خط شکنان: عباس رنجبر/// خاطرات هشت سال دفاع مقدس گنجینه تمام نشدنی است که امروز می تواند مرجع و منبع مناسبی برای شناخت بهتر روحیات رزمندگان اسلام در آن برهه تاریخی و الگوبرداری برای جوانان امروز است. ما را در گفتگو با یکی از رزمندگان و پیشکسوتان دفاع مقدس یزد همراهی کنید:

- لطفا خودتان را معرفی بفرمایید.

- من محمدرضا جعفری خرمی در سال 1341 در محله خرمشاه یزد به دنیا آمدم. بعد از آن پدرم پشت بیمارستان فرخی روبروی گرمابه محبوب منزلی را ساخت، که به آنجا رفتیم. دوره ابتدایی را دبستان سعدی روبروی بیمارستان شهید رهنمون فعلی، تحصیل کردم. دوره راهنمایی هم در مدرسه راهنمایی صالحی زاده در کوچه حنا گذراندم. دوره متوسطه هم در دبیرستان زرگران پشت میدان مجاهدین تحصیل می کردم و سال 1360 دیپلم گرفتم.

- و بعد؟

- اوایل سال 61 به عنوان بسیجی به همراه یک گروه 22 نفره و با یکدستگاه مینی بوسی که توسط آقایان مهدی اکبرزاغی و سید محمد علوی از شهرستان بوکان آمده بود، عازم  منطقه کردستان و شهرستان بوکان شدیم. برای اولین بار به عنوان فرمانده گروه انتخاب شده بودم. تعدادی از نیروها از بچه های میبد بودند.

- آقایان اکبرزاغی و علوی را بیشتر معرفی کنید.

- هر دو به عنوان پاسدار اعزامی از یزد، از قبل در بوکان بودند، که در نهایت آقای اکبرزاغی هشت یا نه سال آنجا ماند و تا پایان جنگ فکر می کنم به عنوان نیروی ویژه آنجا بود و بعد هم شغل آزاد اختیار کرد. آقای سید محمد علوی هم پاسدار بود و الان بازنشسته سپاه است.

- یعنی اینها در سپاه بوکان مسئولیت داشتند؟

- بله. آقای اکبرزاغی مسئول پشتیبانی بود. آقای علوی هم مسئول تعمیرگاه و ترابری بود که با آقای اکبر فتوحی که آن زمان مسئولیت اعزام نیرو  را بر عهده داشت، هماهنگ کرده بودند  و آمدند یک سری از بچه هایی که آموزش دیده بودند را بعنوان بسیجی سوار کردند و رفتیم بوکان. آنجا به عنوان نیروی بسیجی در یک گروهان سازماندهی شدیم. حدود هفت ماه در بوکان بودیم.  خاطرم هست حدود یکی دو ماه بیشتر نگذشته بود و ماه رمضان هم بود که خبر شهادت شهید صدوقی را به ما دادند. خاطرم هست مادر یکی از بچه های همراه ما، بنام آقای احرامیان هم که در همان حادثه به شهادت رسیده بود، بدون اینکه قضیه را بفهمند هماهنگ کردیم و به بهانه اینکه مادرش مریض هست، ایشان را به یزد فرستادیم. آن زمان سد بوکان در دست کومله و دموکرات بود، با هماهنگی که با ارتش شده بود و گردان قدس از ارتش در منطقه کردستان مستقر شده بود به همراه گروهان های بسیجی که از شهرهای مختلف بودند، یک شب عملیات شد و سد بوکان را آزاد کردیم. تعدادی از روستاهای اطراف شهرستان بوکان هم در دست دشمن بود که در نتیجه­ی عملیات هایی که با گردان قدس انجام دادیم از دست کومله و دموکرات آزاد شدند. معمولاً آنجا شب ها ما گروهان به گروهان می رفتیم و سه چهار نقطه از شهر را کمین می گذاشتیم که اگر ضد انقلاب ترددی انجام می دهد با او درگیر شویم.

- آیا اتفاق خاصّی هم برای شما افتاد؟

- در آن مدت یک بار کومله دموکرات به خود شهرستان بوکان حمله کردند و یک قسمتی از شهر را به تصرف درآوردند که با شجاعت بچه های سپاه و بسیج که آنجا مستقر بودند مجدداً شهر را از کنترل آنها خارج کردیم. در همان عملیات شهید شجاعی که فرمانده عملیات سپاه بوکان بود به شهادت رسید.

- ایشان اهل کجا بود؟

- اصفهانی بود. یک نفر هم بنام آقای حسینی داشتیم که جانشین عملیات و فرمانده مقری که ما در آن مستقر بودیم، بود . ایشان هم در آن عملیات به شهادت رسید.

- کسی از بچه های یزد در آن دوره ای که شما بودید شهید نشد؟

- نه. فقط بعداً از بچه های کرج یک گروهان بسیجی به آنجا آمده بودند که یکی دوتا از آنها به شهادت رسیدند.

- محل استقرارتان در داخل شهر بود یا بیرون از شهر؟

- ما در خود شهر مستقر بودیم.

- برخورد آن زمان مردم بوکان با شما چطور بود؟

- آن زمان مردم کردستان اطمینان زیادی به سپاه و بسیج نداشتند، چون اوایل انقلاب بود ضد انقلاب نفوذ بسیار زیادی روی مردم داشت و معمولاً در خانه هایشان تردد می کرد. سپاه و اداره اطلاعات آن چنان قوی نبودند که بتوانند این اطلاعات را جمع کنند و اینها را جمع آوری کنند. به خاطر همین اگر مردم همکاری می کردند و اطلاعاتی هم به سپاه یا بسیج می دادند در خفا این کار را می کردند. می ترسیدند از این که این اطلاعات به ما بدهند. ما هم معمولاً وقتی در شهر تردد می کردیم مسلح بودیم.

- شما روزها در سطح شهر به راحتی تردد می کردید؟

- بله. ولی مثلاً از هفت، هشت نفری که با هم تردد می کردیم حداقل یکی، دو نفرمان اسلحه داشتیم. بقیه مشکلی نداشتند. خیلی ها هم بدون اسلحه می آمدند. منتها محض احتیاط بچه ها اسلحه هم بر می داشتند. گشت سپاه هم در شهر بود ولی نزدیکی های غروب که می شد دیگر نیروهای مسلح در مقرهاشان جمع می شدند و اگر می خواستند ترددی انجام دهند با اسکورت و اسلحه این کار را می کردند.

- این دوره چند ماه طول کشید؟

- شش، هفت ماه

- بعد به یزد برگشتید ؟

- بله. بعد از آن به یزد برگشتم و بلافاصله برای آموزش نظامی به پادگان غدیر اصفهان اعزام شدم.

- این آموزش برای چه بود؟

- آموزش مقدماتی بود. چون می خواستم پاسدار رسمی شوم آموزش سه ماهه ای را در پادگان غدیر اصفهان انجام دادم و بعد از آن به یزد آمدم و از آنجا به مدت یک سال برای ماموریت به سیستان و بلوچستان رفتم.

- پس بعد از برگشت از اصفهان شما عملاً یک پاسدار رسمی سپاه بودید؟

- بله. از سال 1361 وارد سپاه شدم.

- از سیستان و بلوچستان برایمان بگویید.

- سیستان و بلوچستان هم تقریبا شبیه کردستان بود، ولی وضعیت کمی عادی تر بود و درگیری هایش کمتر بود.

- در کدام منطقه از سیستان و بلوچستان بودید؟

- در شهرستان نیک شهر بین چابهار و ایرانشهر.

- چند نفر از بچه های یزد آنجا بودند؟

- حدود هفت هشت نفر آنجا بودند که بعضاً پاسدار و یا بسیجی بودند. بسیجی ها به مدت دو ماه، سه ماه و گاهی هم تا شش ماه می ماندند ولی من پاسدار بودم و ماموریت یک ساله داشتم.

- مدتی که در نیک شهر بودید اتفاق خاصی نیفتاد؟

- در طول مدتی که در نیک شهر بودم چند درگیری به وجود آمد که نیروهای ما با اشرار درگیر شدند و در این درگیری یکی از بچه های پاسدار ما به شهادت رسید که از بچه های اصفهان بود. یک تعدادی از اشرار آنجا هم به هلاکت رسیدند. معمولاً  آنجا  اجناس قاچاق وارد می کردند، مثلا آن زمان ویدئو تازه داشت به ایران می آمد. بار شتر می کردند و از چابهار راه می افتادند، از دشت ها می آمدند،  از جاده نیک شهر و  قصرقند که دو شهر بود بین چابهار و ایرانشهر می آمدند و از ایرانشهر از طریق بیابان ها به کرمان و از کرمان به یزد و از یزد رد می شدند می رفتند.  اینها معمولاً قاچاق می آوردند. تردد مواد مخدر آن زمان در منطقه ما خیلی کم بود، به منطقه زاهدان و خاش و ... مختص می شد . در منطقه ما بیشتر بحث قاچاق کالا مطرح بود.

- بعد از مأموریت نیک شهر چه کردید؟

- بعد از آنجا به سپاه استان و منطقه یزد آمدم و در واحد تعاون مشغول به کار شدم.

- آن زمان تیپ تشکیل شده بود یا خیر؟

- بله. حدود یک سالی در یزد بودم. آن زمان شهید صدرالساداتی مسئول تعاون تیپ بودند. طی هماهنگی با شهید حاج حسن دشتی که مسئول ستاد تیپ بودند، قرار شد من به تیپ بیایم جایگزین آقای صدرالساداتی شوم و ایشان به یزد بازگردد؛ که این کار انجام شد و من به تیپ آمدم .

- چه سالی؟

- سال 64. یک ماهی به عنوان نیروی رزمی کار کردم، سپس با هماهنگی که با آقای دشتی شد به عنوان مسئول تعاون مشغول کار شدم.

- چه مدتی در تیپ مسئول تعاون بودید و چه می کردید؟

- تا زمانی که در تیپ بودم یعنی تا پایان قطعنامه، به عنوان مسئول تعاون در تیپ بودم. بعد از اینکه به تیپ اعزام شدم دیگر وظیفه ما چیز دیگری بود. آنجا هم اگر احساس می کردیم از بچه هایی که در جبهه هستند، کسی در یزد مشکلی دارد نشانی محل سکونتش را می گرفتیم و به بچه های تعاون که در یزد بودند می دادیم و کارهایش را انجام می دادند. عکاسمان را به خط و مقرهایی که نیرو داشتیم می فرستادیم تا از بچه ها عکس بگیرد. این عکس ها را چاپ می کردیم و به خود فرد تحویل می دادیم. نگاتیوهایش هم دست خودمان بود که اگر فردی به شهادت رسید عکسش را داشته باشیم تا به تعاون بدهیم که به خانواده هایشان برسانند. معمولاً آنجا از رزمنده ها وصیت نامه می گرفتیم، و این وصیت نامه ها را خودمان بایگانی می کردیم یا به یزد می فرستادیم که در تعاون یزد بایگانی شود.

-  این وصیت نامه را خود رزمنده ها داوطلبانه می نوشتند و به شما تحویل می دادند، یا شما از آنها می خواستید بنویسند و بیاورند؟

- رزمنده زمانی که اعزام می شد بلافاصله به ما معرفی می شد، یعنی همزمان که بسیج به واحد معرفی نامه می داد ، یک معرفی نامه هم می داد که بیاید از ما کارت و پلاک بگیرد. وقتی می آمد ما کارت و پلاک و  فرم های نامه به او می دادیم می گفتیم اگر وصیت نامه ای چیزی هم می خواهی بنویسی بنویس. سفارش می کردیم که افراد وصیت نامه بنویسند چون در هرحال جنگ بود. وصیت نامه ها را می نوشتند لاک و مهر می کردند و می آمدند به ما تحویل می دادند. اگر پایان ماموریت فردی بود و می خواست که این وصیت نامه را  بگیرد نزد ما می آمد و این وصیت نامه را می گرفت و می رفت. اگر فردی شهید می شد ما بلافاصله وصیت نامه اش را به تعاون یزد ارسال می کردیم که هم به خانواده اش تحویل بدهند، هم به بنیاد شهید که در پرونده های شهدا بایگانی شود.

به آنها فرم نامه هم می دادیم که وقتی در مواقع مختلف نامه می نوشتند به ما می دادند ما هم نامه ها را به نماینده­ی پست استان که آمده بود و نزدیک ما مستقر شده بود، می دادیم. ایشان به پست اهواز می رفت و نامه ها  به صورت سفارشی به یزد منتقل می شد. نامه هایی هم که از یزد ارسال می شد و به آنجا می آمد، نماینده های پست که آنجا بودند و هر 45 روز ، یک ماه عوض می شدند، نامه ها را تفکیک می کردند و واحد به واحد می بردند و تحویل می دادند؛ یا رابط آن واحد می آمد نامه ها را از ما می گرفت و می برد به رزمندگان تحویل می داد.

- گاهی هم وصیت نامه هایشان را تحویل نمی دادند.

- بله. هر فردی یک سری لباس و وسایل اضافه داشت که در خط مقدم اصلاً نیازی به اینها نداشت و آنها را در ساکی می گذاشت و به ما تحویل می داد که در ساک داری می گذاشتیم. که بعضاً وصیت نامه هایشان را در همین ساک می گذاشتند و به ما تحویل نمی دادند. ما لیست مجروحین و شهدا را داشتیم، اگر اتفاقی برای فرد می افتاد ساک ها را بیرون می آوردیم و به تعاون یزد منتقل میکردیم تا به خانواده هایشان تحویل بدهند.

- مجروحین را هم شما انتقال می دادید؟

- اوایل این کار را بهداری انجام می داد چون آمبولانس تحویل آنها بود. اما بعداً ما یک افرادی را در گردان ها داشتیم به نام تعاون گردان که از خط مقدم تا خط دوم این کار را معمولاً آنها انجام می دادند.

- با شما هماهنگ بودند؟

-بله. اینها کارهای ما را در گردان انجام می دادند..معمولًا اگر فردی شهید یا مجروح می شد بهداری یا تعاون گردان با هماهنگی هم و آمبولانسی که در اختیارشان بود مجروح یا شهید را به خط دوم منتقل می کردند. شهدا را به ما و مجروحین را به بهداری تحویل می دادند.

- یعنی شما در خط دوم هم سنگر و نیرو داشتید.

- بله . شهدا را تحویل می گرفتیم و آماده می کردیم. سردخانه ای داشتیم. اگر عملیات بود و شهدا زیاد بودند  هر روز بعد از ظهر شهدا را به ستاد معراج مرکزی اهواز منتقل می کردیم.

- در همان خط دوم، سردخانه داشتید؟

- بله سردخانه سیّاری داشتیم که شهدا را تا حدود ده دوازده ساعت نگهداری می کردیم، یعنی از سر شب تا فردا بعدازظهر. هرچه شهید می آوردند را آماده می کردیم، در سردخانه می گذاشتیم و بعد به سردخانه مرکزی در اهواز منتقل می کردیم. همزمان با این کار، آمار گیری هم می کردیم. اگر هم در خط پدافندی بودیم که بعضی مواقع شهید می آوردند بلافاصله بعد از شهادتش آماده اش می کردیم و به وسیله سردخانه به اهواز منتقلش می کردیم.

- یعنی به معراج شهدای اهواز تحویل می دادید؟

- بله. ما شهدا را شناسایی شده و با هویت کامل و مشخص به سردخانه مرکزی تحویل می دادیم، سردخانه مرکزی هم بلافاصله شهدا را مسیر به مسیر برای استان هایشان می فرستادند تا تشییع شوند.

- خاطره خاصی از ماموریت هایی که انجام می دادید و شهدایی که پیکرهای پاکشان را می دیدید به ذهنتان نمی رسد؟

- فکر می کنم سال 65 بود، در عملیات پدافندی که در جزیره مجنون داشتیم یک گردان از دانشجویان به آنجا آمده بودند و در خط مستقر شده بودند. یکی از شهدایی که آنجا شهید شده بود ، خمپاره درست به مغزش خورده بود، ایشان تقریباً مثل گوشت چرخ کرده شده بود، همکاری داشتیم به نام آقای علی محمد دهقان خدا روحش را شاد کند، ( ایشان بعد از جنگ در حالی که بازنشسته هم شده بود در اثر تصادف در بلوار شهید منتظر قائم فوت کرد.) ما با تعدادی از دوستان از جمله ایشان رفتیم شهدا را جمع کردیم، بعد دیدیم که یک نفر هنوز مفقود است و نیست. نتوانستیم پیدایش کنیم، فکر می کردیم ایشان اسیر شده، بعد که بیشتر جستجو کردیم دیدیم در یک جا مقداری گوشت و پوست ریخته، اینها را جمع آوری کردیم، از زیر خاکی که رویش ریخته بود تکه ای از بدنش به اضافه مابقی اش را بیرون آوردیم. متاسفانه هرچه اطراف جنازه را گشتیم پلاکی از ایشان پیدا نکردیم. آقای دهقان گفت همه از چادر بروید بیرون، من پلاکش را پیدا می کنم،  احتمالاً پلاکش در خود جسد است. و بعد ایشان دستکش به دست کرد و خیلی با صبر و حوصله در اینها گشت و الحمدلله پلاک ایشان را پیدا کرد که اگر پلاک پیدا نمی شد، شهید قابل شناسایی نبود و شهید گمنام محسوب می شد.

- یادی از مرحوم علی محمد دهقان کردید، که در بین بچه های رزمنده چهره شاخصی بود. در مورد ایشان توضیح بیشتری بفرمایید.

- بله. در بین بچه های رزمنده ایشان معروف بود و همه می شناختندش. بعد از اینکه بازنشسته شد در مجالس امام حسین(ع) خدمت می کرد. در خط مقدم کارهایی را انجام می داد که ما شاید نه صبرش را داشتیم، نه طاقتش را. ایشان دست و روی شهدا را تر و تمیز می کرد، لباس هایشان که تکه و پاره شده بود را جمع می کرد. شهید را بسته بندی می کرد. شهدا را که می آوردند در پلاستیک های مخصوص قرار می دادیم که خون شهید خیلی به اطراف نریزد. ایشان با صبر و حوصله و طاقتی که داشت این کارها را انجام می داد. کارهایی که کمتر کسی جرات می کند و طاقت می آورد که انجام دهد. من یادم هست زمانی که حاج حسن دشتی و محمد رفیعیان  و چند نفر دیگر با هم شهید شده بودند من به خط مقدم رسیده بودم، بچه ها گفتند که یک سری شهید آوردند . گفتند علاوه بر اینکه تکه و پاره شده اند، افراد شاخص تیپ هم بودند. من واقعاً دیگر طاقت نیاوردم ولی ایشان با صبر و حوصله و طاقتی که داشت اینها را بسته بندی و جمع کرد.(سخن به اینجا که رسید اشک بر گونه های مصاحبه شونده جاری و بغض امانشان نمی داد. با لحظاتی مکث دوباره ادامه دادند) سردار فتوحی آن موقع واقعاً تنها شده بود، هیچ کس کنار ایشان نبود، ایشان به سنگر ما آمد و گفت: "کجا هستند این شهدا؟، می خواهم ببینمشان ." شهدا هنوز آنجا بودند و ما هنوز آنها را نبرده بودیم. ما جرات نکردیم در مقابل ایشان بایستیم ولی آقای دهقان آمد، سفت و محکم رو در روی آقای فتوحی ایستاد و چون می دانست که ایشان اگر اینجا این شهدا را ببیند شاید در روحیه اش تاثیر بگذارد و تضعیف شود، خیلی محکم گفت که "آقای فتوحی؛ شما فرمانده ای. برگرد برو فرماندهی ات را بکن ، ما شهدا را بردیم عقب." با طمأنینه و با شجاعت این را گفت و ایشان را فرستاد رفت. بعدش هم شهدا را در سردخانه گذاشتیم و منتقلشان کردیم. یا مثلا در خط فکه  یادم نمی رود شهدایی می آوردند که قطعه قطعه شده بودند. علی محمد دهقان با حوصله و طمأنینه جمعشان می کرد و تر و تمیزشان می کرد و آنها را در پلاستیک می گذاشت. روحش شاد.

- در واحد تعاون معمولاً با شهدا و خانواده شهدا و رزمندگان سروکار داشتید. خاطره ای از آن دوران برایمان بگویید.

- مدتی که در تعاون یزد بودم، نزد آقای شکوری کار می کردم. معمولاً ما لیست بچه های رزمنده ای که اعزام  می شدند را از اعزام نیرو می گرفتیم، فرم هایی آماده کرده بودیم که بچه های رزمنده پر می کردند و به ما می دادند. ما برنامه ریزی می کردیم و با آقای شکوری و دیگر برادران تک تک به خانه های بچه های رزمنده سرکشی می کردیم، اگر فرد مجرد بود یکی دو مرد می رفتیم، در حد پنج شش دقیقه احوالی ازخانواده اش می پرسیدیم و اگر فرد متاهل بود با خواهرهای سپاه هماهنگ می کردیم و به همراه آنها به خانه اش می رفتیم و از احوال خانواده اش جویا می شدیم. اگر زن و بچه شان مشکلی داشتند رفع می کردیم. آن زمان من یادم هست که مثلاً تخم مرغ و مرغ و نفت کوپنی بود. کوپن های فوق العاده ای را از استانداری می گرفتیم، خانواده هایی که واقعاً مشکل داشتند و می دانستیم که وضعیت خوبی ندارند برایشان خرید می کردیم. به آنها کارت هایی به عنوان کارت رزمندگان می دادیم، فروشگاهی در خیابان مهدی(عج) داشتیم که آقای وافی آنجا را اداره می کردند. خانواده ها را راهنمایی می کردیم که به آنجا بروند و جنس های کوپنی را به جای اینکه بروند در صف بایستند و خریداری کنند، آماده میکردیم تا خانواده ها بتوانند به راحتی خریداری کنند. کاری می کردیم که خانواده ها احساس آرامش کنند و احساس نکنند که حالا که مردشان نیست در تنگنا قرارگرفته اند. خیلی از خانواده ها بودند که وقتی به آنها سرکشی می کردیم احساس می کردند که دیگر تنها نیستند. یعنی می دیدند که سپاه آمده و دارد سرکشی می کند. حتی شماره تلفن به آنها می دادیم و اگر فردی متاهل یا مجرد بود و پدر و مادرش احساس می کردند کاری دارند که نمی توانند آن کار را انجام دهند، ما برادرها یا خواهرها را می فرستادیم تا آن کار را برای خانواده ها انجام دهند. حتی به یاد دارم مثلاً در تابستان بعضی از خانواده ها زنگ می زدند که موتور کولرمان سوخته، کسی را هم نداریم برایمان درست کند. بلافاصله فردی را به در خانه شان می فرستادیم، موتور کولر را باز می کرد و می آمد، به سیم پیچی که طرف قرارداد خودمان بود می داد و بلافاصله یک موتور سالم می گرفت و می رفت ظرف کمتر از 24 ساعت این موتور را براشان نصب می کرد، تا خانواده احساس نکند تنها شده و مشکلی دارد.

- هزینه اش را از خانواده می گرفتید؟

- اگر می دیدیم خانواده از نظر مالی مشکل خاصی ندارند و می توانند هزینه را بدهند از خودشان می گرفتیم و اگر می دیدیم که خانواده در تنگنا هستند، مشکل دارند و نمی توانند هزینه را بپردازند، این هزینه را از طریق آدم های خیر یا از سپاه پرداخت می کردیم.

- اگر نوبتی هم باشد، نوبت به اخوی شهید خودتان هست. از ایشان برای ما بگویید.

- عملیات قدس 5، اولین عملیاتی بود که من به جبهه آمده بودم  و به عنوان مسئول تعاون مشغول خدمت بودم. همزمان، برادرم محمود به عنوان فرمانده گروهان از گردان علی ابن ابی طالب(ع) داشت برای عملیات قدس 5 آماده می شد. عملیات ساعت حدود دوازده یا یک بعد از نصفه شب آغاز شد. یک گروهان تحت فرماندهی برادر من و گروهان دیگری تحت فرماندهی شهید رمضان شفیعی بود. شهید شفیعی از محوری وارد شده بود که نیروهای عراقی فهمیده بودند و ایشان را به رگبار بسته بودند که وی و چند تن از دوستانشان همان جا در آبراه به شهادت رسیده بودند. شهید محمود جعفرخرمی از پشت سر و از محوری دیگر وارد یکی از دو پاسگاه شده بود و آن را گرفته بود. زمانی که آمده بود دو پاسگاه را به هم الحاق بکند از طریق بی سیم، شفیعی را صدا زده بود. عراقی ها به جای او جواب داده بودند که بله ما پاسگاه را گرفتیم. ایشان با بی سیم چی اش راه افتاده بود و از روی آن یالی که دو پاسگاه را به هم وصل می کرد به سمت شهید شفیعی می رود که عراقی ها او را می بینند و با تیر می زنند. ایشان همان جا به شهادت رسیده بود. بی سیم چی اش هم به شدت مجروح شده بود که الحمدالله الان زنده است و جانباز است .

- اسم بی سیم چی ایشان چی بود؟

- آقای محسنی، برادر آقای علی محمد محسنی که راننده سپاه بود. حدوداً نزدیکی های اذان صبح بود که اولین قایق آمد و تعدادی شهید داخلش بود و آوردیم کارهایشان را انجام دادیم. آقای زمانی سکانچی دومین قایقی بود که آمد و من به یکی از برادرها گفتم که همراه قایق عقب برو، چون یک نفر باید جلوی قایق چراغ قوه می گرفت که با قایق های دیگر برخورد نکند. دیدم ایشان کمی تعلّل کرد، خودم سریع خواستم که بروم. آقای زمانی اصرار داشت که من نیایم. من نمی دانستم برادرم در همین قایق است. در هر حال ایشان اصرار داشت که شما نیا و از من هم اصرار که نه، من می آیم. در هرحال وارد قایق شدم اما نمی دانستم برادر شهید خودم داخل همین قایق هست و شهدا را آوردیم عقب و شروع به تخلیه کردیم.

- چه موقع متوجه شهادت محمود شدید؟

- داخل قایق هنوز متوجه نشده بودم که این شهدا چه کسانی هستند. از آقای زمانی هم پرسیدم گفت نمی دانم. وقتی که شهدا را تخلیه کردیم و در چادری که محل نگهداری بود گذاشتیم و در حال بسته بندی بودیم، یک لحظه چشمم به بدن برادرم افتاد. ایشان قبل از شهادت لباسش را بیرون آورده بود، چون ظاهراً پره قایقشان به سیم خاردار گیر می کند و ایشان در آب می آید که پره قایق را آزاد کند، لباس هایش را بیرون آورده بود. یک زیرپوش قرمزی تنش بود. مچ دستش هم قبلاً ترکش خورده بود و نشانه داشت. یک مرتبه مچ دستش را که نگاه کردم متوجه شدم که خودش است. فقط پلاک داشت، کارتش نبود. لباسش هم نبود. بچه های دیگر هم که متوجه شده بودند، مشخصاتش را پرسیدند، من جواب دادم و آنها نوشتند و کارهایش را انجام دادیم.

- شهادت اخوی تان چه تاثیری روی شما گذاشت؟

- آن زمان خداوند چنان صبری به من داده بود که الان وقتی فکر می کنم آن وقت چه کاری کردم خودم تعجب می کنم. همزمان تعدادی از بچه های قرارگاه به چادر ما آمده بودند برای این که آمار شهدا را بگیرند. اینها هم متوجه شدند که ایشان برادرم است، آمدند جلو و تسلیت گفتند؛ ولی من حالت خیلی عادی داشتم. چون می دانستم که او راهی را رفته که سالهای سال انتظارش را کشیده و واقعاً هم حقش بود. کارهایی انجام می داد که من هیچ وقت انجام نمی دادم.

- از شما بزرگتر بودند یا کوچکتر؟

- کوچکتر. نماز شبش ترک نمی شد. راز و نیازهایی می کرد که من هیچ وقت اصلاً نمی فهمیدم چه می گوید، ولی او انجام می داد. بعدها که شهید شده بود آقای افزونی و دیگرانی که کنارش بودند تعریف می کردند که چه کارهایی انجام داده، متوجه شدیم که در مقابل او هیچ چیز نیستیم و واقعا شهادت حق اینها بود. با وجود کارهایی که انجام می دادند، راز و نیازهایی که با خدا می کردند، نماز شب هایی که می خواندند، واقعا ما در مقابلشان هیچ چیز نبودیم. به هرحال آن جا احساس کردم که وقتی ایشان به حق خودش رسیده من چرا ناراحت باشم؟ من فقط یک برادر را از دست دادم.

- خب، برادر را همراه با سایر شهدا به عقب فرستادید و روال قانونی خودش طی شد و ایشان را به یزد آوردند. در موقع تشییع جنازه خودتان هم یزد بودید؟

- همان روز، شهید حاج حسن دشتی من را خواست، جلو رفتم، پرسید چه کسانی شهید شدند. گفتم تعدادی شهید شدند. ایشان خیلی کنجکاو بودند بدانند که من جنازه برادرم را دیدم یا نه. گفتم آقای دشتی؛ من می دانم برادرم هم جزو این شهدا بوده و دیدمش.  و ایشان دیگر اصرار کردند که شما اینجا نمان و برو یزد. با توجه به اینکه پدرم در آن سال مکه بود مادر هم کرمانشاه نزد برادرم بود، هیچ کس در یزد نبود. همان روز من آمدم عقب و با مرحوم مرتضی حیدری که آن زمان راننده اتوبوس بود به یزد آمدم. زمانی که به پادگان آمدم،  سریع به پسر برادرم زنگ زدم، ایشان روحانی بودند، گفتم برادرم شهید شده و به همه باید بگویی. من دارم به یزد می آیم. ایشان هم به برادرم که در باختران(کرمانشاه) بود زنگ زده بود و قضیه را به او گفته بود که دایی محمود زخمی شده و داداش هم مادر را برداشته بود و به یزد آمدند و من که رسیدم یزد تقریباً هیچ کس نبود. همه، روز بعدش رسیدند جنازه هم یکی دو روز بعدش آمد و الحمدلله با تشییع خوبی که مردم شهید پرور یزد کردند این شهدا به خاک سپرده شدند. همزمان مرحوم آیت الله خاتمی(ره) و حاج آقای شرفی که اخیراً فوت شدند همراه با پدر ما مکه بودند. بابای من مدینه اول بود، یک بنده خدایی که در محله مان نجّار بود مدینه بعد رفته بود. زمانی که ایشان رفته بود بابای ما از ایشان پرسیده بود که چه کسانی شهید شدند و از محله ما کسی بوده؟ ایشان نمی دانسته که بابای ما پدر یکی از شهدا است، گفته بود بله؛ یکی از شهدا به نام جعفرخرمی هم بوده. بابای من آنجا فهمیده بود که یکی از ما، یا من یا برادر کوچکترم شهید شدیم. پرسیده بود که این کسی که شهید شده زن و بچه داشته یا مجرد بوده؟ این بنده خدا گفته بود که ظاهراً مجرد بوده. بابای من هم خیالش راحت شده بود که برادرم شهید شده، چون من زن و بچه داشتم و ایشان مجرد بود. بالاخره ایشان هم آنجا فهمیده بود و آقای خاتمی و آقای شرفی دلداری شان داده بودند و تسلیت گفته بودند و مجلسی هم در مکه برایشان گرفته بودند. بعداً که ایشان به ایران آمدند و ما رفتیم شیراز دنبالشان،  می دانستیم که ایشان فهمیدند که پسرشان شهید شده است.

- از این که وقت تان را در اختیار ما گذاشتید سپاسگزاریم.

Template Design:Dima Group