خط شکنان: حاج رمضان لنگان لنگان و به زحمت از جا بر می خیزد و در حالی که آن قاب عکس را به دست گرفته، می گوید: حالا چندین سال است که مونس من این قاب عکس و مزار شهدیم...

به گزارش خط شکنان، حاج رمضان نارگانی از جانبازان و یکی از یادگاران دفاع مقدس شهرستان بافق می باشد که افتخاری دیگر را به همراه دارد و آن اینکه وی پدر شهید نیز می باشد؛ شهید محمد رضا نارگانی!

وی در گفت و گو با خبرنگار پایگاه اطلاع رسانی سپاه الغدیر می گوید:

تقریبا ۶ ماه بود که در جبهه بودم، قرار بود به مرخصی برویم که به خاطر اعلام نیاز یک ماهی بیشتر در جبهه ماندیم، در فاو بودیم و شرایط ارسال نامه خوب نبود و یا نامه ها دیر به دست خانواده ها می رسید.

در بافق شایعه شده بود که من شهید شده ام ، پسرم نذر می کند که اگر من زنده به خانه برگشتم علاوه بر قربانی یک گوسفند، با وجود سن کمش عزم جبهه نماید.

به هر حال من برگشتم و پس از گذشت چند روز، شبی دور هم نشسته بودیم که رادیو اعلام کرد: هر کس توانایی دارد به خاطر شرایط حساس آن دوره به جبهه بیاید.

همان لحظه محمدرضا رو به من کرد و گفت: اجازه بدهید به جبهه بروم.

خواهرانش به او گفتند: ما آرزوی دامادی تو را داریم و فعلا تو پیش ما بمانی بهتر است.

نگاهی ملتمسانه به من کرد که نتوانستم خواسته اش را رد کنم. رو به خواهرانش کرد و گفت: اگر ما نرویم چه کسی می خواهد از کیان و ناموس ما دفاع کند.

شبی که قرار بود فردایش عازم جبهه شود، سفره شامی پهن نمود و همه را دعوت کرد. آینه ای را کنارش گذاشت، گلدانی را وسط سفره قرار داد و به خواهرانش گفت: این سفره عروسی من است.

قرآن را از طاقچه برداشت و بوسید و سپس به سوی من آمد و بر دست من نیز بوسه زد.

زمانی که می خواست بخوابد نزد من آمد و مقداری پول اضافه درخواست کرد. علتش را از او پرسیدم. گفت: می خواهم فردا که به یزد می روم در آنجا عکس بگیرم و آدرس عکاسخانه را نیز برای شما ارسال می کنم که قاب عکسم را تحویل بگیرید.

من گیج و متحیر فقط به او نگاه می کردم؛ زیر لب آهسته گفت: خودم را دیگر نمی بینی اما به عکسم زیاد نگاه خواهی کرد….

حاج رمضان لنگان لنگان و به زحمت از جا بر می خیزد و در حالی که آن قاب عکس را به دست گرفته، می گوید: حالا چندین سال است که مونس من این قاب عکس و مزار شهدیم می باشد، هر خواسته و گرفتاری داشته باشم سر خاک او می روم.

 

Template Design:Dima Group