خط شکنان: در بخش اول گفتگو با برادر رزمنده سیدمحمد حسینی به بخشی از خاطرات ایشان پرداختیم. در این بخش به خاطرات ایشان بعد از عملیات خیبر می پردازیم. ایشان در این رابطه می گوید: بعد از عملیات خیبر، برای مدت کوتاهی، بخشی از جزیره مجنون جنوبی به تیپ الغدیر تحویل داده شد، که مدت حضور ما در جزیره حدود ده روز طول کشید....

- کدام قسمت از جزیره جنوبی مستقر شدید؟

- بخش پد غربی. آنجا وضعیت خیلی بدی داشت  و اوضاع نامناسب بود. فاصله ما با عراقی ها خیلی کم بود ، یعنی جایی که آن موقع مقر فرماندهی گردان بود، دو سال بعد که بچه های تیپ در آنجا مستقر شدند یادم هست به عنوان سنگر کمین استفاده می شد. یعنی تا این حد جلو بودیم و در معرض آتش مستقیم عراقی ها. به نحوی که هر روز یکی از سنگرهای جلویی ما را می زدند و ما را مجبور می کردند که سنگر به سنگر عقب بیاییم و هر روز تلفات داشتیم. خاطرم هست همان لحظه اولی که از قایق پیاده شدیم، زیر آتش شدید دشمن قرار گرفتیم و چند شهید دادیم. نیروها را باید شب مستقر می کردیم و می گفتند که نیروها حتماً باید شبها جلو بروند.

- آن زمان پل خیبر نصب شده بود؟

- بله پل نصب شده بود، منتها همان خط مقدم. وقتی می خواستیم از پد شرقی به پد غربی وارد شویم آتش سنگین فاصله خیلی کم بود. راننده ماشین ها می گفتند سخت است و مسیر قابل عبور نیست، ما نمی توانیم برویم، هر لحظه ممکن است داخل آب سقوط کنیم. من پشت ماشین تویوتا نشستم و جلو ستون حرکت کردم و آقای مصون هم به عنوان تعاون گردان پشت سر من حرکت کرد. سایر راننده ها هم حرکت کردند و خلاصه بچه ها را به خط بردیم و مستقرشان کردیم. در همان لحظه اول که به خط رسیدیم، شهید امینی، مسئول قایقهای یگان دریایی تیپ، آمد که ما را راهنمایی کند، همین که صدای موتور قایقش بلند شد، ترکش خورد و شهید شد؛ و چند نفر دیگر زخمی شدند. از محل استقرار ما تا سنگر کمین حدود سه چهار کیلومتر خالی بود و هیچ نیرویی نبود، فقط سنگرهای منهدم شده بود، یعنی هر شب عراقی ها آنجا را می زدند و دژ را منفجر کرده بودند.  یک فاصله 50 متری آب بود و دژ قطع می شد.

- از همانجا با قایق نیرو جابجا می کردید؟

- نه. آن جلو که اصلاً امکان پذیر نبود. قایق جایی می آمد که سنگر فرمانده گردان بود. از سنگر کمین، فاصله ما با عراقی ها 50 متر بیشتر نبود .

- نیرو کم بود یا به نیروی بیشتر نیاز نداشتید؟

- نه ، امکانش نبود که نیروی بیشتری داشته باشیم و اگر نیرویی داشتیم عراق آنها را می زد. بچه ها از اول، سرتاسر دژ یا پد مستقر بودند اما عراقی ها مرتب سنگرها را زده بودند و بچه ها را مجبور کرده بودند که سنگر به سنگر عقب بروند و سه چهار کیلومتر خالی از نیرو شده بود. در حد یکی دو دسته نیرو بودیم.

- چطور بود که عراق سنگر پشت را کمتر از جلو می زد؟

- فاصله سنگر جلو با عراقی ها خیلی کم بود مثلاً 20 متر؛ برای همین دژ را شکافته بودند . عراقیها اگر می‌خواستند سنگر جلو را بزنند احتمال اینکه سنگر خودشان را بزنند زیاد بود. ضمن اینکه از بغل می زدند و خلاصه روزی نبود که با گلوله های مستقیم، یک سنگر ما را منهدم نکنند. معمولا هر شب می رفتیم به سنگرها سر می زدیم. خاطرم هست، یک شب که برای سرکشی رفته بودم جلو ، یک سنگر جلوی دژ بود و یکی سمت راست و یکی سمت چپ؛ من اول سینه خیز رفتم سنگر سمت راست. چون برگشتن خیلی سخت بود، گفتم یک سرکشی از وضعیت دژ هم داشته باشم بکنم و آمدم روی دژ، نگهبان سنگر جلو که از حضور من بی اطلاع بود، فکر کرده بود من هستم. چون وضعیت طوری بود که هر لحظه امکان داشت عراقی ها حمله کنند. همانطور که نگاهم به نگهبان افتاد، دیدم ضامن نارنجک را کشیده و منتظر بود که من نزدیک شوم تا نارنجکش را به سمت من پرتاب کند. گفتم؛ منم، حسینی ام. خلاصه اگر یک لحظه غفلت کرده بودم و بچه ها من را نشناخته بودند همان جا ..... ( با خنده) .

یک هفته تا ده روزی در جزیره بودیم و بعد، خط ما به یکی دیگر از تیپ  و لشکرها تحویل داده شد.

- بعد از آن تیپ، خط زید را تحویل گرفت، درسته؟

- بله، البته آن موقع من به مرخصی رفتم و مدتی بعد برگشتم منطقه، که تیپ در منطقه پاسگاه زید، خطی را تحویل گرفته بود. بنده در خط زید فرمانده گردان پدافندی بودم.

- یادتان هست آن موقع چند گردان از تیپ در خط زید مستقر بودند؟

- گمان کنم دو گردان. گردان ما و فکر کنم گردان علی اردکانی.

- خط حد شما تا کجا بود؟  پیچ مرگ بودید یا نه؟

- بله. از پیچ مرگ شروع می شد و چند کیلومتر ادامه داشت.  سنگر کمین و دژ هم دست ما بود.

- اگر خاطره خاصی از خط زید دارید بفرمایید، وگرنه برویم سراغ مأموریت بعدی‌تان؟

-  من توفیق نداشتم در پاتک زید حضور داشته باشم. یک روز شهید حسن انتظاری که آن زمان مسئول محور بود، به من گفت: «برای مرخصی به یزد می روم، شما هم بیا برویم.» من هم قبول کردم. وقتی به یزد رسیدم متوجه شدم عراقی ها تک انجام دادند و بچه ها، عراقی ها را عقب راندند.  بلافاصله برگشتم، اما دیگر دیر شده بود. ولی خدا را شکر خطر رفع شده و بچه های نیروهای عراقی را عقب رانده بودند.

بعد از این خط پدافندی، بچه ها برای عملیات بدر آماده می شدند و برای آموزش آبی- خاکی به شوشتر رفتیم. آقای فتوحی می گفتند: بچه ها برای این عملیات باید شنا بلد باشند؛ برای همین مرتب به شنا می رفتیم. شرکت کشت و صنعت خوزستان یک استخر بزرگ داشت که هر چند پر از لجن بود و وضعیت بدی داشت، ولی برای آموزش شنا به آنجا می رفتیم. حدود 20 روزی آقای محمود زارع که الان هم مربی هستند با بچه ها کار کردند و الحمدلله آنجا، همه بچه های کادر گردان شنا یاد گرفتند.

- در عملیات بدر فرمانده گردان بودید؟

- بله .

- نیروهای تحت امر شما معمولاً یزدی بودند یا نیروی غیر بومی هم داشتید؟

- بیشتر یزدی بودند، اما گاهی هم نیروهای غیر بومی به ما می دادند. خاطرم هست یک سری نیرو از طرف عشایر لرها آوردند. مثل اینکه اعزامی از استان فارس بودند که به یگان ما مأمور شده بودند. با نیروی کادر، حدود سیصد نفر بودند. گردان سنگینی بودند، به طوری که هر گروهان 4 دسته داشت و این دسته ها فرمانده گروهان و معاون گردان داشتند. من فرمانده گردان اینها شدم و در مقری در محور فکه، به‌شان آموزش می دادیم. آنها اخلاق خاصی داشتند و با بچه های یزد از نظر فرهنگی سازگاری نداشتند. یک سری مسائل را رعایت نمی کردند ولی ما سعی می کردیم یک جوری با آنها راه بیاییم. مشکلی هم پیش نیامد و با هم رفیق بودیم. مثلاً یک روز نان به آنجا نرسید، من گفتم برایشان نان خشک خوب یزدی ببرند بخورند و اگر غذا نرسید گرسنه نمانند. وقتی نان خشک ها را به آنها داده بودند، همه با اوقات تلخ جمع شدند و گونی های نان خشک را دم سنگر ما خالی کردند و گفتند ما نان خشک نمی خوریم، گفتیم این نان خشک خوبی است، گفتند نه ما این نان ها را نمی خوریم. گفتیم؛ پس صبرکنید تا غذا بیاید.

یک روز هم، من به اهواز رفته بودم و آنجا نبودم؛ آقای فتوحی به عنوان معاون تیپ آنها را به میدان مانور برده بود. مثل اینکه آقای فتوحی چیزی گفته بود، اینها هم خوششان نیامده بود و درگیری پیش آمده بود و خلاصه تمرد کرده بودند و در بیابان پخش شده بودند.

- اینها نیروی بسیجی بودند ؟

- بله. وقتی برگشتم گفتند نیروهای گردان شما قهر کردند و به بیابان رفتند (خنده) من سوار موتور شدم و آنها را پیدا کردم، گفتند آقای فتوحی با ما برخورد کرده و ما ناراحت هستیم و داریم می رویم. آن موقع فرمانده گروهان ها و سرکرده هاشان نبودند. همه شان را جمع کردم و با اینها صحبت کردم و گفتم این چه کاری بود کردید؟ و خلاصه یک ربع بیست دقیقه ای از امام حسین و کربلا برایشان گفتم و اینها شروع کردند به گریه کردن. از عشایر بودند و خیلی آدم های ساده ای بودند. گریه و زاری کردند و گفتند ما اشتباه کردیم و دیگر از این کارها نمی کنیم. خلاصه، سه گروهان را به خط کردم و مرتب و منظم با هم به سوی مقر حرکت کردیم. خوشحال بودم از این که به هر ترتیب این مسئله حل شد .

همان موقع بنا به امر فرماندهی تیپ قرار بود دو گروهان ویژه به نام گروهانهای حزب الله و جندالله سازماندهی شود و فرموده بودند زبده ترین نیروها را انتخاب کنید. خاطرم هست حدود 50 نفر نیروی زبده­ی عالی و شجاع داوطلب، از میان همان گردان عشایر فارس انتخاب کردیم. این تعداد نیرو به گروهانهای حزب الله و جندالله رفتند و وارد عملیات شدند و خیلی هایشان هم شهید شدند. این خاطره ای بود از عزیزان عشایر.

به هرترتیب نیروهای یزدی آمدند و گردان ما با کادر و نیروهایی قوی تکمیل شد. می دانید که عملیات بدر نقطه­ اوج تیپ بود و از لحاظ کادر و گردان واقعاً سطح بالایی داشت و اگر آن ضربه را در این عملیات نخورده بودیم واقعاً تیپ الغدیر در آن عملیات یکی از بهترین تیپ ها بود و در حد یک لشکر قوی بود.

- در زمان عملیات بدر چند گردان داشتیم ؟

- فکر کنم گردان ما بود، گردان آقای انتظاری، بیدآبادی، هدایتی و دو تا هم حزب الله و جند الله. فکر می کنم شش تایی بود. کادرها خیلی قوی بودند به نحوی که هر فرمانده گردان معاون سوم و چهارم هم داشت و همه این معاون‌ها در حد فرمانده گردان بودند. خلاصه، من به عنوان فرمانده گردان با بچه ها کار می کردم. در گردان ما جو معنوی بسیار خوبی برپا بود، یادم است هرشب مراسم عزاداری به همراه شهید انتظاری و سردار فرهنگ‌دوست برگزار می شد و چندین مرتبه ختم چهارده هزار صلواتی گذاشتیم. یک هفته ای مانده بود به عملیات که شهید جعفرزاده آمدند گفتند: عملیات خیلی ویژه است و فرمانده گردان های قدیمی باید برگردند داخل گردانها.  آقای انتظاری آن موقع مسئول محور و آقای فرهنگ‌دوست  معاون عملیات بودند.  آقای فرهنگ‌دوست دوباره به گردان ما برگشت و فرمانده گردان شد. شهید انتظاری هم برگشت گردان.

- در عملیات بدر چه اتفاقی افتاد؟

- قرار شد گردان انتظاری و گردان هدایتی اول وارد عمل شوند و حزب الله و جند الله هم فکر می کنم روز دوم وارد عمل شدند. گردان ما را گذاشتند برای مرحله بعد. صبح روزی که بعد از ظهرش آنها حرکت کردند، شهید انتظاری و آقای فرهنگ دوست در مقر گردان ما بودند، همه دور هم نشسته بودند که عکسش هم فکر می کنم موجود باشد، شهید حسن انتظاری که قبلاً هم عرض کردم هم محله ای بودیم، آمد پیش من. گفت؛ این عملیات یکی مان باید شهید بشود. یا شما یا من. پرچم سبز روی" گنبد سبز" محله را بکنیم سرخ.

بعد هم دستش را بلند کرد انگشتانش را به من نشان داد گفت؛ کدامش؟ یکی از انگشت هایش را گرفتم. گفت پس این دفعه من شهید می شوم. آخرین لحظه با هم خداحافظی کردیم و ایشان رفتند و گردانشان وارد عمل شد. صلاح و قسمت نبود که گردان ما وارد عمل شود، سه چهار دفعه هم آماده شدیم که وارد عملیات شویم، اما جور نشد. دفعه اول به محض اینکه سوار ماشین شدیم گفتند بیایید پایین؛ و در همان مقر ماندیم. بار دوم سوار ماشین شدیم  و تا دم اسکله آمدیم ، دوباره گفتند شما وارد عمل نشوید. مرحله سوم سوار قایق هم شدیم ، این دفعه گفتند عملیات ادامه پیدا نمی کند و به این ترتیب گردان ما وارد عمل نشد. یعنی واقعاً اگر گردان ما وارد عمل شده بود دیگر تیپ نمی توانست خودش را جمع و جور کند (خنده).  یادم است سال بعد اکثر بچه های گردان مان را به گردان‌های دیگر می فرستادیم که کادر بشوند و این گردان‌ها تقویت بشوند. به هر ترتیب عملیات بدر هم تمام شد.

- بعد از آن، قضیه جاده خندق پیش آمد. شما مأموریتی داشتید؟

- تنها جایی که در عملیات بدر، نیروها توانستند بمانند و حفظش بکنند همان جاده خندق بود که به تیپ الغدیر تحویل داده شد و گردان ما و گردان آقای بیدآبادی را در آنجا مستقر کردند. ابتدا گردان آقای بیدآبادی در قسمت جلو خط بودند و پس از آنها ما وارد عمل شدیم.

- یعنی آنها چندروزی در خط بودند، بعد عقب آمدند و شما به جایشان رفتید، بله؟

- بله. بچه ها را سوار قایق کردیم، حدود ده کیلومتر باید از آب عبور می کردیم. در راه مرتب به ما حمله هوایی می شد. خاطرم هست ابتدای جاده خندق که رسیدیم پیاده شدیم. محوطه ای بود که توپخانه ارتش مستقر بود و چند قبضه کاتیوشا هم بود، تعدادی هواپیمای عراقی بالای سر ما ظاهر شدند. فکر کردم عراقی ها می خواهند به نیروهای ما حمله کنند. سریع بچه ها را در نیزارهای کنار جاده پخش کردم. فکر می کنم دو گروهان بودیم. چند لحظه بعد، هواپیماهای دشمن به توپخانه ارتش حمله کردند و کاتیوشاهای ارتش را  زدند. ما داشتیم این صحنه ها را می دیدیم که انبار مهمات را هم زدند. به هرحال حرکت کردیم و خود را به خط رساندیم و مستقر شدیم. حدود ده روز آنجا بودیم. فاصله کمی با دشمن داشتیم و جوری بود که هر شب سنگر کمین را با بتون‌های پیش ساخته می ساختیم، صبح که می شد دشمن آتش مستقیم می زد و  سنگرها را با نفرات درونش می زد و نابود می کرد و بچه های ما را شهید و زخمی می کردند.

- خاطرتان هست در آن مدت چند شهید دادید؟

- حضور ذهن ندارم. زیاد شهید ندادیم، هر چی بچه های سنگر کمین را زدند.  دشمن شبیه همان کاری که بعد از خیبر در جزیره مجنون می کرد اینجا هم می خواست همان کار را بکند، بزند که ما به عقب بیاییم.

- خاطره خاص دیگری از جاده خندق دارید؟

- از صبح تا شب یا هواپیماهای ملخی  یا هلیکوپتر بالای سرمان بود و هر لحظه درگیری داشتیم. موشک هم نبود، گلوله آر پی جی سمت آنها شلیک می کردیم. روحیه­ی بچه ها واقعاً عالی بود. الحمدلله مشکل خاصی در این مدت پیش نیامد و تلفات چندانی هم ندادیم. یادم است یک هلیکوپتر بالای سرم آمد، آر پی جی زدم و آمدم عقب تر؛ دقیقاً زد سرجای قبلی من. یعنی این قدر نشانه گیری دقیق بود. با اینکه فاصله تا ساحل خودی زیاد بود و امکاناتمان فقط قایق بود، ولی خدا کمک کرد و مشکلی پیش نیامد. بعد هم آنجا را به لشکر امام حسین  تحویل دادیم. سردار شهید، حاج حسین خرازی آنجا آمد و تقریباً دو ساعتی با هم صحبت کردیم ؛ او از وضعیت خط پرسید و من برایش توضیح دادم. به هرترتیب تیپ آنجا را تخلیه کرد و ما به عقب آمدیم.

- شما در عملیات قدس 5 نبودید؟

- خیر.

- خب اگر بخواهیم عملیات بعدی را بگوییم باید از والفجر هشت بپرسیم.

- قبل از والفجر 8 دو سه ماهی یزد بودم و تقریباً مهرماه 64 به اهواز برگشتم. زمانی که به تیپ آمدم مجدداً گردانی را به من تحویل دادند. فکر می کنم قبل از من آقای عباس عزیزی معاون و آقای امراللهی فرمانده گردان بود. به هرترتیب اولین نیرویی  را که وارد تیپ شد، به من دادند. دو ماهی بود که یک گروهان بیشتر نداشتیم و در همان مناطق شوشتر کار آموزشی می کردیم، به تدریج گروهان دوم و بعد از مدتی گروهان سوم هم اضافه شد و در واقع گردان کامل شد و برای عملیات والفجر هشت آماده شدیم. شب عملیات، خواب دیدم که سه چهار شیر درنده، با من می جنگند، من هم با اینها تنهایی درگیر شدم و جنگیدم. یادم است که اصلاً ترسی در وجودم نبود و برایم خیلی طبیعی بود. انگار با یک انسان گلاویز هستم. تعبیر شد که شیر درنده، همان دشمن قوی است.

در عملیات والفجر 8 وارد عمل شدیم و خدا به گردان ما خیلی کمک کرد. با گروهان اولمان که فرمانده اش آقای سالم بود از زیر پل گمرک حرکت کردیم و با عبور از اروند، به خط دشمن زدیم. بچه های حزب الله و جندالله سنگرهای کمین را خفه کرده بودند. به گروهان اول گفتم سنگرهای دشمن را  پاکسازی کنند و جلو بروند و به گروهان دوم که فرمانده اش آقای امراللهی بود، گفتم: آقای امراللهی؛ شما کاری به گروهان اول نداشته باش. وقتی وارد جزیره (ام الرصاص) شدی 200 متر جلوتر که رفتی، آنجا جاده ای هست که نیروها آن را پاکسازی کرده اند. حرکت می کنید تا انتهای جزیره. آنجا در سنگرهایی که پاکسازی شده مستقر می شوید. مأموریت ما به خوبی اجرا  و گروهان اول و دوم ما کارشان را به خوبی انجام دادند.

- تا چه زمانی در جزیره بودید؟

- تا شب آنجا بودیم. گروهان سوم به عنوان احتیاط بود و دیگر وارد عمل نشد؛ البته آب اروند هم بالا آمد و دیگر امکانش نبود که وارد عمل شوند. گردان های دیگر که در سمت چپ ما عمل می کردند مثل گردان آقای  دهستانی و شهید پارساییان، با مشکل مواجه شدند و نتوانستند به انتهای جزیره برسند. گروهان آقای لطفی هم که باید از طرف راست ما عبور می کرد و به طرف ام البابی می رفت، هم با مشکل مواجه شدند و نتوانستند آنجا مستقر شوند. از طرف دیگر، در سمت راست ما هم گردانهای تیپ سیدالشهدا بودند که آنها هم خیلی دیر الحاق کردند و حتی به انتهای جزیره هم نرسیدند. ما دو جاده ای که باید می گرفتیم را گرفتیم. صبح که شد به ما گفتند: شما باید از سمت چپ  هم جلو بروید. گفتیم ما منطقه خودمان را رفتیم و حتی بیشتر هم رفتیم. گردان آقای پارساییان باید آن طرف عمل می کردند که نکردند و ما در خط حد خودمان بودیم و جایی را که باید می گرفتیم گرفتیم. هوا که روشن شد ظاهراً آقای عباس رحمانی بنا به دستور، یکی دو دسته از گروهان سوم ما را برداشته بود و بدون اطلاع من از سمت چپ  عمل کرده بود و کاری هم از پیش نبرده بود. یک ساعت مانده به غروب، در یک سنگر بزرگ عراقی ها من بودم، شهید جمال خانی معاون گردان، آقای سرداری معاون دوم، پیک، بی سیمچی و ده دوازده نفر از کادر گردان. سنگر بتونی بود اما سقفش پوشیده نبود. بچه هایی که آن طرف جلوی جزیره بودند بی سیم زدند که چند زخمی داریم، بیایید و این زخمی ها را به عقب منتقل کنید. آن زمان گردان انصار تازه شروع به کار کرده بود. آنها سرباز وظیفه هایی بودند که کارشان این بود که زخمی ها را به عقب ببرند. به دو دسته از نیروهای گردان انصار که تحت امر ما بودند گفتم: بروید زخمی ها را بیاورید. بعد از نیم ساعت بچه های جلو زنگ زدند که چرا کسی نیامد؟ من از سنگر بیرون آمدم و همه بچه های گردان انصار را دیدم که پشت سنگر نشسته اند. ظاهراً وقتی جلو رفته بودند، از فاصله کم با عراقی ها و آتش سنگین ترسیده و نرفته بودند و پشت سنگر نشسته بودند. من خیلی اوقاتم تلخ شد. سرشان داد زدم که چرا نرفتید؟ وقتی داد و قال من بلند شده بود، جمال خانی و بچه های کادر گردان در سنگر، گفته بودند چه خبر شده که حسینی داد وقال می کند (خنده) و همه از سنگر بیرون آمدند. در همان هنگام، یک گلوله سنگین دشمن به وسط سنگر خورده بود.

- وقتی بچه ها بیرون آمدند ؟!

- بله، یعنی اگر این گلوله بیست ثانیه قبل فرود آمده بود همه­ی بچه ها شهید شده بودند. این گلوله خیلی سنگین بود و هر چند، این ده دوازده نفر کادر گردان از سنگر بیرون آمده بودند، با این حال همگی زخمی شدند منتها زخم ها سطحی بود. فقط من ماندم و یک بی سیم‌چی. به بچه ها گفتم: اینجا جایی نیست که بشود بمانیم، شما بروید عقب، وضعیت جزیره مشخص نیست. همه را فرستادم عقب و خودم و آن بی سیمچی ماندیم. داشتم خودم را جمع و جور می کردم که ببینم چه کار باید بکنم؛ که آقای خلیل آواره که آن زمان مسئول محور بود، زنگ زد که احتمال دارد که عراقی ها حمله کنند، مراقب باشید. داشتم گوش می کردم که دیدم همه­ی بچه‌های خط جلو دارند فرار می کنند و در نیزار و جاده با سر و صورت خون آلود عقب می آیند. گفتم: چه خبر است؟ کجا می روید؟ گفتند: عراقی ها آمدند. دیدم بله، عراقی‌ها سر و صدا کنان در فاصله 200 متری ما هستند و آن طرف جزیره را کاملاً گرفته­اند. فکری به ذهنم رسید تا دشمن را فریب دهم. پشت بی سیم به جای عجز و ناله، اعلام کردم؛ نیروها رسیدند و دست شما درد نکند! دیدم هیچ کس نیست که کمک کند. توکل به خدا کردم. فقط یک بی سیم چی مانده بود، بچه های خط جلو هم با روحیه خراب و صورت خون آلود فرار کرده بودند و هر کدام با یک وضعی به عقب رفتند. فقط آقای سالم که فرمانده گروهان ما بود و شب پیش عمل کرده بود، حضور داشت. او را صدا زدم، گفتم آقای سالم! چند نفر نیرو داری؟ گفت: حدوداً بیست-سی نفر از گروهان ما سالمند، بقیه زخمی هستند و رفتند عقب. گفتم: بچه ها را جمع و جور کن، احتمال می رود عراقی ها روی همین جاده ای که می بینی باشند. گروهان را بردار برو جلو و سر سه راه مستقر شو. عراقی ها اصلاً فکرش را نمی کردند که ما به این سرعت پاتک کنیم، آنها حدود دو گروهان داشتند و هلهله کنان جلو می آمدند. خلاصه آقای سالم واقعاً فداکاری کرد و با آن بیست- سی نفر رفت و با عراقی ها درگیر شد. می گفت به 50 متری سه راه که رسیدیم دیدیم عراقی ها مثل گله گوسفند دارند می آیند جلو. همانجا موضع گرفته و با عراقی ها درگیر شده بودند.

بعداً می گفت: سر همان سه‌راهی دیدیم که فرماندهان عراقی دور هم جمع شده و از روی نقشه نیروهایشان را توجیه می کردند. بچه های ما همان لحظه، چند نفر از اینها را کشتند و دیگر آرایش‌شان به هم ریخت. خلاصه بی سیم زدند که عراقی ها اینجا هستند. گفتم: از جای‌تان تکان نخورید، سنگر بگیرید و مقاومت کنید. آقای سالم می گفت: دیدم یکی از عراقی ها، وقتی یکی از بچه های گروهان ما را که کم سن و سال و ضعیف الجثه بوده را دید، یک سیلی محکم به صورتش زد و داشت او را به رگبار می بست که بچه های ما مهلتش ندادند و آن نیرو جان سالم به در برد.

تقریباً هوا رو به تاریکی بود، گفتم، آقای سالم! با همان ده ، پانزده نفری که داری همان جا بمان.

نیروهایی که جلو بودند بی سیم زدند که بچه های تیپ سیدالشهدا سمت راست را خالی کرده و بعد از ظهر عقب نشینی کردند. ما چه کار کنیم؟ من خودم را سریع، با ذکر "یا صاحب الزمان" همراه با یک بی سیم چی، به آن طرف جزیره رساندم و دیدم بچه های سیدالشهدا (ع) همه تخلیه کردند و دارند می روند. ده پانزده نفری از بچه‌های ما آنجا مانده بودند. به آنها گفتم شما تا شب بمانید و بعد برگردید. انشالله تا آن موقع نیروی کمکی می رسد. فرمانده گروهانی از یک گردان دیگر ما آنجا بود، به او گفتم: آقای فلانی اینجا بمان و بچه ها را جمع و جور کن. هرکار کردم حرف گوش نکرد. اسمش را نمی برم. خواهش و تمنا کردم که بمان و مستقرشان کن، درست است من فرمانده گردانت نیستم اما حرفم را گوش کن؛ اما گوش نکرد. گفتم: بسیار خب، یک کار دیگر بکن. بیست دقیقه دم اسکله بایست و وقتی نیروها (از بچه های گردان شهید پارساییان که مانده بودند ) به دم اسکله می آیند، اینها را هدایت کن؛ ولی او با اولین قایق به عقب رفته بود. با همان ده، پانزده نفر نیروهای خودمان، جاده را بستیم که عراقی ها نتوانند اسکله را هم بگیرند. وقتی شب شد بچه های گروهان پارساییان هم سرگردان و حیران آمدند. آنها را هم آنجا مستقر و جمع و جور کردیم. نمی دانم یک گروهان بودند، یا دو گروهان. می‌خواستیم برویم با کمک آنها، جاهایی را که عراقی ها گرفته بودند پس بگیریم. حدوداً ساعت 10 شب بود و هنوز صحبتی از عقب نشینی نبود. گفتم اگر بشود قسمت های جلو و حتی سه‌راهی را بگیریم. با آقای علیزاده که فرمانده آن نیروها بود صحبت کردم. قرار شد یکی از فرمانده دسته های ما راهنمای اینها باشد و هدایت‌شان کند. موقع حرکت نیروها، فرمانده دسته هم گم شد! هرچه صدایش زدیم آقای فلانی، نیامد. وقتی اینگونه شد آنها هم گفتند: ما هم نمی رویم و باید از عقب دستور بگیریم و خلاصه برنامه منتفی شد. من به سمت چپ که آقای سالم مستقر بود آمدم که یک سرکشی بکنم و ببینم در چه حال است. ساعت حدوداً 11 شب بود، خیلی خسته بودم، شب گذشته هم نخوابیده بودم. داخل یک سنگر بزرگ فرماندهی عراقی ها رفتم که  ساعتی استراحت کنم. به یکی از بچه های بسیجی گفتم من کمی می خوابم، تو مواظب باش و اگر خبری شد مرا صدا بزن. وقتی خوابیدم، یک ربع هم نشد که از خواب پریدم و از سنگر بیرون آمدم و رفتم سراغ نیروها.

بعداً آن بسیجی تعریف می کرد: من مقداری از سنگر دور شدم و بعد از نیم ساعت که برگشتم تا بیدارتان کنم دیدم بجای شما در این سنگر چند نفر عراقی هستند.

واقعاً خواست خدا بود که از خواب پریدم. وقتی من بیرون رفته بودم عراقی ها آمده بودند.

حدوداً ساعت 12 شب بود که بی سیم زدند؛ نیروها را عقب بکشید. همه بچه ها را آوردیم دم اسکله و من خودم هوا که روشن شد سوار قایق شدم و آمدم عقب. وقتی به ساحل خودی رسیدم نماز صبح، رو به قضا شدن بود،  نمازم را خواندم. واقعاً قدرت خدا بود که عراقی ها با این که یک دهم آنها هم نبودیم، از بعد از ظهر تا فردای آن روز جرأت نکردند از نقطه ای که بودند یک قدم جلوتر بیایند.

پایان بخش دوم

ادامه دارد...

گفتگو از: عباس رنجبر

Template Design:Dima Group