خط شکنان: عباس رنجبر// در خدمت یکی از اعضای خانواده­ی معظم شهیدان ادهمی هستیم. من استدعا دارم خودشان را معرفی بفرمایند، تا سوالات بعدی را بپرسیم.

بسم رب الشهداء و الصدیقین. اینجانب حسن ادهمی برادر سه شهید و دو جانباز دیگر هستم که خود اینجانب نیز جانباز می باشم.

- آقای ادهمی متولد چه سالی هستید؟

- سال 1339.

- چندمین فرزند خانواده هستید؟

- پنجمین.

- از خانواده تان بگویید. ظاهراً خانواده پرجمعیتی داشتید. شغل پدر و والده چه بود؟ الان در قید حیات هستند؟

- پنج خواهر هستیم و یازده برادر. پدر و مادرم دو سالی است که عمرشان را به شما داده اند. پدر بازنشسته شهرداری بودند، یعنی باغبان شهرداری بودند. مادر هم خانه دار بودند.

- تحصیلاتتان را تا چه مقطعی ادامه دادید؟ در چه مدارسی درس خواندید؟

- اینجانب در حال حاضر دیپلم دارم که این هم بعد از اینکه بازنشسته شدم، یعنی دو سال پیش، رفتم دنبال درس خواندن و دیپلم گرفتن. با اخوی رفتیم و دیپلم گرفتیم.

- ابتدایی را کجا خواندید؟ بعد کجا مشغول شدید؟

- ابتدایی را در مدرسه ادب آن زمان تحصیل کردم. بعد به خاطر اینکه خانواده به علت جمعیت زیاد نمی توانستند هزینه را تامین کنند درس را رها کردم.

- تا چه مقطعی؟

- تا اول راهنمایی.

- یعنی اول راهنمایی را خواندید وبعد تحصیل را به دلیل مشکلات خانوادگی اقتصادی رها کردید؟

- بله. سال 53 بود که در کارخانه سعادت به عنوان کارگر مشغول به کار شدم و بیست و هشت سال آنجا خدمت کردم.

- در انقلاب چند ساله بودید؟

- هفده ساله.

- و آن موقع شاگرد کارخانه هم بودید ؟

-بله. در تظاهرات ها به اتفاق اکبر و یکی از دیگر برادران مرحوم شرکت می کردم.

- خاطره ای از دوران انقلاب دارید؟

- زیاد .... زیاد ....

- حالا با توجه به فرصتی که داریم اگر خاطره نابی از دوران انقلاب دارید برایمان بگویید.

- خاطره نابی دارم که خیلی خیلی برای من مهم بود، آن زمان مجروح شدم. 23 / 9 / 1357 بود. نفربرهای ژاندارمری در میدان امیرچخماق  به طرف مردم می آمد و تیراندازی می کرد. من هم از این کار ناراحت بودم، برای اینکه سد معبری بکنم آمدم نرده هایی روبروی دکان حاج خلیفه گذاشتم. آن موقع ها آنجا دوچرخه می گذاشتند. اینها را وسط خیابان گذاشتم و چون  لاستیک در دسترس نبود مقداری مقوا پیدا کردم و آتش زدم که جلوی نفر بر ژاندارمری را بگیرم. اینها مرا از دور دیدند و آتش نشانی شان که دو کابین داشت آمد. عقب این کابین سه سرباز بودند و دو نفر هم جلو بودند که یکی راننده  و دیگری هم یک شخص درجه دار بود. از دور دیدم که دارند می آیند. من پشت یک ماشین پناه گرفتم. وقتی رسیدند درجه دار به اینها دستور داد که بروید پایین این پدرسوخته را بزنید. من که فرار کردم سه نفر مرا هدف قرار دادند و به طرفم تیراندازی کردند. همین که سینه خیز رفتم و آمدم بلند شوم یکی از تیرهایشان کمانه کرد و به دست راستم خورد و مجروح شدم. وقتی به داخل یکی از کوچه ها رفتم. مردم می گفتند بچه ما را کشتند! برادرمان را زدند. این قدر مردم با هم  همبستگی داشتند. دلشان به حال همدیگر می سوخت. اگر یکی مجروح می شد همه به کمکش می آمدند، فرار نمی کردند. به جای فرار به طرف او می آمدند و بلندش می کردند. من را هم به بیمارستان بردند. در خیابان تیراندازی بیشتر شده بود. از کوچه پس کوچه های امیرچخماق راهی بود که به حسینیه شاهزاده فاضل می رسید، ما از آن کوچه ها رفتیم. وقتی رسیدم آن طرف کوچه که به بیمارستان گودرز بروم گفتند این راه بسته است. هرکس به بیمارستان برود او را می گیرند. گفتم من پسر احمد کرمانی هستم و تیر خوردم. بابایم معروف بود. گفتند اینجا نباش که تو را می گیرند. مرا سوار یک وانت کردند و از کوچه پس کوچه ها به منزل بردند. پدر و مادرم خواستند مرا به بیمارستان ببرند. بازهم از کوچه پس کوچه ها با وانت راه افتادیم . من را به بیمارستان افشار بردند و بستری کردند .

وقتی وارد بیمارستان شدیم یکی از پرستارها گفت این تیر خورده؟ چون گفته بودند هرکس مجروح شد بلافاصله به ساواک قدیم یا نیروی شهربانی اطلاع دهند که بیایند او را بگیرند و تحت نظر داشته باشند. برادرم آن پرستار را گرفت و چاقویی بیرون  آورد و گفت اگر اطلاع بدهی تو را می کشم!! دیدم یک عده ای دورش را گرفتند گفتند چه شده؟ گفت برادر من تصادف کرده، می خواهد به شهربانی زنگ بزند بگوید  تیر خورده. دیگر همه خودشان را جمع کردند، فهمیدند که اگر در مورد من خبری بدهند برادرم دست از سرشان برنمی دارد و یک کاری دستشان می دهد. به هرحال به بخش جراحی بیمارستان رفتم و حدود سه ساعتی همینجور خونریزی داشتم. دکتر بیهوشی هم نبود.

- تیر هم توی دست شما بود؟

- بله تیر دست من را نابود کرده بود، دست من قطع شده بود، یعنی دو طرف استخوان های ساعد کاملاً از بین رفته بود، الان که دستم را می بینید به بدنم وصل است شفا پیدا کردم. دو ساعتی درد کشیدم، می گفتند دارد از بین می رود. از آنجایی که خیابان ها را هم بسته بودند و با اینکه شهر خلوت بود نمی گذاشتند هیچ ماشینی رفت و آمد کند دکتر خیلی دیر رسید. بیش از دو ساعت طول کشید که بیهوشم کردند.

دکتر شریعت آمد و وقتی وضعم را دید گفت دستت خیلی مشکل دارد، از بین رفته ولی خب یک جوری بندش می کنیم، یک هفته ای منتظر باشید، اگر خوب شد که هیچ، اگر خوب نشد قطع می کنیم.

گفتند بیهوشت کنیم؟ گفتم نه من را همینجور عمل کنید. این قدر روحیه داشتم . حدوداً دو ساعت و نیم زیر عمل بودم و وقتی عملم تمام شد با برادرم از در پشت بیمارستان بیرون آمدم. لباسم هم خونی بود.

- یعنی بعد از عمل مرخص شدید؟

- بله بعد از عمل مرخص شدم، چون از ساواک خیلی وحشت داشتیم، اگر ما را می گرفتند خیلی بد می شد. برای کسی باورکردنی نیست که چنین اتفاقی افتاده!

باز این را هم از همبستگی مردم بگویم. وقتی من از بیمارستان بیرون آمدم و جلوی بیمارستان آمدم و می خواستم سوار ماشین شوم، یک پیکانی با دو نفر سرنشین جلوی ما ایستاد، گفتند آقا کجا می خواهید بروید؟ گفتیم شما بروید، ما تاکسی می گیریم. گفتند نه بیایید هرجا می خواهید ما شما را می رسانیم. ترسیدم که نکند ساواکی ها باشند و اینجا آماده باشند و ما را بگیرند و ببرند. گفت نترسید ما ساواکی نیستیم و از خودتان هستیم و انقلابی هستیم. ما را سوار کردند و به در خانه رساندند.

- به هرحال اطلاع داده نشد؟

- نه اطلاعی پیدا نکردند.

دکتر دارو نوشته بود اما ما چون خیلی دستپاچه بودیم نسخه را نگرفته بودیم. دو روز در خانه بودم و درد می کشیدم، از هیچ دارویی هم استفاده نکرده بودم. به ما گفتند که به دفتر آقای صدوقی بروید بگویید اینگونه مجروحی داریم و در خانه است و هیچ کس هم به دادش نمی رسد. وقتی به دفتر آقای صدوقی رفتند، گفتند آقای دکتر پاکنژاد بیاید ایشان را ببیند و نظرش را بگوید. خدا دکتر پاکنژاد را رحمت کند. ایشان آمدند و گفتند باید برود بیمارستان بخوابد. چرا دارویش را نگرفتید استفاده کند؟ آنتی بیوتیک هایی که باید به من می دادند نگرفته بودند. گفتند چرکی شده و سریع او را به بیمارستان ببرید . از طرف دفتر آقای صدوقی شخصی به نام آقای کلانتری که الان هم هستند من را به بیمارستان بردند. دکتر گفت که چرا داروهایش را استفاده نکرده؟ برادرم گفت ما نسخه نداشتیم و نسخه ای نگرفتیم. گفتند دست ایشان چرک کرده و خیلی وضعیت خوبی ندارد. بستری بشود تا ما بتوانیم مریضی ایشان را رفع کنیم. گفتند خیلی  خطر دارد و از اولش خطرناک بوده و الان که دیگر بدتر شده.

مرا در بیمارستان خواباندند و به بخش رفتم. روزی سه وعده یعنی شش آنتی بیوتیک خیلی قوی به من می زدند، تا جایی که گوش هایم دیگر سنگین می شد، انگار که نزدیک بود منفجر شود. وقتی به دکترگفتم گفت داروها را قطع کنید دیگر بر او اثری ندارد. آنتی بیوتیک ها دیگر اثر نمی گذاشت، دارو را قطع کردند و گفتند فقط شستشو دهید. آن روزها خیلی ناراحت بودم که خدایا من جوان هستم. برای من خیلی سنگین بود که دستم قطع شود. می گفتم خدا همین دستم به بدنم بند باشد باز شکر به جا می آورم. البته تیر که خوردم گفتم این دست هم فدای یک شاخ موی امام خمینی. فدای نفس امام. یعنی حتی جانم هم برایم ارزشی نداشت. این قدر از رهبرم فرمانبردار بودم.

یک شب در بیمارستان خوابیدم و خواب دیدم که دو سه تا سید آمدند و دست من را گرفتند و دستی را که در گچ بود بالا آوردند و گفتند تو مشکلی نداری. قبلش من خیلی درد می کشیدم. فردایش که بلند شدم اصلاً دردی نداشتم. به دکتر گفتم آقای دکتر من دیگر درد ندارم. دکتر کمی ناراحت شد گفت حتما دستت خرفت شده و باید حتماً قطع شود. نگاهی کرد گفت دستت خیلی خراب بود، حالا نمی دانم چطور شده که بهتر شده. من چیزی به آقای دکتر نگفتم. روز به روز الحمدالله بهتر شدم.  یک ماهی هم در بیمارستان بستری بودم. پرستارهای مرد می آمدند غذا به دهانم می گذاشتند و خیلی خیلی با محبت بودند. حتی می گفتم من خودم یک دست دارم، می گفتند ما می خواهیم ثواب ببریم، حالا شما می گویی نه!

در بیمارستان بستری بودم که خبر رسید تظاهراتی شده بود و به ساواک حمله کرده و آنجا را گرفته بودند و همانجا بود که شنیدم شاه رفت و باعث خوشحالی من شد.چون اگر من بیرون می آمدم و شاه هنوز بود مرا به این سادگی ها  رها نمی کردند. به هرحال از معروفیت پدرم مرا می شناختند. این مدتی که من در بیمارستان بودم دنبال من بودند. رفته بودند بررسی کرده بودند، گفته بودند یزد نیستم. نگفته بودند بیمارستان هستم.گفتند نزد خواهرش رفته و آدرس هم به آنها نداده بودند.

اولین شهید خانواده شما چه کسی است؟

- اولین شهیدی که ما دادیم شهید عباس بود در سن 20 سالگی در رقابیه به شهادت رسید. این برادر هم در انقلاب زحمت می کشیدند. حتی انقلاب که پیروز شده بود یک اسلحه ژ-3 در صفاییه در یک گونی پیدا کرده بود.

- چه زمانی؟

- سال 57.

- بعد از پیروی انقلاب و قبل از جنگ؟

- بله. یک راننده تاکسی را صدا می زند و قضیه را به او می گوید. دنبال ژاندارمری می روند و اسلحه ها تحویل می دهند و به دلیل انجام این کار تشویق می شوند. ایشان در خدمت سربازی یک هفته ای مرخصی می گیرند و می آیند. 2 روز که می مانند می بینند دلشان بند نمی شود. روز سوم به آنجا می رود. وقتی به مقرشان می رود به او می گویند شما که هنوز مرخصی داشتی، چرا برگشتی؟ او می گوید دلم بند نشده جبهه ها را بیشتر دوست دارم.

- سرباز ارتش بود یا سپاه؟

- هوا نیرو. فردای صبحش یک گلوله خمپاره به چادرشان می خورد.

- منطقه رقابیه؟

- بله

- تاریخش؟

- تاریخ 12 / 11 / 60.

- و همان جا به شهادت می رسند؟

- بله.

- ایشان اولین شهید خانواده هستند؟

- بله. ایشان البته قبلا هم مجروح شده بوده.

- دومین شهید؟

- دومین شهید مرتضی بوده که ایشان در عملیات والفجر مقدامانی به شهادت می رسند. البته ایشان 8سال مفقودالاثر بودند.

- بعد از هشت سال پیدا نشدند؟

- بعد از هشت سال، وقتی جنگ تمام می شود جنازه او را می آورند.

- تاریخش؟

-21 / 11 / 61.تاریخ به خاک سپاری شان هم 69 بود.

- سومین شهید؟

- سومین شهید هم جلیل است که تاریخ شهادتشان 18 / 1 / 66 در عملیات کربلای 8 شلمچه است.

- در اواخر جنگ؟

- بله.

- آقای ادهمی خود شما در دوران جنگ در چه عملیات هایی حضور داشتید؟

- بعد از اینکه امام واجب کردند که همه به جبهه بروند در آن زمان اکبر برادرم جبهه بودند، بعد من هم که به هرحال دیدم امام واجب کرده اند رفتم آموزش هایی را در پادگان شهید بهشتی دیدم. البته سه برادر با هم ر فتیم آموزش دیدیم.

- شما و.... ؟؟؟

- علیرضا و شهید مرتضی. من و مرتضی شرکت سعادت می رفتیم.  رفتیم به رییس گفتیم که ما می خواهیم برویم، به ما اجازه  نمی دادند. به ایشان گفتیم ما واجب می دانیم که برویم. کار به این نداریم که شما اجازه بدهید یا ندهید؛ و رفتیم.

- چه سالی بود؟

- سال 61. در پدافندی عملیات محرم حضور داشتیم و پاتک ها را دفع می کردیم.

- در چه یگانی؟

- تیپ نجف اشرف که زیر نظر اصفهانی ها بود. تیپ الغدیر هنوز تشکیل نشده بود.

- یادتان است فرمانده تان چه کسی بود؟

- بله. آقای فرهنگ دوست.

- فرمانده گردانتان بودند؟

- فرمانده گروهان بودند. بعدش در عملیات والفجر مقدماتی برادرم مفقود شد، البته ما چهار برادر آن زمان باهم  در جبهه بودیم.

- یعنی چهار اخوی  همزمان در عملیات محرم حضور داشتید و ادامه پیدا کرد تا عملیات والفجر مقدماتی؟

- بله. که برادرم مفقود می شود و یکی از بردارهایم در همین مقطع محرم تا والفجر (حاج علیرضا) مجروح می شود. و من دچار موج گرفتگی می شوم.

- شما بعد از والفجر مقدماتی دیگر به یزد برگشتید؟

- بله. در عملیات کربلای 5 هم شرکت کردم. و در آخرهای جنگ هم با آقای رضا هدایتی همراه بودم و در عملیات بیت المقدس هفت شرکت کردم.

- چه گردانی بود؟

- گردان رزمی امام علی.

در این عملیات ها به جز موج گرفتگی مجروحیت دیگری داشتید؟

- شیمیایی.

- مربوط به چه عملیاتی؟

- در عملیات کربلای 5 که در استراحتگاهی به نام بنه بودم. شب به آنجا شیمیایی زدند و تعداید هم شیمیایی شدند.

- آقای حسن ادهمی تشکر می کنم. خاطره ای از دوران جنگ به خاطرتان هست که تعریف کنید؟

- بله. یکی از خاطره ها همین بود که ما سه  برادر در زمان های مختلف بیشتر مواقع با هم بودیم، همه هوای همدیگر را داشتیم.

- معمولاً زمانی که چند اخوی با هم بودید، در یک گردان با هم بودید یا در گردان های مختلف؟

- سعی می کردیم با هم باشیم.  چیزی که جالب بود این بود که  آن زمان وقتی ساز جبهه و حمله را می زدند ما هوایی می شدیم  و اختیاری از خود نداشتیم.

- خانواده، پدر و مادر مخالفت نمی کردند؟

- طبیعتاً با این که همه با هم برویم مخالفت می کردند. من می رفتم برای خودم اسم می نوشتم که اگر یک اتفاقی افتاد خانواده نگویند تقصیر تو بود. هرکسی راه خودش را می رفت. وقتی برای حرکت به جبهه در ماشین می نشستم می دیدم که آن یکی برادرم هم آمده، این یکی هم آمده.

- پدر و مادر ناراحت بودند. شما چگونه دل اینها را به دست می آوردید؟

- کسی که بیشتر ناراحت می شد مادر بود. می گفتیم که ما وظیفه ای داریم، اگر جلوی وظیفه ما را بگیری فردا باید جوابگو باشی. یعنی دشمن اگر حمله بکند دیگر شما نیستید که جلوی من را بگیرید. وقتی امام می گوید باید الان جلوی جنگ گرفته شود و فردا دیر است، پس ما الان باید جلویش را بگیریم، فردا دیگر دیر است. به هرحال دیگر رضایتشان را می گرفتیم.

حالا یک خاطره ای هم بگویم، وقتی جلیل می خواست به جبهه برود، چون سنش کم بود و 14 سالش بود بسیج اجازه نمی داد، می گفت باید بروید رضایت پدر و مادر بیاورید. او هم نمی خواست برود به پدر و مادر بگویند، چون مخالفت می کردند.

خودش رفت شناسنامه اش را دستکاری کرد و به بسیج برد. بسیج هم از این کار مطلع شده بود و باز هم اجازه نداده بود. به خانه رفته بود و با گریه گفته بود اگر اجازه ندهید من فرار می کنم خودم می روم. پس بگذارید با اجازه و رضایت شما باشد و بالاخره پدر و مادرم رضایت دادند که ایشان در همان سن 14 سالگی به جبهه بروند.

- ایشان به هرحال رضایت والدین را جلب می کنند.

- بله.

- از شما ممنونم.

Template Design:Dima Group