خط شکنان: چه های کردستان خیلی مظلوم شهید شدند. سردار رحیم صفوی و شهید همت در کردستان بودند. همین احمد متوسلیان که من خودم وقتی قبل از جنگ در بانه بودم می گفتم این حاج احمد کیست که این همه از او می گویند؟ با اینکه خیلی جذبه داشت خیلی مهربان بود. ابهت عجیبی داشت. من تا حاج احمد را دیدم نزدیک بود سکته کنم! آن موقع فرمانده سپاه مریوان بود.

در خدمت جناب سرهنگ عباس فتوحی یکی از پیشکسوتان دوران دفاع مقدس هستیم. از ایشان استدعا داریم خودشان را برای ما معرفی بفرمایند.

- بسم الله الرحمن الرحیم. اینجانب عباسعلی فتوحی، متولد 2/9/1335 در شهرستان بافق، در خانواده ای مذهبی به دنیا آمدم. پدرم کشاورز بود و مادرم خانه دار، تا سال دیپلم در بافق درس خواندم، بافق فقط یک رشته داشت این هم رشته طبیعی بود. من اوایل خیلی دوست داشتم بروم حوزه علمیه قم که به دلیل مشکلات زندگی نتوانستم. کلاً به رشته ادبیات و علوم قرآن و حدیث علاقه زیادی داشتم. وقتی کلاس هفتم نظام قدیم بودم جلسه قرآن می رفتم. خلاصه سال 1354 دیپلم طبیعی گرفتم و خوب یادم هست که از سال ششم ابتدایی تابستان ها در شرکت خسرو مهر کار می کردم، بنده هنوز خیلی کوچک بودم ولی خاطرم هست به دو نفر بنّا همزمان ملات می رساندم. در عین حال که تابستان کار می کردم در کشاورزی هم به کمک پدرم می کردم و  هرکاری از دستم برمی آمد انجام می دادم.

- وقتی دیپلم گرفتید درس را ادامه دادید؟

- وقتی دیپلم گرفتم کنکور دادم و ذخیره سوم بودم. یزد اصلاً دانشگاه نداشت، فقط یک دانش‌سرا داشت. خوشبختانه من در رشته تجربی قبول شدم. در دانشسرا باید اندازه قد بیشتر از 150 سانتیمتر می بود. من دقیقا 150 سانت بودم. اگر یک سانت کم بود قبول نمی شدم.

- چه زمانی فارغ التحصیل شدید؟

- دو سال خواندم. گفتند دینی، ورزش و هنر انتخابی است. دیدم هنری که ندارم، ورزش هم که خواندنی نبود و یاد گرفتنی بود. علاقه به قرآن داشتم و دینی انتخاب من بود. یعنی علاوه بر رشته خودمان این سه رشته انتخابی بود و  وقتی فارغ التحصیل شدیم من باید علوم تجربی درس می‌دادم و چون معلم کم داشتند و من رشته انتخابی ام دینی بود، این درس را هم تدریس می کردم.

- بعد از فارغ التحصیلی چه کردید؟

- 24 آبان 56 به خدمت سربازی رفتم. در دل زمستان از بافق به سرآب اردبیل رفتم. آنجا خدا کمکم کرد اگر من 60 می آوردم گروهبان 3 می شدم و اگر 99/59 می آوردم می شدم سرباز 3 .

- 60 ، یعنی چه؟

- دوره آموزشی امتحان داشت. یکی عملی، که من همیشه زود یاد می گرفتم و یکی هم نمره کتبی بود که من 60 شدم، یعنی گروهبان 3 . این نمره قبولی بود. در دوره آموزشی پادگان سراب ، افسرهای وظیفه که لیسانس بودند خیلی خوب بودند، گروهبان ها گر چه کمی اذیت می کردند؛ ولی نسبتاً خوب بودند و بدتر از همه استوارها بودند و خیلی عقده ای بودند، همه اش فحش می دادند. یک بار یکی از بچه های قمی با  یکی از استوارها درگیر شد، همه را به خط کرد گفت بشقاب داغ به دهنت بگیر و کلاغ پر برو. این یکی از کارهایشان بود. یک استوار چرسی پور بود، اگر رفته خدا رحمتش کند و اگر هم هست طول عمر به او بدهد، یک کار برای من کرد، پایان مراسم صبحگاه شاه را دعا می کردند. من انتهای صف بودم زبانم را تکان می دادم، فهمید که دارم ادا در می آورم. من حواسم به او نبود. گفت برای عباسعلی فتوحی بافقی دو نوبت نگهبانی تنبیهی بنویس. من روز قبلش برای اینکه حرکاتم را خیلی خوب انجام داده بودم و عقب گرد و اینها را خیلی خوب یاد می‌گرفتم و مخصوصاً صدایم که خیلی رسا بود تشویق شده بودم ، نزد این استوار رفتم و گفتم؛ سرکار استوار برای من اصلاً تنبیه مهم نیست و هرشب نگهبانی می دهم، ولی اسمم را سر صبح گاه نخوان. خدایی او کار خیلی مهمی کرد که من اصلاً باور نمی کردم. چرا اغماض کنم با اینکه این قدر فحش می داد و می گفت سینه خیز بروید، برای من این کار را کرد. اسم من را سر صبحگاه نخواندند و تازه نگهبانی هم برایم نگذاشت. در زمستان، علاوه بر تحمل سردی هوا باید در جنگل برگ درخت جمع می کردیم. می گفت: فوق بیگاری ها بیایند! نمی گفت فوق دیپلم. یک ساعت به اذان بیدار می شدیم تا سه بعد از ظهر که با سه شماره، بشمار 1 بشمار 2 بشمار 3 غذا می خوردیم. خیلی سختی کشیدیم. اصلا ما در این دو ماه لباس شخصی ندیدیم، همه اش نظامی. از آن ارتش و از آن نظام نفرت داشتم. یک بار به یک افسر سلام کردم می خواست من را زندانی کند، گفت: سلام در ارتش یعنی فحش! فقط باید احترام بگذاری . من یک بچه مذهبی بودم که از روستا آمده بودم و این را نمی دانستم. یک افسر ضامنم شد. به خدا قدر انقلاب را بدانیم. همه اش از نفس گرم امام(ره) و این جمهوری اسلامی است . واقعاً این جنگ هم نعمت بود. خلاصه اینها هم به سختی گذشت و بعد از دوره آموزش نظامی به بافق رفتم.

- سپاه دانش شده بودید؟

- بله. باید با لباس و درجه گروهبانی سرکلاس می رفتم. اما من اصلاً لباس فرم نپوشیدم.  من و احمد رنجبر با لباس شخصی می رفتیم، (روحش شاد.) بعداً گفتند یک ماه برای تخصص باید دوره ببینید. من گروهبان 3 شده بودم. یک ماه برای دوره تخصصی به بروجرد رفتم. اویسی فرمانده پادگان بروجرد آمده بود از نیروها سان ببیند. در دوره آموزش به ما یاد داده بودند که اگر نیروها رژه می روند و کسی که سان می بیند بگوید "بسیار خوب " ، باید بگویند "سپاس تیمسار". با توجه به درجه اش باید سپاس می دادیم. حالا من این را بلد بودم. منتها نگفته بودند که اگر گفتند خیلی بد باید چه کار کنیم. تیمسار اویسی هم خدا لعنتش کند آن روز آمده بود سان ببیند،. همه گروهان ها را گفت "خوب" و رفتند. گروهان ما آخری بود، بنده هم ته صف، کوتاهترین قد آخر صف بودم. خیلی خراب کردیم. او هم با اوقات تلخی گفت "گروهان خیلی بد"!! من گفتم "بی خیال سرکار". نگفتم تیمسار. اگر فهمیده بود که چه کسی هستم اعدامم می کرد. منتها قدم کوتاه بود و ته صف بودم و پیدا نبودم. صبح تا غروب این قدر لخت، ما را سینه خیز و کلاغ پر بردند. می گفتند؛ چه کسی گفت؟ من گفته بودم ولی لو ندادم! اگر می دانستند چه کسی است اعدامش می کردند. یعنی خدا کمک کرد. نه در سربازی، نه در آموزش ، نه در تخصصی و نه بعدش که به آموزش و پرورش رفتم هیچ کاری با من نداشتند. آنجایی که لباس نپوشیدیم هم با ما کاری نداشتند. در آموزش خیلی ها ساواکی بودند، برای همین هم نمی خواستم آموزش و پرورشی شوم. من دو سال دبیر بودم اما آموزش و پرورش را رها کردم.

- بعد جریانات انقلاب پیش آمد و انقلاب پیروز شد. شما چه زمانی عضو سپاه شدید؟

-اول اردیبهشت 59،  موقع امتحان بچه ها  از آموزش و پرورش خداحافظی کردم و بعنوان نیروی بسیجی همکاری ام را با سپاه شروع کردم. خاطرم هست دقیقاً  1/2/59 بود که باتفاق یک گروه، عازم منطقه مرزی قصرشیرین شدیم و در پاسگاه مرزی دلوند جوق مستقر شدیم. فرمانده ما -خدا رحمت کند- شهید مهندس ابراهیم ابراهیمی بود و بعد از او هم جواد محمدی پناه بود. دو ماه آنجا بودیم.

- مدتی که آنجا بودید کسی شهید یا زخمی شد؟

- اولین کسی که کنار خود من شهید شد همین فرمانده؛ مهندس ابراهیم ابراهیمی بود ایشان زخمی شد و تا به قصر شیرین رسیدند به شهادت رسید. آمبولانس نداشتیم . اگر هم آمبولانس می خواست بیاید، باید جاده را از مین پاک سازی می کردیم، بنابراین از بیراهه آمدیم و طول کشید. خدا لعنت کند بنی صدر را ، ما در پاسگاه مرزی ماشین نداشتیم. فقط یک تیربارداشتیم، عملاً هیچ چیز نداشتیم یعنی اگر نیم ساعت مهندس ابراهیمی زودتر می رسید سالم می ماند. فقط پایش بود که خونریزی شدیدی داشت. وقتی هم به تنگه هوان رفته بودیم محمدی پناه زخمی شد. روده‌هایش ریخته بود بیرون. با چه مکافاتی با بچه ها از کوه و سنگ او را پایین آوردیم.

بعد ما را به قصر شیرین آوردند. یک ماه در مرکز فرستنده قصر شیرین بودیم با بهترین غذا و امکانات ، تا از صدا و سیما حفاظت کنیم.

- زمانی که مرکز فرستنده قصر شیرین بودید فرمانده شما که بود؟

- اول، کسی نداشتیم. آقای مهندس ابراهیمی که شهید شده بود، آقای جواد محمدی هم که زخمی شده بود و همه می گفتند شهید می شود، یعنی امیدی نبود.  آقای اکبر فتوحی از یزد آمد و فرمانده ما شد.

- خب ماموریتتان بعد از دو ماه تمام شد . به یزد برگشتید؟

- بله و کمتر از یک هفته که شد دوباره به جوانرود اعزام شدیم.خدا رحمت کند محمد کوهی فرمانده ما بود که ایشان اوایل جنگ در محور آبادان شهید شد. آقای سید محمد طباطبایی هم که مسئول آموزش بود، آن موقع مسئول مخابرات سپاه جوانرود بود. ما را تقسیم کردند. آقای احمد دهقان و چند نفر دیگر از بچه ها در منطقه "کانی دوزان" روبروی ما بودند . آن زمان، فرمانده سپاه جوانرود، رضا افروز بود.  تقریباً دو ماه و نیم هم آنجا بودیم.

روبروی ما منطقه ای بود به نام "ماکوان" که در آنجا پسرعموی آقای بشکانی که به او توکلی بنیزی می گفتند شهید شده بود. ولی آن مدتی که من آنجا بودم در منطقه ما کسی شهید  و زخمی نشد. یک ماه محلی بنام "بلحه" بودم و  یک ماه هم ما را به روستای "شروینه" آوردند. در آنجا من و احمد حسنعلی، پسر آیت الله حسنعلی -خدا رحمتشان کند- و  شهید کاظم عهدی با هم همراه بودیم. همچنین شهید غبرایی که یک طلبه میبدی بود و رضایی که بچه شهربابک بود هم با ما بودند.  این دو نفر بعداً شهید شدند.

- مأموریت شما در آن منطقه چه بود؟

ما تأمین جاده بودیم. باید مواظب باشیم گروهک کومله و دموکرات حمله نکنند. این منطقه خیلی خطرناک بود، بی سیم هم نداشتیم. هرشب درگیری داشتیم،  صبح ها هم باید جاده ها را پاکسازی می کردیم و مین ها را خنثی می کردیم، چون جاده ها خاکی بود و مین گذاری می کردند. یادم نمی رود که یک تویوتا از مردم بی گناه کُرد روی مین رفتند. ضد انقلاب روز حمله نمی کرد، فقط شب حمله می کردند. خواهش دارم یک کاری بکنید. بچه های کردستان خیلی مظلوم شهید شدند. سردار رحیم صفوی و شهید همت در کردستان بودند. همین احمد متوسلیان که من خودم وقتی قبل از جنگ در بانه بودم می گفتم این حاج احمد کیست که این همه از او می گویند؟ با اینکه خیلی جذبه داشت خیلی مهربان بود. ابهت عجیبی داشت. من تا حاج احمد را دیدم نزدیک بود سکته کنم! آن موقع فرمانده سپاه مریوان بود. سال 59 به بانه آمده بود تا به ما سر بزند.

-  بعداً به کجا اعزام شدید؟

- 30 نفر بودیم و در تاریخ 31/6/59  از یزد حرکت کردیم و به کرمانشاه رفتیم که آن موقع به آنجا باختران می گفتند. آنقدر بمباران کرده بودند که اصلاً شهر پیدا نبود، آتش و خون بود . ما به امید این که به قصر شیرین برویم به آنجا رفتیم؛ اما به ما گفتند شما به قصر شیرین نروید. یک ستون ارتش در سنندج مانده، بیایید نجاتش دهید. رفتیم سنندج و یک ماه در سنندج بودیم. ما 30 نفر را تقسیم کردند، من مسئول تیم مستقر در ساختمان "کاخ جوانان" شهر شدم. رضا دهقانی زاده مسئول تیم "دیدگاه" شد که در بلندی بود. یک تیم هم در "تپه الله اکبر"، بالای بیمارستان توحید مستقر شد. اگر تپه های شهر دست کومله می افتاد، کل شهر به دست دشمن می افتاد. اینها در روز نمی آمدند ، فقط در شب حمله می کردند.

- یعنی، کاخ جوانان مقر شما بود؟

-بله. از ورودی شهر حفاظت می کردیم که کومله داخل شهر نیاید. در خود شهر هم تپه الله اکبر، تپه بلندی بود مشرف بر بیمارستان توحید که باید حفاظت می شد. یکی هم دیدگاه که مسئولیت منبع آب شهر را داشت که آب را قطع نکنند. یعنی همه اش حساب شده بود. ما باید مستقر می شدیم که  اینها نیایند شهر را بگیرند. کافی بود کاخ جوانان را از ما بگیرند دیگر شهر دست اینها می افتاد. یا تپه الله اکبر یا دیدگاه که منبع آب آنجا مستقر بود. نیروها هم گروهی اصفهانی و گروهی یزدی بودند. از جمله نیروهای یزدی، همین آقای ابویی بود که بچه مهریز بود و الان بازنشست شده و محافظ آیت الله وافی بود. بچه های اصفهانی هم بودند ولی مسئولشان زمانی که من آنجا بودم یزدی بود. این قدر به بچه های یزد مطمئن بودند. یک ماه در آنجا بودیم و در این یک ماه باید از شهر حفاظت می کردیم. روزها در پادگان ستاد مشترک ارتش لشکر 28 پیاده سنندج سردار رستگار ما را آموزش پدافند می داد. ده روز هم آموزش چریکی در پادگان توحید دیدیم. ارتشی ها آموزش می دادند و خیلی سخت بود! خیلی سخت بود که بچه کویر بیاید در کردستان با این هوای سرد آموزش ببیند. من دو سال قبل، به سنندج رفتم، باور نمی کردم این سنندج است. چند سال قبل به بانه هم رفتم . بانه هم گم شدم! از بس خدا را شکر آباد شده و این، از برکت انقلاب و از نفس امام اینگونه شد.

- زمانی که قرار بود به قصر شیرین بروید مأموریت عوض شد و به سنندج رفتید. یک ماه در سنندج بودید و بعد از آن هم برای مدتی شما را به بانه فرستادند. درسته؟

- بله. در بانه هم فرمانده ما علی تقی زاده بود که از بچه های سپاه کاشان بود. اگر به کاشان رفته باشید بلوار شهید محمود خادمی را می بینید. محمود خادمی را با کلت زده بودند، علی تقی زاده که معاونش بود فرمانده سپاه شد. من هم که بسیجی بودم در بانه عضو شورای قضایی سپاه بانه شدم. بیشتر بچه ها از کاشان بودند و بعد از آن از یزد و از تهران هم نفرات کمی بودند، ولی مرا مسئول کردند، چون آدم مطمئنی بودم. در آن شهر هم جهاد فعالیت داشت، هم سپاه. ما در سپاه بانه بودیم. بعدا آقای تفکری به جای من آمد.

- خب، مأموریتتان در بانه تمام شد . بعد چی شد؟

- اواخر آذر بود که آمدم یزد و چند روز بعد عازم سر پل ذهاب شدیم-خدا رحمتش کند، روحش شاد- خلیل حسن بیگی. یکی دو سال مسئول دژبانی کل منطقه سرپل ذهاب ، پاتاق ، پل ماهی  و پادگان ابوذر بود. خلیل از نیروهای قدیمی سپاه بود. از خلیل قدردانی نشد، نمی دانید چقدر زحمت کشید، او یک سال و نیم سر پل ذهاب بود و بعد هم رفت جنوب. نیروهای خلیل، دژبانی پادگان ابوذر را که هم  نیرهای سپاه آنجا مستقر بودند و هم ارتش بر عهده داشتند را انجام می دادند. ما در چهار مقر نیرو داشتیم. خلیل هم همانطور که گفتم مسئول کل دژبانی ما بود. بیات مسئول پشتبانی پادگان بود. حاجی بابا هم فرمانده سپاه سر پل ذهاب بود .

- در سر پل ذهاب عملاً با ارتش عراق درگیر بودید؟

- بله. بیشتر با عراق. گاهی هم جنگ داخلی بود..

- عملیاتی در آن زمان در منطقه سر پل ذهاب انجام می گرفت؟

- نه. ما را به خط برده بودند. جایی که به آن" تپه محسن چریک" می گفتند. چون محسن چریک شهید شده بود نام آن تپه را به نام او  گذاشته بودند. آنجا نگهبانی می دادیم. تا ما بودیم عملیات خاصی نشد.

چهار ماه منطقه سرپل ذهاب بودم. اصلا  مرخصی هم نیامدم. یعنی هشتم دی ماه 59 رفتم و تا سیزده اردیبهشت 60 سر پل ذهاب بودم، .بعد از آن به یزد برگشتم.

- آن موقع هنوز بسیجی بودید؟

- بله.

- حقوقتان را از کجا می گرفتید؟

- از آموزش و پرورش .

- تا کی این وضعیت ادامه داشت؟

اوایل سال 1360 بود که در ساختمان تالار شهر که آن زمان ستاد بسیج استان بود به اتفاق  عباس رنجبر، حسین اخباریه و احمد سلطانی نزد جواد محمدی پناه که مسئول بسیج یزد بود، بودیم. آنجا قضیه ازدواج من و خانم عبادی مطرح شدکه منجر به ازدواج ما هم شد.  در تاریخ 20 شهریور سال 1360 هم رسماً به عضویت سپاه در آمدم.

- همسر شما با شهید احمد عبادی نسبتی دارند؟

- بله. ایشان خواهر شهید احمد عبادی هستند.

- احمد عبادی را  از قبل می شناختید؟

- چند ماه قبل از جنگ، از جوانرود که به یزد باز می گشتم ، من ، شهید کاظم عهدی ، احمد حسنعلیو جواد بهبود زاده با هم بودیم. از خوش شانسی، احمد عبادی هم در مینی بوس همراه ما بود. من نمی دانستم احمد کیست. جواد بهبود زاده به من گفت که او برادرِ خانم عبادی است. آنجا بود که احمد را دیدم و با او آشنا شدم.

- یعنی شما قبل از آن خانم عبادی را می شناختید؟

- خانم عبادی از خرداد 58 عضو رسمی جهاد بود، شش ماه بعد هم به عنوان مربی آموزش به بسیج آمد. یعنی سابقه اش از من هم بیشتر است. من می خواستم ازدواج کنم و صحبت هایی هم در مورد ازدواج ما با ایشان شده بود. وقتی جواد به من گفت؛ احمد، برادرِ خانم عبادی است، خوشحال شدم. خلاصه ما 31 خرداد 60 ازدواج کردیم. می خواستم همه را دعوت کنم، اما چون احمد عبادی مفقود شده بود.این کار را نکردیم. او قبل از اینکه عراقیها وارد خاک ما شوند، در قصر شیرین حضور داشت و شهید اصغر انتظاری فرمانده شان بوده و دقیقاً روز اول جنگ مفقود شد.. همین باعث شد که ما نتوانیم مراسم جشنی داشته باشیم.

- هنوز هم  احمد مفقود است؟

- بله. معلوم نیست چه شد. می گویند شهید شده است. با چند نفر از همرزمانش مفقود شدند و خبری از آنها نیست. بعضی از بچه ها که با او بودند و برگشتند، گفتند؛ دیدیم که احمد زخمی شد و عراقی ها او را بردند. سال 70 عباس آسایش به من گفت: آقای فتوحی؛ برو تهران، نزد آقای هراتی زاده که با هم اسیر بودیم، او از احمد خبر دارد. وقتی که رفتم و سراغ احمد را گرفتم سریع او را شناخت، گفت: چند نفر بودیم که با هم اسیر شدیم، من و احمد عبادی و دایی خودم با هم بودیم. منتهی وقتی به عراق رفتیم یک نفر لو داد؛ گفت: این پاسدار است. از هم جدایمان کردند.  بعد گفت: احمد و دایی خودم مفقود شدند، دیگر نفهمیدیم چی شدند.

- آقای فتوحی ؛ می شود کمی از مراسم ازدواجتان برایمان بگویید؟

- بله.  چون احمد مفقود شده بود هیچ کس را دعوت نکردیم.  من فقط می خواستم جواد محمدی بیاید. این هم شبی بود که خدا رحمت کند علی اصغر بنافتی زاده شهید شده بود و او هم نیامد. از دوستانم، فقط جواد بهبودزاده در  مراسم عقدم بود. پدر و مادرم و فقط چند نفر از فامیل ها هم حضور داشتند.

- مراسم عقد کجا برگزار شد ؟

- منزل باجناقم، آقای قزوینی. صیغه عقدمان را -روحش شاد- آقای شرفی خواند. ما 31 خرداد عقد کردیم. خاطرم هست هفتم تیر 60 که آیت الله بهشتی و 72 تن  شهید شدند. من خودم بافق بودم و همسرم چون هنوز عقدی بودیم پیش من نبود. همچنین خاطرم هست تابستان سال 60 زلزله ای در گلبافت شد، من فکر کردم در بافت کرمان این اتفاق افتاده! آن زمان، دایی خانمم فرماندار بافت کرمان بود، خانمم هم بعد از عقد، همراه با خانم محبی که همسرش در جهاد است به آنجا رفته بود، چون مربی قرآن بود و آنجا کلاس می گذاشت. خلاصه، دو ماه از هم خبر نداشتیم. تقریباً شهریور بود. پدرم گفت برو ببین همسرت زنده است، کجاست؟ من خیلی ترسیدم گفتم نکند بافت زلزله شده و زبانم لال، اتفاقی برای همسرم افتاده باشد. رفتم یزد، خانه باجناقم. تا سراغی از خانواده همسرم بگیرم. گفتند آنها رفتند طزرجان . به طزرجان رفتیم. آنجا هم آقای عبادی بودند، هم خانمشان و  هم خانم من. آقای عبادی گفت: آقای فتوحی؛ امانت دست تو. و دست خانمم را گذاشت در دست من. بدون هیچ بزن و بکوب و تشریفاتی این مراسم عروسی ما بود.

- بعد از ازدواج باز هم به جبهه رفتید ؟

- در تاریخ 20  شهریور60 رفتم خدمت منصور عابدی. ایشان فرمی را به من داد که160 سوال در آن نوشته شده بود. پاسخ همه را نوشتم و خلاصه مصاحبه و تحقیقات و گزینش انجام شد. بعد می خواستم به جبهه بروم. آقای اکبر فتوحی گفت: به پادگان شهید بهشتی برو. منتهی من سربازی رفته بودم، جبهه هم رفته بودم و به آموزش نیاز نداشتم. گفتم آقای فتوحی؛ من می خواهم به جبهه بروم. در تاریخ 4/7/60  به جای اینکه مرا به جنوب بفرستد، یک حکم داد که به بانه بروم.

- درست همزمان با عملیات ثامن الائمه !

- بله. خاطرم هست، در سنندج بودم که برای اولین دوره ریاست جمهوری، در سپاه سنندج به آیت الله خامنه‌ای رأی دادم.

- شما به بانه رفته بودید، در سنندج چه کار داشتید؟

- به مدت یک هفته نتوانستم بروم. باید صبر می کردم و با خودروهای ارتش می رفتم. در این مدت بیکار بودم و در سپاه سنندج کلاس می رفتم و همانجا استراحت می کردم. حاج امیر -خدا حفظش کند- راننده پایه یک بود، فامیلش نمی دانم چه بود، الان هم کمپرسی دارد. او به بانه می رفت. من هم جلوی ماشین کامیونش نشستم و رفتم بانه وگرنه باید بیشتر صبر می کردم.

- بچه های یزدی هم آنجا بودند؟

- بله

- شما رفتید به آنها ملحق شدید؟

- بله. وقتی من رفتم آقای محمد احرامیان و آقای اسدالله جهانفر که هیچ کس از او هم قدردانی نکرد آنجا بودند. وقتی به بانه می رفتم، پسردایی‌ام، احمد رنجبر که بعداً مفقود شد در حال بازگشت به بافق بود. به بافق آمد اما  بعداً برگشت و در منطقه شیاکوه، طرف های گیلانغرب مفقود شد که بعدها جنازه اش را آوردند.. حاج محمود اکبریان هم در شیاکوه شهید شد.

به هرحال قضیه گزینشم را بگویم. همانگونه که قبلا گفتم تاریخ 4/7/60 به بانه اعزام شدم. ابتدا از یزد به سپاه اصفهان رفتم. اگر اشتباه نکنم در اصفهان بودم که فهمیدیم چهارنفر از فرماندهان شهید شدند : فلاحی ، فکوری، نامجو و جهان آرا. همراه با بچه های اصفهان به سنندج و از آنجا با حاجی امیر به بانه رفتم. سه ماه در بانه بودم. آنجا هم مربی قرآن و هم راننده بودم. مسئول تبلیغات سپاه بانه آقای رهبر و اهل سمنان بود و مافوق من بود.

وقتی از بانه برگشتم در تاریخ 19 دی ماه 60، کارگزینی رسماً مرا به آقای فتوحی معرفی کرد که در اعزام نیرو کنار خودش کار کنم. آقای فتوحی قبلاً فرمانده عملیات بود و بعد از آن به اعزام نیرو آمد. یک بار به آقای فتوحی گفتم: چرا شما در اعزام نیرو هستی؟ شما که قبلاً فرمانده عملیات بودی. گفت: عباس؛ من می خواهم کار کنم. چه  اعزام نیرو، چه عملیات. هرکجا می خواهد باشد، عزت را خدا می دهد.

پایان قسمت اول

ادامه دارد

*گفتگو از عباس رنجبر*

Template Design:Dima Group