پای صحبت بابا غلوم

حاج غلامرضا حکیمیان پیر دلاور جبهه‌های نبرد بود. وی متولد اول فروردین سال 1297 هجری شمسی بود و 90 ماه در جبهه در خدمت رزمندگان بوده است . ایشان ضمن حضور در واحد تدارکات، با خواندن اشعار زیبا، به محفل رزمندگان شور و حرارت خاصی می‌بخشید.بابا غلوم اين پير با صفاي جبهه در پايان سال 88 به جمع ياران شهيدش پيوست و در خلدبرين مأوا گرفت .این صحبت قبل از وفات وی انجام شده است.

از وی می‌خواهیم خاطرات خودش را از اولین اعزام به جبهه بگوید:

« در اوایل سال 1360 برای اولین بار به سوسنگرد اعزام شدم و در واحد تدارکات شروع به کار کردم. از همان روزهای اول هر وقت بچه‌های رزمنده می‌گفتند، برایشان می‌خواندم. در آن روزها 63 ساله بودم؛ ولی هر روز صبح همراه بچه‌ها می‌دویدم و شعار می‌دادم.

یک روز به شهید عاصی‌زاده گفتم، شب حمله باید مرا با خود ببری! من چند گلولۀ آرپی‌چی برمی‌دارم و همراه بچه‌ها می‌آیم. عاصی‌زاده گفت: "بیا با من کشتی بگیر، اگر مرا زمین زدی، تو را به خط حمله می‌برم" من گفتم : با شما نمی‌توانم کشتی بگیرم.»

- چند ماه جبهه بودید و کی بازنشسته شدید؟

- حدود 90 ماه در جبهه و منطقۀ عملیاتی بودم و در سال 1378 در 81 سالگی بازنشسته شدم.

- از فرزند شهیدتان بگویید.

- علی در کربلای 5 شهید شد. او 4 فرزند داشت که فرزند کوچکش 6 ماهه بود. علی بنّا بود و چندین بار به جبهه آمد و دو دفعه مجروح شد. حتی یک دفعه خیلی شدید مجروح شده بود؛ ولی شوق شهادت او را باز به جبهه کشاند. من در پادگان شهید عاصی‌زاده بودم که خبر دادند علی شهید شده است و بعد از 8 سال جنازۀ او را آوردند.

- جالبترین خاطرۀ شما از جبهه چیست؟

- وقتی به خط مقدم می‌رفتم، بچه‌ها می‌گفتند: « وقتی شما را می‌بینیم، دلمان قرار می‌گیرد و وقتی می‌خوانی روحیه می‌گیریم».

- از شهدا برایمان بگویید.

- در جبهۀ سقز سیدی بود به نام حیدری، او 4 فرزند داشت و در همان عملیات شهید شد. یک روز صبح همراه بچه‌ها برای آموزش به کوه‌پیمایی رفت. من یک بیسکویت در جیب او گذاشتم، آنها رفتند و 4 بعداز ظهر ناشتا برگشتند. آقای حیدری مرا صدا زد و گفت: « بیا با هم این بیسکویت را بخوریم!» گفتم: «چرا نخوردی؟» گفت: « اگر خورده بودم حرام بود؛ چون فرمانده گفته بود هیچ چیز نخورید، امروز روز استقامت است ...»

 

 

بابا غلوم و محمد علي

6/2/65 برادر رزمنده محمد علي ابويي در جبهه مجروح شد . من پس از بستري شدن محمد علي به پادگان شهيد عاصي زاده رفتم تا خبر مجروحيت محمد علي را به باباغلوم بدهم ؛ تا عصر با خودم فكر مي كردم چطور به بابا غلوم خبر بدهم. چون محمد علي فرزند ارشد ايشان بود و صاحب4 فرزند بود از طرفي اين پدر و پسر علاقه زيادي به هم داشتند .

بابا غلوم كه به گفته بچه هاي رزمنده بمب روحيه بود، مسئوليت نمازخانه تيپ را به عهده داشت. نمي خواستم با خبر مجروحيت پسرش ناراحتش بكنم. به هر حال نزديكي هاي غروب بود كه تصميم گرفتم مجروحيت محمد علي را با ايشان درميان بگذارم . نگاه كردم ديدم مثل هميشه نشسته و مشغول تلاوت سوره هاي آخر قرآن است. كنارش نشستم، بعد از احوالپرسي گفتم : حاجي از محمد علي خبري داري ؟ گفت : فقط مي دو نم تو جبهه است . من شروع به مقدمه چيني كردم و گفتم : محمد علي يك كم مجروح شده. انتظار داشتم خيلي ناراحت بشه  ولي در كمال تعجب ديدم خنده اي كرد و پس از گفتن چندين دفعه ذكر شكراً‌ شكراً  گفت: خواب ديشب گويا بود. بعد گفت : من مي دانستم محمد علي از من جلو تر است و خوشا به حالش كه قطره اي از خونش در سرزمين كربلاي ايران ريخته شد.

اين مرد صبور كه معروف به حبيب بن مظاهر الغدير بود طبق روزهاي گذشته كارهاي خودش را ادامه داد تا اينكه صبح روز بعد ايشان را جهت ملاقات با محمد علي و ديگر مجروحين به بيمارستان برديم .

‌شهيد عزيز محمد علي ابويي در 5/11/65 در منطقه شلمچه به درجه رفيع شهادت نائل گشت و هشت سال جنازه اين شهيد عزيز، ميهمان بيابانهاي گرم كربلاي ايران بود تا اينكه به ديارش بازگشت.

بابا غلوم اين پير با صفاي جبهه در پايان سال 88 به جمع ياران شهيدش پيوست و در خلدبرين مأوا گرفت .

Template Design:Dima Group