خط شکنان:گفتیم اینجا جای ماندن نیست. تانک ها در فاصله 100، 150 متری ما بودند. نفری که پشت دوشکای روی تانک بود را  می توانستیم واضح ببینیم . قرار شد برگردیم عقب...

بسم الله الرحمن الرحیم. در خدمت یکی از پیشکسوتان دوران دفاع مقدس، سرهنگ بازنشسته جناب آقای سید محمد حسینی هستیم. خواهش می کنم ابتدا یک معرفی از خودتان داشته باشید.

- بسم الله الرحمن الرحیم. سید محمد حسینی هستم . متولد سال 1340. در یزد بدنیا آمدم. پدرم کاسب بود و مغازه قصابی داشت. دوره تحصیلاتم در یزد بود. دیپلم را  هم سال 57 ، یعنی همزمان با اوجگیری انقلاب گرفتم.

- آیا بعد از دیپلم به تحصیل ادامه دادید یا وارد عرصه کار شدید؟

- بعد از پیروزی انقلاب کم کم آماده شدم برای اعزام به خدمت سربازی..

- چه زمانی خودتان را برای سربازی معرفی کردید؟

- آبان 1358 اولین دوره ای بود که بعد از انقلاب سربازها به خدمت سربازی می رفتند. و من حدود شش ماه در ارتش خدمت کردم و بعد معاف شدم.

- بعد از آنکه معاف شدید چه کردید؟

آنچه در اینجا قابل ذکر است اینکه، اوایل شهریور 59 ، بنا به توصیه یکی از دوستان به نام محمد حسن حسینیان به سیستان و بلوچستان رفتم. ایشان به من گفته بود؛ منطقه سیستان و بلوچستان خیلی محروم است و لازم است بچه ها به آنجا بروند. و خلاصه مرا تشویق کرد و من هم پذیرفتم.

- آشنایی شما با آقای حسینیان از کجا بود؟

- از دوران قبل از انقلاب با هم آشنا بودیم و در سال 57 وقتی جریانات انقلاب بود، در مراسم مختلف، از جمله مراسمی که در مسجد حظیره تشکیل می شد با هم شرکت می کردیم. بعد از مدتی، همراه با دو سه نفر دیگر تصمیم گرفتیم گروهی را تشکیل دهیم و یک سری برنامه هایی داشتیم. من بودم و ایشان و شهید حمیدیا (شهید محمد جبّار حمیدیا) و دو سه نفر دیگر. گروهی در رابطه با انقلاب تشکیل دادیم.

- کار فرهنگی داشتید یا کار مبارزاتی؟

- کار مبارزاتی. مثل چاپ و توزیع اعلامیه و این مسائل.

- مشکلی برای شما پیش نیامد؟

شهریور 1357 من و آقای محمد جبار حمیدیا و پسر آقای علومی دستگیر شدیم . شهید حسینیان را موفق نشدند بگیرند، ایشان فرار کرد به زاهدان رفت و چند ماهی در آنجا بود. پرونده ما خیلی سنگین بود ولی با توجه به اینکه دایی آقای علومی  یکی از افسرهای آن زمان شهربانی بود و شهید صدوقی هم تلاش کردند، حالت دیگری به پرونده دادند و از وضعیت سیاسی خارج کردند و  در نتیجه پس از چند روز آزاد شدیم. مدتی گذشت و آقای حسینیان از زاهدان برگشت و آبها که از آسیاب افتاد، مجدداً گروهی تشکیل دادیم که این دفعه بیشتر کار فرهنگی انجام می دادیم . جلساتی تشکیل می دادیم و قصد داشتیم  بعداً وارد فاز نظامی شویم که دیگر انقلاب پیروز شد. به هر ترتیب دوستی ما با شهید حسینیان ادامه داشت.

- زمانی که عازم سیستان و بلوچستان شدید، جنگ عراق شروع شده بود؟

- نه. حدود یک ماه بعد شروع شد.

- چه مدت سیستان و بلوچستان بودید؟

- حدوداً سه سال سراوان بودم.

- جنگ که آغاز شد سعی نکردید وارد جنگ با عراق شوید؟

- چرا. زمانی که سراوان بودم خیلی تلاش کردم و خلاصه پس از چند ماه پیگیری، موفق شدم.

– چه جوری؟

- خیلی اصرار برای رفتن به جبهه داشتم اما موافقت نمی کردند . سر انجام، دیماه 59 بود که ما را به زاهدان فرستادند. من بودم و تقی دهقان و فیض الله جعفری که بچه رفسنجان بود. مدت 45 روز ما را فرستادند لشگر 88 ارتش تا آموزش ببینیم. آموزش که تمام شد عازم  جبهه شدیم. رفتیم اهواز.  از آنجا ما را فرستادند جبهه آبادان. آن زمان آبادان کاملاً محاصره بود . ما در ایستگاه هفت آبادان، مقابل نیروی دشمن ، اولین خط پدافندی را تشکیل دادیم.

- قبل از شما یک گروه از بچه های یزد در همان محور جلوی نیروهای دشمن را گرفته بودند، شما خبری از آن نیروها داشتید؟

- صحبتش بود که قبل از ما  شهید سید ضیاءگلدانساز ، شهید محمد کوهی، شهید احمد دهقان و عده ای دیگر  آنجا بودند و  بعضی شهید شده بودند.

-. چند ماه در محور آبادان بودید و مسئولیت شما آن موقع چه بود؟

- سه ماه در خط آبادان بودیم، یعنی حدوداً تا اردیبهشت 60.  چون آن موقع برای اولین بار بود که جبهه آمده بودم و در دوره آموزشی آر پی جی خوب می زدم،  بعنوان آرپی جی زن انتخاب شدم.

- این دوره سه ماهه که تمام شد برگشتید کجا؟

- مجدداً برگشتیم شهرستان سراوان.

- آن موقع مجرد بودید یا متاهل؟

- مجرد بودم.

- بفرمایید مرحله بعدی اعزامتان چه زمانی بود؟

-  من دیگر در سراوان بودم تا دوباره قبل از عملیات فتح المبین، یعنی بهمن سال 60 . این بار از همان جا گفتند بچه های داوطلب که دوست دارند بروند جبهه، ثبت نام کنند. همان نفرات قبل، مجدداً اعلام آمادگی کردیم و اعزام شدیم .اوایلی بود که تیپ و لشکرها در حال شکل گیری بود و تیپ ثارالله تازه تشکیل شده بود و ما به تیپ ثارالله معرفی شدیم . چند روزی اهواز ماندیم و تقریباً یک هفته مانده به عملیات، با هلی کوپتر بچه ها را به منطقه دشت عباس بردند . آنجا منطقه عملیاتی تیپ ثارالله بود. یک عده از بچه های یزد که اکثراً پاسدارهای ورزیده ای بودند برای کادر گردان انتخاب شدند.  من را به عنوان فرمانده دسته انتخاب کردند و نیروها را تحویل گرفتم. نیروها مسلح و آماده شدند و گردان به خط آمد. گردانی که ما داخلش بودیم را گذاشتند برای مرحله دوم و پشتیبانی چون تازه تشکیل شده بود و گردان خط شکن نبود. یک سری از گردان های لشکر همان شب عملیات، خط را شکستند. در عملیات فتح المبین سپاه و ارتش به صورت مشترک عملیات را با هم انجام می دادند. ظاهرا اینگونه برنامه ریزی شده بود که بخشی از نیروهای پیاده ارتش و سپاه برای کمک به تیپ دزفول که تحت امر لشکر 92 اهواز بود ، به منطقه دشت عباس بروند و وارد عمل شوند.  اینجا یک مقدار ناهماهنگی ایجاد شد. عراق  هم لشکرهای زرهی اش را آورده بود و تقریباً 300 تانک جلو آمده بودند. یک گروهان از تیپ ثارالله و یک گروهان ارتش با هم همراه شدیم و سوار ماشین شدیم، به ما گفتند در همان منطقه ، نزدیک امام زاده عباس پایین بیایید و مستقر شوید، تیپ زرهی که به کمکش می روید آنجاست. حدود بیست تا سی خودرو نیروها را سوار کردند و حرکت کردیم و از منطقه مرتفع و شیبداری، حدود دو کیلومتر مانده به امامزاده عباس، پایین آمدیم. کاملاً  در دید عراقی ها بودیم. من سوار ماشین دوم بودم، از داخل ماشین اولی که جلوی ما بود یک نارنجک تفنگی از کوله بچه ها وسط جاده افتاد، چند لحظه ماشین ما روی جاده توقف کرد، پایین پریدم که این را بردارم. شیب جاده تند بود و ماشین ها مرتب بوق می زدند. راننده، من را رها کرد و تا آمدم به خود بجنبم  نیروهایم را برداشت رفت! ماشین های دیگر هم رفتند.  خودم را به زور سوار ماشین آخر کردم ، یعنی روی سپرعقب آن نشستم و ماشین حرکت کرد . یک وقت دشمن آتش سنگینی ریخت. صدها تانک و زرهی و کاتیوشا در دشت مستقر بودند. نیروهای ما هم سوار تویوتا و سیمرغ و بدون هیچ تجهیزات آماده درمقابلشان بودند. کلی آتش روی ما ریختند. بچه ها نایستادند و ماشین ها رفتند.  نزدیک امامزاده عباس، سر یک سه راهی رسیدیم، تانک های دشمن که پشت خاکریز کمین کرده بودند، شروع کردند ماشین ها را زدن. شاید کمتر از 5 دقیقه ، تانک های عراقی نیروهای ما را زدند و کاملاً محاصره شدیم، یعنی گلوله ها مستقیم به ماشین ها می خورد.

- نیروها هنوز داخل ماشین ها بودند؟

-بله. باور کنید من تا آخر جنگ دیگر هرگز چنین صحنه ای ندیدم. در عرض چند دقیقه دو گروهان رفت روی هوا ! من داشتم از بالا می دیدم که  با گلوله مستقیم ماشین هارا می زدند.  فقط ما که ماشین آخر بودیم پریدیم پایین. به راننده گفتم بایست و بچه ها پایین پریدند. فقط از همین ماشین آخر 10 ، 15 نفر زنده ماندند. دیگر هیچ کس برنگشت. همه شهید شدند.

- آقای حسینی؛ گروهان شما و یک گروهان هم از ارتش، قبل از اینکه وارد عمل شوند، مورد تهاجم تانکهای دشمن قرار گرفتند و تعداد زیادشان در آن شب به شهادت رسیدند، درست متوجه شدم؟

- دقیقاً همینطور شد.

- فرماندهی را چه کسی بر عهده داشت؟

- ما اصلاً نفهمیدیم. فقط شب قبلش اسامی نیروهایم را به من دادند.

- شما فرمانده دسته بودید؟

- بله. دسته من که رفت و نفهمیدم چطور شد.

- یعنی شهید شدند؟

- بله. در عرض دو، سه دقیقه شهید شدند.

- بعد چه شد؟

- نیروهای ماشین آخر، سریع پیاده و در سنگرهای عراقی که آنجا بود مستقر شدیم و داشتیم منطقه و وضعیت را می دیدیم. گفتیم بچه ها مسلح شوید و آماده باشید. با چشم خود می دیدیم که تانک های عراقی به حالت گاز انبری دارند جلو می آیند که ما را به طور کامل محاصره کنند و هرکس زنده مانده اسیر کنند. بچه ها شروع به تیراندازی کردند اما واقعاً روحیه شان را باخته بودند و وضعیت بدی بود.

- بچه ها با چه اسلحه ای می جنگیدند؟

- عمدتاً کلاشینکف و ژ3 بود. اسلحه دیگری نداشتیم. مثلاً آرپی جی بود، اما گلوله اش نبود، یا مثلاً فشنگ های تیربار بود اما اسلحه اش نبود. من اسلحه خودم را مسلح کردم و آوردم بالا،  تیر دوم را که زدم اسلحه ام گیر کرد. سرم را پایین آوردم که گیر اسلحه را رفع کنم. یک مرتبه  یک رگبار دقیقاً بالای سرم رد شد . گفتیم اینجا جای ماندن نیست. تانک ها در فاصله 100، 150 متری ما بودند. نفری که پشت دوشکای روی تانک بود را  می توانستیم واضح ببینیم . قرار شد برگردیم عقب . عقب تر یک خاکریز بود، گفتیم می رویم پشت خاکریز مستقر می شویم. من افتادم جلو و بقیه پشت سرم حرکت کردند. بالاخره این تعداد نیرو را توانستیم از مهلکه بیرون ببریم. وقتی حدود 500 متر عقب آمدیم و به خاکریز رسیدیم تازه متوجه شدیم. حدود شصت ، هفتاد تانک خودی که اکثرش هم روشن بود را  برادران ارتش جا گذاشتند و آمدند عقب !

- تانک ها دست عراقی ها افتاد؟

- حالا توضیح می دهم که چه شد. جنگ صحنه های مختلفی دارد، یک گوشه ای شکست می خوریم و گوشه ای دیگر پیروز می شویم. آنجا هم همین طور بود. دیدیم چند نفر از ارتشی ها مقاومت کرده بودند و بقیه شان تانک های روشن را جا گذاشته  و عقب نشینی کردند. قرار بود ما می آمدیم و با اینها هماهنگ می شدیم. ما نیروی پیاده کمک به اینها بودیم. آنها عقب نشینی کرده بودند و ما درمحاصره دشمن افتادیم.  خلاصه، نیروهایی که مانده بودند برگشتیم عقب تا به خط خودمان رسیدیم. وقتی رسیدیم صبح شده بود و منطقه خیلی شلوغ بود. هواپبیماها منطقه را بمباران می کردند، کاتیوشاها شلیک می کردند، خاطرم هست حاج آقا عبادی، امام جمعه زاهدان، صبح عملیات، در آن شرایط وارد منطقه شد و از ماشین پیاده شد. توفیقی شد که در خدمتشان باشم. ایشان را بردیم داخل سنگر و جریان شب گذشته را برایشان تعریف می کردم که در همان هنگام یک هواپیمای دشمن توسط نیروهای هدف قرار گرفت و سقوط کرد. حاج آقا بعداً رفته بود و همه این قضایا را در خطبه نماز جمعه بیان کرده بود. دو سه روز اول عملیات، حضور نیروهای زرهی عراق در منطقه چشمگیر بود . بعد از آن، تعدادی از بچه ها از جمله؛ شهید کندلی و شهید مصطفی رنجبر تیم ویژه ای را تشکیل دادند و هر شب به شکار تانک می رفتند. این نیروها هم، یک شب درمحاصره دشمن افتادند و شهید شدند . فقط یکی از آنها به نام آقای لب سنگی که از بچه های اصفهانی بود ولی اصالتاً یزدی بود توانسته بود جان سالم به در ببرد.

بعد از آن جریان،  نیروهای خودی عمل کردند و تنگه رقابیه را بستند و نیروهای دشمن در محاصره قرار گرفتند و کل این لشکر زرهی با 300 تانکشان اسیر شدند. همچنین تانکهای خودی که چند شب قبل در منطقه باقی مانده بود، مجدداً بدست نیروهای خودی افتاد.

- در فتح المبین از بچه های یزدی که از سیستان و بلوچستان اعزام شده بودند کسی شهید شد؟

- بله. شهید کندلی، مصطفی رنجبر و چند نفر دیگر که الان حضور ذهن ندارم.

- بعد از عملیات چه کردید ؟

- بعد از اینکه عملیات تمام شد، گفتند بچه های سیستان و بلوچستان برگردند. منتهی من، فقط یکی دو روزی برای مرخصی به یزد آمدم و مجدداً به تیپ ثارالله که در منطقه جنوب، محور حمیدیه مستقر بود بازگشتم. قرار شد خودمان را برای عملیات بعدی آماده کنیم . این دفعه واحد اطلاعات عملیات بودم و فرصت هم خیلی کم بود و فاصله با دشمن خیلی زیاد . به گونه ای که هر شب برای شناسایی می رفتیم تا صبح می شد. خیلی سخت بود.

- برای بیت المقدس آماده می شدید ؟

- بله .

- یادتان است آن موقع از بچه های یزد چه کسانی همراهتان بودند؟ بعد چه شد؟

- شهید احمد پارساییان، برادر کوچک سه شهید پارسائیان.

خلاصه برنامه به شیوه قبل تکرار شد یعنی از  ارتش؛ تیپ تکاور ذوالفقار و سپاه؛ تیپ ثارالله با هم ادغام شدند. در آن عملیات هم چون تیپ تازه تشکیل شده بود محور تلاش اصلی را به تیپ ندادند.

- منظورتان عملیات بیت المقدس است ؟

- بله. بیت المقدس هم، همانند فتح المبین بود .عملیات اصلی جای دیگری بود، یکی از محورها که تلاش پشتیبانی بود به تیپ واگذار شد و یگانهای تازه نفس دیگر هم برای غافلگیری دشمن عمل می کردند.

- از کدام محورها؟

- یکی؛ از محور حمیدیه ، یکی دیگر از محورها؛ جاده اهواز خرشهر که به آن محور جبهه نورد  هم می گفتند و محور سوم از غرب رودخانه کارون بود. تیپ ما در محور حمیدیه وارد عمل شد. دشمن فکر می کرد محور اصلی عملیات اینجاست. در صورتی که محوراصلی؛ غرب کارون بود.

- فکر می کنم دشمن در محور شما، زیاد مقاومت نکرد و عقب نشینی کرد.

- توضیح می دهم که بعد چگونه عقب نشینی کرد. شب عملیات ما را به عنوان عنصر اطلاعات، به یکی از گردانها معرفی کردند و قرار شد برای عملیات جلو برویم. اما در همان شب عملیات، برنامه عوض شد و گفتند گردان شما وارد عمل نخواهد شد. گردان هایی که رفتند موفق نشدند خط را بشکنند. البته قبلا عرض کردم که این محور اصلی نبود. هنوز زیاد از شب نگذشته بود که همه­ی ارتشی ها برگشتند. نیروهای تیپ تکاور اصلاً وارد عمل نشدند. در منطقه حضور پیدا کردند و وقتی شب شد و هوا تاریک شد همه برگشتند.

- به آنها گفته بودند که برگردند؟

- بله، فکر کنم به ارتشی ها گفته بودند چون اصلاً وارد عمل نشدند. تیپ ثارالله هم که وارد عمل شد موفق نشدند خط را بشکنند و برگشتند. چند روزی آنجا بودیم و قرار بود مجدداً در همان منطقه عملیات انجام شود.

- یعنی مراحل بعدی بیت المقدس، بله؟

- بله.  هفت هشت روز بعد از آن. یک روز بعد از ظهر ،  مجدداً برای شناسایی رفتم، یکی از فرماندهان گردان همراه من بود که بر اثر ترکش خمپاره همان جا ترکش خورد و شهید شد. قرار بود آن شب عملیات شود . نمی دانم چه شد که انجام نشد. بعدش هم دشمن آتش خیلی عجیبی ریخت. بچه ها می گفتند  دشمن یا می خواهد شب عملیات کند یا قصد عقب نشینی دارد. بعد متوجه شدیم که قصد داشتند عقب نشینی کنند. عملیات آن شب انجام نشد و فردا صبحش دیدیم که عراقی ها خط را خالی کردند و عقب نشینی کردند. از روز بعد تیپ مرحله به مرحله از آنجا آمد تا به طلاییه رسید و آنجا  مستقر شد. تا آخر عملیات هم آنجا بود و من هم تا آخر عملیات بودم تا جایی که دیگر همه نیروی یگانها به مرخصی رفتند . به من پیشنهاد شد تا بعنوان نیروی اطلاعات عملیات برای شناسایی در منطقه بمانم . سه چهارروزدیگر هم ماندم، هوا گرم  بود و هیچ کسی هم آنجا نبود. همه نیروهای تیپ ما رفته بودند. کاری هم نداشتم. درنتیجه من هم برگشتم یزد . بعد از چند روزی استراحت، مجدداً به سیستان و بلوچستان رفتم. آنجا مسئول پاسگاه مرزی جالق بودم. سال 62، زمانی که موافقت شده بود تیپ 18 الغدیر یزد تشکیل شود با پیشنهاد شهید حسن انتظاری، از سیستان و بلوچستان انتقالی گرفتم و به یزد آمدم . سه چهار ماهی در یزد بودم. تازه ازدواج کرده بودم.  چند ماه بعنوان فرمانده پاسگاه دوراهی انجام وظیفه کردم . بعد از آنجا به پاسگاه دو راهی طبس رفتم. دو، سه ماهی هم آنجا بودم. بعد پاسگاه ها را جمع کردند و بعد از آن دیگر تیپ تشکیل شده بود.  و حدوداً بهمن ماه سال 62 بود که به تیپ الغدیر آمدم.

- بفرمایید اولین مسئولیت شما در تیپ الغدیر چه بود؟

- مرا معرفی کردند به گردان آقای فرهنگ دوست که فرمانده گردان محمد رسول الله بود.  آنجا به عنوان معاون سوم گردان بودم. چون آقای احمد حسنعلی معاون اول بود، فکر کنم آقای فرج پور معاون دوم و من هم معاون سوم بودم.

- اولین مأموریت آفندی تیپ الغدیر حضور در عملیات خیبر بود. شما هم وارد عمل شدید؟

- بله. چون تیپ تازه تشکیل شده بود مأموریت سنگینی به تیپ داده نشد. اما حضور داشتیم

- چند گردان از تیپ وارد عمل شد؟

- گردان ما ، گردان شهیدحسن انتظاری و گردان آقای هدایتی. من شاهد بودم که هر شب بچه ها برای شکستن خط می رفتند، منطقه سختی بود ، کانال آب و میدان مین بود و خط مشکلی بود. در نهایت قرار شد که سه گردان از تیپ الغدیر وارد عمل شود.  در قرارگاه قرار بر این بود که بچه های لشکر محمد رسول الله، راه را باز کنند و میدان مین را خنثی کنند و روی کانال های آب پل بزنند و بعد، بچه ها عبور کنند و خط را بشکنند. به هر ترتیب شب عملیات نتوانستند پل بزنند، آن زمان حاج همت هم شهید شده بود و آقای عباس کریمی فکر کنم جانشین ایشان بود. پشت خاکریز ، دو تا گردان هایی که قرار بود عمل کنند جمع بودند . بحث بین فرمانده گردانها و بچه های لشگر 27 و قرارگاه بالا گرفته بود . آنها می گفتند وارد عمل شوید. اینها می گفتند شما قرار بوده خط را بشکنید و راه را باز کنید و ما ادامه دهیم، با این وضع امکان ادامه عملیات نیست و داشتند با هم بحث می کردند. بحث خیلی بالا گرفته بود که یک دفعه یک توپ یا خمپاره دقیقاً فاصله دو سه متری آنها به زمین خورد. گلوله زمین خورد و همه را پر از خاک کرد اما عمل نکرد و دیگر تا آمدند خودشان را جمع و جور کنند زمان از دست رفته بود، تقریباً هوا روشن شد و آن شب، عملیات انجام نشد. شب یا روز بعدش عراقی ها حمله کردند و تعدادی از عراقی ها اسیر شدند. آنها می گفتند شب قبل ما آماده باش کامل بودیم و اگر شما حمله می کردید قتل عام می شدید. خلاصه خدا کمک کرد و تیپ حفظ شد.

پایان قسمت اول

ادامه دارد...

گفتگو از: عباس رنجبر

Template Design:Dima Group