در دو بخش ابتدایی گفتگو با جناب آقای سید محمد حسینی پیشکسوت دوران دفاع مقدس، به خاطرات وی تا پایان عملیات والفجر هشت پرداختیم. در بخش سوم و پایانی گفتگو به ادامه حضورشان در مناطق عملیاتی از کربلای5 تا پایان دوران جنگ تحمیلی تاکنون پرداخته ایم. با ما باشید...

- خب گفتید  بی سیم زدند؛ نیروها را عقب بکشید. شما هم همه بچه ها را آوردید دم اسکله و سوار قایق شدید و آمدید عقب...

- بعد از آن دو سه ماهی آمدم یزد و تقریباً شهریور سال65 بود که آمدم جنوب. آن موقع تیپ در منطقه فاو مستقر بود. به عنوان مسئول محور، حدود یک ماه در فاو بودم. نیروهای بسیجی کردستان در خط بودند. بعدش هم برای عملیات کربلای 4 و 5 آماده شدیم. عملیات کربلای 4 که وارد عمل نشدیم.

درکربلای 5 قرار بود که گروهانهای حزب الله و جند الله خط  دشمن را بشکنند و گردان ما به عنوان اولین گردان وارد عمل بشود. اما شب عملیات گلوله توپ به سنگر بچه های حزب الله خورد و شهید و زخمی شدند و کمبود نیرو پیدا کردند و در نهایت ما نتوانستیم از محور خودمان خط را بشکنیم. بالاخره به ما دستور دادند که از مسیری که لشکر ثارالله خط را شکسته، وارد عمل شوید. سوار قایق شدیم و حرکت کردیم. بلوایی بود. شاید 500 قایق از بچه های ثارالله و یگانهای دیگر با هم در حال حرکت بودند. همه­ ی گردان از هم پاشید و همه­ی قایق ها قاطی شد و اصلاً دیگر نتوانستیم نیروها را جمع کنیم. هرچقدر داد کشیدم و هرکاری کردم دیدم فایده ندارد. وقتی به اسکله رسیدیم  فقط دو یا سه دسته از نیروهای گروهان اول ما که آقای عباس عزیزی فرمانده گروهانش بود رسیده بودند. اینها را مرتب کردم و گفتم شما حرکت کنید و بروید. اول لشکر ثارالله و بعدش بچه‌های تیپ المهدی عمل می کردند. به گروهان اول گفتم شما بروید مسیر را پاک کنید. از همان سه راهی که به آن "پاسگاه بوبیان" می گفتند و سمت چپش هم کله گاوی بود، گفتم پاک سازی کنید تا بقیه نیروها برسند. ایشان رفت و من نیم ساعتی ماندم تا بقیه نیروها آمدند و جمع و جورشان کردم و خودم هم پشت سرشان حرکت کردم. وقتی که داخل کانال شدیم صحنه عجیبی دیدم. داخل کانال پر از جنازه­ی شهدا و عراقی‌ها بود؛ به نحوی که وقتی می خواستیم از کانال عبور کنیم از روی جنازه شهدای بچه های ثارالله عبور می کردیم. دل شکستگی عجیبی به من دست داد و گفتم؛ خدایا خودت کمک کن. وقتی به نزدیکی های سه راهی رسیدیم آقای عزیزی گفت: «دو کیلومتر از مسیر پاسگاه را پاکسازی کردم»، جلو رفتم و دیگر کسی نمانده، خودم ماندم و یک پیک و یک بی سیم چی. گفتم همین جا بمان. صبح شده بود که به پاسگاه بوبیان رسیدیم. به آقای فرهنگ دوست که مسئول محور بود گفتم: بچه ها از سمت راست جلو رفتند و دست چپ ما خالی است و پاکسازی نشده.  وقتی هوا روشن بشود عراقی ها از سمت چپ می آیند و ارتباط ما را قطع می کنند. بچه ها باید به عقب برگردند، وگرنه در محاصره می افتند و ارتباط قطع می شود. بچه های بسیجی هم اگر فرار کنند دیگر نمی شود جمعشان کنی. ما اینجا روی دژ مستقریم، که هم کانال دارد و هم سنگر و  هم استحکامات و هم عقبه. این دو دسته ای را که جلو بردیم به عقب بیاوریم و تا عراقی ها پاتک را شروع نکردند آرایششان بدهیم و مستقر شویم؛ که اگر عراقی ها پاتک کردند جاپایی داشته باشیم. گفت نه. هرچه اصرارکردم گفت همین جا باشید. ما در سمت چپ جاده مستقر بودیم، سمت چپمان[کله گاوی] دست عراقی ها بود و پاکسازی نشده بود. بعد از نیم ساعت عراقی ها پاتک را شروع کردند و از سه، چهار جاده مقابل با تانک می آمدند.  آقای فرهنگ دوست گفت بروید جلو. من یک آر پی جی برداشتم و همراه با آقای سالم و هفت، هشت نفر دیگر به پشت دژ رفتیم. پشت خاکریز بودیم ولی از بغل هم داشتیم تیر می خوردیم. چند تیر شلیک کردیم ولی به تانک ها نخورد. بچه های بسیجی هم فرار کردند. برگشتم و گفتم چه کار کنیم؟ گفتند حالا به عقب بیایید. دیدم همه در حال فرارند و جلوی هیچ کس را نمی شود بگیری؛ عراقی ها هم دارند از سه محور با تانک جلو می آیند.  در فاصله صد متری پاسگاه بوبیان، یک کانال سر آن سه راهی بود، من به همراه ده، پانزده نفر از بچه های کادر گردان در آنجا مستقر شدیم و بقیه در کانال پخش شدند و یا به عقب رفتند. البته قبل از این که عراقی ها پاتک کنند بچه های تیپ المهدی هم آنجا بودند. اصلاً آن قسمت، مأموریت آنها بود. تو راه می گفتند؛ الغدیر برو جلو. آن محور مال آنها و از پاسگاه به بعد مال ما بود. به نیروهای آنها گفتم فرمانده­ی شما کیست؟ یک نفر گفت: من فرمانده گردان اینها هستم. گفتم آقای فلانی بچه های ما دو کیلومتر به سمت راست جلو رفتند، شما هم گردانت را از سمت چپ جلو ببر، نیروهایت را آرایش بده و مستقر کن داشتم با او صحبت می کردم که همان لحظه تیری به قلبش خورد و شهید شد. به این ترتیب فرمانده گردان بچه های المهدی شهید شد و آنها پراکنده شدند. بعدش هم عراقی ها پاتک کردند و 100 متر عقب آمدیم و در کانال مستقر شدیم. وقتی اولین تانک عراقی ها رسید ، من خودم یک گلوله آر پی جی  به برجکش زدم. گلوله که به تانک خورد  نفراتش پایین پریدند؛ ولی تانک منفجر نشد. آنها عمداً در برجک های تانک های جلو مهمات نمی گذاشتند که منفجر نشود و وحشت ایجاد نکند. تانکی که می خواست از کنار آن رد شود را هم زدیم و راه بسته شد، به نحوی که دیگر نمی توانستند با تانک، جلو بیایند. فقط با نفرات پیاده شان بودند. درگیری شدید از ساعت هشت صبح شروع شد و تا نزدیکی های ظهر بچه ها مقاومت می کردند. ظهر که شد عراقی ها نفرات جدیدی آوردند و می خواستند به حمله شان شدت بدهند. در همان حین که واقعاً لحظه های بسیار سختی بود، دو، سه تا از هواپیماهای ما آمدند.  هواپیماهای ما در اواخر جنگ جرأت نمی کردند سمت عراقی ها بیایند، چون وقتی وارد می شدند آنها را می زدند. بنابراین از آن دور می آمدند و در فاصله­ی پنج، شش کیلومتری خط عراق، بمب های خود را ول می کردند و برمی گشتند. هواپیماها هرچه بمب و موشک داشتند، همه را روی این سه راهی خالی کردند. آرایش اینها به هم ریخت.در آن لحظه به آقای فرهنگ دوست گفتم: آقای فرهنگ دوست؛ بگو تعدادی از بچه ها از دست چپ ما بیایند. آقای فرهنگ دوست هم رفت و یک دسته­ی بیست وپنج، تا سی نفری از بچه های زبده آورد [ نمی دانم از بچه های کجا بودند] که از سمت چپ ما جلو آمدند و در عرض پنج دقیقه همه­ی اینها با سر و صورت خونی مجبور شدند که به عقب برگردند. درگیری تا بعد از ظهر ادامه داشت و همینطور مقاومت می کردیم. در میان بچه هایی که می جنگیدند حدوداً ده، پانزده نفر از گردان ما ، ده، پانزده نفر هم از بچه های لشکر المهدی و ده،پانزده نفر هم از بچه های گردان آقای شاپوری بودند. بعد از ظهر بود، خیلی خسته شده بودیم، بچه ها گفتند عراقی ها دارند از سمت چپ جلو می آیند و مواظب باشید. من بلند شدم که عراقی ها را ببینم، یک تیر مستقیم به کلاهم زدند، تیر به سرم خورد و خونریزی کردم. من زخمی شدم، معاون اول و دومم هم همینطور و کادر گردان هم اکثراً شهید یا زخمی شده بودند و گردان ما از هم پاشید. به عقب آمدم. مثل اینکه همان شب، گردان آقای سلطانی وارد عمل شده و مستقر شده بودند و "کله گاوی" را گرفته بودند.

- شما را کجا بردند؟

- مرا به اهواز بردند. زخمم را باند پیچی کردند تا به تهران اعزامم کنند. گفتم نه،  من به تهران نمی روم و از ماشین آمدم پایین و به اهواز برگشتم.

- یعنی پادگان؟

-نه. آن زمان خانواده ام اهواز بودند. تقریباً شب شده بود که به خانه رسیدم.

- با سر باندپیچی؟

- بله. به خانه آمدم. و وقتی وضعیت سرم کمی بهتر شد دوباره برگشتم منطقه. گردان را به موقعیت جهاد اکبر آورده بودند.  دوباره گردان را سازماندهی کردیم.

- جراحت سرتان نیاز به درمان و یا بستری شدن نداشت؟

- تیر سرم را پنج، شش سانت شکاف داده بود، اما وارد جمجمه نشده بود؛ یعنی خونریزی کرده بود اما چیز خاصی نبود.

- نکته ناگفته ای نمانده تا تعریف کنید؟

نکته جالبی که آنجا پیش آمد این بود که بچه های گروهان اول ما که تقریباً چهار پنج ماهی می شد آنجا بودند، اکثراً بچه های بسیجی جوان و تازه کار بودند، منتها چهار ماه آموزش دیده بودند و گروهان دوم هم دو ماه آموزش دیده بودند و کارایی گروهان اول چهار برابر گروهان دوم و سوم بود. گفتند هرکه می خواهد داوطلبانه بیاید. گروهان اول ما با اینکه تلفات زیادی داده بودند و یک عده ای شان زخمی هم بودند، ولی همگی داوطلب شدند و گفتند می آییم و وارد عمل می شویم. گردان را به خط بردیم؛ ولی من خودم دیگر نرفتم و با یک سری نیروهای بسیجی جدید، یک گردان جدید تشکیل دادم. یکی دو ماهی با اینها برای عملیات کربلای هشت کار کردم ؛ ولی یکی دو روز قبل از عملیات، گفتند؛ به تیپ الغدیر یک نفر سهمیه دادند که به حج برود، سریع برو تهران و کار  اعزام به حجت را انجام بده. من حرکت کردم آمدم تهران، شب بعدش گفتند عملیات کربلای هشت باید انجام شود ولی من آنجا نبودم. وقتی که برگشتم عملیات انجام شده بود و گردان در خط بود.

- قضیه حج شما حل شد یا نه؟

- نه. نه به حج رسیدم و نه به عملیات. بعد از آن فکر می کنم به محور شلمچه آمدم و یک ماهی مسئول محور خط شلمچه بودم و بعدش هم دیگر، ماه اردیبهشت  بود که دانشگاه قبول شدم و پایانی گرفتم و در مهر ماه سال 66 به دانشگاه رفتم و یک ترم هم خواندم. وقتی من رفتم شهید جمال خانی به جایم فرمانده گردان  شد.

- کدام دانشگاه بودید؟

- تهران، مجتمع عالی قم. یک ترم از درسم را خواندم، ولی جمال خانی زخمی شده بود و به همین خاطر در بهمن ماه دوباره برگشتم و گردان را تحویل گرفتم. آن زمان شهید آقا بابایی فرمانده تیپ شده بود.

- بعد به شمال غرب رفتید؟

- بله، آنجا یک گردان به من تحویل دادند.

- در عملیات نصر 7 بودید؟

- نه، در نصر 7 جمال خانی فرمانده گردان بود و زخمی شده بود. وقتی در شمال غرب آن گردان را تحویل گرفتم از افراد کادرهای قدیمی هیچ کس نبود، نیروها هم بسیجی و اکثراً دانش آموز و آموزش ندیده بودند. روحیه چندانی هم نداشتند و نمی شد از لحاظ کمیت و کیفیت با گردان های قدیمی مقایسه­شان کنی؛ خیلی پایین تر بودند. مثل اینکه یکی دو ماهی بود که در منطقه غرب بودند و روحیه شان خیلی پایین بود. آنها دو گروهان بودند، افراد کادرشان هم جدید بودند و یکی دو تا از بچه های آموزش به عنوان فرمانده گروهان انتخاب شده بودند. روی این گردان هیچ حسابی نمی شد باز کرد. همان روز اول که آنها را دیدم همه با هم فریاد زدند که ما می خواهیم برویم، 45 روز است در این سرما مانده ایم و دیگر بس است.

- در همان موقعیتی بودید که بالای مقر تیپ و یا همان گاوداری معروف بود؟

-بله. ما قبلاً هر گردانی را سه بار تصفیه می کردیم، می گفتیم هرکس می خواهد برود برود، نیروهایی هم که کارایی نداشتند به خط پدافندی می فرستادیم و یک گردان زبده و آماده برای جانفشانی از آب در می آمد، اما در اینجا همه همان روز اول گفتند می خواهیم برویم! با کلی صحبت راضی شان کردم که بمانند. البته حق داشتند. نیروهای جدید دانش آموزی بودند که دفعه اولشان بود به جبهه می آمدند، آموزش ندیده بودند، شرایط هوا هم نامساعد بود و باید در چادر در هوای سرد برفی می گذراندند و وضعیت سختی داشتند. آنها واقعاً به درد عملیات نمی خوردند.

- ظاهراً، یگانها در آن زمان، خود را برای عملیات والفجر 10 و بعد هم، بیت المقدس 4 آماده می کردند، بفرمایید چه مأموریتی به شما واگذار شد و دقیقاً در چه زمانی؟

فروردین سال 67 قرار بود که به ارتفاعات شاخ شمیران برویم و چند تیپ و لشکر دیگر بیایند و  بروند سد دربندیخان عراق را بگیرند. عراق مرتب شیمیایی می زد و همه را از رده خارج کرد و خلاصه قرار شد سه گردان تیپ وارد عمل شود. در نهایت روز اول عملیات، یعنی نهم فروردین که شب شد، گفتند فقط گردان ما وارد عمل شود و برویم روستایی به نام "زرین" را بگیریم. من هر چه فکر می کردم و از هرکس می پرسیدم می دیدم این کار کاملاً اشتباه است. ما در بالای شاخ شمیران مستقر بودیم و روستا پایین بود.

- در واقع روستا زیر پای شما بود؟

- بله. عقل نظامی حکم می کرد که بگویم این کار صد درصد اشتباه است. همه بچه های اطلاعات قدیمی می گفتند این چه کاری است؟ واقعاً با عقل جور در نمی آمد. دو گروهان که از نظر کیفی پایین هستند را ببری پایین تو نیش عراقی ها، جایی که از سه طرف در کمین هستند. آن زمان آقای آقابابایی تازه فرمانده تیپ شده بود و وقتی به او می گفتند کاری را بکن، نمی توانست نه بگوید.

- این ماموریت از طرف قرار گاه ابلاغ شده بود؟

- بله. قرار گاه فقط می خواست بگوید ما یک کاری کردیم، یک عملیاتی و یک حرکتی انجام شده؛ همین. ولی این کار از لحاظ نظامی هیچ ارزشی نداشت. من در جلسه گفتم منطقه شناسایی نشده و کاری انجام نشده و این کار درست نیست. فرمانده تیپ هم که تازه وارد بود و من را نمی شناخت. اگر آقای میرحسینی بود وقتی به او این را می گفتم می دانست من کسی نیستم که از زیر کار در بروم.  ولی وقتی به ایشان می گفتم نمی روم و تمرد می کردم فکر می کرد می ترسم عمل بکنم. نمی شد با او حرف بزنی.

- نیروهایتان همان نیروهای دانش آموزی بودند که همان روز اول می خواستند برگردند؟

- بله. هم کادر گردان ضعیف بود، هم سایر نیروها. من گفتم؛ منطقه شناسایی نشده و تا خودمان نرویم و شناسایی نکنیم قرار نیست کاری انجام دهیم. گفتند بسیار خب.

به معاون گردان، آقای فاضل گفتم تو با بچه ها برو شناسایی کن و ببین وضعیت چگونه است و برگرد بیا. صبح من در سنگر فرماندهی نشسته بودم که او برگشت و گفت دیشب راحت و آسوده تا زیر پای عراقی ها هم رفتیم و رفتن تا آنجا مثل آب خوردن است. من می خواستم همه را متقاعد کنم که این کار نشدنی است اما وقتی فاضل این را گفت زبان من بسته شد. دیگر هیچ کاری به جز رفتن به آن قتلگاه نمی توانستیم بکنیم! واقعاً کار غیر صحیح و غیر ضروری بود. تا آنجا که یادم می آید، من در هیچ کجای جنگ ضربه روحی نخوردم و تنها جایی که واقعاً ضربه روحی خوردم اینجا بود. قبلاً سه، چهار ماه با گردان کار می کردیم و هرکه را ضعیف بود کنار می گذاشتیم و کسی را می بردیم که بشود رویش حسابی باز کنی، نه این طفل های معصوم دانش آموز. شب حرکت کردیم و به آنجا رفتیم. گروهان اول که فرمانده اش آقای معصوم زاده بود کارش بهتر بود. قرار شد از بغل عراقی ها بزنند و بروند و تپه های سه قلو را بگیرند. آنها تقریباً کارشان را انجام دادند و تپه اول و دوم را گرفتند. فرمانده گروهان دوم آقای ملاحسینی بود از بچه های آموزش بود که هیچ تجربه ای از جنگ نداشت. قرار شد این گروهان برود و روستا را پاکسازی کند. ملاحسینی با دو بی سیم چی جلو می رود که ببیند چه خبر است که او را می گیرند و اسیر می شود. ارتباط ما با این گروهان به کلی قطع شد. فقط توانستیم تپه ها را بگیریم، تقریباً یک گردان نیروی عراقی در روستای زرین بود که باید پاکسازی می شد اما نشد. صبح که شد ما سه تپه را گرفته بودیم و روستا مانده بود. محاصره شده بودیم. از هر طرف به عراقی ها می خوردیم.

- این تپه ها مشرف بر روستا بود؟

- مشرف نبود، پایین تر بود و خیلی نزدیک به عراقی ها. بعد از یک دوساعت درگیری من به تپه سوم رفتم که به پاکسازی اش کمک کنم، دیدم ده، پانزده نفر از بچه ها کف یک سنگر شنی در یک کانال حدوداً پنجاه متری نشستند و می گویند حتی نمی شود سر بلند کنی. من تا آخر این کانال پنجاه متری رفتم و هنوز پنج دقیقه نگذشته بود که برگشتم و دیدم همه نیروها با تیر مستقیم تانک شهید شده اند. یعنی من سرم را که بلند کرده و رفته بودم،  اینها مرا دیده بودند و آنجا را زیر آتش گرفته بودند. هیچ کس غیر از من نمانده بود. به تپه پشتی آمدم و دیدم چهار، پنج نفر در سنگر نشسته اند، گفتم بلند شوید. عراقی ها پشت سنگر در فاصله­ی پنج متری ما بودند و همینطور که داشتم صحبت می کردم یک نارنجک جلوی پایم انداختند و ترکش به شکم و پایم خورد. به سنگر آن طرفی رفتم تا اسلحه ام را مسلح کنم و نارنجک پرتاب کنم، اما دوباره یک نارنجک پشت سرم انداختند و ترکش به پشت و شکمم خورد. فقط دو ، سه نفر در این تپه بودند. به آنها گفتم: بچه ها؛ برویم روی تپه­ی دومی. وقتی به آنجا رسیدیم متوجه شدم همه بچه هایی که آنجا بودند دارند عقب نشینی و فرار می کنند. من هم سریع به عقب آمدم و دیدم وضعیت قابل ماندن نیست. به بقیه­ی افرادی که مانده بودند گفتم دیگر هیچ راهی نیست باید از این مسیر به عقب برویم. خودم که از چند ناحیه زخمی شده بودم، بچه ها را هدایت کردم و پشت سرشان به راه افتادم، بی سیم چی ام هم شهید شده بود و هیچ امکانات ارتباطی نبود و با عقب ارتباطی نداشتیم. وقتی به روستای زرین رسیدیم جایی بود که بغل سنگر کمین عراقی ها بود، تنگه ای بود که وقتی می خواستی از آن عبور کنی فاصله ات با عراقی ها حدوداً صدمتر بود. عراقی ها اینجا کمین کرده بودند و از هر دو نفری که از اینجا رد می شد یک نفر را می زدند. عده ای فرار کرده بودند و تعدادی هم زخمی آنجا افتاده بودند. من هم وقتی به آنجا رسیدم یک تیر به پای راستم خورد و آن را شکافت و یکی هم به پای چپم خورد و عصبش را قطع کرد و روی زمین افتادم. دو نفر پیک همراه من بودند، یکی از آنها کنار من خوابیده بود، که به محض اینکه سرش را بلند کرد تیر به سرش خورد و شهید شد. من ماندم و یک پیک دیگر. از آنجا تا تپه ای که به خط خودی می رسیدیم پنج، شش کیلومتر فاصله بود. ده ، بیست نفر از بچه ها زخمی در یک گودال افتاده بودند، به آنها گفتم بچه ها اینجا نمانید. هرکه اینجا بماند یا اسیر می شود ، یا شهید. اگر می توانید خودتان را  از مهلکه بیرون ببرید. من دیگر نمی توانستم راه بروم، روی یک تپه با شیب تند افتاده بودم. آقای گلستان پور، همان پیکی که همراهم بود گفت آقای حسینی من کنار شما می مانم و شما را به عقب می برم. به خودم گفتم اگر او هم بماند شهید می شود. به او گفتم تو برو، ولی هرچقدر اصرار کردم نرفت.

- الان خبری از او دارید؟

- بله. الان جانباز شیمیایی است. به او گفتم تو برو و به آنها بگو من اینجا هستم و کمک بیاور. بالاخره به این بهانه توانستم او را بفرستم. خودم تنها ماندم و چند نفر زخمی. یک چفیه برداشتم و زخم هایم را بستم. هردو پایم وضعیت خیلی بدی داشت. یک غلت زدم که خودم را پشت یک درخت بیندازم که محفوظ باشم اما دوباره یک تیر به ساق پایم زدند؛ هردو پایم زخمی شده بود و خونریزی شدید داشتم. از چفیه ام هم خون بیرون می زد و پر از خون شده بود. اما من خونسردی ام را حفظ کردم.

- هنوز امید داشتید!

- بله. آن تپه سنگی بود و شیب بسیار تندی هم داشت. دیدم هیچ کس نیست به دادم برسد. متوسل به حضرت زهرا(س) شدم. در خاک پنجه زدم و خودم را وجب به وجب بالا کشیدم. به هر نحوی با قدرتی که خدا به من داده بود، خودم را در حدود پنجاه متر، با دست، بالا کشیدم و وقتی به بالای تپه رسیدم دیگر از دید عراقی ها خارج شدم.

- آن لحظه ای که شما خودتان را از تپه بالا می کشیدید بچه های دیگر هم با شما  بودند ؟

- هیچ کس نبود، تنها بودم.

- آن کسانی که پایین بودند چطور؟

- به آنها گفتم بیایید برویم، آخ و ناله کردند و گفتند ما نمی توانیم بیاییم و زخمی هستیم. پشت تپه که بودم دیدم سر و صدای عراقی ها دارد می آید، در فاصله پنجاه متری ما بودند، آمدند و به هرکه زنده مانده بود تیر خلاصی زدند. همه را شهید کردند. تپه ای که بالایش بودم شیب تندی داشت، غلت زدم و خودم را به پایین تپه رساندم. یادم است وقتی می نشستم می دیدم که از بالای تپه تا پایین پر از علف است و همه علف ها پر از خون شدند. تشنه ام شده بود. جوی آبی هم آنجا بود اما آب نخوردم. دیدم بچه ها کمپوت هایشان را در راه انداخته اند، کمپوت ها را باز کردم و آبش را خوردم و با غلت جلو می آمدم و هرجا شیب بود خودم را رها می کردم. نزدیک به ساعت 2 بعد از ظهر بود که به جایی رسیدم که بچه ها می توانستند مرا ببینند. حدودا سه یا چهار کیلومتر به محل استقرار بچه های خودی فاصله داشت. زیر پیراهنی ام را در آورم و هرچه تکان دادم متوجه نشدند که من هستم. با دوشکا شروع به تیر اندازی کردند.

- بچه های خودمان؟

- بله. بی فایده بود. تا ساعت سه و چهار خودم را از آنجا هم پایین آوردم. به تپه ای رسیدم که شیب بسیار تندی داشت، پایین تپه جاده ای بود که شب از آن عبور کرده بودیم و در دید بچه ها بود. گفتم به هر نحوی شده باید خودم را به این جاده برسانم. شاید امشب بچه ها برای عملیات بیایند و جستجو کنند و مرا بیابند. خودم را در این شیب تند رها کردم و به حالت غلت به پایین آمدم به طوری که تمام لباسم پاره شد، ساعتم خرد شد و همه­­ ی بدنم زخمی و تکه پاره شد. خودم را به این جاده رساندم، کنار جاده تخته سنگی بود که از قد آدم هم بلند تر بود. هوا داشت رو به تاریکی می رفت. در یک لحظه هرچه نیرو داشتم را جمع کردم و تخته سنگ را گرفتم و خودم را بلند کردم، بعد چشمم سیاهی رفت و افتادم. در همان لحظه آقای رمضان دهقان فرمانده گروهان "تپه مجید" مرا با دوربین دیده بود و بچه ها را فرستاد و در نهایت من را به عقب آوردند.

- زمانی که آمدند شما را ببرند، متوجه شدید؟

- بله، تقریباً به هوش بودم. خلاصه مرا به بیمارستان رساندند.این بود ماجرای نجات یافتن ما.

از گردان ما هم آن بخشی که سالم مانده بودند به مقر برگشته بودند که آنجا را هم عراق شیمیایی زد و آنها هم شیمیایی شدند. عده ای هم که در پی ام پی سالم بودند خمپاره به آنها خورده بود و شهید شده بودند. آن گردان تلفات خیلی سنگینی داد.

- با توجه به این وضعیتی که پیدا کردید مطمئناً بستری شدن و دوره نقاهت شما طول کشید.

- بله . دهم ماه فروردین زخمی شدم و تا ماه آبان و آذر به دنبال کارهای استعلاجی و عمل جراحی و درمان بودم.

- پس، ادامه جنگ، دیگر تا زمان قطعنامه در جبهه حضور نداشتید؟

- نه دیگر عصب پایم قطع شد و عفونت کرد و چندین بار به تهران برای جراحی رفتم و عمل کردم و تا آبان ماه به دنبال برنامه­ ی مجروحیتم بودم.

- بعداً تحصیلاتتان را ادامه دادید؟

- بله. وقتی جنگ تمام شد به دانشگاه رفتم و در رشته حقوق ادامه تحصیل دادم . لیسانس حقوق گرفتم و دوباره در سال 70 به یزد برگشتم، می خواستند مرا در تهران نگه دارند. یک روز آقای صالح جوکار را در خیابان دیدم، که آن موقع در ستاد تیپ بود. گفت: کجایی؟ گفتم: درسم تمام شده. او خبر داشت که من حقوق خوانده ام، گفت: به تو نیاز داریم و به اینجا بیا. من هم به یزد برگشتم.

الان هم بازنشسته هستم و پرونده وکالت از دادگستری گرفتم و گاهی اگر پرونده ای باشد قبول می کنم؛ در حدی که بیکار نباشم.

- بسیار خوب آقای حسینی؛ از شما تشکر می کنم و برایتان آرزوی سلامتی دارم.

Template Design:Dima Group