز کاری داشتید براتون انجام می­دم.» همین یه جمله شد بلای جونش.

فردا صبح متقاضیان تو صف بودند من بدون صف رفتم جلوی دفترش و آدرس دادم و گفتم: «با فلانی کار دارم همه آزمون­ها رو قبول شدم چرا استخدامم نمی­کنید.» تا سه روز کارم این بود طرف دید داره آبروریزی می­شه اومد بیرون از اتاق و گفت: «برید مشکل اینو حل کنید پدر منو در آورد.» خدا رحمت کنه مرحوم محقق رو حالا معنای استخاره رو فهمیدم؛ «موانعی سر راهت هست که رفع خواهد شد.»

دیماه سال ۵۴ بود، منو فرستادن لشکرگ، سه ماه اونجا خدمت کردم. بعد اعزام شدم به اصفهان برای دوره تخصصی، اول کلاس زبان پیش مربیان آمریکایی بود. دوره آموزش زبان با محرم مصادف شده بود خوب من هم که عادت داشتم تاسوعا در مراسم کوچه باغ شرکت کنم. شب تاسوعا دلم داشت پر می­کشید برای حضور در مراسم. اجازه ندادند از پادگان خارج بشیم با چند نفری فرار کردیم. خودم رو رسوندم به مراسم کوچه باغ.

وقتی برگشتم فراری­ها رو جمع کردند، فرمانده پادگان انسان درشت­خویی بود که نتونسته بود خلبان بشه و عقده پرواز هم داشت. گفت: «پدرتون رو در می­آرم.» بهمون گفت: اهل کجایید؟ بچه­ها شهر خود را نام بردند: تهران، اصفهان، تبریز و … به من که رسید تا گفتم یزد، برگشت و با بی­ادبی گفت: «یزدی رو چه به خلبانی، یزدی باید …» خیلی بهم برخورد. خودم رو کنترل کردم. اون شب به سختی گذشت.

بعد از یادگیری زبان، رفتیم کلاس پرواز. اولین روزی که با مربی آمریکایی نشستم تو هلی­کوپتر آموزشی خوب یادمه، مربی هلی­کوپتر رو یک متر از زمین بلند کرد و ثابت کرد بعد کنترل رو داد بهم. یه دفعه ۲۰۰ متر رفتم راست ۲۰۰ متر چپ. کنترل داشت از دستم خارج می شد کار برام خیلی بزرگ و انجام نشدنی جلوه کرد.

برای تمرین از شبیه­ساز پرواز استفاده می­کردیم، رفقای من شب که می­شد می­رفتند چهارباغ اصفهان و من تو پادگان تمرین می­کردم. استاندارد این بود که با ۲۵ ساعت تمرین زیر نظر سه استاد باید پرواز تایید می شد. من با ۲۰ ساعت پرواز تأییدیه گرفتم. به مرحله آخر رسیدم؛ پرواز تک نفره که خلبان بدون مربی باید چند دور پرواز می­کرد و توانایی کنترل رو به نمایش می­گذاشت و فقط با دوربین­های نظارتی داخل کابین نظارت می­شد. من سیگاری بودم با خودم یک نخ سیگار و کبریت بردم تو کابین. تیک آف کردم و دور کوتاهی زدم. وقتی تو مسیر مستقیم قرار گرفتم سایکلیک (اهرم هدایت­گر) هلی­کوپتر رو گذاشتم لای پام و با خیال راحت سیگار کشیدم. مربی­ها این صحنه رو که دیدند سر و صداشون بلند شد. بعد از نشستن توبیخ شدم. فرمانده پایگاه گفت: «این چه کاری بود کردی؟» گفتم: «این جواب توهین اون شبت بود، خواستم بهت نشون بدم یزدی می­تونه خلبان بشه» ساکت شد.

همون­جا بهم گفتند: تو به درد هلیکوپتر کبرا می­خوری. یکسالی دوره کبری دیدم. سال ۱۳۵۷ شد و حوادث انقلاب، وضعیت کشور را دگرگون کرد

 

 قسمت دوم

 

 

***

موقع اذان ظهر است. می­گوید مابقی حرف بماند بعد از نماز. می­روم در محوطه باغ که وضو بگیرم. صدای اذان بلند می­شود انگار جلوی مسجد ایستاده­ام. با تعجب از کارگر باغ پرسیدم: «این اطراف که جز باغ چیزی نیست، صدا از کجاست؟» به پشت بام اشاره کرد: «کار هر روزه حاجی هست؛ سه وعده اذان، حدیث کسا و زیارت عاشورا و … رو با این بلندگو تو محوطه باغ و گلخونه پخش می­کنه». گشتی تو باغ و گلخانه می­زنم. حالا داره حدیث کسا پخش می­شه، بر می­گردم تو اتاق، میزبان موبایلش رو گذاشته جلوی میکروفون و اشک پهنای صورتش رو گرفته

آیا قبل از شروع جنگ تحمیلی، در عملیات هوانیروز در منطقه کردستان هم شرکت داشتید؟

بله، با توجه به توطئه ضد انقلاب برای تجزیه کشور، بنده و سه خلبان دیگر داوطلب شدیم و به سمت کرمانشاه رفتیم که در آنجا با شهیدان کشوری و شیرودی آشنا شدم. طی مدت ۲۰ روزی که در منطقه بودیم چند پرواز شناسایی با این دو بزرگوار انجام دادیم. ضد انقلاب شهر سنندج رو گرفته بود و تا گردنه بیجار جلو آمده بود. در سردشت با شهید شیرودی بودم، هلی­کوپتر ما رو با تیر زدند که به خیر گذشت.

یک نمونه از اقدامات ضد انقلاب را تعریف می­کنم: ضد انقلاب مسیر راه­آهن خوی که مسیر ترانزیت ایران به ترکیه بود را بسته و صادرات ایران از این مسیر قطع شده بود. منطقه آنجا کوهستانی بود و ریل آهن از تونل­های زیادی عبور می­کرد. آ­ن­ها در این تونل­ها کمین گرفته و نیروی زمینی ژاندارمری رو هم قلع و قمع کرده بودند. با یکی از خلبان­ها به نام عباس اعزام شدیم خوی. وارد شهر که شدیم رییس ژاندارمری به استقبال ما آمد. شب را استراحت کردیم. فردا صبح به همراهی رییس با عباس رفتیم پادگان هوانیروز، در گوشه­ای دو هلی­کوپتر ۲۱۴ گذاشته بود. دیدم چند سرهنگ نیروی هوایی بیکارند و تو میدان صبحگاه خودشون رو مشغول کردند. خواهش کردیم برای شناسایی منطقه با هم بپریم. هیچ­کدام قبول نکردند: «نمی­آییم شماها هم نروید، منطقه کوهستانی با قله­های سر به فلک کشیده است، کاری از دست کسی بر نمی­آید. بی­خود معطل نشوید.» اصرار فایده­ای نداشت گفتند: «به هر کی می­خواهید گزارش بدهید، ما نمی­آییم.»

از روی نقشه، گرای منطقه رو گرفتیم و با عباس برای شناسایی منطقه پریدم. در همین حین فرمانده بی­سیم زد که دو تا از سرباز هامون رو زدن من هم بی­سیم زدم به ۲۱۴ که مسئول پشتیبانی بود که بیا مجروحین رو برگردون عقب. به دلیل موقعیت جغرافیایی منطقه و خطر ضد انقلاب، قبول نکردند. چاره­ای نبود به عباس گفتم: بشین من پیاده می­شم یکی رو برگردون عقب. (پرواز هلی­کوپتر با یک خلبان خلاف ضوابط و مقررات نظامی است) پیاده شدم یکی از مجروحین رو فرستادیم عقب. تا عباس برگرده فرصت خوبی شد تا پای پیاده منطقه رو شناسایی کنم. رفتم سراغ یکی از تونل­ها، دیدم عرض تونل زیاده و هلی­کوپتر بدون اینکه به ملخ­هاش آسیبی برسه می­تونه تا جلوی ورودی تونل بیاد. برگشتیم پایگاه. اطلاع دادم بچه­های گروه خودمون بیان خوی و راکت و موشک هم بیارن. فرمانده مستقیم من تلفن زد و بهم گفت: «میبدی! آبروریزی نکنی­ها، خیلی­ها نتونستن کاری بکنن اگه نمی­تونی بگو نمی­تونم.» گفتم: «اگر راه رو باز نکردیم، بر نمی­گردیم.» محموله رو فرستادند. مقدمات کار فراهم شد. عباس بچه ارومیه بود. شب حرف­های آخر رو با هم زدیم و نقشه رو چک کردیم. مطمئنش کردم که کار شدنیه.

فردا صبح با عباس عملیات رو شروع کردیم. ضد انقلاب برای در امان ماندن از حمله هوایی تو تونل جا خوش کرده بود، هم تعداد تونل­ها زیاد بود هم ضد انقلاب. نیروی زمینی هم حریف نمی­شد؛ حتی خبر آورده بودند که داخل تونل جشن گرفتن و بره کباب کردند. شماره هلی­کوپتر ما ۲۱ بود. تو منطقه کوهستانی شیرجه می­رفتیم پایین و اول خشاب فشنگ رو خالی می­کردیم رو دهنه تونل و بعد جلوی ورودی، راکت رو شلیک می کردیم داخل. از پایگاه پشت بی­سیم فقط داد می­زدند: «دمتون گرم ۲۱» سه روزه منطقه رو پاک­سازی کردیم و رسیدیم مرز ترکیه. دمار از روزگار ضدانقلاب در آوردیم. عصر برگشتیم پایگاه، فرمانده خبر داد که دو روز دیگه بنی­صدر می­آید منطقه، همین­جا بمونید تا درجه تشویقی براتون بگیریم. هلی­کوپتر خراب بود و باید تعمیر می­شد. با عباس صحبت کردم؛ ما برای درجه نجنگیده بودیم، برگشتیم اصفهان. هرچند وقتی به منطقه برگشتیم اولین درجه تشویقی رو هم گرفتم.

با توجه به نابسامانی اوضاع کشور در ابتدای انقلاب و سوء استفاده بعث عراق از همین نقطه ضعف در حمله به کشور و نبود نیروی منسجم زمینی در دفاع از شهرها، نقش شما و دیگر خلبانان هوانیروز در روزهای ابتدایی جنگ چه بود؟

روز ۳۱ شهریور مأموریت داشتم به مراغه، وقتی رسیدم پایگاه، دیدم هیچ­کس نیست نه بچه­های خلبان و نه هلی­کوپترها. گفتند: «عراق حمله کرده و بچه رفتند اهواز» منم رفتم. عراق حمله­ای سراسری و همه جانبه رو شروع کرده بود. همان­طور که اشاره کردید ابتدای جنگ بعد از سقوط پاسگاه­های مرزی به جز چند نقطه، نیروی متمرکز زمینی نبود که با ارتش عراق درگیر بشه و زمین­گیرش کنه. بالگردهای هوانیروز با یورش به تانک­ها، نفربرها و نیروهای عراقی، دشمن را به وحشت انداختند و از سرعت پیشروی نیروهای مهاجم به نحو قابل توجهی کاستند. ما چند تیم آتش بودیم. هر تیم آتش، متشکل از سه بالگرد بود که از صبح تا غروب آفتاب کارمان شکار تانک و جلوگیری از پیشروی نیروی زمینی عراق بود. هر چند در درگیری­ها لاجرم با بالگردهای عراقی و میگ­های آنها هم دست و پنجه نرم می­کردیم. ارتش عراق روزها دفاع می­کرد و شب­ها با توجه به عدم دید بالگردها پیشروی می­کرد. اگر بیانیه­های هوانیروز در روزهای ابتدایی جنگ رو مطالعه کنید متوجه خواهید شد که چه­طور جنگیدیم.

 

خاطره­ای از عملیات­های شکار تانک برای خوانندگان تعریف کنید.

برای غافل­گیری دشمن و شکار بهتر در ارتفاع پایین پرواز می­کردیم، آن­قدر پایین که بعضی وقت­ها با انهدام نفرات دشمن تکه­ای از بدن­شان به شیشه کابین می­چسبید، خوب این خطر زیادی هم داشت، مخصوصاً موقعیت خوبی واسه تک­تیرانداز دشمن بود. یک روز در حین عملیات بالگردم تکون خورد و بوی سوختگی اومد. من جلو نشسته بودم از کمک خلبان پرسیدم سالمی گفت آره، دیدم می­شه ادامه داد. رفتیم عملیات و غروب برگشتیم پایگاه. وقتی نشستیم متوجه شدم تک تیرانداز منو نشونه گرفته و شیشه سوراخ شده ولی پایه دوربین کابین از اصابت گلوله ممانعت کرده. دوستی داشتم به اسم علی، صحنه رو که دید به مزاح گفت: «تو بوی شهادت می­دی فردا با تو نمی­پرم.»

اون شب بارون زیادی اومد؛ فردا صبح برای عملیات رفتیم، علی با یکی دیگه از بچه­ها پرید، تیم آتش سه تا جنگی بود با یک بالگرد ۲۱۴ پشتیبانی. هوا شرجی بود رد تانک­ها رو از زمین گرفتیم و دنبال کردیم، هنوز شروع نکرده بودیم که غافلگیر شدیم موتور سمت راست من رو زدند و بعد از چند دقیقه سمت چپ هم مورد اصابت قرار گرفت و از کار افتاد. سریع نشستیم و از بالگرد پریدیم پایین، ۲۰۰ متری از بالگرد به دو دور شده بودیم که منفجر شد. تانک­های عراقی هم محل رو پیدا کردن و افتادند دنبال­مون و گلوله و آتیش بود که از بالا سرمون رد می­شد. چند قدمی بیشتر با مرگ فاصله نبود. با اینکه تو سقوط مجروح شده بودیم با آخرین توان می­دودیم. تو اون شرایط فرمانده عملیات که در ۲۱۴ نشسته بود، فرمان عقب­نشینی صادر کرده بود. نمی­دونم شاید به خاطر ترس شاید هم جلوگیری از خسارت بیشتر؛ اما خلبان دیگر بالگرد تیم آتش تهدید کرده بود این دو تا خلبان زنده­اند و باید نجاتشون داد، اگر عقب­نشینی کنید با موشک شما رو می­زنم که باعث شد فرمان لغو بشه. بالاخره ۲۱۴ نشست و از معرکه گریختیم. ۱۰ کیلومتری که دور شدیم دوباره نشستیم. شک کردم که علی طوریش شده باشه دویدم سمت بالگرد علی دیدم تیر خورده و شهید شده. من و خلبان کمکی رو برای مداوا به اصفهان فرستادند.

لازم می­دونم همین جا اشاره کنم که من از خانواده ۵۰ شهیدم؛ بهترین دوستام و همرزمانم در زمان جنگ شهید شدند. علی یکی از این شهداست.

اجازه بدید بریم سراغ یکی از عملیات­های بزرگ هوانیروز که افتخار انجام آن به نام شما و جناب مدرس ثبت شده، «انهدام پتروشیمی بصره» لطفاً توضیح دهید.

در عملیات کربلای ۵ که با فاصله دو هفته بعد از ناکامی کربلای ۴ در منطقه دشت شلمچه آغاز شد، اطلاع یافتیم که عراق به تازگی به رادار مراقبت زمینی پیشرفته «رازیت» که فرانسه در اختیارش گذاشته بود مجهز شده، این رادار تا ۴۰ کیلومتر برد داشت و علاوه بر شناسایی اشیای پرنده، توانایی کشف و شناسایی محل تجمع نیروهای زمینی و ادوات ایران را هم به عراق داده بود. با این توانایی در روزهای اول عملیات؛ دو هواپیمای میراژ اهدایی فرانسه به عراق با پوشش خوب این رادار به تجمع بسیجیان ما در خط مقدم غافلگیرانه حمله کردند و ضایعات بالایی متوجه نیروهای خودی شد. بالگردهای ۲۱۴ پشتیبانی هوانیروز و آمبولانس­ها مجروحین و شهدا را به عقب برگرداندند. همان­طور که جناب مدرس، در مصاحبه­شان به این امر اشاره کرده­اند واقعاً دیدن پیکر پاره پاره رزمندگان خون ما را به جوش آورده بود. چنین ضایعه­ای توسط جنگنده­های عراقی سابقه نداشت و کاملاً مشخص بود که عراق از برتری رادار «رازیت» در این حمله نهایت استفاده را برده است؛ البته قبل از این حمله، فرماندهی، محل استقرار رادار را کارخانه پتروشیمی بصره اعلام کرد و به صورت محرمانه هوانیروز و نیز جنگنده­های نیروی هوایی مأمور انهدام این کارخانه شدند. با ابلاغ دستور، بهترین خلبان­های ماوریک توجیه عملیاتی شدند؛ ولی شرایط آب و هوایی نامساعد و همچنین دفاع جانانه عراق از این ساختمان اجازه عملیات نمی­داد. بدتر از همه این بود که رادار در ساختمانی مستحکم مستقر شده بود که همرنگ زمین بود و این امر نشانه­روی و قفل موشک ماوریک را روی ساختمان با مشکل مواجه می­کرد. من تا روز آخر عملیات، ۱۳ ساعت پرواز کردم ولی کاری از پیش نبردم. در کنار ساختمان و بالای آن توپ­های پدافندی عراق، کار نزدیک شدن به ساختمان را مشکل کرده بود، فضای آسمان هم با هواپیماها و بالگردهای رزمی عراقی ناامن بود. این را هم اضافه کنم؛ با توجه به این که دو هفته قبل از این در همین منطقه کربلای ۴ عملیاتی شده بود، عراق هنوز در آماده باش بود و نیروهایش را از منطقه خارج نکرده بود و به جای یک خط مقدم، عملاً دو خط مقدم پشت هم در منطقه ایجاد کرده و تمامی این نیروها به محض دیدن بالگرد ایرانی به سمت آن آتش می­گشودند. با توجه به اینکه منطقه را شناسایی کرده بودم، به چادر فرماندهی رفتم و آقا مهدی مدرس که افسر عملیات گروه بود را توجیه عملیاتی کردم. بلافاصله ترکیب تیم آتش چیده و قرار شد من و مدرس سوار بر یک کبرا ماوریک با هم بپریم و یک فروند کبرا مسیر را نشان دهد و یک فروند بالگرد ۲۱۴ پشتیبانی نجات را به عهده بگیرد. انهدام این رادار در پیش­روی رزمندگان و جلوگیری از وارد آمدن خسارت به نیروهای خودی نقش اساسی داشت، به علت اهمیت موضوع شب عملیات با مدرس عهد بستیم که یا فردا عملیات را انجام می­دهیم و بر می­گردیم یا انجام نمی­دهیم و بر نمی­گردیم یا اگر نتوانستیم هدف را قفل کنیم به­صورت انتحاری با بالگرد وارد ساختمان می­شویم. این عهدی بود بین من و مدرس و کسی از آن مطلع نبود. تمام عزم­مان را جزم کرده بودیم برای انهدام این رادار لعنتی!

ساعت ۹:۳۰ صبح عملیات شروع شد. مطابق تمام عملیات­ها آیه­الکرسی را خواندم. به نقطه رهایی که رسیدیم و قبل از هجوم نهایی، تیم آتش را گذاشتیم که از دور نظاره­گر باشند و تنها به سمت هدف ادامه مسیر دادیم. همین که وارد منطقه شدیم آتش ضد هوایی، بالگردها و نیروهای زمینی دشمن باریدن گرفت. تنها فکرمان قفل موشک ماوریک روی ساختمان بود پنج بار به طرف پتروشیمی هجوم بردیم؛ ولی به علت همرنگی و استتار بسیار دقیق ساختمان، موشک قفل نشد و دور زدیم. انگار ساختمان طلسم شده بود. در پروازهای شناسایی منطقه را به خوبی دیده بودم این بار به جای حمله روبرو، ساختمان را دور زدیم این روش با توجه به پدافند شدید عراق غیرممکن به نظر می رسید ولی چاره ای نبود باید رادار منهدم می شد. از آسمان و زمین آتش می بارید گلوله ها و توپ و راکت­های شلیک شده به سمت­مان در بالگرد ایجاد لرزش می­کردند که نشان از عبور بسیار نزدیک آنها می­داد. دو بالگرد عراقی تمام آتش­شان را به سمت ما هدایت می­کردند. واقعاً لحظات نفس­گیری بود. مدرس از رادیوی داخلی گفت: «رضا جان! آماده­ای؟ دیگه وقت رفتنه!» گفتم: «آره آقا مهدی، ولی ان­شاء­ا… دست خالی که نمی­میریم؟!» اشاره­ام به این بود که اگر راه دیگه نباشه، انتحاری می­رویم تو ساختمان. گفت: «ان­شاا… خدا کمک کنه شرمنده بچه و شهدا نشیم!» همین که در مسیر ساختمان قرار گرفتم با اولین تلاشم ماوریک روی پنجره ساختمان قفل شد. دستامو به حالت مشت آوردم بالا و فریاد زدم: «آقا مهدی، قفل شد، قفل شد.» ای­ول می­گفتم و کف می­زدم، دست خودم نبود؛ ولی هنوز بالگرد در شرایط شلیک نبود. گفتم: «مهدی! دامنت رو بکش بالا (یعنی یه کم برو بالاتر تا بتونم شلیک کنم. مهدی افزایش ارتفاع و سرعت داد. ماوریک رو شلیک کردم. فرایند موشک ماوریک به این شکل هست که بعد از پرتاب تا حدود نیم مایل سینه­خیز روی زمین می­ره، وقتی به سرعت رسید اوج می­گیره به سمت آسمان و بعد شیرجه می­ره روی هدف؛ البته تمامی این مراحل با دوربینی که در جلوی موشک نصب هست به صورت هوشمند کنترل می­شه و موشک هدف قفل شده رو ول نمی­کنه. همین که موشک شلیک شد با توجه به و زن زیادش بالگرد تکون شدیدی خورد و به سمت راست متمایل شد. ما بعد از شلیک موشک، باید بلافاصله منطقه رو ترک می­کردیم تا هدف واقع نشیم؛ ولی نیم مایلی که موشک سینه خیز می­رفت و دنبالش کردیم و فریاد می­زدیم و به موشک می­گفتیم «بکش بالا، بکش بالا» بالاخره موشک اوج گرفت. سریع تغییر مسیر دادیم و برگشتیم. به عقب که نگاه کردم ماوریک کار خودش رو کرده بود از پنجره وارد ساختمان شده بود. واقعاً لحظه به یاد ماندنی و شیرینی بود. برگشتیم به قرارگاه در حالی که هنوز یک موشک ماوریک داشتیم. لطف خدا شامل حال­مان شد که علاوه بر انهدام رادار، سالم برگشتیم. واقعاً سالم برگشتن از این معرکه به معجزه شبیه بود.

این لطف خدا به بنده، مدرس و دیگر سربازان هوانیروز ارتش جمهوری اسلامی ایران، نقش بسزایی در صحنه عملیات کربلای ۵ داشت.

نقش هوانیروز در غائله کردستان چه بود؟

هوانیروز قبل از انقلاب در جنگ ظفار شرکت کرده بود. جنگی که در آن رژیم پهلوی بصورت محرمانه نیرو و تجهیزات زمینی و هوایی و دریایی زیادی را برای سرکوب شورشیان ظفار به کشور عمان فرستاد؛ البته آن جنگ که اولین تجربه هوانیروز بود، تجربه خیلی موفقی نبود. بعد از انقلاب که غائله کردستان به وجود آمد، یک میدان واقعی نبرد پیش روی هوانیروز بود که باعث شد خلبانان ما کارایی خودشان را ثابت کنند. هم نعمت بود و هم تفرقه. چرا که منافقان با تکرار جملاتی مثل اینکه چرا باید به شهر خودمان حمله کنیم، سعی در ایجاد تفرقه بین هوانیروز داشتند.

هوانیروز در اسفند ۵۷ و کمی بیشتر از یک ماه پس از پیروزی انقلاب به کردستان اعزام شد، در آن زمان پادگان مهاباد در کردستان در محاصره عوامل ضدانقلاب قرار گرفته و سازماندهی‌ ارتش به هم ریخته بود و سران ارتش درحال اعدام‌شدن بودند، تمام ارکان سیاسی و نظامی مملکت نیز از هم پاشیده شده بود؛ ولی به یاری خداوند توانستیم بر مشکلات فائق شویم. به اذعان بسیاری از بزرگان، اگر فداکاری هوانیروز در آن روزها نبود چه بسا سرنوشت انقلاب عوض می­شد.

 

هنوز غائله کردستان تمام نشده که حمله عراق به ایران آغاز می­شود، هوانیروز در جنگ تحمیلی چه نقشی بر عهده داشت؟

بله در همان روز نخست حمله عراق، دقایقی پس از بمباران فرودگاه‌های کشور و آغاز رسمی جنگ هشت ساله، برابر امریه‌ای از ستاد فرماندهی هوانیروز، ضرورت برخورداری از آمادگی کامل و حضور سریع بالگردهای شکاری و هجومی در مناطق مرزی و عملیاتی به پایگاه‌ها ابلاغ شد. هر چند، تعداد زیادی از بالگردهای در منطقه شمال غرب با گروهک‌های ضدانقلاب درگیر بودند؛ ولی با توجه به ساختار جوان و انقلابی کارکنان خلبان، فنی و نگهداری و تعمیر به موقع بالگردها، آمادگی رزمی هوانیروز در شرایط مطلوبی قرار داشت؛ به صورتی که در کمترین زمان ممکن تیم­ها به پایگاه­های نزدیک مرز منتقل شدند. با توجه به اینکه وسعت درگیری با دشمن زیاد بود و در آن روزها نیروی زمینی متمرکزی وجود نداشت تا از کشور دفاع کند ما از طلوع آفتاب تا غروب به­صورت مستمر از پایگاه به مهمات تجهیز  و در خط مقدم بر سر دشمن خراب می­شدیم و بر می­گشتیم پایگاه و مجددا به دشمن حمله می­کردیم. با این روش هم پیشروی دشمن را کند کرده و خسارات مالی و جانی زیادی به آنها وارد می­آمد و هم ترس زیادی از هوانیروز جمهوری اسلامی به دل دشمن افتاده بود، به­صورتی که در ضمن عملیات تهاجمی پس از شخم­زدن منطقه و نابودی ادوات، دوستان بالگرد را بر زمین نشانده و افسران بعثی را اسیر می­گرفتند و برای تخلیه اطلاعات با خود به پایگاه می­بردند!

برای انجام عملیات ۲۰ روزی در دارخوین مستقر بودیم، عملیات کنسل شد و به همراهی دیگر دوستان خلبان به جای کرمان به پایگاه هوانیروز مسجد سلیمان منتقل شدیم. یک روز که برای ناهار و نماز از پایگاه خارج شده و به شرکت نفت رفته بودیم، بعد از ناهار به پیشنهاد دوستان به فرمانده گفتم: نیم ساعتی اینجا بمونیم تا خانواده­هامون بیان و دیدارکنیم. فرمانده پذیرفت. حین ملاقات هواپیماهای عراقی پایگاه رو زدند و فرماندهان و خلبان­های مستقر در پایگاه شهید شدند، هنوز موقع مرگ ما نرسیده بود.

یک بار دیگر هم فهمیدم هنوز موقعش نشده، گروه ما که در اصفهان مستقر بود، زاهدان را هم پوشش می­داد که هر ۱۵ روز یکبار شیفت عوض می­شد. قرار بود به ایران­شهر اعزام شوم. دو روز پشت سرهم به علت بدی هوا پرواز کنسل شد. روز سوم از زاهدان اطلاع دادند که یکی از بالگردها نقص فنی دارد و شما یک بالگرد سالم بیاورید. با دستور فرمانده، مقرر شد من و یوسف­پور با کبرا و مابقی بچه­ها که ۱۳ نفر بودند با بالگرد ۲۱۴ بپرند. بالگرد ۲۱۴ زودتر از ما پرید و ما برای چک بالگرد با یک ساعت تأخیر پرواز کردیم. به گردنه ملااحمد اصفهان که رسیدم ابر شدیدی بود برگشتیم پایگاه. فرمانده ناراحت شد که چرا برگشتید. در حال جر و بحث بودیم که خبر دادند ۲۱۴ در منطقه ندوشن به دلیل وجود ابر زیاد، به کوه برخورد کرده و بچه­ها شهید شده­اند.

در پایان ذکر این نکته ضروری است که برادر آقایی که در طول دو دهه اخیر در زمینه­های متفاوت اقتصادی فعالیت نموده و برای ۴ سال رتبه نخست گلخانه نمونه استان اصفهان را از آن خود کرده است، بر این عقیده است که با توجه به عقب افتادگی اقتصاد ایران باوجود پیشرفت در سایر زمینه­ها،  زمان آزمون و خطا در اقتصاد سپری شده و ایشان با توجه به سوابق و تجارب خود حاضر است آنها را در اختیار مسئولین امر قرار دهد.

Template Design:Dima Group