خط شکنان: در قسمت اول‌ در تاریخ 4/7/60 تا آنجا فرمودید که به سنندج رفتید و از سنندج همراه با کامیون حاجی امیر خودتان را به بانه رساندید و سه ماه هم در بانه بودید و بعد به یزد برگشتید.

- بعد چه شد؟

- در این فاصله، کارهای مصاحبه، تحقیقات و گزینش من در یزد انجام شده بود. حکم کارگزینی را گرفتم و خود را به واحد اعزام نیروی سپاه معرفی کردم. در آنجا کنار آقای فتوحی که مسئول اعزام نیرو بودند، آقای محمد حسین ابوالحسنی و حسین بهبود زاده مشغول به کار شدم. ما چهار نفر با هم بودیم تا 18/7/61 که گفتم می‌خواهم به جبهه بروم و آقای فتوحی موافقت کرد و عازم جبهه شدم.

- عازم کدام منطقه شدید و در چه یگانی؟

قبل از عملیات محرم بود، ما در دهلران مسقر شدیم و تحت امر تیپ نجف اشرف بودیم. آنجا گردان سردار میرحسینی بود، گردان پهلوان حسینی که جانشینش آقای صالح جوکار بود که الان نماینده مجلس است و گردان حاج فتحعلی فلاح. به دلیل اینکه نیروی قسمت اعزام نیرو بودم، آقای فتوحی زیر حکمم نوشته بود و امضا کرده بود که از لحاظ شرعی شما نمی توانید در عملیات شرکت کنید. نمی دانم چه صلاحی دیده بود. فقط وظیفه‌ام در منطقه این بود که  کمبودها را بررسی می کردم و به آقای فتوحی زنگ می زدم و اطلاع رسانی می کردم. من از دهلران به دشت عباس و از آنجا به اندیمشک و اهواز می آمدم و به مخابرات آنجا پیش آقای دهقانی که به او "مختار" می گفتند و میبدی بود می رفتم. آنجا در تلفن خانه سپاه اهواز به یزد زنگ می زدم و نیازها را به آقای فتوحی می گفتم و ایشان در یزد پیگیری می کرد. آقای فتوحی برای اینکه ما نگوییم نمی توانیم فلان کار را انجام دهیم تماس که می گرفتیم، می‌گفت: این کارها را بکن و خداحافظ! گوشی را قطع می کرد. یعنی حرف خودش را می زد و قطع می کرد که من دیگر نتوانم بگویم ما نمی توانیم این کارها را انجام دهیم. مجبور به انجام بودیم. هرچه دستوری می داد باید انجام دهیم.

عملیات محرم بود و من خیلی دلهره داشتم، چون آقای فتوحی در حکم من نوشته بود: از لحاظ شرعی نمی‌توانی در عملیات شرکت کنی. من صبح زود موتور یاماهای پرشی شهید غلامرضا جوکار را که وقف جبهه کرده بود، برداشتم و عازم خط شدم. این موتور دست من بود چون در منطقه رفت و آمد داشتم.

- این موتور را شهید جوکار وصیت کرده بود تا بعد از شهادتش به جبهه بفرستند. درسته ؟

- بله. یک موتور یاماهای 125 پرشی داشت. قبل از شهادت وصیت کرده بود که آن را به جبهه بدهند. یادم می آید، روزی همین شهید غلامرضا جوکار را در جایی دیدم .گفتم: غلامرضا بیا اسم بنویس برو جبهه. گفت این چه مسخره بازی است؟  چون با حسن رشیدی رفیق بود و قبلا با هم جبهه رفته بودند. بدون اینکه ثبت نام کند و اسم بنویسد، عازم جبهه شد.

- بعد چه شد؟

- 13 محرم سال 1361 بود و رمز عملیات هم "یازینب(س)" که عملیات محرم آغاز شد. یادم هست عکاس یکی از روزنامه ها، عکسی از پشت سر، در حالی که سوار بر همان موتور بودم و می رفتم خط، از من گرفته بود و در روزنامه چاپ شد.

خیلی مواظب بودم و دعا می کردم که شهید یا زخمی نشوم. چون آقای فتوحی تکلیف کرده بود..

- می رفتید خط چه کار کنید؟

- می رفتم به نیروها سر بزنم. بیشتر گردان آقای کاظم میرحسینی می رفتم که جانشینش- خدا رحمت کند- شهید حسن رضایی بود و بعدش شهید شد. حسن در سال 59 بانه با هم بودیم. خلاصه عملیات محرم تمام شد و همه به مرخصی رفتند ولی من ماندم. شایعه شده بود که زخمی شدم. به مرتضی حیدری گفتم: به خانه ما برو و بگو من سالمم. همسرم خانم عبادی -خدا حفظش کند- گفته بود: اگر زخمی یا شهید بشود هم آمادگی اش را دارم.

من پنج ماه یزد نیامدم.

- چرا نیامدید؟

- چون از یزد برای گردان آقای فرهنگ دوست نیرو آمده بود، من هم آنجا ماندم. با احمدکاظمی هم خیلی رفیق بودم. تا عملیات بعدی یعنی والفجر مقدماتی آنجا بودم. یعنی از 18/7/61 تا 26/11/61 در منطقه بودم و در عملیات های محرم و والفجر مقدماتی حضور داشتم.

- در والفجر مقدماتی چه مسئولیتی داشتید؟

- همان اعزام نیرو . یک خاطره جالب هم بگویم:

وقتی که حمله­ی محرم تمام شد، تیپ نجف اشرف شد "لشکر". آقای احمد کاظمی به من گفت: «آقای فتوحی؛ تیپ 1 لشکر برای شما یزدی‌ها، نیرو بیاور.» آقای عاصی زاده- روحش شاد- این قدر خون دل خورد. می گفت: «عباس؛ بیا مسئول ستاد تیپ 1 بشو.» هرچه گفت من قبول نکردم.  بچه ها و فرمانده گردان ها همه یزد بودند. بعد از عملیات بود و همه رفته بودند. فقط من و گردان آقای فرهنگ دوست آنجا مانده بودیم. آقای عاصی زاده خیلی زنگ می زد و پشت گوشی داد می زد، از بچه ها می خواست که بیایند. خلیل حسن بیگی را به عنوان رییس ستاد و غلامرضا زعیم را برای ادوات مشخص کرده بود؛ اما اینها هم دیر آمدند. تیپ را هم نمی شد معطل کرد. باید کادر را سریع مشخص می کرد. خلیل که نیامده بود، به جایش یک پاسدار اصفهانی به نام شجاعی که تازه عضو سپاه اصفهان شده بود، رییس ستاد ما شد. خلیل هم که دیر آمد، جانشین ستاد شد. ملاحسینی از بچه های اردکان که الان تهران است، مسئول پرسنلی تیپ یک و زعیم هم مسئول ادوات شد. خلاصه کادر تیپ کم کم تشکیل و عملیات والفجر مقدماتی انجام شد. من هم همان اعزام نیرویی که بودم، ماندم. عاصی زاده به من می گفت: «لااقل بیا نیروی انسانی تیپ 1 را تحویل بگیر» گفتم: نه. من همین اعزام نیرو هستم. گفت: «بیا در اعزام نیروی لشکر، کنارخودم باش.» هرچه گفت، گفتم نه و البته بعداً هم پشیمان شدم.

- آن موقع عاصی زاده چه مسئولیتی در لشکر نجف داشت؟

- عاصی زاده، فرمانده­ اطلاعات عملیات لشکر بود.

- دلیل قبول نکردن شما چه بود؟

- من خودم دوست داشتم اعزام نیرو باشم. و وقتی گفت: لااقل بیا اعزام نیروی لشکر باش، گفتم نه؛ چون می خواستم اعزام نیروی بچه های یزد باشم.

- والفجر مقدماتی، عملیات تلخی بود. از این عملیات خاطره ای ندارید؟

- واقعاً باید دست و پای بچه های یزد را ببوسیم. بهترین نیروها بودند -خدا روح احمدکاظمی را شاد کند- می گفت: «عباس؛ شب چادر بزنید و روز جمع کنید که لو نرویم.» ما این کار را کردیم. گفتم: آقا کاظمی این کار مشکل است. اگر قرار باشد هرروز چادر بزنیم و جمع کنیم سخت است. بیایید در شیارهای کوه چادر  بزنیم و استتار کنیم. پیشنهاد دادم: من برایت طوری استتار می کنم که هیچ کس نفهمد. قبول کرد. روی چادرها خار می‌ریختیم، همرنگ دشت می شد، در شیار هم بود، اصلاً معلوم نمی شد. اما نمی دانم چه یگانی بود که چادرهای سفید هلال احمری در دشت زدند! عراق هم شناسایی کرد و منطقه کاملاً لو رفت و بمباران شد. یک فرمانده نیروی دریایی ارتش خیانت کرد و بعداً اعدامش کردند، اسمش یادم نیست، لو داده بود. یادم هست، قبل از عملیات بود که حسن باقری و مجیدبقایی که از فرماندهان قرارگاه بودند، شهید شدند. منطقه لو رفته بود. البته از بچه های ما کسی زخمی نشد، چون هیچ چیز معلوم نبود.

- خاطره ای از بچه های یزد در عملیات والفجر مقدماتی به ذهنتان می رسد؟

- یک بار چادر بچه ها آتش گرفت. نمی دانم بچه های تخریب بودند یا به خاطر مین بود، ولی شکر خدا کسی طوریش نشد. عملیات محرم بهترین حمله بود. یعنی حمله ای بهتر از محرم نداشتیم. تلفات کم داشت، عملیات خیلی خوبی هم بود، چون بچه ها اخلاص داشتند. هر شب دعای توسل داشتیم. صبح ها زیارت عاشورا  و شب ها دعای کمیل می خواندیم. بچه ها اخلاص داشتند، منتهی در عملیات والفجر مقدماتی، اولاً که نیروها خیلی زیاد بودند. و دیگر اینکه چون در عملیات محرم خیلی غنیمت مثل تانک و چیزهای دیگر گرفته بودیم ، در والفجر مقدماتی زیادی اسراف کردند.

- در چه چیزی اسراف می کردند؟

- غذا و همه چیز  و مهم ترین دلیلش هم غرور بود. همه می گفتند: چقدر توپ و تانک داریم، چقدر نیرو داریم، چقدر نفربر داریم. غرور، ما را گرفت؛ البته چون منطقه لو رفته بود نباید عمیات انجام می شد. همه می دانستیم. دو تا از فرمانده ها از قرارگاه شهید شده بودند ( شهید حسن باقری و شهید مجید بقایی). هنوز هم عراق بمباران می کرد.

یک خاطره هم از آنجا دارم:

قبل از اینکه بچه ها جلو بروند برادر خودم، در گردان امام رضا(ع) بود و حاج محمد فتوحی، پسرخاله ام که پاسدار بود و قبلاً محافظ امام جمعه بافق بود، هم به مقدماتی آمده بودند. آخرین کلام محمد فتوحی این بود که گفت: «عباس؛ من و کاظم (این دو پسرعمو بودند)، می رویم، یکی از ما برنمی گردد. هرکدام خدا قبول کرد. او مفقود شد و جنازه اش را بعد از ده دوازده سال آوردند. او این قدر کوچک بود که اعزامش نمی کردند. به عنوان اینکه موتور سازم،  به سوسنگرد اعزامش کرده بودند که موتور درست کند. اصلاً تعمیر موتور بلد نبود؛ اما با این ترفند به سوسنگرد آمده بود و به والفجر مقدماتی رفت و بعداً مفقود شد. پسرعموی دیگری هم دارم به نام محمد جواد فتوحی بافقی که او قبلاً در اسفند سال 60 در سوسنگرد شهید شده بود. او هم خیلی نترس بود.

- از سوسنگرد برای ما نگفته بودید.

- فراموش کردم که بگویم. موقعی که در اعزام نیرو بودم، آقای فتوحی نیرویی بدون مسئول اعزام نمی کرد. به من می گفت: همراه با نیرو به اهواز برو و برگرد. در هر اعزام من همراه با نیروها می رفتم و برمی گشتم. مثلاً به سوسنگرد می رفتم و نیروها را به آقای عاصی زاده و میرحسینی تحویل می دادم، دو روز سه روز آنجا می ماندم و سپس برمی گشتم. در تاریخ 8/12/60 به سوسنگرد اعزام شدم. بچه ها به همدیگر می گفتند مهندس شهید شده و پسرعموی فتوحی است، چیزی به او نگویید. من خبر نداشتم. او شهید شده بود. جنازه اش را برده بودند.

- منظورشان محمد جواد فتوحی بود؟

- بله.

- چرا به او مهندس می گفتند ؟ واقعاً مهندس بود؟

- نه، مهندس نبود! به برادر خودم هم که فقط پنج کلاس درس خوانده بود می گفتند دکتر ! فکر کنم چون خیلی ادبی صحبت می کرد به او مهندس می گفتند. سال قبلش، یعنی در مهرماه 59 ، وقتی به بانه رفتم همین مهندس جواد فتوحی و محمود عاشق معلی هم آنجا بودند. در کردستان دو ماه کسی تاب نمی آورد اما محمود شش ماه در بانه بود. محمود عاشق معلی و نصرالله عاشق معلی هر دو برادر شهید شدند. آن زمان فرمانده سپاه بانه "برادر سعید" بود که بچه تهران بود. محمود عاشق معلی و مهندس جواد آنجا با هم آشنا شده بودند. وقتی 22 بهمن 60 به سوسنگرد می آیند عراق پاتک می کند. همسنگرش می گفت همه مان ترسیده بودیم ولی جواد در سنگر تیراندازی می کرد. اصلا ترس در وجود او نبود. در انقلاب هم با سنگ دنبال پلیس ها می رفت در حالی که همه ما فرار می کردیم، اما او نمی ترسید. گفت ما خوابیده بودیم و می ترسیدیم ولی جواد ایستاده بوده و تیراندازی می کرد. فاصله با عراقی ها فقط 30 ، 40 متر بوده ولی یک ترکش تیر هم به او نخورد. خدا دوستش داشته است. آن شب محمود عاشق معلی شهید می شود.

- یعنی محمود عاشق معلی در سوسنگرد، در همان درگیری، قبل از جواد شهید می شود. بله ؟

-بله. آنها خیلی با هم رفیق بودند. وقتی خبر می رسد که محمود شهید شده، می گوید: من هم فردا شهید می شوم.  غسل می کند، سرش را ماشین می کند و به خط می آید. می گوید خدایا می خواهم شهید شوم ولی می خواهم سرم سالم باشد. می دانید که خمپاره 60 صدا ندارد، می خواهد برای نماز ظهر وضو بگیرد که یک خمپاره 60 کنار منبع آب می خورد. بچه ها می گفتند یک دفعه دیدیم جواد مثل حالت شیرجه بالا رفت و پایین آمد. همان لحظه شهید می شود. سرش سالم بود و لی ترکش خمپاره 60 به قلبش خورده بود و همان جا شهید شده بود. من به خودم گفتم بابایش اگر بفهمد سکته می کند. ولی خدا به او صبر داد. اما خدا رحمتشان کند پدر و مادر این شهید در سفر سوریه مرحوم شدند.

- چگونه؟

- چهارسال پیش. اینها به سوریه می رفتند. در اتوبان تهران - قم اتوبوس چپ می کند. در این اتوبوس پدر و مادر شهید که عمو و زن عموی من می شوند، هم حضور داشتند و مرحوم می شوند. ایشان نمی خواستند جواد به جبهه برود. او هم برای اینکه بابا و مادرش نفهمند رفته بود ساکش را در حمام قایم کرده بود که متوجه نشوند. صبح برداشته بود و به یزد آمد که اعزام شود. بابایش صبح زنگ زد که عباس؛ این جواد اعزام نشود! چند بار آمد و ما اعزامش نکردیم. وقتی برای بار دهم آمد گفت اکبر فتوحی گفته من اعزام شوم. من را اعزام کن. من هم که نمی دانستم، فکر کردم پدرش موافقت کرده. اسمش را نوشتم و او اعزام شد. بعد اکبر فتوحی گفت: جواد را که اعزام نکردی؟. گفتم اعزامش کردم، مگر شما نگفته بودید؟ ! گفت: من نگفتم. به هر حال او رفته بود و نوبت بعد، من به سوسنگرد رفتم که او را برگردانم، اما شهید شده بود. عمویم این پسرش را خیلی دوست داشت. هرچه اولاد قبل از او آورده بودند، همه می مردند. اما او که آمد بقیه بعد از او زنده ماندند. من آن موقع در منطقه بودم، می گفتند؛ عمویم می گفته: من می خواهم همه ی کار بچه ام را خودم بکنم. خودش کفنش کرده و همه کار را خودش کرده. من اصلاً باور نمی کردم. خدا این گونه صبری به آدم می دهد. گفتند عمو خودش روی قبر جواد نوشته "فرزندم؛ همچون قاسم سیزده ساله." دقیقاً وقتی به جبهه رفته بود 13 سالش بود ، منتهی وقتی شهید شد 15 سالش بود. او و محمد فتوحی و احمد رنجبر هر سه در حسینیه میانگاه، کنار مسجد جامع بافق دفن هستند.

- از  والفجر مقدماتی می گفتید، بالاخره چه شد؟

- نزدیکی های غروب تا نزدیکی های خط رفتم-خدا رحمتش کند- عباس پارسائیان که قبلاً در بانه با هم بودیم و در همان والفجر مقدماتی مفقود شد را دیدم که یک قرآن جیبی کوچک در دستش بود و قرآن می خواند. من یک لحظه وحشت کردم که نکند اتفاقی برایم بیفتد، گفتم: آقای پارساییان !خداحافظ. چون من شرعاً نباید می آمدم. خلاصه از همانجا برگشتم. در مقدماتی خیلی از بچه ها برنگشتند. بیشترین آمار مفقودین و اسرای ما از عملیات والفجر مقدماتی بودند. بچه ها می گفتند: دوستانمان کجا هستند؟ برای اینکه روحیه نبازند، می‌گفتیم جای دیگری در مقر دیگری هستند. تا یک ماه بعد از عملیات به بافق نرفتم؛ چون اکثر بچه ها مفقود شده بودند. پسرعموی خودم مفقود شده بود. به بقیه چه می توانستم بگویم؟! گردان عباس آسایش که معاونش احمد تشکری از بچه های بافق بود، کاملاً اسیر شدند.

- عباس آسایش هم همان جا اسیر شد؟

-بله. به همراه کل گردانش اسیر شد. من که بر گشتم دیدم عباس آسایش پشت بی سیم با آقای میرحسینی صحبت می کرد. می گفت: شما احمد کاظمی را اگر می توانید برگردانید. در محاصره افتاده بود. می گفت آتش روی‌مان می ریزند و جواب می شنید که خودت تصمیم بگیر. عباس بعدش اسیر شد و نزدیک به ده سال اسیر بود. البته جنگ نعمت بود و من می گویم در همه­ی اینها خیر و حکمتی بود، که غرور، ما را نگیرد. درست است که عملیات لو رفت و ما را هم غرور گرفته بود و اسیر زیاد دادیم، ولی همین اسیرهای ما پیامشان را به جهان رساندند.

- پس از والفجر مقدماتی، نیروهای یزد بازگشتند ؟

- بعد از والفجر مقدماتی همه نیروها به یزد آمدیم. فقط حاج کاظم میرحسینی در منطقه ماند، به لشکر رفت، و در والفجر 1 زخمی شد. یادم است شبی که آقای سید خلیل آواره می خواست ازدواج کند خبر رسید که آقای میرحسینی زخمی شده.

- سید خلیل آواره  تا قبل از ازدواج کجا بود؟

- جبهه بود و برای این که ازدواج کند به یزد آمده بود. سید خلیل آواره هم خیلی زحمت کشید و کسی از او قدردانی نکرد. در حمله­ی محرم او معاون احمد کاظمی بود. واقعا بهترین گزینه برای فرماندهی بود. یک جیپ داشتیم که راننده اش آقای جوکار از بچه های خیرآباد بود. من هم همیشه کنار سید خلیل بودم ، بی سیم چی‌اش ، محمدرضا شجاع بود که بسیجی بود. من و سید خلیل و جوکار رسمی بودیم. با هم به خط و همه جا می رفتیم.

- سید خلیل آواره در والفجر مقدماتی بود؟

- مدتی رفت قرارگاه و من در والفجر مقدماتی او را ندیدم ولی زمانی که به یزد آمدم، خبردار شدم که قرار است با خواهر سید احمد غزنویان ازدواج کند. من هم دعوت شدم، سید خلیل گفت در مراسم عروسی اش دعای توسل بخوانند.

- چرا دعای توسل؟

- چون خبر رسیده بود که حاج کاظم میرحسینی  در والفجر1 زخمی شده است. گفت: دعای توسل بخوانیم و برای شفای حاج کاظم دعا کنیم .

- دعا را چه کسی خواند؟

- من خواندم.

- نیروهای یزد در عملیات والفجر 1 حضور نداشتند؟

- نه. بعد از والفجر مقدماتی همه بچه ها آمدند یزد، به جز چند نفری که در لشکر نجف ماندند، از جمله حاج کاظم میرحسینی؛ ولی مجدداً برای والفجر2 از یزد به منطقه پیرانشهر نیرو اعزام شد. علاوه بر والفجر2 برای والفجر 4 هم نیرو اعزام کردیم. در این دو عملیات  هم خیلی از بچه های یزد شهید شدند.

- یادتان است در آن زمان فرماندهان گردان چه کسانی بودند؟

- در والفجر 2، سه گردان داشتیم. فرماندهانشان آقایان فرهنگ دوست ، شهید حسن انتظاری و  فکر کنم رضا هدایتی بودند.

- تیپ 18 الغدیر یزد چه موقع تشکیل شد؟

تیپ الغدیر، همزمان با عید غدیر سال 62 تشکیل شد. منتهی گفته بودند بچه های یزد قبل از جدا شدن از لشگر نجف در عملیات والفجر 4 شرکت کنند و بعد از عملیات، بروند تیپ الغدیر را در دست بگیرند. همه کادر را مشخص کردند که فرمانده تیپ ذبیح اله عاصی زاده و جانشین وی آقای حسین فیض باشد. سید خلیل آواره مسئول محور و مهدی بندگار مسئول ستاد شد. در تاریخ 16/7/62 شهید عابدی به من حکمی دادند و من مسئول پرسنلی تیپ الغدیر شدم،  آقای رضا اردکانی عقیدتی و  محمد علی شریفی از بچه های بسیج، مسئول تدارکات شدند. با یک مینی بوس رفتیم و تیپ الغدیر تشکیل شد. عمده نیروی ما در منطقه بانه آماده برای عملیات بودند، عاصی زاده روز 21 مهر، قبل از عملیات شهید شد. یادم هست من و حاج حسین امیرحسینی یک ماشین دستمان بود، در این یک ماهی که نیروها در غرب بودند به ادارات اهواز می رفتیم که برای  پادگان تیپ زمین بگیریم. از اداره ای به اداره دیگر می رفتیم. به اداره کشاورزی، جنگل داری و جاهای دیگر می رفتیم . نمی خواستند به ما زمین بدهند ، ما هم که جا می خواستیم چون تیپ الغدیر جا و مکان نداشت و در بیابان بودیم. خلاصه به هر نحوی بود از جنگل داری زمین را گرفتیم.

اولین عملیات تیپ الغدیر در تاریخ 3/ 12/ 62 به فرماندهی محمدکاظم میرحسینی در منطقه طلاییه شروع شد. از قبل، برای عملیات خیبر در مقر رحمت مستقر شده بودیم، این مقر حدود 6 کیلومتر با خط عراق فاصله داشت. دو گردان هم در خط داشتیم. یکی از آنها، گردان امام علی(ع)، به فرماندهی جواد حاجی زینلی بود. در مقر رحمت، سنگر بزرگی بود که قبل از عملیات، هرروز آنجا دعا، زیارت و نماز می خواندیم. یادم نمی‌رود یکی از بچه هایی که آخرین زیارت عاشورایش را خواند، رضا علی بابایی تخریب چی گردان بود. شهید بابایی اهل محله نعیم آباد یزد بود. برادرش میرزا رضا بابایی بود که 60 روز بعد در سال 63 در کردستان شهید شد. رضاعلی برادر بزرگتر بود و سن بالایی هم داشت و زن و بچه دار بود. صبح وقتی زیارت عاشورا می خواندیم ردیف جلو می نشست و از اول زیارت تا آخر گریه کرد. آن زمان، من در اعزام نیرو بودم. صبح عملیات من و آقای میرحسینی و سید خلیل آواره به خط می رفتیم که شهیدی را آوردند، دیدیم رضا علی بابایی است. یعنی اولین شهید عملیات خیبر او بود.

یک قضیه جالب دیگر هم پیش آمد. یکی از بچه ها به من گفت آقای فتوحی، حاج حسین مسعودی (داداش حاج کاظم که پاسدار فعلی سپاه است) جلو مانده است. بچه ها پشت خاکریز آمدند ولی او عقب نمی آید.

-  حاج حسین مسعودی نیروی گردان بود؟

-  فرمانده دسته بود. وقتی که گردان  جلو رفته بود تا عملیات کند، بچه ها پشت خاکریز بودند ولی او نبود و حدود دو کیلومتر جلو رفته بود. گفتند که الان است که اسیر شود.

- آقای مسعودی رفته بود جلو و می گفتند بیا عقب و او نمی آمد! چرا؟

- بله. تعدادی از نیروهایش مانده بودند. گفتند: آقای فتوحی او اگر آنجا باشد اسیر می شود. دیدم آقای میرحسینی دارد می آید [من زودتر با موتور رفته بودم]گفتم آقای میرحسینی: اگر اجازه می دهید بروم آقای مسعودی را بیاورم. گفت: برو. سریع رفتم. نزدیک به 20 متری او که رسیدم گفتم نکند عراقی باشد. یک قوطی کمپوت برداشتم تا اگر عراقی است فرض کند نارنجک است. متوجه شدم که مسعودی است.

- نشسته بود؟

- نه، در دشتی که عراق آتش می ریخت ایستاده بود و عقب نمی آمد. فکر کنم موجی شده بود. گفتم آقای مسعودی؛ الان عراقی ها اسیرمان می کنند، بیا برویم. با کلی مکافات او را راضی کردم و به پشت خاکریز آوردمش. یعنی اگر من نمی رفتم او اسیر می شد. او الان کارمند دانشگاه یزد و در شرف بازنشستگی است.

یک خاطره جالب دیگر هم دارم:

یک تویوتا برداشتم و به خط رفتم. در جزیره مجنون بچه های لشگر امام حسین(ع) خیلی تلفات و شهید داده بودند. آتش هم خیلی شدید بود. یک دفعه سید خلیل آواره گفت: «عباس کجا می روی؟ برگرد.» گفتم چرا؟ خبر نداشتم که عراق پاتک کرده و داشتم با تویوتا می رفتم جلو (با خنده) سید خلیل خیلی اوقاتش تلخ بود- خدا رحمتش کند- خیلی ابهت داشت، گفت: برگرد. من هم برگشتم.

بعد از عملیات خیبر، آقای کاظم میرحسینی برای مداوا از جبهه رفت-خدا رحمت کند- شهید جعفرزاده را برای فرماندهی تیپ از اصفهان آوردند. آقای فتوحی هم قائم مقام بودند.

- آقای فتوحی در عملیات خیبر حضور داشت؟

- نه ایشان در یزد بود. آقای فتوحی مسئول اعزام نیروی یزد بود و من مسئول اعزام نیروی تیپ الغدیر بودم. زمان مرحوم آیت الله خاتمی بود، که ایشان هم برای معرفی فرماندهی جدید و جانشین ایشان به تیپ آمدند. خلاصه حدود یک ماه آنجا بودیم و بعد خط طلائیه را تحویل دادیم. این بار -خدا رحمت کند- سید محمد ابراهیمی، که مسئول طرح و عملیات تیپ بود،  مرا به واحد مهندسی رزمی تیپ معرفی کرد.

- آن زمان خط پدافندی کدام منطقه بود؟

- تعدادی از بچه ها هنوز در طلاییه و جزیره مجنون بودند؛ منتها زمان آقای جعفرزاده، قرارگاه  می خواست خط کوشک را تحویل تیپ الغدیر دهد.

- پس هنوز خط طلاییه در دست ما بود و می خواستیم به خط جدید برویم، درسته؟

- بله. یک شب من و آقای جعفرزاده بری شناسایی به خط کوشک رفتیم تا ببینیم که منطقه در چه وضعیتی است و فردا  نیروها را در آنجا مستقر کنیم. بچه های مهندسی تیپ الغدیر هم از قبل برای آماده کردن خاکریز ها در آنجا مشغول به کار بودند.

وقتی جلو رفتیم دیدیم آقای عیوقی، مسئول مهندسی زخمی شده. ایشان گفت: حسن زارع و حسن امیدوار (این دو نفر لودرچی بودند) جلو هستند. گویا اینها در حین کار شهید می شوند و عیوقی زخمی می شود. ما رفتیم دیدیم حسن زارع و امیدوار شهید شدند. جنازه ها را برداشتیم.

- جنازه ها را شما به عقب آوردید ؟

- نه، بچه ها آوردند. و خلاصه بعد از آن، گردان ها مستقر شدند. البته فقط یک گردان بود که فرمانده اش آقای فرهنگ دوست بود و حسن انتظاری هم مسئول محور بود. بعد آقای جعفرزاده گفتند برویم و یک زاغه مهمات و موقعیت نامعلوم درست کنیم.

ادامه دارد...

گفتگو از عباس رنجبر

Template Design:Dima Group