خط شکنان: عباس رنجبر/// دوران دفاع مقدس شاهد جانبازی و جانفشانی جوانان غیور این مرز و بوم بود که هریک در یکی از عرصه های جهاد و مقاومت برای کسب رضایت حق تعالی رزمیدند و امروز یادگاران آن دوران به یادماندنی هستند.در خدمت یکی از پیشکسوتان و فرماندهان دوران دفاع مقدس هستیم . نامی آشنا در عرصه مهندسی جنگ، شما هم خاطرات جناب آقای مهندس محمدحسین عیوقی را بشنوید:

- آقای مهندس ضمن عرض سلام، خودتان را بیشتر برای ما معرفی کنید.

- بسم الله الرحمن الرحیم. این جانب محمدحسین عیوقی، متولد 1341 تهران هستم. تحصیلاتم را تا دیپلم در تهران گذراندم، بعد از دیپلم با انقلاب فرهنگی مصادف شدیم و در سپاه مشغول به خدمت شدم.

- از چه تاریخی به عضویت سپاه در آمدید؟

- از سال 58 با بسیج کار می کردم و در سال 60 عضو رسمی سپاه شدم. از نیروهای فعال بسیج تهران در پایگاه مقداد بودم. اوایل پیروزی انقلاب بود و من در امور فرهنگی، تبلیغی و ایست و بازرسی ها و گشت ها هم فعالیت داشتم.

- زمانی که جنگ شروع شد، به چه کاری مشغول بودید؟

- 31 شهریور سال 59 که جنگ شروع شد من تهران بودم و کار بنایی می کردم. یادم هست که آن روز پشت بام یک ساختمان، نزدیکی های میدان صادقیه فعلی کار می کردم، هواپیماهای عراقی را دیدم که آمدند باند فرودگاه مهرآباد را زدند، دور که می زدند و بر می گشتند دو تا  از پنج هواپیما افتاد. من از بالا نظاره می­کردم که کجا زمین خوردند.

- چه احساسی به شما دست داد؟

- با خودم می گفتم: وضع بدی شد که عراق آمد. می روم جبهه و از کشورم دفاع می کنم. آن موقع بحث هم بر این بود که سریع عراقی ها را عقب بزنیم. یعنی آن زمان قرار نبود که جنگ این قدر طول بکشد. فکر می کردیم یک هفته، دو هفته طول بکشد مثل انقلاب که ظرف مدت کمی شروع شد و به نتیجه رسید.

- اولین باری که در جبهه حضور پیدا کردید .

- فکر کنم بعد از شهادت شهید بهشتی بود؛ البته قبلش که وارد سپاه شده بودم مرا به سیستان و بلوچستان فرستادند. آن وقتها جثه ام خیلی کوچک بود،  هر وقت می خواستم بروم جبهه، می گفتند هنوز  بچه ای! یک دفعه اسلحه گرفته بودم، می خواستیم به گشت برویم، اسلحه روی زمین کشیده می شد. قد و قواره ام خیلی کوچک بود.

- اولین مأموریتی که بعد از عضویت در سپاه داشتید چه بود؟

- اول گفتند به کردستان بروید. روزی که قرار بود اعزام شویم گفتند: نه؛ شما به سیستان و بلوچستان بروید.  اواخر سال 60 بود. آن وقت در سیسستان بلوچستان گاهی درگیری ها شدید بود . نزدیک یکسال آنجا بودم.

به محض اینکه که برگشتم گفتم می خواهم به جبهه بروم. گفتند نه؛ باید به آموزش سپاه بروی . گفتند آموزش سپاهی که رفتی قبول نیست، باید بروی دوره های جدید را هم بگذرانی. سه ماه دوره دیدم و وقتی برگشتم دیگر فرار کردم و به جبهه رفتم.

- یعنی چه فرار کردید؟

- آخر نمی گذاشتند بروم.

- مگر حکم مأموریت نیاز نبود؟

- حکم گرفتم، در واقع حکم را بعداً برایم فرستادند.

- اولین باری که به کدام جبهه رفتید؟

- اهواز،  پایگاه شهید مدنی. آن موقع هنوز تیپ الغدیر تشکیل نشده بود . من بودم و آقای یاوری نامی بود و آقای احسانی و یک نفر دیگر. هنوز زمزمه تشکیل تیپ بود ، خدا رحمت کند شهید عاصی زاده. گفت: شماها به مهندسی بروید آموزش مهندسی ببینید؛ تا وقتی که تیپ تشکیل می شود شما مهندسی تیپ را راه اندازی کنید. من به لشکر نجف اشرف رفتم و در دو عملیات فجر 2 و  4 شرکت داشتم.

من به مهندسی لشکر نجف رفتم. فکر می کردم در مهندسی کارهای عجیب غریبی باید انجام بدهم. مرا به رسته خدمات فرستادند و دو تا از بچه های دیگر را هم فرستادند به رسته ماشین آلات. آن وقت، فقط همین دو بخش بیشتر نبود. خدمات شامل سنگرسازی و بعضی کارهای دیگر بود. یکی از دوستان، در همان روزهای اول عملیات والفجر 2،  هنوز بولدوزر هم یاد نگرفته بود مجروح شد و به عقب آمد. احسانی هم یک مدت روی لودر کار کرد و او هم به عقب آمد و رها کرد. من به استحکامات رفتم، روز اول پیرمردی خوش مشرب یک بیل به من داد و گفت: این وظیفه تو است! وظیفه ام این بود که گونی پر کنم و سنگر بسازم. بیشتر بچه ها، اصفهانی بودند؛ البته معاون مهندسی آن زمان آقای حاج رمضان رضایی، یزدی بود ولی من در آن اوایل اصلاً او را ندیدم چون مرا به استحکامات فرستادند و ایشان هم نمی دانم کجا بود. بعدها او را شناختم. اصلا وقتی مرا فرستادند، مسئول مهندسی را هم ندیدم. به عنوان یک نیروی عادی آنجا رفتم.

- در عملیات والفجر 2 و والفجر 4 مهندسی لشگر چه کارهایی انجام داد؟

- بیمارستان و مخزن آب می ساختیم. فکر کنم سنگر فرماندهی هم ساختیم.

- آخرین مسئولیت شما در لشکر نجف چه بود؟

- من مسئولیتی در لشکر نجف نداشتم. یک نیروی ساده بودم. بعد از والفجر 4 هم مرخصی گرفتم و به یزد آمدم همان موقع بچه ها گفتند تیپ دارد تشکیل می شود.

- ولی تیپ عملاً قبل از والفجر 4 تشکیل شده بود!

- بله تشکیل شده بود، منتها تشکیلاتش راه نیفتاده بود. چند تا از بچه ها؛ از جمله خلیل حسن بیگی، حاج حسین امیرحسینی و خلیل آواره به عنوان ستاد به اهواز رفته بودند. اینها آمدند تشکیلات تیپ را در جنوب راه انداختند. آن موقع من هنوز در عملیات والفجر 4 در منطقه بانه بودم.

- خب عملیات والفجر 4 تمام شد و به مرخصی آمدید. بعد چه شد ؟

- خدا رحمت کند شهید عاصی زاده را. همانطوری که قبلاً گفتم، ایشان افرادی را برای آموزش فرستاده بود ، مثلاً مرا برای مهندسی، اشرف و زعیم را برای ادوات و توپخانه، نصیری و حیدری و همچنین آقایی را برای پدافند هوایی. دوستان رفتند واحدهایشان را تشکیل دادند، من وقتی برای مرخصی به یزد آمدم، بچه ها گفتند: تیپ تشکیل شده، به تیپ برویم. بعد گفتند: کسانی که می خواهند به عنوان مسئول در نظرشان بگیریم حتما باید شش ماه به عنوان مسئول در جبهه بمانند. من به خودم  گفتم شش ماه که شد ان شاء الله جنگ تمام است، می آییم خانه. بعد هم گفتم من نمی خواهم مسئول باشم. خلاصه به اهواز رفتم. چون در هنرستان دیپلم ساختمان گرفته بودم و در سیستان و بلوچستان هم به عنوان جانشین مهندسی سیستان و بلوچستان کار می کردم و مسئول مهندسی قسمت بلوچستان بودم،  بعد که به اهواز رفتم خدا رحمت کند شهید سید محمد ابراهیمی تقریباً همه کاره تیپ شده بود و حقیقتا هم این بود و مخ تیپ بود. ایشان گفت: تو برو مهندسی. همان وقت داشتیم نمازخانه تیپ الغدیر را می ساختیم که من مسئولش بودم. بچه ها در یزد هم که خدمات بودم مهندس صدایم می زدند، وقتی که به جبهه رفتم دیگر همه مهندس صدایم می زدند. وقتی هم که مجروح شدم و دیگر کارایی نداشتم به عقب آمدم ، دانشگاه قبول شدم و رفتم دانشگاه.

- مسؤلیت اصلی جنابعالی در جنگ، فرمانده گردان مهندسی رزمی تیپ 18 الغدیر بوده است. درسته؟

- بله. و پس از مجروحیت هم مأموریتم را به آقای رنجبر تحویل دادم.

- در چه عملیات هایی حضور داشتید  ؟

- اولین عملیات آفندی که حضور داشتم "خیبر" بود و آخرین عملیات هم " کربلای 8" بود.

- چند بار مجروح شدید ؟

- اولین مجروحیتم هشتم تیرماه 63 در خط کوشک بود، یک پیچ داشت که به آن "پیچ مرگ" می گفتند. فاصله با عراقی ها حدود  شصت، هفتاد متر بود. آقای اکبر توکلی که آن زمان ريیس ستاد بود گفت: باید برویم آنجا یک خاکریز بزنیم. عراق پشت این خط را آب هم انداخته بود. گفتم: آقای توکلی اینجا جای خطرناکی است، خیلی سخت است. گفت: حالا ببینیم چه می شود.

روز رفتیم و موقعیت خط را از نزدیک دیدیم و قرار شد شب برویم و این خاکریز را بزنیم. شب با چند تن از بچه ها و  دو دستگاه لودر و بولدوزر به آنجا رفتیم.

- یادتان است آن بچه ها  چه کسانی بودند؟

- حسن امیدوار و محمدحسن زارع که شهید شدند. عباسعلی صادقیان و حسین افشون هم بودند. خودم و یک نفر از بچه ها جلو با یک بولدوزر دی-7 می رفتم و بقیه با یک دستگاه لودر پشت سر می آمدند. وقتی که نزدیک خط، جایی که می خواستیم خاکریز بزنیم  رسیدیم، من و امیدوار و حسن زارع و یکی دیگر از بچه ها و فرمانده گردان مستقر در خط پنج نفری راه افتادیم تا راننده ها را برای کار توجیه کنیم، دو نفر جلو بودند و پشت سرشان من بودم و بعد از من هم امیدوار و حسن زارع بودند که یک گلوله  پشت سر ما  به زمین خورد.

- هنوز کار را شروع نکرده بودید؟

- نه. بچه های پشت سرم شهید شدند و من از ناحیه پا مجروح شدم.. جراحت پایم خیلی زیاد بود، به طوری که  فتیله زخیمی از باند را درون این سوراخ می کردند. ترکش بزرگی بود.

- چه کسی شما را عقب آورد؟

- یادم نیست ولی می دانم بچه ها یک تکه از راه، یعنی تا اورژانس خط، مرا با موتور عقب آوردند. بعد به اهواز انتقال دادند . از اهواز هم با هواپیما اعزام شدم. بعداً فهمیدم در بیمارستان مشهد هستم.

- مجروحیتتان فقط از ناحیه پا بود؟

- دوسه ترکش هم به پشتم خورده بود، ولی اصلی اش پا بود. تا یک ماه و  چندی در بیمارستان بودم، عفونت خیلی شدیدی داشتم که خوب شد. دو ماه و نیم بستری بودم. یک ماه و نیم در بیمارستان و یک ماه هم در یزد بودم. بعد از دو ماه و نیم که به تیپ رفتم شهید جعفرزاده گفت: « آقای عیوقی؛ کسی که پایش ترکش می خورد دو ماه و نیم می رود خانه؟» گفتم: « ناچار بودم، پایم عفونت کرده بود.» تازه همان وقت هم با عصا به تیپ رفته بودم ! خدا رحمتش کند شهید جعفرزاده را. خودش هم همان موقع بخاطر مجروحیت از ناحیه پا با عصا راه می رفت.

-  درباره مجروحیت بار دومتان که فکر کنم شدید تر هم بود، بفرمایید.

- بعد از خوب شدن مجروحیت اولم به جبهه بازگشتم و تا قبل از عملیات قدس 5، یعنی اواخر تیر ماه 64 منطقه بودم. قبل از عملیات بدر، یعنی اواخر سال 63  سری به یزد زدم. می خواستم به جبهه برگردم که به اصرار خانواده تصمیم به ازدواج گرفتم. داماد شدم و دو شب ماندم و روز سوم به جبهه بازگشتم. نزدیک عملیات بدر بود، در عملیات بدر، هم تلفن زدن ممنوع بود و هم مرخصی رفتن . فکر کنم سه ماهی شد که نه تلفن زدم نه به خانه آمدم.

و اما بار دوم مجروحیتم درعملیات کربلای 8 بود. آن موقع ها عملیات طوری بود که موردی جلو می رفتیم و موردی عمل می کردیم. همه مهندسی را یک جا وارد عمل نمی کردیم. آقای احمد رنجبر را به عنوان یک تیم با  دو، سه تا از نیروها و یکی دو دستگاه فرستادیم جلو و ما هم در قرار گاه بودیم.

- منظورتان از جلو دقیقاً کجاست؟

- پشت کانال ماهی، جایی که نیروهای عمل کننده مستقر بودند. احمد رنجبر را فرستادیم پیش آقای فرهنگ دوست که فرمانده عملیات بود. تا ساعت 4 صبح از آنها خبری نداشتیم، ارتباط ها هم قطع بود. حاج فتحعلی فلاح گفت: نمی خواهی برویم جلو؟ گفتم از صبح منتظرم، بیا برویم. یک جیپ دست او بود، باتری بی سیم هم برداشتیم چون بچه ها باطری بی سیمشان تمام شده بود و رفتیم جلو. دیدیم وضعیت مناسب نیست و عملیات خیلی ناجور است و بچه ها از یک محور جلو رفته بودند و شهید داده بودند و عراق هم آب انداخته بود و تاریک هم بود. غواص ها همه لباس های سیاه پوشیده بودند و خونی بودند. وحشت کرده بودیم.

پیش احمد رنجبر رفتیم. گفت مشکلی وجود ندارد. و منتظر دستور بود که فرمانده محور بگوید چه کار باید انجام دهند. همان موقع تعدادی مجروح آوردند. رفتیم کمک کنیم . سریع رفتیم برانکارد آوردیم و با چند تن از بچه های دیگر مجروحین را در برانکارد گذاشتیم. فکر کنم جلوی برانکارد را گرفته بودم، آنجا خیلی شلوغ بود، یک دفعه یک گلوله خمپاره 120 به پشت سرم خورد و افتادم. دیگر نفهمیدم چه شد. پنج شش نفر همان موقع مجروح شدیم. موج انفجار هم مرا گرفته بود و چیزی نمی فهمیدم. سر و صدا بلند شد و بچه ها آمدند. آقای فرهنگ دوست هم از سنگر خودش بیرون آمد و گفت سریع ما را منتقل کنند.

- خود شما متوجه اوضاع بودید ؟

بله؛ اما حنجره ام ترکش خورده بود وچیزی نمی توانستم بگویم. همه مان را عقب یک تویوتا انداختند روی همدیگر، شاید می گفتند کارمان تمام است!!

- مجروحین قبلی بودند و شما هم اضافه شده بودید؟

- بله. من را انداختند کف ماشین و گفتند این شهید شده! سه چهار نفر را هم روی من انداختند. صدایم در نمی آمد که بگویم از روی من بلند شوید! وقتی می خواستم حرف بزنم از حنجره ام خون فواره می زد.

- آن موقع به چه چیزی فکر می کردید؟

- می گفتم شهید می شوم.

- وصیت نامه نوشته بودید؟

- بله نوشته بودم.

در آن لحظات چه چیزی فکرتان را مشغول کرده بود ؟

- بچه ام!  می گفتم خدایا زن و بچه ام را دست تو سپردم. بعد که کمی راه آمدیم مرا داخل قایق گذاشتند. دیگر جنازه رویم نبود. گاهی بی هوش می شدم و گاهی به هوش می آمدم. ما را رساندند ساحل خشکی. از قایق مرا درون آمبولانس گذاشتند و فکر کنم دو آمبولانس هم عوض کردیم تا اینکه به بیمارستان صحرایی رسیدیم. تازه به هوش آمده بودم، به محض اینکه دکتر مرا دید گفت عکس بگیرید، عکس که گرفتند گفت: او را  به اتاق عمل ببرید. دیگر تا ساعت 3 و 4 بعد از ظهر به هوش نیامدم. . وقتی بعد از عمل به هوش آمدم. دیگرخیالم راحت شد که زنده می مانم؛ چون اصولاً هرکه قرار بود شهید بشود تا آن وقت شهید می شد. از اینجا به بعدش دکتر مجروح را زنده نگه می داشت. فوقش یک تکه از بدنش را قطع می کرد. وقتی به هوش آمدم دیدم  می خواهند مرا با هلی کوپتر ببرند که جور نشد. داخل آمبولانس گذاشتند و دوباره بیهوش شدم. وقتی چشم باز کردم شب بود، به بیمارستان شهید بقایی انتقالم داده بودند. نمازم را خواندم و حدوداً ساعت 3 و 4 بعد از نیمه شب بود که مرا به اصفهان انتقال دادند. وقتی به بیمارستان رسیدیم صبح شده بود. این هم از دومین مجروحیتم.

- دوران نقاهت چقدر طول کشید؟

- یک ماه در بیمارستان بودم ، سه ماه هم منزل خوابیده بودم و اصلا نمی توانستم تکان بخورم. من دیگر به درد جنگ نمی خوردم!

- تحصیلاتتان را چه زمانی ادامه دادید؟

- شش ماه بعد از مجروحیت دوّم به دانشگاه رفتم؛ سال 65 در دانشگاه دانشگاه قبول شده بودم؛ البته اول دانشگاه خواجه نصیر تهران قبول شدم. وقتی رفتم آنجا، گفتم: می خواهم بروم جبهه، گفتند نه، نمی شود. منصرف شدم. دوباره کنکور امتحان دادم و در دانشگاه مشهد قبول شدم. وقتی گفتم: می خواهم به جبهه بروم، گفتند: برو، نخواستی بیا درس بخوان. به جبهه رفتم و بعد در  نیمه دوم سال 66 به دانشگاه رفتم؛ البته انتقالی گرفتم و به اصفهان آمدم. سال 72 درسم تمام شد، سال 74 هم فوق لیسانس سازه صنعتی اصفهان را اخذ کردم.

- بعد از تحصیل،کجا مشغول به کار شدید؟

بعد از آن، یک مدت به عنوان مسئول مدیریت ساختمان در معاونت مهندسی منطقه مقاومت یزد بودم و بعد از آن مسئول آماد شدم، پس از مدتی، مسئول مهندسی منطقه مقاومت ، و بعدش هم مسئول مهندسی سپاه الغدیر شدم . الان هم دوسال است بازنشسته ام ، اما همچنان مشغول اضافه خدمتم در اوقات بیکاری هم در دو سه دانشگاه  تدریس می کنم.

-  برایتان آرزوی سلامتی و موفقیت داریم.

 

 


Template Design:Dima Group