خط شکنان: عباس رنجبر/// زمانی که برای اولین بار عازم جبهه شد یک نوجوان هفده، هجده ساله بیشتر نبود. تمام هم و غمش شده بود جبهه رفتن و دفاع از کشورش. بهترین زمان عمرش را آنجا گذرانده و حالا به آن افنخار میکند. گفتگوی ما را با یکی دیگر از پیشکسوتان دفاع مقدس یزد دنبال کنید:

 

-  لطفا خودتان را معرفی بفرمایید.

- اینجانب محمود زارع سال 1343 در یزد به دنیا آمدم.

- زمان انقلاب شما کلاس چندم بودید؟

- اول راهنمایی بودم و در مدرسه طراز درس می خواندم. سه ماه که از مدرسه گذشت تظاهرات و اعتصاب علیه رژیم شاه بیشتر شد و من هم هر روز دنبال تظاهرات بودم، بعد از انقلاب هم دیگر درس نخواندم.

- چرا؟

- بخاطر درگیری و مبارزه و تظاهرات و بخشی هم بخاطر شور و هیجان دوران نوجوانی بود  راستش همیشه تظاهرات و راهپیمایی بودم و درس نمی خواندم.

- مگر درس خواندن با حضور در تظاهرات منافات داشت؟

- نه، ولی من به آن صورت درس خوان نبودم و علاقه ای به درس و مدرسه نداشتم. همین که صبح می شد و آقای صدوقی می گفتند باید اعتراض شود، تظاهرات شود، اعتصاب شود، مغازه ها بسته شود، من در همه اینها شرکت می کردم.  مطمئنم اگر عکس های قدیم باشد از هر ده تا شاید در هشت تایش من باشم.

- زمانی که جنگ شروع شد شما چه کار می کردید؟

- پدرم مغازه آشپزی داشتند، نزد پدرم کار و به ایشان کمک می کردم. جنگ که شروع شد من کمتر از هفده سال سن داشتم. بدون اینکه پدر بفهمد پرس و جو کردم که از کجا باید به جبهه بروم؟ گفتند باید بروی خیابان مهدی(عج) نزد آقای عباس فتوحی و یک امتحانی باید بدهی. گفتم امتحانش چیست؟ گفتند سوال از تو می پرسند که مثلاً نماز جمعه چطور می خوانند. آمدم از روحانی محل پرسیدم نماز جمعه چطور می خوانند؟ گفت؛ تا به حال نمازجمعه نرفتی؟ گفتم نه.

-  پس، بخاطر عشق به جبهه، دنبال این رفتی که مسائل شرعی را یاد بگیری؟

- بله، یاد گرفتم و برای مصاحبه رفتم بسیج خیابان مهدی(عج)، زیر درخت ها نشستم و آمدند مصاحبه کردند و پرسیدند دینت چیست، مذهبت چیست، نماز صبح چگونه است، همه اینها را گفتم. دعا می کردم نماز جمعه را نپرسند، چون حفظ کرده بودم ولی یادم رفته بود. آخرش هم پرسید و اشتباه گفتم. گفت نه؛ شما رد شدید. شروع به گریه کردم. گفت بسیار خب، برو بیست روز دیگر بیا.

- بیست روز دیگر برگشتی ؟

- بله، با ترس و لرز برگشتم.گفتند خوب جواب ندادی ولی قبولت می کنیم به شرط اینکه بعداً مسائل را یاد بگیری. شما ده روز دیگر عازمی. یک ساک دستی بر می داری و می آیی برای اعزام.

- وقتی می خواستی ساکت را ببندی و به جبهه بروی چطور رضایت پدر و مادر را جلب کردی؟

- آمدم پیش بابا گفتم جریان این است، گفتم می دانید باید رضایت شما باشد ولی الان زمان جنگ است. شما هم مسلمانید، شیعه هستید، احساس خطر می کنید، احتیاج به من دارند. بابا گفت: برای تو زود است، بگذار بچه های دیگر بروند بعدش تو می روی. گفتم نه و خواهش و التماس کردم و گفتم یک ماه بیشتر نیست. نگفتم که جبهه می روم. گفتم فقط می روم آموزش می بینم تا یاد بگیرم و بعد از اینکه سنم بالا رفت به جبهه می روم. بابا هم امضا کرد. من این را به بسیج تحویل دادم و برای اعزام به حسینیه صفار رفتم. حاج آقای راشد هم همراه ما بودند. مراسمی گرفتند و ما را به مرکز آموزش باغ خان بردند. من سه روز آنجا بودم.  در این سه روز،  هر شب آقای بیدآبادی که اهل عراق و پاسدار هستند ما را می بردند کوههای اطراف، شب تا صبح پیاده روی کنیم. بعد از اینجا هم، ما را یک ماه به خمینی شهر اصفهان و یک پادگانی که نامش الان در خاطرم نیست بردند. یک ماه آموزش فشرده که الان به گمانم آن آموزشها ممنوع باشد و به هیچ عنوان انجام نشود.  فشار بسیار زیادی به ما می آوردند. گرسنگی، تشنگی و بی خوابی می کشیدیم. هر شب گاز اشک آور می زدند. خواب بودیم تیراندازی می کردند. خیلی اذیت شدیم ولی ساخته شدیم. بعد از یک ماه، یک هفته مرخصی به ما دادند که به یزد بیاییم. طی سه چهار روز زمینه را فراهم کردم و به پدرم گفتم من الان آموزش دیدم و تفنگ به دست هستم، اسلام در خطر است، شما بیشتر از من روضه رفتید و از امام حسین(ع) می دانید. می دانید که الان واجب است و من باید بروم. اول رضایت شما، دوم رضایت شما، همه اش رضایت شما. ولی من رفتم آموزش دیدم و باید بروم دِین خودم را ادا کنم. در حدّ یک ماه ما را پشت خط می برند و چون بچّه هستم خط اول جبهه نمی برند. با اینکه می دانستم به جبهه می روم برای عملیات، ولی به پدرم اینگونه گفتم. خلاصه پدرم قبول کرد و با رضایت او، به طرف اهواز حرکت کردیم. وقتی به اهواز رفتم پادگانی بود به نام پادگان شهید مدنی. چند روزی آنجا اسکان داشتیم و فرمانده گردان ما هم شهید عاصی زاده بود. ما را برای عملیات توجیه کردند. من به عنوان کمک آر پی جی زن انتخاب شدم.  تیر ماه 61 بود و ماه رمضان. خاطرم هست زمانی که در پادگان توجیه می شدیم و لباس و تجهیزات تحویل می گرفتیم خبر شهادت حاج آقا صدوقی(ره) را به ما دادند.

- زمانی که از شهادت حاج آقا صدوقی(ره) با خبر شدید، چه اتفاقی افتاد؟

- داخل ساختمان بودیم، شهید عاصی زاده کنار نقشه داشت منطقه عملیات را برای ما توجیه می کرد که چگونه باید وارد عمل شویم و چه کار کنیم، که خبر شهادت ایشان را دادند. تمام بچه های پادگان بیرون ریختند و به میدان صبحگاه آمدند. بچه های اصفهان هم پهلوی ما بودند. همه عزاداری می کردند. گریه ای که آن روز بچه ها برای شهید صدوقی(ره) کردند، اگر الان نزدیک ترین فرد به خودشان شهید بشود شاید نکنند و اینقدر برایشان سنگین نباشد. به آنها خیلی سخت گذشت.

و بعد؟

چند روز بعد ما را برای عملیات به منطقه شلمچه بردند. وقتی آن جا بودیم شب عملیات گفتند بچه ها وصیت بنویسید. هرچه دارید بنویسید. کاغذ به ما دادند. من که چیز خاصی نداشتم که بنویسم ولی از بچه ها خداحافظی کردم. شب، بعد از نماز آمدند تن ماهی توزیع کردند و گفتند شامتان حاضری باشد، غذا کم بخورید و هرچه می توانید دعا کنید. و از همدیگر حلالیت بطلبید.

-  از زمانی که وارد پایگاه شهید مدنی اهواز شدید، تا زمانی که برای عملیات عازم شلمچه شدید چند روز طول کشید؟

- حدودا 45 روز. مدتی که در شلمچه بودیم، قبل از آغاز عملیات، ما را به خط می بردند، نگهبانی می دادیم. چند روزی در یک قسمت خط بودیم باز ما را به قسمت دیگر می بردند و همینطور ادامه داشت.

- از شب عملیات برایمان بگویید.

- شب عملیات دعای توسل خواندیم. هنوز سالهای اول جنگ بود و سنگرهای بزرگی نمی ساختند. معمولاً با گونی و الوار می ساختند، سوله نبود، بعدا سوله و پلیت آوردند. سالهای اول امکانات نبود. به صورت گروههای پنج نفره در سنگرهای کوچکی بودیم که حتی ایستادن در آنها خیلی سخت بود. ساعت 9 یا 10 شب بود که گفتند بچه ها آماده شوید. من کمک آر پی جی زن بودم، آرپی جی زن هم شهید علیرضا پاپوش بود که فقط دو سال از من بزرگتر بود ولی قد و هیکل درشتی داشت.

- ایشان در همان عملیات شهید شد؟

- بله، از روزی که از یزد حرکت کردیم تا آخر با هم بودیم. آن شب، فرماندهان ما شهید تفکری و شهید طائفی بودند که واقعا از هر لحاظ، هم از نظر هیکل، هم از نظر اخلاق مثال زدنی بودند، خدا رحمتشان کند.  ساعت 10 یا 11 شب بود که عملیات شروع شد اما ظاهراً  لو رفته بود. چگونه؟ ما نفهمیدیم.  لو رفته بود، شاید کار منافقین بود. آمدیم لب خاکریز که حرکت کنیم رمزمان هم «یا مهدی ادرکنی(عج)» بود.  اولین گروه 22 نفره از نیروهای یزد بودیم و پشت سرمان هم نیروهای دیگر می آمدند. من جزو همان اولین گروهی بودم که خاکریز اول عبور کردیم. یک دفعه آتش دشمن زیاد شد. بدون تعارف، همه شوکه شدیم و واقعاً ترسیدیم. آقای اکبر فتوحی آمدند لب خاکریز، گفتند بچه ها بیایید جلو، بیایید جلو. ما حرکت کردیم. من که از بچگی هم خیلی به مهمات و اسلحه علاقه داشتم با همان جثه کوچکم سه گلوله آر پی جی در کوله پشتی ام حمل میکردم. دور کمرم هم هفت هشت نارنجک بسته بودم و خشاب های 30 تایی و بیشتر با خودم داشتم. گفته بودند پشت سر آرپی جی زن حرکت کنم و فاصله نگیرم تا وقتی که گلوله نیاز داشت به او بدهم. حرکت کردیم. آن شب در هوا و زمین، آتشی دیدم که حتی بعد از جنگ هم در فیلم ها ندیدم. دشمن خیلی آتش می ریخت. به اولین میدان مین رسیدیم. قبلاً توجیه شده بودیم که اینجا دو میدان مین است و بعد تیربار دشمن است که باید از آن ها رد شویم. همه اینها در ذهنمان بود. در میدان اولی یک طناب معمولی قرمز رنگ بود، گفتند بچه ها این طناب را بگیرید. این طناب را گرفتیم و در میدان مین رفتیم. هر لحظه یک منوّر می زدند. منورها هم نور بسیار زیادی می داد، نمی دانم خمپاره 120 بود، چه بود. تک تیراندازها می رفتند تیر بزنند و کارشان حدوداً ده بیست ثانیه طول می کشید.

- یعنی به سمت منور تیراندزی می کردند ؟

- بله، ما داشتیم می دیدیم تا منور خاموش شود ده بیست ثانیه می شد. وقتی میدان مین روشن می شد مین ها را می دیدیم که از خاک در آمده اند. مین های ضد نفر گوجه ای، ضدتانک و غیره. فقط یک متر معبر باز شده بود. یعنی اگر شما می خواستید بخوابید و پایتان را خلاف جهت دراز کنید پایتان روی مین می رفت. طول این میدان مین حدوداً 200 متر بود. چند تا از بچه ها آنجا تیر خوردند و شهید شدند اما روی مین نرفتند. از میدان اولی رد شدیم. وقتی داشتیم از میدان دومی رد می شدیم عراقی ها را جلوی میدان، روی کانال می دیدیم. پشت تیربارهایشان تیر اندازی می کردند. زمین گیر شدیم. اگر می ایستادی تیر می خوردی، می خوابیدی تیر می خوردی، در هر جهتی بودی تیر می خوردی.

- یعنی عراقی ها داخل کانال بودند؟

- بله، داخل کانال بودند و خاک آن را که بیرون ریخته بودند محافظشان بود. یعنی پشت خاکریز، تیربار گذاشته بودند و تیراندازی می کردند. به قول معروف تیر تراش. اما، ما خاکریزی نداشتیم. هر کجا پناهگاهی، هر چند کوچک بود، بچه ها پناه می گرفتند، اما فایده چندانی نداشت، زیرا دشمن بر ما تقریباً مسلّط بود. یکی از فرماندهان ما بنام آقای کلانتری بود که مرتب داد می زد پناه بگیرید... از هم فاصله بگیرید... . وارد میدان مین شدیم اما، نمی توانستیم سرمان را بلند کنیم! من روی شکم خوابیدم، بند کلاه آهنی ام هم شل شده بود و  داشت از سرم می آمد بیرون. مواظب بودم کلاه را هم بگیرم که تیر به سرم نخورد.  یک آن، دیدم جلوی رویم یک آتش شعله ور شد، تیر به خرج آر پی جی داخل کوله پشتی علیرضا پاپوش که من کمکی اش بودم خورده بود. نه می توانستم بالا بیایم و نه تکان بخورم. یک عده دیگری هم روی مین رفته بودند و بالاخره آنجا  صحنه قتل عام بود. بعداً می گفتند 33 تا از بچه های یزدی در همان میدان مین شهید شدند.

- خب، بعدش چه شد؟

- آتش گرفتن ایشان را من دیدم، اما کاری از دستم ساخته نبود. می گفت "یا مهدی" "یا زهرا". من این صحنه را که دیدم وحشت وجودم را گرفت. روی شکم خوابیده بودم، گفتم حمایل را باز کنم و کوله پشتی را بگذارم کنار، که آتش نگیرم. همین که آمدم باز کنم دیدم نمی توانم. آمدم بچرخم و به پشت بخوابم، پایم کمی بالا آمد و یک تیر به ران پایم خورد. دیدم تمام زیر شکمم گرم شده فهمیدم تیر خوردم ولی نمی دانستم کجایم تیر خورده. همینگونه که کمرم به زمین و سرم به سمت آسمان بود این کوله پشتی را آزاد کردم و یواش کنار گذاشتم که روی میدان مین نیندازم. همه جا را پاییدم. چفیه گردنم را هم باز کردم. نمی دانستم این خون از کجاست، فقط در آموزش یاد گرفته بودم که هرجایی زخم می شود ده سانت بالاترش را ببندم. پایم را بستم. وقتی نگاهم به بالا بود وحشتم بیشتر شده بود چون اول که برعکس خوابیده بودم سرم به زمین بود و بالا را نمی دیدم. اما حالا وقتی نگاه به بالا می کردم می دیدم که چقدر گلوله آر پی جی  و تیر با فاصله بسیار کم بالای سرم رد می شود. واقعاً بی رحمانه بچه های ما را می زدند. من نگاهم بالا بود، داشتم این تیرها را می دیدم. خواستم دوباره به حالت اولیه برگردم. آمدم برگردم که کتفم بالا آمد. می خواستم سینه خیز بروم، اما یک تیر به کتفم خورد یعنی درست از بغل سرم رد شد و خورد به سر شانه سمت راستم و حدودا 40ً سانت پایین تر، از وسط کمرم خارج شد.

- یعنی تیری که به کتفتان رفت از پشت کمرتان درآمد؟

- بله، فهمیدم از پشت سرم یک چیزی کنده شد. نفسم بند آمد، ولی خوشبختانه برگشتم و روی شکم خوابیدم. نه نفسم بالا می رفت نه پایین، حبس شده بود. فقط گفتم((خدایا هرطوری هست جنازه من به دست پدر و مادرم برسد. خدایا نمی خواهم جنازه ام به دست دشمن بیفتد.))

- یعنی فکر می کردید شهید می شوید؟

- بله، مطمئن بودم. برعکس شده بودم و کلاهم داشت می افتاد. گفتم الان است که تیری به سرم بخورد. نگاه می کردم جلو. عده ای روبرو و اطرافم تیرخورده بودند. بچه های مجروح دور و برم  را می دیدم و از روی کنجکاوی می خواستم ببینم برای بغل دستی ام چه اتفاقی افتاده است که صدا می کند. گاهی به چپ و راست خودم خیره می شدم و بچه ها را می دیدم که در خون غوطه ورند.

- یادتان هست دور و بری هایتان چه کسانی بودند؟

- تعدادی از بچه های تیپ نجف اشرف اصفهان بودند.

- آنهایی که مجروح بودند ذکرشان بیشتر چه بود؟ چه می گفتند؟

- اکثراً "یا مهدی (عج)". خیلی ها هم با وجود اینکه می دانستند شهید می شوند و گناهشان پاک شده ولی در عین حال از خدا طلب آمرزش می کردند. من چند دفعه بیهوش شدم و دوباره به هوش آمدم. نزدیکی های اذان صبح دیدم جلوی ما صدای عراقی ها بلند شد. خدا گواه است مثل زن هایی که در عروسی هل هله می کنند، شادی می کردند و در اوج خوشحالی بودند.

- هنوز شهدا و مجروحین روی زمین بودند؟

- بله، اصلاً از پشت خط کسی نمی توانست جلو بیاید.

- هنوز هم دشمن آتش داشت؟

- بله، اینها داشتند شادی می کردند و سور گرفته بودند. هوا در حال روشن شدن بود. عراقیها می دیدند که بچه های ما همه به زمین افتاده اند. بعد نفهمیدم چطور شد و چه اتفاقی افتاد که دیدم بچه ها از کنار ما رد شدند و جلو رفتند، حتی بعضی هایشان به ناچار پا روی کمر من می گذاشتند چون میدان مین بود و نمی توانستد از راه دیگری بروند. شاید هم، فکر می کردند که شهید شدم.

عده ای از نیروهای عراقی را دیدم که داشتند تسلیم می شدند و سنگرهایشان فتح می شد. روز شده بود و دیگر آتش و صدایی نبود. آمدند ما را به پشت خط انتقال بدهند. چند امدادگر از همان عقب به ترتیب مجروحین را جمع کردند تا به من رسیدند. من را بسیار آهسته بلند کردند و روی برانکارد گذاشتند تا به پشت جبهه منتقل کنند. یکی از بچه های امدادگر که برای کمک آمده بود روی مین رفت و خودش شهید شد. من صدای انفجارش را شنیدم و دیدم که افتاد. خلاصه مرا تا پشت میدان مین رساندند یک تویوتا لندکروز رسید، من که سالم ترینشان بودم و دو تیر بیشتر نخورده بودم با یک مجروح دیگر نشستیم جلو تویوتا، عقب ماشین هم مجروحین و شهدا را گذاشتند. دیگر کاملاً روز شده و خورشید دیده می شد. راننده خودرو که اهل مهریز بود ما را تا بیمارستان صحرایی رساند. بیمارستان پر از مجروح بود. حتی چادر زده بودند و مجروحین را بستری می کردند. اتوبوسهایی بود که صندلی های آنرا باز کرده بودند و مجروح حمل می کردند. هر چه منتظر ماندم نوبت من نشد.  ظاهراً خیلی ها وضعشان از من بدتر بود. اصلاً آنجا کار خاصی برای من انجام نگرفت. فقط یادم هست لباسم را با قیچی چیدند و در سوراخ کمرم باند فرو کردند که خونریزی نشود. نه آمپولی و نه سرمی، هیچ چیز. مرا یک جایی بردند که شن ریزی کرده بودند و قیر پاشی شده بود. یک بالگرد نشست و آن هم پر شد. ته بالگرد من را دم درش خواباندند. من آخرین مجروحی بودم که داخل بالگرد گذاشتند. وقتی جکش را بالا برد و شیب شد گفتم الان است که پایین بیفتم. ما را به اهواز بردند و چند روزی آنجا بودیم. بعد مرا به تبریز فرستادند. بعد از تبریز به بیمارستان افشار یزد منتقل شدم. یک روز که برایم بسیار جالب بود مرحوم آیه ا... خاتمی که هنوز زنده بودند همراه با بچه های سپاه آمدند و گل و شیرینی و کتاب آوردند و خود آیت ا... خاتمی بالای سرم آمدند.

- چه مدت در بیمارستان بودید؟

- من یک ماه در بیمارستان افشار و یک ماه هم در منزل بستری بودم. بعد از این مرحله با توجه به وضعیت کمر و پایم همه می گفتند که می توانی معاف شوی و خدمت نروی ولی من گفتم نه. سال 63 بود که داوطلبانه به خدمت سربازی رفتم.

- دوره خدمت سربازی در کجا بودید؟

- اوایل تشکیل تیپ بود که من به آنجا رفتم و دو سال خدمت را در گردان مهندسی رزمی بعنوان راننده گریدر انجام وظیفه کردم.

- آقای زارع؛ من شنیدم شما وقتی جبهه بودید کارهای دیگری هم انجام می دادید. به کارهای ورزشی علاقه داشتید و ظاهراً یک حرفه و تخصص دیگری هم داشتید و  در خدمت بچه های رزمنده بودید، در صورت امکان توضیح دهید.

- من علاقه زیادی به ورزش باستانی داشتم و زورخانه می رفتم و مدتی هم خدمت مرحوم مرشد مرادی بودم. رشته میل بازی کار سختی است که من آن را از ایشان یاد گرفتم. ساعت سازی را هم چون کمک برادرم بودم و شاگردی ایشان را کرده بودم یاد گرفته بودم. لوازم ورزش و آچارهای ساعت سازی ام را به جبهه برده بودم و در حدی که یک رزمنده مجبور نباشد برای تعمیر ساعتش به شهر بیاید، ساعت ها را صلواتی درست می کردم و با جان و دل این کار را انجام می دادم.  میل بازی و شنا هم برایشان انجام می دادم. بعضی عکس هایش هم موجود است که ما پشت خاکریز هستیم و جلوی ما هم دشمن است.

- الان شما به چه کاری مشغولید؟

- شغل آزاد دارم و در حرفه قدیمی پدرم یعنی آشپزی و غذاپزی مشغولم.

- در مورد جانبازی تان هم توضیحی بدهید؟

در سال 61 که مجروح شدم نمی دانستم بنیاد شهید یا بنیاد جانبازانی هم هست. بعد از اینکه جنگ تمام شده بود به سپاه رفتم گفتم من در عملیات رمضان مجروح شدم، کجا باید بروم؟ گفتند شاهد داری؟ گفتم بله. گفتند مدرک داری؟ گفتم مدرک بوده ولی الان معلوم نیست باشد چون آن روز کامپیوتر نبوده و احتمال دارد بعد از سالها تمام مدارک را بایگانی و یا معدوم کرده باشند. گفتند باید دو نفر پاسدار ادعای شما را تأیید کنند، فرم که امضا شد تحویل دادم و از آن تاریخ تحت پوشش بنیاد جانبازان قرار گرفتم . 15 درصد هم جانبازی به صورت غیابی برای من زدند.

- در پایان اگر صحبتی دارید بفرمایید.

- آن بچه هایی که هم دوره ما بودند واقعاً خالصانه به جبهه رفتند. آن روز بچه هایی که رفتند اصلاً یادشان به درصد جانبازی نبود، یادشان به بنیاد شهید نبود، یادشان به کارت عضویت و  دانشگاه نبود، با رغبت رفتند و جنگیدند. واجب هم بود که بروند. ان شاء الله دیگر جنگ نشود ولی اگر در فلسطین هم جنگ بشود من می روم. به هرجایی که احساس بکنم می توانم به اسلام و مسلمین خدمت کنم می روم. من الان هم حاضرم با سه بچه و در سن 45 سالگی، همه چیزم را رها کنم و به خاطر اسلام بروم.

- از وقتی که در اختیار ما گذاشتید سپاسگزاریم. موفق و موید باشید.

Template Design:Dima Group