صحبت هاي آقاي امراللهي ما را به حال و هواي سال 61 از عمليات محرم تا عمليات والفجر 4 و از دارخوين و رود كرخه در جنوب تا تپه هاي دشت شيلر غرب ، از لحظه شهادت ياراني چون شهيد عاصي زاده تا جراحت عزيزي چون آقاي عبداللهي ( فرماندار فعلي شهرستان صدوق) برد ... با ما همراه باشيد ....

 

* خانم آقايي خدمت شما خسته نباشيد عرض مي كنم . اجركم علي ا... . بفرماييد ازدواج شما با آقاي امراللهي قبل از جانبازي ايشان بود؟

 

- ازدواج ما با انتخاب و آگاهي كامل خودم نسبت به جانبازي ايشان بود و جزء مهمترين ارزش ها و معيارهايي كه براي ازدواج داشتم جانباز بودن بود . آن زمان خيلي ها افكار مرا سرزنش مي كردند ، حتي طعنه مي زدند ، فرضاً  مي گفتند : 20 سال ديگر پشیمان خواهي شد و از اين قبيل ... اما پدرم كه خود از انقلابيون زمان حضرت امام و از رزمندگان زمان جنگ بود مشوق و پشتيبانم بود ...

 

* خداوند ايشان را براي انقلاب حفظ كند ، بفرماييد حاصل زندگي مشتركتان چند فرزند است ؟

 

- 1 پسردارم و 3 دختر دارم و علي كوچولو نوه ام كه 4 ماه دارد .

 

* خانم آقايي شما بار اين مسئوليت بزرگ را به تنهايي به دوس كشيديد بفرماييد از موفقيت هاي همسرتان تا چه حد خوشحال بوديد .

 

- ابتداي زندگي مشكلات ايشان سخت تر بود ، هنوز قسمت هايي از بدن را نمي توانستند حركت دهند ، كم كم با درمان و استراحت و به لطف خدا رو به بهبودي رفتند و حتي در منزل شروع به درس خواندن كردند . سپس باز هم مطالعه را رها نكردند و در رشته كامپويتر دانشگاه قبول شدند با همه سختي ها و با وجود 4 فرزند پشت سر هم ، به درس خواندن ادامه دادند تا مدرك كارشناسي را گرفتند و من افتخار مي كنم كه در اين موفقيت ها شايد به نوعي سهيم باشم ... اگر خداوند از من بپذيرد ...

 

* ان شاء ا... كه همينطور است و اجر شما باقي خواهد ماند و  در اين آزمايش  الهي سربلند خواهيد بود .

 

آقاي امر اللهي را روي ويلچر مي ديدم با روحيه اي بسيار بالا

 

* آقاي امر اللهي بفرماييد چند ساله بوديد كه به جبهه اعزام شديد و كجا آموزش مي ديديد ؟

 

- من متولد سال 1344 هستم قبل از عمليات محرم حدوداً 15 ، 16 سال داشتم به شكل بسيجي به دارخوين اعزام شدم و توسط گروه تكاوران در آنجا آموزش هلي برن را ديدم . در اين آموزشي سخت بايد ياد مي گرفتيم كه هر وقت اعلام شد در هر مكاني اعم از خشكي يا آب از هلي كوپتر به پايين بپريم . ما عضو گروهان هلي برن شده بوديم .

 

* شما درچه عملياتي شركت داشتيد ؟

 

- يكي در عمليات محرم بودم آنجا تپه هايي بود كه به آن مي گفتند ارتفاعات 290 ، دست عراقي ها بود اين ارتفاعات كاملاً‌ مشرف بود به دشت عباس ، عين خوش ، دهلران و ديگر مناطق آن محدوده . دو روز قبل از عمليات عراق كاملاً‌متوجه حضور نيروهاي ما شده بود . با تجهيزاتي كه عراق داشت حتي از امكانات ما با خبر شده بودند يا به نوعي شايد بتوان گفت عمليات لو رفته بود .

 

شب عمليات رسيد حال و هواي عجيبي بين بچه ها بود . لحظات خوب و معنوي اي كه هرگز قابل توصيف نيست ، عشق عجيبي كه همه را براي دفاع با تمام توان جذب مي كرد . لحظه به لحظه به شروع عمليات نزديك تر مي شديم . كم كم هوا ابري شد . باراني تمام فضاي جبهه را فرا گرفت كه واقعاً‌ توصيفش سخت است ، ديوانه وار از آسمان باران مي باريد بقولي همه مثل موش آب كشيده ! شده بوديم به كانال هايي كه در اطراف بود پناه مي برديم كانال ها هم پر از آب و گل شده بود خيلي از بچه ها را آب به مسيرهايي ديگري مي برد از جمله همان ابتداي راه سر شب گردان 5 حاجي كاظم ( گردان 5 به فرماندهي سردار حاج كاظم ميرحسيني ) راه را گم كرده بودند و از طرف ديگري رفته بودند . ) وضعيت سخت هواي آن شب را هيچ وقت فراموش نمي كنم . جالب اينجاست كه عراقي ها كه وضعيت هوا را اينچنين ديده بودند ، باور نمي كردند كه ديگر كسي بتواند در اين حال عملياتي انجام دهد . بنابراي با خيال راحت خوابيده بودند . خود ما هم باور نمي كرديم بتوانيم ادامه بدهيم . اما دستور آمد كه عمليات را انجام خواهيم داد و اين باران واقعاً‌لطف و عنايت الهي بود و از امداد هاي غيبي كه نمونه آن را در جبهه زياد داشتيم .

 

پيشروي كرديم صبح عمليات گردان 5 حاجي كاظم پشت سر عراقي ها رسيده بودند و همه با توكل به خدا به ارتفاعات 290 دست پيدا كرديم و سنگرهاي عراقي را فتح كرديم ...

 

* الحمدلله ممنونم از شما ، لطفاً بفرماييد اين شوق و ذوق و علاقه وافر رزمندگان ناشي از چه عاملي بود ؟

 

- الان كه فكر مي كنم برايم قابل درك نيست كه چه نيرويي ، چه علتي ، چه جاذبه اي وجود داشت كه يك جوان با تمام اميد و آرزوهايي كه دارد ، در دل شب روبروي دشمن بي رحم تا بن دندان مسلح در ميادين مين با توكل به خدا پيش روي كند؟ اصلا سختي كار ، شب يا روز بودن ، عدم امكانات و امثالهم معني نداشت . خدا شاهد است جواني تركش خورده بود دل و رورده هايش بيرون ريخته بود با دست به بقيه نيروها اشاره مي كرد شما برويد جلو اينجا صبر نكنيد . مي دانيد چون هدف همه يكي بود . درسي بود كه از عاشوراي امام حسين (ع) گرفته بودند . من فكر مي كنم  مكتبي بودن ، ولايي بودن و اخلاص محض بچه ها باعث مي شد اينطور كار كنند .

 

* خيلي متشكرم ، آقاي امراللهي مي بينم پاي راست شما قطع شده ، بفرماييد جراحت هاي شما چه زماني اتفاق اقتاد ؟

 

- مجروحيت من در غرب كشور در عمليات والفجر 4 بود . در اين عمليات من در واحد 101 اطلاعات عمليات بودم براي شناسايي منطقه رفته بودم و يك گروهان را تحويلم دادند كه برويم ، هدف بستن تنگه گرمك بود آرپي جي زن پشت سرم بود درگيري بين ما و بعثي ها شديد شده بود ، لحظه اي احساس كردم گردنم خيس شده ، هيچ حركتي در بدن نداشتم ... آن شب 27/7/62 بود تا فردا حدود 3 بعد از ظهر در منطقه ماندم . جاده شيلر پر از مين بود امدادگرها به سختي مرا به اورژانس خط بردند با يك درمان موقت با هلي كوپتر به سنندج رساندند و براي درمان نهايي از آنجا با هواپيماهاي 130 كه نيمكت هايي داشت به تهران اعزام شدم و در بيمارستان شهيد مصطفي خميني بستري شدم . 38 روز در آي سي يو بودم اسم خود را نمي دانستم فقط صداي غش غش اره اي كه پايم را مي بريد را مي شنيدم . اصلاً  يك طرف بدنم هيچ حسي نداشت . تركشي كه به گردنم خورده بود منجر به قطع نخايم شده بود .

 

* از برادر جانباز امر اللهي پرسيدم در صورت امكان از همرزمان خود برايمان بگوييد ؟

 

- ارتفاعاتي بود به نام سور كوه كه بعثي ها آنجا مستقر بودند اين ارتفاعات تقريباً بلندترين نقطه منطقه در نقطه صفر مرزي بود . بالا رقتن از اين ارتفاعات كار بسيار مشكلي بود . بنابراين بايد تمام كوه را دور مي زديم تا كم كم به بالا برسيم . آنجا منطقه پر درختي بود ، تقريباً‌ وسط آن منطقه تپه اي بود كه درختي نداشت خاك بود بچه ها اسم آنجا را گذاشته بودند سركچل ! كاملاً‌مشرف بود بر دشت شيلر در اين دشت جاده اي را به سختي درست كرده بودند جاده اي كه قبلاً‌خراب شده بود معمولاً‌در اين جاده وانتهاي لنكروز ، مي توانستند بهتر عبور كنند براي هماهنگي عمليات رفته بوديم آنجا پايين تپه وانت ها را پارك كرده بودند پشت سر هم ، يك وانت پر از مهمات هم بين آنها بود ، از شيشه جلوي يكي از وانتها كه بر عكس پارك شده بود نور منعكس شده بود به طرف دشمن و باعث شده بود بعثي ها متوجه آن نقطه شوند و گلوله اي به طرف ما پرتاب كردند ، البته به وانت مهمات نخورد اما فرمانده عزيزمان ذبيح ا... عاصي زاده به شهادت رسيد بالاي سرش كه رسيديم 2 نفس ديگر كشيد ...

 

همزمان با ايشان عزيز ديگري به نام آقاي عبداللهي ( فرماندار فعلي شهرستان صدوق ) نيز دستشان از بدن جدا شد البته گوشه اي از آن به پوستي بند بود . دوست ديگرم نيز در آن لحظه به شهادت رسيد كه اهل اصفهان بود به نام شهيد شيخ علي شاهي . زيادبودند ، لحظات سخت وداع ياران را زياد ديدم ...

 

* آقاي امر اللهي جنابعالي اهل ورزش هم هستید ؟

 

- بله حدوداً  7 بار در مسابقات رالی جانبازان شركت كرده ام كه معمولاً‌120 ماشين در استان مسابقه مي دهند و 4 نفر به مرحله كشوري راه پيدا مي كنند . يكبار رتبه دوم كشوري و يكبار رتبه سوم كشوري را به دست آوردم . در اين مسابقات به همراه خانواده بودم و اين خود يك تفريح جالبي بود چون امسال در جاده زيبا كنار بوديم گاهي جاده اروميه – اردبيل – تبريز و .... برگزار مي شود .

Template Design:Dima Group