اگر بناست شهید شوم می خواهم در خون خودم بغلطم خط شکنان: عباس رنجبر// در اولین بخش از گفتگوی مان با سرهنگ محمدحسن مصون خاطرات شنیدنی و ناب ایشان در دوران دفاع مقدس را مرور کردیم. حال در بخش پایانی خاطرات و سخنان ایشان بعد از آن دوران طلایی و اشتغال در سپاه یزد را می شنویم...

از زمان اشتغال در سپاه چه فعالیت هایی داشته اید؟

- وقتی در سپاه یزد مشغول شدم اولین کاری که به من محول شد مسئولیت انتقال شهدا بود. شهدایی که در میدان معرکه یا در خط های پدافندی به شهادت می رسیدند را به یزد انتقال می دادند. وظیفه ما آماده سازی پیکر مطهر شهید ، خبردهی به خانواده­ ها و بعد از آن هم تشییع جنازه و تدفین شهدا بود.

در طول مدت خدمتم، با خانواده هایی مواجه می شدم که روبرویی با آنها سخت بود. نمونه هایی را خدمت شما عرض کنم. وقتی که دو عزیز خانواده ذاکری نژاد به شهادت رسیدند اولین شهید که  ظاهرا به  خانواده الهام شده بود، پیکر مطهر شهید را آوردند و خبردهی شد.

خانواده شهیدان ذاکری نژاد دو فرزند بیشتر نداشتند. مادر شهید نقل می کرد که وقتی پیکر مطهر دومین فرزندم را آوردند من همان شب خواب دیدم و از ماجرا تا حدی باخبر شدم.

دومین شهید خانواده که وارد یزد شد مادر به آقای راشد زنگ می زند و می گوید: خبر فرزند ذاکری نژاد را دارید؟ حاج آقای راشد که رییس بنیاد شهید بودند گفتند شما؟ مادر شهید می گوید: من از اقوام دور خانواده ذاکری نژاد هستم. حاج آقا هم می گویند: خدا به مادرش صبر بدهد چون به شهادت رسیده.

این مادر شهید که از خانم های بسیجی ما هم هست می خندد و پشت تلفن می گوید: آقای راشد مرا نشناختید؟ می گویند: نه؛ شما گفتید من از اقوامش هستم.

مادرشهید می گوید: حاج آقا؛ من مادرش هستم. این ها وقتی که نبودند خدا به من صبر داده بوده.

این مادر این طور نقل می کند که ما چندین سال از ازدواجمان گذشته بود و خدا به ما فرزند نمی داد. یک شب یک خوابی دیدم که در یک باغی خانمی جلو می آید می گوید شما مشکلی داری؟ می گوید: نه من هیچ مشکلی ندارم. می گوید: هیچ مشکلی نداری؟ می گوید: نه؛ فقط خدا نخواسته ما اولاد دار شویم. این موضوع، در عالم خواب، مثلا سال 42، به مادر الهام می شود که خداوند دو فرزند به شما می دهد، هردو هم پسر هستند، و در راه خدا به شهادت می رسند. این واقعا مطلب کمی نیست. با فاصله سه سال حسن و حسین ذاکری نژاد به دنیا می آیند و با فاصله سه سال هم به شهادت می رسند.

خاطرم هست  وقتی که به خانواده شهیدان انتظاری می خواستیم خبر بدهیم کسی جرات نمی کرد که دور و بر خانواده برود. پدر بزرگوار شهید بعد از هفت تا دختر خدا دو تا پسر به ایشان داد. یعنی اول اصغر، بعد هم حسن. حسن در عملیات بدر به شهادت رسید، اصغر هم بعد از او. ما می خواستیم به خانه آقای انتظاری برویم و به پدرشان خبر بدهیم .

- خبر شهادت اصغر را ؟

- بله. ایشان متاهل بود و دو تا فرزند داشت. وقتی که رفتیم گفتیم حاج آقا خبری از بنیاد شهید داریم. گفت خبر شهادت اصغر را آوردی؟ گفتیم حاج آقا مگر کسی به شما گفته؟ گفت بله من باخبرم . به خودش الهام شده بود. گفته بود: اصغر تو نرو، تو برایم بمان. گفته بود: بابا؛ حسن رفته وظیفه ای داشته و من هم وظیفه ای دارم.

یک چیزی هم بگویم. حسن آقای انتظاری در عملیات بیت المقدس مجروح شده بود، ما در پادگان شهید بهشتی نشسته بودیم. یک دفعه دو برادر به هم رسیدند، او تیپ نجف بود، اصغر تیپ کربلا بود. وقتی وارد اتاق شد دیدیم که اصغر، حسن را بوسید گفت داداش گفتند تو زخمی شدی. اینجا چه کار می کنی ؟ گفت داداش یک پشه بوده! چیزی که نبوده.

گفت واقعا چیزی نبوده؟ گفتند که بیمارستانی. می خواهم ببینم چی شده. خدا روح هردویشان را شاد کند، وقتی حسن پا را بالا آورد دیدیم اصلاً ماهیچه پا نیست! یعنی واقعاً به اندازه نصف ماهیچه پایش نبود و او بازهم برای عملیات رمضان آماده می شد.

خاطرات دیگری هم بگویم. خیلی سخت بود خبر شهادت و آوردن پیکر شهید را به خانواده ها بدهیم و سخت تر از آن خبر مفقودین جنگ بود. ما شهیدی در یزد داریم به نام سید علی اصغر میررضا آبادی. یک وقتی محل کار ما تعاون بلوار طالقانی جایی که الان دانشگاه یزد است بود. این خانواده هم در همان کوچه منزلشان هست. ما خانواده را می آوردیم، سوار اتوبوس می کردیم، با عزت و احترام به تهران می بردیم به معراج شهدا و پیکر شهدای مجهول را نشان می دادیم. یک دفعه به پدر شهید گفتم: آقای میررضا آبادی؛ قرار ما فلان ساعت بوده، برای حرکت دیر کردید!  بعداً که نشست توی ماشین، برایم گفت: از روزی که اصغر من مفقود الاثر شده همسر من پشت در، استراحتگاهش است.

- پیکر این شهید، آخرش پیدا شد؟

- بله بعداً پیدا شد. من و حاج آقا صابری از بنیاد شهید هرکاری کردیم که به اتفاق هم برویم خبر بدهیم جرات نکردیم چون مادر بزرگوار شهید میررضاآبادی مشکلات قلبی داشت. وقتی به منزلشان رفتیم، دیدیم مادرش تبسّمی کرد و گفت: خبر اصغر را آوردید؟ گفتیم: شما خبر دارید؟ گفت: بله. گفتیم: چطوری؟! گفت: مگر فلان شب با تریلی جنازه ها را به خلدبرین نبردند ؟ گفتیم: شما از کجا فهمیدید؟ گفت: اصغر به خوابم آمد، گفت مادر؛ ما را به سمت خلدبرین بردند. خدا صبرت بدهد. یک وقتی به خاطر اینکه پیکر من را آوردند بی تابی نکنی.

یک شهید هم هست به نام شهید محمدحسین مصدق منشادی. من چون در تعاون قسمت ایثارگران بودم دستخطم در پرونده شهید هست که نوشتم از خانواده شهید دیدار به عمل نیاید. خانواده اش روحیه شان جوری بود که نمی توانستند تحمل کنند، واقعا مریض بودند و اعصاب نداشتند و در پرونده نوشتم که به منزل خواهر شهید مراجعه شود. آقای مصدق منشادی از طلبه های شهید بودند، اخوی هایشان هم روحانی و طلبه هستند. اما نمی شد به خانواده اطلاع بدهیم. رفتیم منزل خواهر شهید. دیدیم که اخوی شهید از قم آمده. گفتیم مگر شما خبردار شدید که جنازه حسین را اوردند؟ گفت: بله. گفتیم: چه کسی به شما گفته؟ گفت: خودش گفته. گفتیم: آقای مصدق؛ مگر می شود؟ گفت: من دو شب پیش خواب دیدم جنازه ای است در حد بچه کوچک قنداق کرده. بغلش کردم و بوسیدمش.  و دیدم نوشته حسین مصدق منشادی.

بعد گفت: جنازه کجاست؟ گفتیم: خلدبرین. گفت: من به خاطر همین آمدم. به خلدبرین می رویم، اگر همان چیزی که در عالم خواب دیده بودم داداش من است، اگر بزرگتر باشد داداش من نیست . خبردادن پدر و مادرم هم به عهده خودم است. گفتیم: باشد. رفتیم و جنازه را دید و بغلش کرد، گفت: این اخوی من است. و بعد هم، خودش به خانواده اش خبر داد، که الان خدا ان شاء الله شفا بدهد مادر شهید نابینا هست و سکته کرده. پدرش هم در قید حیات است.

- شما از شهدای همرزم خودتان، از سربازان شهید و از دوستان پاسدار گفتید. ولی از اخوی شهید خودتان چیزی تا  به حال نگفتید. یک اشاره ای داشته باشید.

در مورد اخوی خودم فرمودید، من یک اخوی ام در جزیره مجنون مجروح شد که فرهنگی است و جانباز دفاع مقدس است.او در گلویش ترکش خورد و به قلبش رفت و در بیمارستان شهید نمازی شیراز جراحی شد. اخوی  شهیدم را هم، چون خودم در تعاون و ایثارگران کار می کردم همکاران آمدند دفتر آمار شهدا را از من مخفی کردند. اخوی شهیدم آقا محسن، قبل از رفتن به جبهه عضو پایگاه امام جعفر صادق(ع) بود، پایگاه شهید پاکنژاد یعقوبی هم می رفت، درس هم می خواند. خدا رحمت کند پدرم ( یک سالی است به رحمت خدا رفته اند) . ایشان همّ و غمّش درس خواندن ماها بود.  هشتم شهریور 1366 که مصادف با پنجم محرم آن سال می شد محسن در جبهه فاو به شهادت رسید. وقتی جنازه اش را آوردند و دفن کردیم در دو دانشگاه مهندسی قبول شده بود. یعنی هم درس خواند، هم رزم رفت، هم پایگاه مقاومت. در مورد نحوه شهادتش عرض کنم که عصر  به محل کار آمدم آقای شکوری گفت: کجا بودی؟ گفتم: یک کاری دارم آمدم انجام بدهم. گفت: که اگر بگویند محسن شدیداً زخمی شده چه می گویی؟ گفتم: که اگر بگویند محسن زخمی شده می گویم شهید شده. گفت: کسی به تو گفته؟ گفتم: نه. گفت: شهید شده، گفتیم جنازه را بیاورند بعد به تو بگوییم. آن یکی برادرم آن زمان در تهران دانشجو بود ، کارشناسی می خواند،  فردا صبحش آمد. والده من هم بیمارستان حضرت سیدالشهدا (ع)جراحی کرده بود و بستری بود. من به بیمارستان رفتم. گفت از محسن خبر داری؟ گفتم بی خبرش نیستم. گفت: شهید شده. گفتم: کی به شما گفته که شهید شده؟ گفت: دیشب خواب مادر دکتر فرشاد و تعدادی از مادرهای شهدا را دیدم که گفتند بیا که تو هم مادر شهید شدی. مرا روی یک بلندی نشاندند. همین که از خواب بیدارشدم نگاه به ساعت بیمارستان کردم دیدم پنج صبح است. این قضیه گذشت و جنازه اخوی را آوردند. به مادر نگفتیم تا از بیمارستان مرخص شد او را بردیم جنازه را دید.

آقای ابراهیمی که الان مداح اهل بیت و از جانبازان دفاع مقدس است از همرزمان برادر شهیدم بود. درباره نحوه شادتش می گفت: صبح بلند شد، نماز و زیارت عاشورا را خواند و یک کیک در دهانش گذاشت که به کمین برود و برگردد و به پشت جبهه برود. به محض اینکه توی کمین می رود یک گلوله از پشت سر می آید به دست و سرش برخورد می کند و همان لحظه هم به شهادت می رسد. دقیقاً در ساعت پنج صبح، یعنی همان لحظه ای که والده ام خواب را می بیند.

شوهر عمه من یک ارتشی بازنشسته است، می گفت: محسن شما هر دفعه به جبهه می رفت تلفنی خداحافظی می کرد، یعنی حضوری نبود، یک دفعه آمد گفت: من آمده ام از عمه ام حلالیت بگیرم و به جبهه بروم. گفتم: محسن؛ شما که تلفنی خداحافظی می کردی. گفت: هردفعه که تلفنی بوده می رفتم و برمی گشتم. این دفعه می روم ولی مرا می آوردند چون به شهادت می رسم.

شما در اردوهای راهیان نور هم شرکت کرده اید؟

بله، من تجربه ای چندین ساله از راهیان نور هم دارم خدمتتان عرض می کنم. یک دانش آموزی در پادگان شهید جعفری اهواز بود، واقعاً مشکلاتی برای ما درست می کرد. برای او وصیت نامه ها و خاطرات شهدا را می گفتم. یک روز که به شهر آمدم مرا دید، از من دعوت کرد، به خانه اش رفتم، سر صحبت شد، خانواده اش گفتند که ما از این پسر  تا قبل از راهیان نور گله مند بودیم، واقعا راضی نبودیم و بعد از راهیان نور مسجدی شده، وصل بسیج شده و درس هم می خواند. در صورتی که قبلا تنبل ترین دانش آموز بوده است.

اینها می تواند مصداق نشر و توصیه ارزش های دفاع مقدس و ترویج فرهنگ ایثار وشهادت باشد. وقتی خاطرات شهدا را برای اینها بیان می کنی ساخته می شوند. پس به شهدا وصل شویم که اگر اینطور باشد و به توصیه­ی شهدا عمل بکنیم قطعاً هم در جامعه و هم در زندگی مان موفق هستیم. ان شاء الله که موفق باشید.

Template Design:Dima Group