خط شکنان: در قسمت دوم گفتگو با جناب سرهنگ فتوحی، خاطرات ایشان را تا زمان تحویل خط پدافندی طلائیه و معرفی ایشان به واحد مهندسی رزمی شنیدیم. در قسمت پایانی، نظر شما مخاطبان گرانقدر را به ادمه خاطرات وی تا پاین دوران دفاع مقدس جلب می کنیم:

- از چه تاریخی به مهندسی معرفی شدید؟

- تقریبا در اردیبهشت 63 بود.

- شما که به مهندسی رفتید، تکلیف اعزام نیرو چه شد؟

- حسن توکلی و سیدعلی سالاری از یزد آمدند.

- چه شد که شما را به مهندسی فرستادند؟ مگر شما در زمینه مهندسی تخصص داشتید؟

- نه، من در اعزام نیرو بودم و هیچ تخصصی از کار مهندسی نداشتم. نه لودر بلد بودم و نه بولدوزر. منتها تابع دستور بودم و وقتی آقای ابراهیمی گفت به مهندسی برو، رفتم. در شش ماه اول، همه کارها را، از جمله سنگر سازی، لودر، بولدوزر، گریدر و کمپرسی را یاد گرفتم. شب ها بچه های مهندسی مثل آقای حسین افشون و عباسعلیصادقیان و حمید امامی [که هم شهری ام بود و از بچه های بافق بود] این کارها را به من یاد می دادند.

یادم است، بعد از عملیات خیبر، عراق در طلاییه خیلی آتش می ریخت، بچه های مهندسی تیپ الغدیر آمدند گفتند؛ چه کسانی حاضرند شب ها بروند و روی کمپرسی کار کنند و خاکریز بزنند؟ من و منصور عابدی و عزیزی و حسین دهقان گفتیم ما حاضریم.

- منصور عابدی مگر آن موقع مسئول پرسنلی تیپ نبود؟

- بله. آن موقع هنوز من در اعزام نیرو بودم، آقای عابدی هم مسئول پرسنلی بود، و عزیزی و حسین دهقان هم در کارگزینی بودند. من هیچ کار بلد نبودم. به یکی از بچه های مهندسی یکی به نام محمود مازرانی بود که بچه بافق بود گفتم: مازرانی؛ چطور کمپرسی سوار شویم؟ گفت کاری نداره، اینجوری.(کمی توضیح داد) خلاصه من هم راننده کمپرسی شدم! یک نفر بار می زد و من به مقصد می بردم. یک راهنما در تاریکی با چراغ قوه می ایستاد و به من می گفت خالی کن. شب اول از عشق کمپرسی تا صبح، بدون خواب، کار کردم.

- دشمن هم آتش داشت؟

- بله، آتش شدید می ریخت- خدا رحمت کند- عباسعلی خبیری دپو می کرد. فکر کنم کمی گوشش هم سنگین بود.  هرچه آتش می ریختند او کار خودش را می کرد، به زور از بلدوزر پایینش می کشیدیم. من هم کمپرسی پر از خاک را می بردم خالی می کردم. شب اول گفتم صبح می روم تیپ الغدیر می خوابم. ولی صبح نیرو از یزد آمد و کسی نبود. من اینها را تقسیم کردم و نتوانستم بخوابم. خیلی خسته بودم. گفتم شب می خوابم. شب دوم در فاصله ای که بار می کردند، من خواب می رفتم. بوق که می زد در تاریکی حرکت می کردم و به جایی که باید خالی می کردم یعنی دژ می زدیم. تقریباً ساعت دوازده شب بود و خیلی خسته بودم. خوابم برده بود. حسن زارع خوب پر کرد، بعد گفت برو. من که در حالت خواب و بیداری بودم، فکر کردم به دژ رسیدم، جایی که باید خالی کنم و کمپرسی را خالی کردم. آمد پایین وگفت؛ اینجا که دژ نیست. خوابی!؟ دیدم عصبانی است فرار کردم و گفتم الان است که کتک بخورم(خنده) نشست پشت لودر و دوباره بار زد و من حرکت کردم. این هم از این ماجرا.

یک خاطره دیگر هم بگویم.

یک هفته گذشته بود. من هنوز تصدیق پایه دو هم نداشتم.یکی از بچه ها راننده پایه یک بود، من هنوز تصدیق پایه دو هم نداشتم.یکی از بچه ها که اهل اردکان بود، به من گفت: عباس؛ امشب کمکی داری؟گفتم نه. آمد و کمکی من شد. ( قرار بود دو نفر راننده باشیم که کار نخوابد، یک نفر تا ساعت 12 کار کند و همان جلوی ماشین بخوابد و نفر بعد تا صبح کار کند) وقتی که ساعت 12 شده بود من خواب بودم، مثل این که کار نیروی کمکی من تمام شده بود و می خواست به مقر برود. من را بیدار نکرده بود که با هم برویم. یک دفعه با صدایش که می گفت: عباس بیدار شو، از خواب پریدم. گفتم بنشینم پشت کمپرسی؟ گفت نه، گم شدم! اوقاتم تلخ شد، عصبی و ناراحت شدم و گفتم چرا مرا بیدار نکردی؟ من که الان نمی دانم کجا هستیم، لااقل برگرد سر جای اوّل تا ببینیم چه خاکی تو سر خودمون بریزیم ، با خنده گفت: گم شدم، چطور برگردم؟ خلاصه مانده بودیم که چه کار کنیم، شب که بود، هوا هم کاملاً مه و چراغ خاموش، معلوم نبود که داخل خاک ایران هستیم یا عراق!

مقداری که رفتیم یک دفعه ماشین ما، در یک چاله گیر افتاد. گفتم حالا خوب شد! بیا تا هوا روشن نشده پیاده برویم. وقتی حرکت کردیم، او یک گوساله نذر کرد و گفت خدایا یک گوساله نذر حضرت ابوالفضل(ع) می کنم تا اسیر نشویم و دست عراقی ها نیفتیم. من گفتم گوساله مان کجا بود؟ (خنده) با اینکه خواب هم نرفته بودم وخسته بودم، دو ساعت پیاده راه رفتیم. دیگر صبح شده بود ولی خدا را شکر هوا مه آلود بود. یک ماشین از دور پیدا شد، خوشحال شدیم، ماشین یگان دیگری بود ولی ما را تا مقر رساند. یک بلدوزر برداشتیم و رفتیم کمپرسی را نجات دادیم. اگر مانده بود حتماً عراق آن را می زد.

- خب از خط کوشک بگویید.

- در خط کوشک راننده لودر شدم. وقتی که آقای عیوقی زخمی شد، آقای رنجبر مسئول مهندسی شد و آقای اصغر باقری هم که الان جانباز و بازنشسته است معاونش بود. آن موقع بیشتر سنگر درست می کردیم.

یادم هست معاونت طرح و عملیات، سنگری کنار سنگر فرماندهی محور داشت، به سید محمد ابراهیمی گفتم خاک بریزم روی سنگرتان مقاوم تر شود ؟ گفت بریز، همین که یک بیل خاک ریختم، سنگر خراب شد. خدا را شکر کسی داخل سنگر نبود.این هم خاطره دیگری بود.

دوران مهندسی هم بسیار پرخاطره بود، علاقه زیادی به کار مهندسی داشتم و کارهای زیادی یاد گرفتم. از همه بیشتر کمپرسی را بیشتر دوست داشتم.

- بعد چه کردید؟

- آن زمان آقای طباطبایی [که الان معمم شده و مسئول بیت الرضای بافق است] مسئول تبلیغات تیپ الغدیر بود. فکر کنم ایشان می خواست به مرخصی برود. باز هم آقای سید محمد ابراهیمی مرا به عنوان مسئول تبلیغات تیپ الغدیر معرفی کرد تا یک مسئول به جای ایشان پیدا شود.

- پس به طور موقت مسئول تبلیغات تیپ شدید؟

- بله. دو ماه مسئول تبلیغات تیپ بودم. گاهی که روحانی نبود می رفتیم قرارگاه و روحانی درخواست می کردیم. بیشتر مواقع روحانی از یزد می آمد. .معمولاً روحانی ها که از یزد می آمدند، بعد از یک هفته می رفتند. یادم هست یک دور ه حاج آقا موسوی پور آمد اهواز. گفتم حاج آقا الان ایام محرم است، هیچ کس را به عنوان امام جماعت نداریم. اگر ممکن است بمانید. ایشان هم گفت؛ چشم، از آقای ناصری کسب تکلیف می کنم و اگر اجازه دادند، می مانم. آن زمان آقای ناصری هم نماینده امام در سپاه یزد و هم رییس دادگاه بود. قبول کرد و یک ماه تمام آنجا ماند. وقتی رفت دوباره امام جماعت نداشتیم. من و یک همکاری داشتم به نام آقای حکیمی، هر روز می رفتیم اهواز و از قرارگاه برای نماز جماعت روحانی می آوردیم. بعد از دو ماه، آقای بنی فاطمه مسئول تبلیغات تیپ شد و من دوباره به اعزام نیرو برگشتم.

یک روز، آقای فرهنگ دوست به من گفت: تو چرا همیشه اعزام نیرو هستی؟ زمانی که من نمی دانستم سپاه کجاست تو در سپاه بودی. چون نیرو کم بود مرا به گردان برد، گاهی حتی فرمانده گروهان هم سرباز بود. آقای فرهنگ دوست آن زمان در طرح و عملیات بود و مرا به یکی از گردان ها به عنوان فرمانده گروهان معرفی کرد. فرمانده آن گروهان آقای محمود شریفی[بچه زارچ بود و بعداً شهید ش] بود که بعد از این که من فرمانده آن گروهان شدم ایشان معاونم شد. بعداً آقای فرهنگ دوست یک گردان تحویل گرفت و من به گردان ایشان رفتم. ایشان خودش فرمانده گردان بود، معاون اولش آقای حسینی، معاون دوم آقای سلطانی (که الان سردار است و بازنشست شده)، معاون سوم آقای علی خبیری و معاون چهارمش هم من بودم. من دیگر تا آخر در گردان بودم.

- یک سوال ویژه می پرسم، چون شما اشاره ای هم به ماه محرم در جبهه داشتید. من یادم است که شما یکی از نوحه خوان های مراسم عزاداری و نوحه های حماسی در منطقه بودید. خاطره ای از محرم در جبهه برایمان بفرمایید.

- محرم ها در مسجد تیپ الغدیر مراسم برگزار می شد و معمولاً کاظم میرحسینی و یا شخص دیگری برایمان سخنرانی می کرد. یک بار در ایام فاطمیه، آیت الله حکیم، به تیپ الغدیر آمده بود که برایمان صحبت کند. وقتی ما مصیبت و نوحه خواندیم ایشان خیلی گریه می کرد. سید بسیار بزرگواری بود. آنجا اولین برخوردم با ایشان بود و دیگر هم ندیدمشان. بعداً در نجف شهیدشان کردند. (من در سال 82 که به زیارت عتبات در عراق رفتم، سر قبر ایشان هم رفتم.) در ایام محرم بچه ها شور و حال ویژه ای داشتند. هرروز صبح بعد از نماز، زیارت عاشورا، هر شب دعای توسل، هر صبح جمعه دعای ندبه و شب های جمعه دعای کمیل می خواندیم. یک با مراسم ما ترک نشد. هر شب نوحه خوانی و عزاداری هم برگزار می شد. وقتی صحبت های آقای میرحسینی تمام می شد نوحه خوانی و مصیبت و عزاداری داشتیم. حتی در خط هم عزاداری ها برگزار می شد.

زمان عملیات محرم، یادم است، هنوز تیپ نجف بودیم، در منطقه دهلران مقری بود. وقتی به آنجا رفتم، دیدم گردان ها خیمه زدند، به یاد خیمه های امام حسین افتادم و خیلی گریه کردم. سه گردان در آنجا بودند. فرمانده یکی از آنها آقای میرحسینی و معاونش هم حسن انتظاری بود، و فرمانده گردان دیگر پهلوان حسینی بود و صالح جوکار که الان نماینده مجلس است جانشین و معاون ایشان بود. فرمانده گردان سوم هم حاج فتحعلی فلاح بودند. من اولین سرود را قبل از جنگ، در خرداد 59 در منطقه جوانرود خواندم، که سرود "شهید مطهری" بود. اولین نوحه ام هم نوحه "ذوالجناح" بود که برای بچه ها می خواندم. زیارت عاشورا و دعای توسل را هم حفظ کرده بودم.

در عملیات بدر حضور داشتید؟

- بله. معاون گردان بودم.

- از این عملیات اگر خاطره خاصی دارید بفرمایید.

- در عملیات بدر آقای فرهنگ دوست فرمانده گردان، آقای حسینی معاون اول وآقای خبیری معاون دوم بودند؛ و من هم معاون سوم بودم. زمان جنگ، کسی که برای بچه هایی که خسته بر می گشتند، صبحانه آماده می کرد و چادر را نظافت می کرد" شهردار" می گفتند. یک روز نوبت من و علی خبیری بود. بچه ها رفته بودند و خسته و بی رمق در حال برگشتن بودند. روحش شاد، علی اشکنه های خیلی خوبی درست می کرد؛ که هیچ کس نمی توانست درست کند. یک قابلمه بزرگ اشکنه برای بچه های سنگر فرماندهی و کادر گردان درست کرد. نان نبود. گفتم: علی؛ الان بچه ها می آیند و نان نداریم. گفت: عباس؛ هیچ چیز نگو (خنده) و نان هایی را که برای گاو داخل گونی ریخته بودیم برداشت و خرد کرد داخل قابلمه اشکنه.

- یعنی نان های کهنه را ؟

- بله. نان کهنه­ی وازده. بچه ها آمدند و با اشتها خوردند و خیلی هم خوششان آمد. آقای فرهنگ دوست گفت: دستتان درد نکند، اشکنه خیلی عالی بود. وقتی همه سیر شدند و از کنار سفره بلند شدند، گفتیم آقای فرهنگ دوست می دانید چه نانی بودید؟ نان گاوی بود. و سریع فرار کردیم(خنده).

از علی خبیری خیلی خاطره دارم، کارهای جالبی می کرد. مثلاً، می خواستیم انار بخوریم ( از یزد خیلی انار می آوردند) می گفتیم علی آب نیست، می گفت عباس با خاک ضد عفونی می کنیم و دست در ریگ ها می مالید و می گفت برویم.

در حمله بدر بچه ها خیلی شیمیایی شدند، با علی به حمام رفتیم. همه بدنش ترکش خورده بود -روحش شاد- من برای بچه ها کیسه می کشیدم، ولی بدن او را اصلاً نمی شد کیسه بکشی. آخرین باری بود که با هم به حمام رفتیم.

- در عملیات بدر شما مستقیماً در عملیات حضور داشتید؟

- گردان ما در احتیاط بود.

- وارد عمل شدید؟

- گردان ما رفت خط پد خندق را تحویل گرفت.

- خاطره ای از جاده خندق دارید؟

- بله. آقای جعفر زاده یک ماه مانده به عملیات بدر، به آقای فرهنگ دوست گفته بود: چرا تو همیشه فرمانده گردانی؟ و او را برای آموزش دافوس فرستاد؛ ولی نزدیک عملیات برگشت، در همان جاده خندق بود که برادرش شهید شد. ظاهراً برای تشییع جنازه برادرش هم نتوانسته بود برود. برادرش حبیب را من یادم هست، پسر خیلی خوبی بود. در گردان ما بود، صدای خیلی خوشی داشت و در ایام فاطمیه نوحه سرایی می کرد.

در جاده خندق دشمن آتش زیادی می ریخت، سنگرها عموماً در دل خاک بودند ولی عراقیه با گلوله مستقیم تانک می زدند. خیلی وحشتناک بود. از هوا هم هواپیماهای ملخی، ما را می زدند. یک بار علی خبیری بالای کانال ایستاد، می خواست عکس یک هواپیما را بگیرد . عکس را گرفت و سریع خودش را در کانال پرت کرد، هواپیما درست زد سر جایش، یعنی اگر چند ثانیه دیگر مانده بود تیکه پاره می شد.  بچه نترسی بود و از همه جا عکس می گرفت. یادم هست وقتی آقای فرهنگ دوست آمد در همان پد خندق و مسئول محور شد و آقای حسینی هم به عنوان فرمانده درآنجا حضور داشت، علی خبیری یک عکس از من و آقای حسینی و آقای فتوحی و سید محمد ابراهیمی گرفت، که بالای سنگر ایستاده بودیم و آن عکس الان موجود است. تازه در آن لحظه منطقه آرام شده بود و توانستیم عکس بگیریم. قبل از آن نمی شد حتی از سنگر بیرون آمد.

- در عملیات قدس 5 چطور؟ حضور داشتید؟

- نه. من یزد بودم.

- به عملیات والفجر هشت می رسیم. شما مسئولیتتان در این عملیات چه بود؟

- چند ماهی یزد بودم و قبل از والفجر هشت آمدم اهواز. آن موقع یک گردان نیرو از کردستان آمده بود که مأمور شده بود به تیپ ما. این گردان ترکیبی از کرد ، ترک، سنی، شیعه، دانشجو و معلم بود. دو هفته ای بود که آمده بودند و برای رفتن به خط، گردانشان نیاز به فرمانده داشت، اما هیچ کدام از فرماندهان گردان حاضر نبودند فرماندهی آنها را بپذیرند. آقای دهستانی گفته بود: می ترسم، آقای محمود شاپوری هم گفته بود سرمان را می برند. همچنین آقایان حسینی و شیخ ولی.  بالاخره هیچ کدام از فرماندهان مسئولیت اینها را قبول نکردند. من تازه از یزد آمده بودم و از هیچ چیز خبر نداشتم. مسئول واحد بسیج تیپ الغدیر آن موقع سید محمود جعفری بود. به من گفت: عباس سوار شو. مرا سوار تویوتا کرد و برد جایی که این گردان مستقر بود. وقتی پیاده شدیم، همه را جمع کرد و گفت: آقایان توجه کنید، فرمانده گردان شما آقای فتوحی... خلاصه مرا معرفی کرد و رفت. من روحم هم خبر نداشت که قضیه چیست، مثل اینکه پیش خودش فکر کرده بود این عباس فتوحی گزینه خوبی است، چون هم در کردستان بوده و هم اینکه قبلاً معاون گردان بوده.

- نیروهای گردان را به شما تحویل دادند؟

- بله. از قبل هم این گردان را آماده و به خط کرده بودند.

- این گردان در کدام منطقه مستقر بود؟

- یک جایی به نام "موقعیت کربلا"، که ده کیلومتر پایین تر از پادگان شهید عاصی زاده بود. آنجا گردان های زیادی بودند از جمله گردان حضرت علی اصغر(ع) با فرماندهی شیخ ولی که روحانی است و همچنین گردان آقای بیدآبادی و محمود شاپوری. به این ترتیب من فرمانده گردان کردها شدم. آن موقع اصغر انتظاری روحش شاد مسئول مقر موقعیت کربلا بود و کل گردان ها زیر نظر او بودند و برنامه های صبحگاهی و مرخصی بچه ها و ... در دست او بود. دم غروب بود که اصغر به من گفت عباس؛ من می خواهم به پادگان بروم، در آنجا کاری دارم. فردا صبح تو صبحگاه را اجرا کن. به خودم گفتم قوز بالا قوز شد ! من که معاون گردانی بیش نبودم حالا باید فرمانده گردان باشم، تازه صبحگاه هم اجرا کنم! خلاصه قبول کردم. صبح که شد، گفتم از جلو نظام... خبر دار... بچه های ما می گفتند: "یا مهدی ادرکنی". اما بچه های گردان ما که کُرد و سنی بودند گفتند: "اسلام پیروز است، شرق و غرب نابود است". ( خنده) عده ای صدایشان درآمد،گفتند این چه ناهماهنگی است؟! گفتم: برادران دقت کنید، بهترین شعار، شعار برادران اهل تسنن است. شعار را تغییر دادیم! اینها ذوق کردند و خوشحال شدند و روحیه گرفتند و گفتند: این بهترین فرمانده است (خنده). به دلیل سنّی بودن آنها، نام گردان ما خاتم الانبیاء و رمزمان هم یا رسول الله(ص) بود. من فرمانده گردان بودم و حسین عربی هم که بچه تفت بود معاون اولم و یکی از بچه هایی که اسمش حیدر بود، معاون دومم بود. در این گردان فقط ما سه نفر از یزد بودیم. به غیر از ما همه کُرد بودند. هیچ کس از یزد حاضر نشده بود بیاید. یک هفته ای که کردها آنجا بودند کارهای اولیه خط رفتن را به آنها یاد می دادیم و بعد از آن به خط پاسگاه زید، یا خط کوشک رفتیم که فرمانده محورش، آن موقع، رضا هدایتی بود. پشت خط به آنها گفته بودم در خط کلاه آهنی سرتان باشد و روی دژ هم راه نروید، و از همه مهم تر به صدای من آشنا باشید. در تاریکی اگر کسی رمز گفت، گول نخورید. صدای هیچ کس مثل هم نیست. ممکن است من نصف شب بیایم وسط مقر و بگویم یا رسول الله(ص)؛ باید به خط شوید، تا ببینم به صدای من آشنا هستید یا نه. می خواستم امتحانشان کنم، برای اینکه وقتی به خط می روند مشکلی پیش نیاید و شهید و زخمی نشوند. ساعت 2 بعد از نیمه شب، وقتی همه گرم خواب بودند، به وسط مقر گردان رفتم و صدا زدم "یا رسول الله. یا رسول الله. یا رسول الله(ص)" و سریع در یک چادری که یک گوشه ای خالی بود مخفی شدم ببینم اینها می توانند پیدایم کنند یا نه. خیلی هوشیار بودند، گفتند برادر فتوحی همین جا بود، صدا از اینجا آمد. و خلاصه مرا پیدا کردند. خلاصه، اینها را به خط هم بردیم و یک هفته ای در خط بودیم و فقط یک شهید دادیم.

یک روز دیدم یکی از کردها دارد روی دژ راه می رود و کلاه آهنی هم سرش نیست. دو کار اشتباه کرده بود. چون قبلاً به آنها تذکر داده بودم. اوقاتم خیلی تلخ شد. رفتم و یک سیلی به او زدم. بعد دیدم ممکن است شهید بشود، رفتم عذرخواهی کردم و رویش را بوسیدم. بعد از چند وقت مأموریت این گردان هم تمام شد و به کردستان برگشتند. من هم آمدم پادگان که بعد از آن چون شایع کرده بودند من موجی شده ام سید محمد ابراهیمی مرا به یزد فرستاد.

- واقعاً موجی شده بودید؟

- نه من کاملاً سالم بودم. من گفتم آقای ابراهیمی به یک شرط به یزد می روم. اگر خواست عملیات بشود من را خبر کنی. گفت عباس؛ دو روز مانده به عملیات خبرت می کنم که بیایی. با این شرط آمدم یزد.

در یزد بودم که مطلع شدم عملیات والفجر هشت شروع شده است. خیلی ناراحت شدم. یک هفته بعد سید محمد آمد یزد. گفتم: مگر قول ندادی به من خبر بدهی؟ گفت: فرصت نشد. او فکر کرده بود من هنوز موجی هستم، برای همین خبرم نکرده بود که در عملیات باشم.

- عملیات کربلای 4 و کربلای 5 چطور؟

- عملیات کربلای 4 که در منطقه خرمشهر بود و لو رفت. من در خرمشهر بودم. خاطرم هست می گفتند: چند نفر از بچه های اطلاعات رفتند برای شناسایی و مفقود شدند؛ چون عملیات لو رفته بود، اصلاً تیپ الغدیر وارد عمل نشد. آن زمان، حسین سلطانی فرمانده گردان ما بود، معاون اول ایشان آقای فیاض و من هم معاون دوم بودم.

- کربلای 5 چطور؟

- در کربلای 5 بودم. گردان ما همان ترکیب سابق را داشت.

- خاطره ای از کربلای 5 دارید؟

- بله. خاطرم هست داخل کانال و در سنگر فرماندهی بودیم، یک مرتبه سنگر خراب شد. یعنی در واقع آنرا زدند و دو تا از بچه ها شهید شدند. حادثه تلخی بود.

در کربلای 5 دو طرف ما آب بود و جاده خیلی باریک بود. دشمن خیلی آتش می ریخت. از فرط خستگی، شب داخل کانال خوابیده بودم، صبح وقتی بلند شدم، متوجه شدم کنار جنازه عراقی خوابیده ام و در تاریکی او را ندیده بودم. شهید مزیدی فرمانده دسته گردان ما هم همانجا شهید شد. همچنین، یادم هست وقتی می خواستیم از خط برگردیم، سکانچی قایق مسیر را اشتباهی رفت و نزدیک بود گرفتار دشمن شویم. یک لحظه دیدم دشمن ما را به رگبار بست که سریع دور زدیم و خلاصه نجات پیدا کردیم.

- چند روز در خط بودید؟

حدود دو هفته در خط بودیم. بعد از مدتی عملیات کربلای هشت انجام شد که از آنجا هم خیلی خاطره دارم. یادم هست در این عملیات، بچه های گردان ثارالله که تازه از یزد آمده بودند  و وارد عمل شدند اکثرشان مفقود شدند. بچه های دانش آموز مجمتع الغدیر که ابوالفضل وافی پسر دایی همسر خودم، (پسر آقای حاج احمد وافی) هم در بین آنها بود. حدوداً صد نفر بودند. خیلی هایشان مفقود شدند. در عملیات کربلای هشت من در گردان آقای سلطانی بودم و جایی که مستقر شده بودیم خیلی آتش می ریخت. دقیقاً مثل روز عاشورا بود، هرکه از این خط به سمت دشمن می رفت برنمی گشت و شهید می شد. بچه ها خیلی زخمی شدند. آقای سلطانی گفت: بچه های زخمی اگر می توانند خودشان عقب بروند. یادم است برادر دکتر میراب زاده که خیلی هم کوچک بود زخمی شده بود. به او گفتم: میراب؛ شما برو عقب. وقتی برگشتم دیدم این قدر در این کانال ها آتش بود که زخمی ها هم در حین اینکه از کانال می رفتند شهید شده بودند. میراب هم در حین برگشت از کانال شهید شده بود.

کربلای هشت که تمام شد، من به یزد آمدم.

- اوایل سال 66 تیپ عازم منطقه شمال غرب شد. تا برای عملیات نصر7 آماده شود. شما حضور داشتید؟

- نه، من در نصر هفت نبودم. در اعزام نیروی یزد بودم و دوباره در آذر 66 اعزام شدم.

- بعد از نصر هفت، بیت المقدس 2 بود.  در گرده رش بودید ؟

- بله، بودم.

- مسئولیتتان چه بود؟

- معاون گردان بودم. آقای سلطانی فرمانده گردان بودند، معاون اول آقای ساعتیان و معاون دوم من بودم.

- از حال و هوای منطقه­ی کردستان بگویید. بیت المقدس 2 در زمستان و هوا خیلی سرد بود.

- بله، خیلی سرد بود. مقر فرماندهی ستاد در سقز بود و ما گردانمان در موقعیت "صابرین"، بالای تپه های سقز در بیابانی بود که چادر زده بودند و غذا و امکانات از سقز برایمان می آوردند. آنجا خیلی سرد بود. صبح که می خواستیم وضو بگیریم آب شیر مثل قندیل یخ بسته بود و  به هیچ وجه از منبع ها بیرون نمی آمد. یادم هست به مقر تیپ آمدم و گفتم بچه ها صبح نمی توانند وضو بگیرند و آب نیست. یک فکری کنید. کسی جوابی نداد. ساعت 2 بعد از نیمه شب به تنهایی تویوتا را برداشتم و به مقر آمدم. سالنی بود که همه واحدهای ستادی در آن بودند. دیدم همه خواب هستند. از تویوتا پیاده شدم  و 10 تا بیست لیتری آب آنجا بود، برداشتم و عقب ماشین گذاشتم. (خنده)

بردم و گفتم بچه ها وضو بگیرید. صبح سید محمد رضوی و محمود رنجبر گفته بودند؛ دیشب یکی آمده آبها را و تک زده، خلاصه نفهمیده بودند کار کی بوده است. از آن به بعد قرار شد به چادرها هم گالن 20لیتری آب تحویل دهند که یخ نزند.

خاطره دیگری هم دارم:

یک بار مرحوم حاج عباس عسگری بیوکی - خدا رحمتش کند- بنّا بود و خیلی هم زحمت کشید، به من گفت: غذا کم است و آبگوشت هم علاوه بر اینکه کم است گوشت ندارد. گفتم بگذار عقب ماشین.

- برای چی؟

- حالا عرض خواهم کرد. من پشت ماشین بودم و حاج عباس هم کنار دستم. رفتم دم دژبانی مقر تیپ ایستادم. آن موقع آقای صالح جوکار جانشین ستاد تیپ الغدیر بود، فرمانده تیپ هم آقای آقابابایی بود و معاونش هم آقای فیض بود. رفتم پیش آقای جوکار، حاج عباس در حالی که چاقو دست گرفته بود ( خنده) می گفت: خودم را می کشم. آقای جوکار در کارش خیلی جدی است . گفت: عباس؛ عقب بایست. بعد به مسئولین تدارکات یعنی رنجبر و رضوی زنگ زد و آنها را خواست. بعد به ما گفت غذا چه مشکلی دارد؟ گفتم بگو چه مشکلی ندارد و دیگ آبگوشت را جلوی پایش خالی کردم. اصلا گوشت نداشت، کم هم بود. فهمید حرفمان حسابی است، دستور داد تدارکات دو کارتن تن ماهی به ما داد و ما بردیم برای بچه ها.(خنده)

یک خاطره دیگر هم دارم:

اگر یادتان باشد قبل از عملیات برای اینکه همه بچه ها روحیه بگیرند، همه گردان ها یک هفته ای برای مرخصی به یزد آمدند. یادم است از باغ ملی به بلوار طالقانی آمدیم و همه آمده بودند استقبال ما -خدا رحمت کند -حاج سید جواد مدرسی را، در آن مراسم حلقه گل به گردن بچه ها انداخت.  وقتی از مرخصی برگشتیم، بسیجی ها همگی آمده بودند ولی هفده نفر از سربازها نیامده بودند. یعنی سه روز دیرتر آمدند. آقای سلطانی به ساعتیان گفت: تنبیهشان کن. او هم حوصله نداشت و به من گفت عباس تو تنبیهشان کن. (خنده) تقریباً یک هفته به عملیات بیت المقدس 2 مانده بود. ماه دی بود و خیلی سرد. به یکی از پیک ها که فکر می کنم فامیلی اش خلیلیان و بچه بافق بود، گفتم یک گونی خالی و یک اسلحه بردار. سربازهایی که دیر آمده بودند را به خط کردم . آنها را دو کیلومتر پایین تر از موقعیت صابرین بردم و در برف ها گفتم چکمه ها را درآورند. اول خودم درآوردم که آنها هم گوش بدهند و آنها هم در آورند. چکمه ها را در گونی ریختم و به خلیلیان گفتم به مقر برو. نگاه به پشت سرت نکن. پای خودم هم داشت یخ می کرد، گفتم برادرها؛ وعده ما مقر. سوار ماشین شدم و گاز دادم و به مقر آمدم و آنها مجبور شدند با پای برهنه از داخل برف تا مقر بیایند . وقتی نزدیک شدند خواهش کردند چکمه هایشان را بدهم تا جلوی بسیجی‌ها خجالت نکشند. گفتم نه به هیچ وجه. هرچقدر اصرار کردند گفتم نه . البته بعدش رفیق شدیم و الان بیشترشان را می بینم.

اولین شهید ما، در عملیات بیت المقدس 2 ، محافظ آیت الله خاتمی، مهدی توانگر بود؛ که ورزشکار بود. اکبر شاپوری پسرعموی محمود شاپوری هم شهید شد.

صبح عملیات، آقای سلطانی به من گفت سه تا از عراقی ها ماندند، برو اسیرشان کن و بیاور. بقیه عراقی ها را اسیر کرده بودیم و این سه اسیر در منطقه مانده بودند. من فقط دو کلمه عربی بلد بودم، إذهب یعنی برو و تعال یعنی بیا؛ همین. تقریباً حدود 50 متری شان که رسیدم، با دست اشاره می کردم بیا، و با زبان می گفتم إذهب.(خنده)

- یعنی با اشاره می گفتید بیا و با زبان می گفتید برو؛ و اینها گیج شده بودند؟

- بله. گیج شده بودند. نمی فهمیدند چه بکنند . تازه متوجه شدم دارم برعکس می گویم. گفتم: ببخشید أخی اشتباه شد. تعال تعال تعال. (خنده)

-در عملیات بیت المقدس 4 هم شرکت داشتید؟

در منطقه عملیاتی بیت المقدس 4. یعنی ارتفاعات شاخ شمیران بودم؛ ولی فقط گردان محمد رسول الله به فرماندهی آقای سید محمد حسینی وارد عمل شد.

- یعنی در عملیات بیت المقدس چهار در  منطقه عملیاتی بودید ولی وارد عمل نشدید؟

- بله. ما در خط، در ارتفاع شاخ شمیران بودیم. قرار بود گردان محمد رسول الله عمل کند، که وارد عمل شد و تلفات سنگینی دادیم و خیلی از بچه ها شهید و مفقود شدند. فرمانده گردان یعنی آقای حسینی هم زخمی شده بود، هیچ کس باور نمی کرد که برگردد. آقای فرهنگ دوست یک گوسفند نذر کرد که خدایا آقای حسینی فرمانده گردانمان عقب بیاید. بعد از 24 ساعت دیدیم با پای خودش عقب آمده. با کلی مکافات برگشته بود. یادم است خیلی از بچه ها مفقود شدند. در خط هرشب درگیری بود. یک گردان از بچه های ابرکوه به فرماندهی آقای اکرمی تازه آمده بودند که جایگزین گردان در خط شوند. و هنوز در مقر تاکتیکی بودند که دشمن شیمیایی زد و تمامی نیروهای گردان و از جمله؛ آقای اکرمی شیمیایی شدند، همان زمان بود که شهید موحدین هم به شهادت رسید.

خلاصه، گردان ما در حالی که زخمی و شهید زیادی هم داده بود، ماندیم. یادم هست یکی از بچه های ندوشن که فامیلش جعفری بود، آنجا تکه تکه شد و شهید شد. یک سرباز به نام سعید عطابخش هم شهید شد. دو هفته در خط شاخ شمیران بودیم تا اینکه بچه های عرب به جای ما آمدند و ما عقب آمدیم.

- بعد از شاخ شمیران و عملیات بیت المقدس 4 ، تیپ به جنوب بازگشت.

- بله سال 67 بود که تیپ به جنوب بازگشت و من به هم به یزد آمدم و باز هم در اعزام نیروی سپاه مشغول به کار شدم. اولین دوره اعزام هم در تاریخ 4/3/67 بود که عراق پاتک کرده بود و هرکه به سپاه آمد را با هواپیما اعزام کردیم. اعزام بعدی مان هم در 7/3/67 بود.

- 4/3 /67 دقیقاً همان روزی است که عراق در شلمچه پاتک کرد.

- بله. در آن پاتک، معاون گردان ما ، یعنی شیخ محمود ساعتیان شهید شد.

- جمال خانی چه موقع شهید شد؟

- جمال خانی در عملیات بیت المقدس 7 شهید شد. یادم هست قبلش زخمی شده بود. من و آقای فرهنگ‌دوست برای دیدنش به خانه اش رفتیم . خانه ایشان با آقای فرهنگ دوست در آزادشهر  کنار هم بود. دیگر هم او را ندیدم. رفت به جبهه و شهید شد.

- یعنی قبلاً زخمی شده بود و مدتی در خانه بستری بود و دوباره به جبهه برگشت؟

- هنوزخوب نشده بود که رفت. بچه ها عجیب عشق و علاقه داشتند. یک نفر بود به نام آقای طیبی، از بچه های بافق بود و خیلی با هم دوست بودیم، او هم  زخمی بود. گفتیم هنوز خوب نشدی، اما برگشت جبهه و شهید شد.

- سابقه خدمت شما در سپاه؟

- من در تاریخ 20 /6 / 60 رسمی شدم. یعنی 31 سال و 2 ماه.

- بازنشسته نمی شوید؟

-. هشت سال و چهار ماه است که بازنشست هستم.

- پس الان چرا اینجا [در سپاه ] حضور دارید؟

- مگر بسیجی بازنشستگی دارد. من امروز در اینجا یک بسیجی ام.

- امروز مسئولیت شما در سپاه چیست؟

- امور مربوط به سوابق جبهه. کارگزینی بسیج. هرکس مشکل جبهه دارد و آموزش دیده اما مدرکی ندارد می آید پیش من. تا بشود مشکل آنها را حل می کنم. یعنی اگر اسمش در لیست باشد و آموزش دیده باشد و مطمئن شویم که در جبهه بوده برایش کمیسیون می گیریم. تا حق کسی ضایع نشود.

- فکر می کنید کار شما چه زمانی تمام می شود؟

- موقعی تمام می شود که هرکس به جبهه رفته مراجعه کند. مثلا یک نفر سال 59 به جبهه رفته. امروز مراجعه می کند، پایانی ندارد ولی اسمش در لیست من هست. می گویم چرا حالا آمدی؟ می گوید بچه ام رفته مدرسه شاهد، می گویند امتیاز جبهه دارید؟ یعنی الان برای اینگونه مسائل دنبالش می آیند. آن موقع که دنبال پایانی نبودند. به جبهه می رفتند و می آمدند. خدا به سردار فتوحی عمر بدهد، با همت ایشان اسامی هر کسی را که از اول 27/1/59 تا سال 69 به جبهه رفته و اسم نوشته، داریم. اگر کسی مراجعه کند و اسمش در لیست باشد برایش کمیسیون می گیریم. منتها لیست اسامی بچه هایی که در سال 58 به  غرب یا به سیستان و بلوچستان رفتند را نداریم.

- حرف نگفته ای دارید؟

- حرف نگفته زیاد دارم؛ اما باید سر فرصت بگویم.

- ممنونم آقای فتوحی و برایتان آرزوی سلامتی دارم.

گفتگو از عباس رنجبر

Template Design:Dima Group