آزاده سيف مي‌گويد: هيچ‌وقت از شهيد نواب و بچه‌هاي حاج حسن «خسته‌ام» و «نمي‌توانم» نشنيدم... هر روز برايشان صدقه كنار مي‌گذاشتم اما صبح روز شهادت يادم رفت. از صبح دلم شور مي‌زد، نزديك ظهر بود كه احساس كردم دلم كنده شد.


از بچه‌هاي حاج حسن «خسته‌ام» و «نمي‌توانم» نشنيديم 23 ارديبهشت 1394-14:50:11 منبع: خبر گزاري تسنيم پيوند: براي توضيحات بيشتر اينجا كليك كنيد فرستنده: دبير سايت  براي نمايش كامل تصوير كليك كنيدتوپخانه سپاه در سال‌هاي هشت سال جنگ تحميلي آغاز دوستي پايان ناپذير «شهيد مهدي نواب»، «شهيد محمد سلگي» و «شهيد حسن طهراني مقدم» بود. سه دوستي كه از سال‌هاي جنگ همكاري خود را در كرمانشاه و بعدتر در عرصه توپخانه شروع كردند و بعد با موفقيت‌هاي فراوان در عرصه موشكي تا شهادت همكاري خود را ادامه دادند. وقتي دست تقدير مهدي نواب و محمد سلگي را به يك خانه و ازدواج با دو خواهر كشاند، خانواده سيف(همسران اين شهدا) هم در نقش آفريني‌ شجاعانه و زندگي پر خطر اين شهيدان شريك شدند. سلگي و نواب، دو دوست قديمي حالا «باجناق» شده بودند، رفاقت تنگاتنگ خود را در خانه و محل كار ادامه دادند.

 

«شهيد مهدي نواب» در پانزدهم شهريور سال 1346 در محله سرچشمه تهران متولد شد. در سنين نوجواني به جبهه رفت و در سال 65 وارد سپاه پاسداران شد. زندگي شغلي او سرشار از فراز و نشيب هاي يك كار جهادي و طاقت فرسا بود. او سال‌ها در پادگان شهيد مدرس و در جهاد خودكفايي در كنار ديگر همكارانش به تحقيقات موشكي مشغول بود و در نهايت در 21 آبان 90 با انفجاري كه در اين پادگان صورت گرفت نامش در كنار 38 نفر ديگر در زمره شهداي اقتدار جاي گرفت.

 

«آزاده سيف» همسر شهيد مهدي نواب متولد 1354 است. كسي كه سال‌ها زندگي مشترك در كنار مهدي نواب بهترين روزهاي زندگي را برايش رقم زد. اگرچه نقش عشق و دلدادگي در زندگي شهيد مهدي نواب و همسرش از دهه 70 آغاز شد اما همسر شهيد نواب خيلي خوب و با جزئيات تمام تخصص‌هاي همسرش را در دوران جنگ و قبل آن نيز به خوبي مي‌شناسد. آزاده سيف امروز روايتگر روزهاي حماسي مهدي نواب است. او معتقد است رنگ گمنامي تا روز شهادت و حتي بعد از شهادت هم از نام، حرفه و تخصص اين شهدا زدوده نشد. بخشي از اين گمنامي به خاطر حساسيت‌هاي كاري‌ خواست همين شهدا بود و بخشي ديگر را نتيجه غفلت رسانه در معرفي درست اين شهدا مي‌داند. شهدايي كه همه سال‌هاي عمر، سلامتي و جانشان را براي حفظ اقتدار كشور اسلامي گذاشتند تا روزي صداي موفقيت‌شان تن ابر قدرت‌هاي زورگوي جهان را بلرزاند. همانطور كه به قول آزاده سيف خود شهيد نواب مي‌گفت: «دلمان خوش است كه اگر سلامتي و جان‌مان را مي‌دهيم، مي‌دانيم كه در كنارش شيعه دارد قدرتمند مي‌شود. از اينجا آمريكا و اسرائيل را مي‌زنيم.»

 

آزاده سيف در گفت‌وگويي صميمانه از خاطرات و مقاطع مختلف زندگي شهيد نواب، فعاليت‌هايش در بسيج و سپاه و دوران رزمندگي در هشت سال دفاع مقدس مي‌گويد. بخش اول اين گفتگو را در اينجا و بخش دوم را در اينجا مي‌توانيد بخوانيد.

 

بخش پاياني اين گفت‌وگو در ادامه مي‌آيد:

 

از فعاليت‌هاي شهيد نواب خارج از سپاه و جهادخودكفايي بگوييد. اوقات غيركاري خود را با چه فعاليت‌هايي پر مي‌كرد؟

 

شهيد نواب از كودكي با پدرش با دوچرخه به نماز جمعه مي‌رفت پدر شهيد نواب يكي از پيشكوستان دو چرخه سواري ايران بود كه چندين بار به كربلا رفته بود و شهيد نواب هم اين حرفه را از پدر آموخته بود و جزء دوچرخه سواران حرفه‌اي بود. طوري كه در سال 1369 فدراسيون دوچرخه سواري براي اردوي تداركاتي مسابقات دوچرخه سواري آسياي پكن او را دعوت كردند. شهيد نواب مدتي با دوچرخه از خيابان سرچشمه تا پادگان المهدي كرج به سركار مي‌رفت و مسافتي حدود 50 الي 60 كيلومتر را ركاب مي‌زد.

 

نامه فدراسيون دوچرخه سواري براي دعوت به اردوي تداركاتي مسابقات دوچرخه سواري آسياي پكن

 

تأسيس بسيج مسجد آيت الله كاشاني در پامنار

 

او در نوجواني هم واليباليستي عالي بود و در واليبال هم مي‌خواستند او را به تيم ملي دعوت كنند اما علاقه مندي‌هاي انقلابي‌اش بر اين فعاليت‌ها پيشي گرفت. شهيد نواب از نوجواني روحيه بسيجي و انقلابي داشت. اوايل انقلاب در آن بحران به كمك مردم مستضعف براي تقسيم نفت و مواد مايحتاج مي‌رفت. و در همان زمان به كمك يكي از دوستانشان شهيد مهدي خليلي كه در دوران جنگ شهيد شد، بسيج مسجد آيت الله كاشاني در خيابان پامنار را بنيان‌گذاري كردند. از همان جا يك بسيجي مخلص بود.

 

در زمان جنگ در اوقاتي كه حالت عادي بود و آماده باش نبودند به كارهاي روزمره موشكي پرداخت و پس از كار در پادگان و مراجعت به منزل شب‌ها در بسيج محله پامنار خدمت مي‌كرد. در اوايل مسئول آموزش در بسيج بود و بعد مسئول حفاظت و اطلاعات حوزه 26 مرصاد شد. بدون هيچ چشم داشتي، در بسيج زحمت زيادي مي‌كشيد. همزمان هم در بسيج مسئول بود و هم در سپاه زحمت مي‌كشيد و هيچ وقت انرژي و وقت خودش را هدر نمي‌داد و مي‌گفت اسراف است.

 

ماجراي خنثي كردن نارنجك در كيوسك تلفن همگاني

 

دوستان بسيجي شهيد نواب از دوران فعاليت شهيد در بسيج خاطرات زيادي دارند و آن‌ها را گاها نقل مي‌كنند. در سال 1378 در خيابان اميركبير روبروي مسجد سراج يك كيوسك تلفن همگاني بود كه پرسنل بسيج اطلاع دادند كه در كيوسك تلفن، يك نارنجك چهل تيكه تله گذاشته اند. دوست شهيد نواب تعريف مي‌كرد: «بلافاصله همراه شهيد نواب به آنجا رفتيم و ايشان به هيچكس اجازه نداد كه جلو برود و خودش به تنهايي نارنجك را درآورد و آن را خنثي كرد و بعدا مسئولين نواحي بسيج آمدند و از شهيد نواب تقدير و تمجيد كردند و گفتند كه باعث افتخار است كه چنين برادر بسيجي در اينجا داريم.»

 

انگشت او تا زمان شهادت حس خودش را از دست داده بود

 

يكي ديگر از دوستان بسيجي شهيد نواب از خاطرات زماني كه شهيد نواب مسئول آموزش پايگاه حوزه 26 مرصاد بود صحبت مي‌كرد و مي‌گفت: «يك شب با شهيد نواب در پايگاه در حين آموزش سلاح كمري بوديم و وقتي مهدي سلاح كمري را كنار گذاشت و به آموزش‌هاي ديگر پرداخت ناخودآگاه يكي از پرسنل بسيج كه به تازگي آمده بود سلاح كمري را اشتباهاً شليك كرد و گلوله به انگشت سبابه شهيد نواب خورد و همه دستپاچه شديم. آن مرد حسابي دستپاچه شده بود. اما شهيد نواب با آن حالش به آن مرد دلداري مي‌داد. مي‌گفت: من هيچيم نشده. تو نگران نباش! او را فورا به بيمارستان نجميه برديم و انگشت ايشان تا زمان شهادت حس خودش را از دست داده بود و و نمي‌توانست آن را درست تكان دهد. اما ذره اي به روي آن فرد نياورد و هميشه با او شوخي مي‌كرد.»

 

خانم نواب، از روز آخر بگوييد. چطور گذشت؟

 

روز آخر برف شديدي آمده بود سه تا درخت در حياط ما شكست مثل همين سه دوست كه با هم شهيد شدند. مهدي هر وقت برف مي‌آمد زمين را پارو مي‌كرد نمك مي‌پاشيد تا ما زمين نخوريم. صبح زود رفت درخت‌ها را بريد. برف درخت‌ها را تكان داد يكهو كمرش گرفت. همان موقع يك ماشين در خيابان ميان برف گير كرده بود با همان كمر گرفته رفته بود كمك كرده بود تا ماشين راه بيفتد.

 

تا صبح همه وصيت‌هايش را به من گفت

 

پنجشنبه گفت بروم پادگان مدرس يك سري بزنم. براي اولين بار بهش گفتم ببين آقا مهدي بعد از 16 سال مي‌خواهم بهت حكم بدهم. دستور مي‌دهم خانه بماني و استراحت كني. امروز سركار نمي‌روي. جوراب را يك طرفه به زور پايش كرد گفت مي‌روم اتاق فيلمبرداري. روباه آمده بود در حياطش مرغ و خروس‌ها را خورده بود. دوربين مدار بسته داشتيم صدايم كرد گفت بيا اين‌ها را ببين. گفتم بروم ناهار درست كنم.گفت بنشين خودم مي‌روم كباب درست مي‌كنم. گفتم آره تو هم با اين كمرت انگار مي‌تواني در اين برف كباب درست كني. هي مي‌گفت بنشين پيش من. گفتم مطهره نيست بايد بروم. بعد گفت خيلي بي‌معرفتي‌ها يك دقيقه پيش من ننشستي.

 

پنجشنبه تا صبح نخوابيد همه وصيت‌هايش را به من گفت. مي‌گفت به مطهره بگو نماز اول وقت بخواند. پشت‌آقا باشيد. بيت المال را كامل و دست نخورده تحويل دهيد. جمعه گفت كاري دارم رفت و آمد. مطهره كار دستي داشت گفت بابا براي من درست مي‌كني؟ گفت برو خمير گل چيني بياور. خيلي با سليقه بود. با آن كمرش نشست سر كاردستي. با آن درد و مظلوميت نشست تا دل مطهره را خوش كند. هنوز آن كاردستي نيمه‌تمام را داريم. در آن لحظه بهش گفتم مهدي لياقت تو در رختخواب مردن نيست. لياقت تو شهادت است. گفت خدا از دهنت بشنود. ساعت 2 قرار داشت پادگان مدرس. رفت و ديگر برنگشت. او هم مي‌دانست قرار است چه بشود.

 

روز انفجار يادم رفت صدقه كنار بگذارم/مهدي كه شهيد شد، قلبم كنده شد

 

خبر شهادت همسرتان چطور به شما رسيد؟

 

آن روز انفجار من از صبحش دلم شور مي‌زد. جمعه از سركار به مهدي زنگ زدند كه دماي سوخت كمي بالا و پايين است. قرار نبود سركار بروند اما رفتند. مهدي گفت «شب برمي‌گردم» گفتم من بعيد مي‌دانم. پا درد شديد هم داشت ساعت پنج و شش به من زنگ زد گفت «شب برنمي‌گردم تو خانه تنها نمان برو خانه مادرت». صدايش خيلي ناراحت بود، گفت مشكلي نداري؟ گفتم نه. هميشه وقتي پادگان مي‌خوابيد صبحش زنگ مي‌زد ببيند مطهره مدرسه رفته است يا نه. اما صبح آن روز زنگ نزد. من هر روز براي آن‌ها صدقه كنار مي‌گذارم اما آن روز يادم رفت. ساعت 9 و 10 بود كه به مادرم گفتم «دلم شور مي‌زند، بيا برويم خريد». مي‌خواستم پيراهن و زانو بند بخرم. پيراهن را هم پسند كردم اما گفتم ولش كنم. گفتم «مهدي مي‌خواهد برايم انگشتر بخرد پنجشنبه كه آمديم اين‌ها را هم مي‌گيريم».

 

در خيابان مي‌گشتيم ساعت يك و نيم بود كه در اتوبوس احساس كردم قلبم كنده شد و پايين افتاد. سابقه نداشت اينطوري بشوم به مادرم هم گفتم. دلشوره و حالت تهوع داشتم. براي مطهره و مهدي و خودمان ساندويچ خريده بودم. آمدم كه غذا را بياورم اخبار را روشن كردم ديدم اعلام كرد «انفجار مهيب در ملارد». يك دفعه دو دستي بر سرم كوبيدم. به مادرم گفتم به خدا مهدي شهيد شد من مي‌دانم. همين كه قلبم كنده شد يعني مهدي شهيد شده است. گفتم اگر حسن آقا شهيد شده اين‌ها هم شهيد شده‌اند. مادرم دائما زنگ مي زد اين طرف و آن طرف. مهدي شماره علي كنگراني و ابوالفضل حيدري را داده بود. چون خودش در پادگان موبايل نمي‌برد اين‌ها را داده بود اگر نيازمان شد، تماس بگيريم. مدام زنگ مي‌زدم به شماره‌هاي درون دفترچه تلفن؛ يا همه‌اش خاموش بود يا در دسترس نبود. ديدم بقيه هم دارند گريه مي‌كنند. گفتم بايد خودم بلند شوم بروم كرج. به مادرم گفتم به خواهرم نگو تا مطمئن شويم چه شده.

 

قرار شد با خاله‌ام برويم. گفتم تا خاله‌ام بيايد دنبال‌مان و به كرج برويم؛ مطهره را از دم مدرسه بياوريم. مطهره مدرسه ابتدايي‌اش دو كوچه آنطرف‌تر بود. آنقدر حواسم پرت بود كه رفته بودم نزديك مدرسه ابتدايي و در آنجا را مي‌كوبيدم. يكهو به خودم آمدم ديدم مطهره مدرسه‌اش اينجا نيست و رفتم به سمت مدرسه راهنمايي. خاله‌ام آمد گفت اگر با گريه بروي مطهره تو را اينجوري ببيند سكته مي‌كند. اما در همان حالت مطهره رسيد و ديد من دارم گريه مي‌كنم گفت «چه شده؟» گفتم دندان‌هايم درد مي‌كند. بعد خاله ام گفت «فكر كنم پدرت در كرج زخمي شده فقط دعا كن پدرت شهيد نشده باشد». مطهره شروع كرد به گريه كردن. ما چهار بعد از ظهر به سمت كرج راه افتاديم؛ تا 11 شب در بيدگنه مي‌چرخيديم تا پادگان را پيدا كنيم اما انگار خدا نمي‌خواست و ما هم راه درست را پيدا نمي‌كرديم.

 

محمد، برادر آقاي نواب به ما زنگ زد و گفت فقط برويد خانه؛ من مي‌آيم توضيح مي‌دهم، مهدي زخمي شده با هلي‌كوپتر او را به شهريار برده‌اند. اين‌ برادرها به پدرشان حساس اند. به همين دليل به پدرشان قسمش دادم و گفتم ارواح خاك پدرت چه شده؟ گفت شما برو خانه. من دلشوره گرفته بودم. با حالي كه داشتم خانه را تميز مي‌كردم و آن موقع شب، در ميان مغازه‌ها دنبال خرما مي‌گشتم تا همه چيز براي مهمان‌هاي مهدي آماده باشد. مغزم هنگ كرده بود. يك مرتبه برادر آقاي نواب را ديدم كه كاپشن، كتاني‌ها و جاكليدي مهدي دستش بود. گفتم مهدي رفت؟ زد زير گريه و گفت «شهيد شد». اما به مطهره گفتند پدرت زخمي شده و در بيمارستان است و نمي‌تواند صحبت كند. مطهره با گريه مي‌گفت به من بگوييد كدام بيمارستان؟ مطهره را شب در بغلم گرفتم. آرام بخش خورده بود. گفتم: «مطمئن باش پدرت برنمي‌گردد». گفتم: «بابا همان شد كه هر روز مي‌گفت ممكن است صبح بروم شب برنگردم، درست را خوب بخوان و مادرت را اذيت نكن».

 

انگار مهدي شانه به شانه به من كمك مي‌داد/مي‌گفتم به من تبريك بگوييد

 

همسر برادرم به من يك قرص آرام‌بخش داد گفت اين را بخور تا بتواني بخوابي. صبح خيلي كار داري. بايد بتواني در مراسم تشييع شركت كني. جنازه مهدي هم پيدا نشده بود. خوردم و يك ربع خوابم برد. خواب ديدم مهدي در خواب مي‌گويد من ناهار نخورده‌ام. من هم ناهار نخورده بودم. به من گفت «چرا انقدر گريه مي‌كني؟ عكس لبخند من را از مقابلت بردار و عكس معمولي جايش بگذار. تو فردا كلي مهمان داري ياعلي بگو و از مهمان‌ها پذيرايي كن». خدا مي‌داند من فردا و پس فردايش جوري بودم كه انگار مهدي شانه به شانه به من كمك مي‌داد و من مي‌توانستم صبورانه پذيرايي كنم. مي‌گفتم به من تبريك بگوييد. ديگر گريه نمي‌كردم. در تنهايي خودم گريه مي‌كردم. بعد از چهلم كارم به بيماري‌هاي سخت و لمس دست و پا كشيد. ديگر آن روزها بود كه فهميدم مهدي واقعا رفته است.

 

بعدش مرا به دكتر اعصاب بردند دكتر گفت اگر اينطور ادامه دهي مريضي‌هاي بدتر را در پيش داري. علائم بيماري ام اس را گرفته‌اي. به خاطر اين بود كه شوك عصبي آزارم مي‌داد و نگران بودم كه نكند مراسم مهدي خوب برگزار نشود. بيت‌المال مهدي را خوب تحويل دهم و جاهاي سري لو نرود تا مهدي هم از من راضي باشد. به كمك خدا و شهيد كارم راه افتاد. با اينكه سه سال از شهادتش گذشته، اما مهدي از جلوي چشمانم كنار نمي‌رود.

 

بچه‌ها مي‌گويند كاش يكي از شهيدان سلگي، نواب و طهراني مقدم بود تا جاي خالي پدر را پر كند

 

آقاي سلگي خيلي شوخ طبع بود، چون خواهر نداشت به من مي‌گفت شما هم خواهر همسرم هستي هم خواهر خودم. پسر عمه، محبت خاصي داشت و آن را به زبان مي‌آورد. آقا مهدي هميشه محبتش را برعكس آقاي سلگي با عملش نشان مي‌داد. مطهره در گريه‌هايش مي‌گفت كاش حداقل عمو محمد زنده بود كه جاي پدر را هم پر مي‌كرد. چون محبتش همه چيز را درست مي‌كرد. من هيچوقت نمي‌گويم كاش مهدي زنده بود اما پسر عمه نبود. مي‌گويم كاش پسرعمه بود تا كارهاي ما هم راه مي‌افتاد نمي‌توانم تنهايي ِ خواهرم را ببينم. نظر خواهرم هم همين است و او هم نمي تواند تنهايي من را ببيند. خانم حسن آقا هم همين را مي‌گويد كه كاش آقا مهدي يا آقاي سلگي بود تا جاي خالي بقيه را براي ما پر كنند. بچه‌هاي آنها هم همين نظر را دارند. انقدر اين سه شهيد به هم محبت مي‌كردند، بچه‌هايشان هم احساس مي‌كنند كه اگر يكي از آن‌ها بود قطعا جاي خالي پدر خودشان جبران مي‌شد. دوري‌شان سخت است تقديري است كه خدا براي ما رقم زده است.

 

دخترم با به گردن انداختن چفيه آقا آرامش خاصي گرفت

 

خانواده شهداي اقتدار با امام خامنه‌اي ديداري خصوصي داشتند. جزئيات اين ديدار را به خاطر داريد؟

 

بله؛ من چفيه آقا را براي دخترم گرفتم وقتي آن را دور گردنش انداختم مطهره آرامش خاصي گرفت. گفتم بابا گفته «پشت ولايت را خالي نگذاريد» آن را بو كرد و با آن چفيه آرامش گرفت. اما خواهرم نه. ميخكوب شده بود.

 

وقتي آقا را ديدم عباي ايشان را بوسيدم و گفتم «مي‌شود چفيه‌تان را بدهيد براي آرامش دخترم ببرم؟» گفتند حتما و خودشان بر آن بوسه‌اي زدند و به من دادند. امسال براي اولين بار بدون آقا مهدي كربلا رفتيم. مادرم هم همراه ما بود. دخترم همه جا چفيه آقا را همراهش داشت. تمام حرم‌ها دنبال خودش آورد و به گردنش انداخته بود. مي‌گفت مي‌خواهم اين را تبرك امام حسين(ع) هم بكنم. آقاي نواب ارادت خاصي به حضرت علي(ع) داشت يك سفر دسته جمعي هم با آقاي سلگي و آقاي طهراني‌مقدم به نجف و كربلا رفتيم. اين چفيه را مطهره تبرك كرد و گفت مثل بابا اين چفيه را براي تبرك داخل قبرم بگذاريد. آقاي نواب هم قبل از اينكه بخواهد برود كرج، كمي خاك از تربت اصل امام حسين(ع) به من داد و گفت اين روز عاشورا رنگ خون مي‌گيرد. گفت اين را داخل كفن من بگذاريد.

 

دفعه بعد كه با حضرت آقا ديدار داشتيم مطهره مدرسه بود. آقا پرسيدند «دخترتان كجاست؟» گفتيم امتحان دارد. آقا دوباره چفيه‌اي را براي مطهره دادند. دخترم همه اين‌ها را در اتاقش يادگاري نگه داشته است. در اتاقش يادواره‌اي از پدرش گذاشته كه همه چيز در آن هست. چفيه‌ها را هم همانجا نگه مي‌دارد.

 

هيچوقت از بچه‌هاي حاج حسن خسته‌ام و نمي‌توانم نشنيدم

 

با خانواده‌هاي شهداي پادگان مدرس چقدر در ارتباط هستيد؟

 

يكي دوبار خانم طهراني‌ مقدم به من زنگ زدند و گفتند با هم برويم به اين جلساتي كه همه خانواده شهداي اقتدار هستند. اما راستش طاقت ديدن فشار كاري زندگي و مالي كه روي خانواده شهداي پادگان بود، نداشتم. مثلا مادري مي‌گفت بچه‌ام وقتي پدرش شهيد شد تازه دو سال و نيمه بود. هر مردي را مي‌بينيد فكر مي‌كند پدرش است. من خودم دختر دارم و مي‌بينم وقتي دختري را با پدرش در خيابان مي‌بيند اشك داخل چشمش جمع مي‌شود. به خانم طهراني‌مقدم گفتم نمي‌توانم اين‌ها را ببينم، گفتم شما چطور تحمل مي‌كنيد؟ گفت من براي اينكه فشار خانواده‌ها آن‌ها را اذيت نكند دور هم جمع‌شان مي‌كنم همديگر را ببينند. با هم درد و دل كنند شايد كمي آرامش بگيرند. گفتم متاسفانه من اصلا اينطوري آرامش نمي‌گيرم. خانم‌هاي جواني كه مشكلات عجيبي دارند و... مرا بيشتر ناراحت مي‌كند.

 

به نظر شما چه ويژگي اخلاقي، فعاليت‌هاي اين شهدا را در جهادخودكفايي برجسته مي‌كرد؟

 

اين‌ها انرژي‌هايشان زميني نبود. انگار از طرف خود خدا شارژ مي‌شدند. من هيچوقت از همسرم كلماتي مثل خسته‌ام يا نمي‌توانم نمي‌شنيدم. هر پنجشنبه باز هم سركار مي‌رفت. هيچوقت نمي‌گفت حوصله كار ندارم و مي‌خواهم خانه بمانم . محال بود مهدي پنجشنبه پادگان مدرس نرود و به بچه‌ها سر نزند. مي‌گفت بايد بروم و بچه‌ها را ببينم.

 

شهدايي كه چندين سال با هم كار مي‌كردند را حالا از هم جدا كرده‌اند. من خيلي ناراحتم. كه هي اين سه تن را از هم جدا مي‌كنند و برايشان سمت‌هاي غيرحقيقي تعريف مي‌كنند. اين سه نفر خيلي با هم جور بودند. منش و رفتارشان مثل هم بود و براي هم جان مي‌دادند.

 

از خاطرات همسرتان بگوييد. مطالب به يادماندني كه شخصيت شهيد نواب را در ذهن نزديكانش ماندگار كرد.

 

يادم هست يك سري آقاي نواب و همكارانش رفته بودند شمال تهران. آقاي محمد سلگي از چند متر صخره مي‌افتد پايين. سنگ از زير پايش در مي‌رود و هر دو پايش مي‌شكند. آن روز راهي براي هلي كوپتر جهت كمك رساني نبود. براي همين آقاي سلگي تا پايين كوه روي دوش آقا مهدي بود. وقتي مهدي آمد خانه گفت به خواهرت نگو، آقاي سلگي هر دو پايش شكسته و الان بيمارستان بقيه‌الله بستري است.

 

از كوهنوردي‌شان هم يك خاطره‌ دارم؛ آقاي شمشيري بالاي كوه مي‌فهمد كيسه خواب نياورده و دماوند خيلي سرد بود. آقا مهدي كيسه خواب خودش را به‌ آقاي شمشيري مي‌دهد و تا صبح راه مي‌رود كه يخ نزند. مي‌گفت: شب تا صبح فقط 30 ثانيه چرتم برد همان 30 ثانيه حس كردم استخوان‌هايم همه كرخ شده بود. آقاي زارع مي‌گفت من هرجا بنشينم اين خاطره را درمورد مردانگي مهدي مي‌گويم.

 

شهيد احمد كاظمي هم خيلي اهل بيت‌المال بود. مهدي هر وقت كوهنوردي مي‌رفت دوتا كيسه خواب و دو پوتين كوهنوردي با خود مي‌برد. يكبار در كوه ديد آقاي احمد كاظمي با كتاني معمولي آمده. آقا مهدي به او مي‌گويد: حاج احمد اين‌ها را بپوش، پايت درد مي‌گيرد. كاظمي مي‌پرسد: مهدي اين‌ها مال خودت است يا مال سپاه؟ مهدي گفته مال سپاه است و او گفته اصلا من مال سپاه را براي چنين كاري نمي‌پوشم. و تا بالاي كوه با كتاني‌هاي خودش رفت.

 

تقدير تيم بازديدكننده خارجي از فعاليت‌هاي شهيد نواب/شهيد طهراني مقدم مي‌گفت مهدي در يك شب هفت كلاهك موشك را به تنهايي بست

 

يكي ديگر از دوستان مهدي به نقل از خود شهيد به تخصصي بودن در كار موشكي اشاره مي‌كرد و مي‌گفت شهيد نواب تعريف مي‌كرد: «عده‌اي براي بازديد از پيشرفت‌هاي موشكي از خارج كشور آمده بودند و چون مي‌ديدند در تمام مراحل، تخصص كافي وجود دارد، تعجب مي‌كردند. آن‌ها مي‌گفتند ما در خارج براي هر كار يك نفر تجربه كسب مي‌كند. مثلا براي حمل موشك با جرثقيل يك نفر، روي سكو گذاشتن يك نفر، جا زدن كلاهك يك نفر و غيره.» همين باعث شد آن تيم خارجي از نواب تقدير كردند چون او همه اين كارها را مي‌توانست به تنهايي انجام دهد. يادم هست شهيد طهراني مقدم هم مي‌گفت مهدي يكبار در يك شب هفت كلاهك موشك را به تنهايي بست. جاي تعجب داشت كه كار سه نفر را انجام داده بود.

 

ابتكار شهيد نواب در ساختن سلاح كلتي كه دو نوع فشنگ شليك مي‌كرد

 

شهيد نواب از نظر فني هم بسيار مهارت داشت. يكي از دوستانش در پايگاه بسيج تعريف مي‌كرد: «شب جشن 22 بهمن سالگرد پيروزي انقلاب اسلامي به بالاي پشت بام مسجد مي‌رفتيم و همزمان با اعلام تكبير ساعت 21 اقدام به زدن منور مي‌كرديم. بعد از مدتي كه گذشت هر چقدر گشتيم فشنگ كلت منور پيدا نكرديم. يكي از برادرها گفت من يك صندوق، فشنگ منور دارم ولي وقتي آورديم فشنگ‌ها به كلت منور ما نمي‌خوردند يعني كاليبرشان بزرگتر بود اما شهيد نواب با طراحي، لوله تفنگ براي كلت منور درست كرد. شهيد نواب با اين ابتكاري كه كرد، كلت منور ما با دو نوع فشنگ شليك مي‌كرد. يعني كار دو اسلحه را انجام مي‌داد. وقتي لوله طراحي شده را آورد و گفت بايد امتحان كنيم و مواظب باشيم كسي صدمه نبيند، هيچكس جرأت تست آن را نداشت. من به شوخي گفتم چون خودت ساختي خودت آن را امتحان كن شايد شهيد شوي و او خودش اولين شليك را با موفقيت انجام داد.»

Template Design:Dima Group