خط شکنان: عباس رنجبر// شاید همه خانواده های شهدای یزد او را می شناسند و با او مأنوس هستند. او هم با خانواده های شهدا مأنوس است بواسطه کاری که در دوران دفاع مقدس و بعد از آن انجام می داده.

خاطرات فراوان و نابی هم دارد که شاید بسیاری از آنها منحصر به فرد و مخصوص خود او باشد. هم از دوران جنگ و هم پس از آن.

در گفتگویی صمیمی با سرهنگ محمدحسن مصون بعضی از این خاطرات را با هم مرور می کنیم:

- لطفا خودتان را معرفی بفرمایید.

- محمد حسن مصون هستم. مرداد ماه 1343 در یک خانواده مذهبی به دنیا آمدم. قبل از دبستان به مکتب خانه رفتم و قرآن را آموختم. بعد از آن هم در دبستان کرباسی که در دوران طاغوت اسم دیگری داشت تحصیل کردم. بعد از اتمام دوره راهنمایی وارد هنرستان شدم که در آن زمان هم کار می کردم، هم درس می خواندم. آن زمان پس از پیروزی انقلاب بود،  هنوز پایگاه ها به آن صورت تشکیل نشده بود، به نگهبانی از محله و رفتن به مسجد می پرداختم. بعداً که پایگاه های بسیج تشکیل شد بنده افتخار داشتم که ضمن اینکه دانش آموز بودم در پایگاه عاشقان شهادت محله گنبد سبز و پایگاه شهید بهشتی عضو شوم و خدمت بکنم  و بعد از آن هم آموزش نظامی دیدم. یک مدتی در همین پادگان شهید بهشتی (باغ خان سابق) آموزش دیدم و پس از آن، مرا به پادگان خمینی شهر اصفهان اعزام کردند و در آنجا یک ماه آموزش کامل نظامی را گذراندم. بعد از آن هم افتخار داشتم که در قالب گردان امام حسین (ع) تحت فرماندهی شهید معظم عاصی زاده به خوزستان اعزام شوم.

- چه تاریخی؟

- حول و حوش تیرماه سال 61 بود که به آنجا اعزام شدم و با توجه به اینکه شهید عاصی زاده در عملیات قبلی مجروح شده بودند تحت فرماندهی شهید بزرگوار محمد تفکری به تیپ کربلا، پادگان شهید بهشتی اعزام شدیم.

من در دوران بسیج ماموریت هایی از طرف بسیج  داشتم. یکی اش همان عملیات رمضان بود که توفیق داشتم در آن عملیات شرکت بکنم. بعد از عملیات رمضان همان سال 61 که سال سوم هنرستان بودم به کردستان اعزام شدم که در قالب گردان شهید صدوقی بود که فرمانده آن شهید بزرگوار شهید عهدی بود ، و تا پایان سال 61 در کردستان بودم. مجددا برگشتم و در سال 62 به غرب ، استان ایلام به عنوان نیروی فرهنگی اعزام شدم  و بعد هم که وارد خدمت سربازی شدم. ما را که به کرمان اعزام کردند و آنجا به ما حکم دادند که به لشکر ثارالله برویم. حدود 18 نفر بودیم، با مینی بوس از یزد به کرمان اعزام شده بودیم. تیپ الغدیر تازه تاسیس شده بود. شش ، هفت ماه بود.  همین شد که ما را به پادگان شهید عاصی زاده تیپ الغدیر اعزام کردند. اولین گروه سربازی که مصادف با تشکیل تیپ الغدیر وارد سپاه شد حقیر و تعدادی از رزمندگان بودیم.

- از صحبت های شما اینگونه برآمد که شما زمانی که هنرجوی هنرستان بودید هم زمان هم در جنگ به عنوان داوطلب بسیجی در چند عملیات شرکت داشتید. تحصیلات مقطع هنرستان را چه سالی به پایان رساندید؟

- آن زمان که ما درس می خواندیم مدسه خاصی برای رزمندگان نبود. ما را  به مدارس بزرگسالان معرفی کردند و من در اسفند 62 دیپلم گرفتم و بلافاصله برای خدمت مقدس سربازی آمدم.

- به عنوان سرباز پاسدار آن زمان شما وارد سپاه شدید؟

- بله.رسماً به عنوان پاسدار در آغاز تشکیل تیپ حضور داشتم، با توجه به این که قبلش هم در عملیات های مختلف مثل رمضان ، در کردستان و سنندج شرکت داشتم و دو ماه هم در ایلام ماموریت داشتم.

-زمانی که تیپ تشکیل شد؟

- بله. آنجا یک مدتی پیش آقای فرهنگ دوست بودم. بعد از آن چندماهی به تعاون شهدا آمدم و نزد آقای صدرالساداتی خدمت می کردم و بعد از آن هم که به قسمت تعاون سپاه یزد منتقل شدم.  دوستان می خواستند گزینش انجام دهند ، منتهای مراتب آقای صدرالساداتی خدا رحمتشان کند به آقای شکوری که اینجا در قسمت تعاون و شهدا نیرو می خواست در مورد من گفتند که ایشان در امر انتقال پیکر مطهر شهدا کار کرده، اگر نیرو می خواهی برای امور خانواده­ی شهدا از ایشان استفاده کن. وقتی به اینجا آمدم شهید بزرگوار عابدی می خواست که من در گزینش شرکت کنم ولی آقای شکوری گفتند نیازی به گزینش نیست .و هماهنگ شده که به تعاون شهدا بیایی.

- در واقع قبلاً گزینش شما در جبهه انجام شده بود.

- بله انجام شده بود و پاسدار شدنم هم همزمان با اتمام خدمتم بود و نهایتاً تتمه خدمت سربازی و شروع پاسداری ام را در قسمت تعاون شهدا به انجام رساندم.

- جدای از تیپ یا غیر تیپ، در چه عملیات هایی مستقیماً حضور داشتید؟

- اولین عملیاتی که شرکت کردم عملیات رمضان در اصفهان بود که ما را آموزش می دادند و می گفتند سختی های زیادی دارد. بنده در گروهان سردار شهید علی اصغر انتظاری سازماندهی شدم و آنجا فرمانده گروه بودم. ما را یک هفته ای قبل از عملیات برای آشنایی با منطقه به شلمچه برده بودند.شب عملیات که فرا رسید ، رمز یا علی ابن ابی طالب بود که با گفتن رمز پیشروی مان آغاز شد تا به کانال پرورش ماهی رسیدیم و نزدیکی های صبح بود که دیگر دستور برگشت به ما دادند.

- همان مرحله اول؟

- بله . خاطرم است که به شهر اهواز آمدم به خانواده ام تلفنی زدم و برگشتم و شب سوم مجدداً سازماندهی مان کردند و تعدادی را که آسیب جدی ندیده بودند از جمله من را برای شکار تانک بردند.

- در مرحله اول فرمانده گروهان شهید اصغر انتظاری بود؟

- بله فرمانده گروهان ما شهید علی اصغر انتظاری بود. معاون گروهان آقای محمدعلی  فلاح بود که در عملیات مفقود الاثر شد.

- خب بعد از عملیات رمضان چطور؟

- من بعد از عملیات رمضان از طرف بسیج به کردستان اعزام شدم. برایم یک افتخار بود که به کردستان رفته بودم چون می گفتند که آنجا ماموریت های سختی در انتظارت است. یک چیزی هم بگویم، بعضی ها این ذهنیت را دارند که بچه ها را آموزش ندیده و  قد ونیم قد اعزام می کردند. خدا شاهد است این طور نبود. آقای فتوحی آمد ما را در بسیج خیابان مهدی سازماندهی کرد. لاغرها و قد کوتاه ها را جدا کرد  و به پاسگاه برد  و ما را که هیکلی بودیم و می توانستیم مشکلات کردستان را تحمل کنیم اعزام کردند. وقتی به آنجا رفتیم ما را به پادگان توحید سنندج  بردند و از آنجا دوباره برای مقرها سازمان دهی شدیم. ما اطلاع نداشتیم که این مقر یعنی چه. ما را در یک خیابان به نام شهدا بردند که مقر سپاهی داشت با پیش مرگ های کرد که اهل تسنن بودند، آنجا ما را با هم سازمان دهی مان کردند، گفتند ماموریت جدیدی هم به شما می خورد که می روید و برمی گردید. اینجا استراحتگاه نیرو بود. خاطرم هست که ما را به تپه تلیور و شیان در منطقه سنندج اعزام کردند و آنجا  به مدت یک هفته بالای تپه ای پر از برف در چادر بودیم و نگه بانی می دادیم شب که می شد مشخص بود که این پایین مرتب کومله و دموکرات تیرانداری می کنند و  به روستاها می روند.  سه ماه هم در سنندج خدمت کردم.

- فرمانده تان چه کسی بود؟

- آنجا فرمانده کاظم عهدی بود. وقتی ما به آنجا رفتیم آقای عهدی در ماموریت بود و برگشت. آنجا هر مقری تحویل فرمانده خودش بود که هم بنده و تعدادی از بسیجیانمان و یکی هم پیش مرگ با هم بودیم. یعنی دو نفر برای نگه بانی و برنامه های پاس بخشی بودیم.

- در آن عملیات کسی شهید شد؟

- در آن عملیات یک نفر شهید شد که از بچه های اصفهان بود و این عزیز هم که اسمش خاطرم نیست از شهادتش باخبر بود. یعنی من چندبار هم با اوشوخی کردم. گفتم اینجا که امنیت برقرار است. با آن لهجه شیرین اصفهانی اش می گفت که نه من خواب شهادتم را در این ماموریت دیده ام.

- این ماموریت چقدر طول کشید؟

- سه ماه.

- تاریخش فرمودید کی بود؟

- ما آذرماه رفتیم و اسفند ماه برگشتیم.

- در چه سالی؟

- سال1361. دوستان امور تربیتی آموزش و پرورش از طرف پشتیبانی جهاد هم برای یک ماموریت فرهنگی ما را به ایلام اعزام کردند. در یک منطقه روستایی به نام گیلان غرب. آنجا بحث آموزش بود و دوستان بسیجی و رزمندگان می آمدند. من بیشتر در اردوگاه کارهای تبلیغاتی و مسائل فرهنگی دوستان را دنبال می کردم.

- چه مدت طول کشید؟

- دو ماه.

- و بعد به یزد برگشتید ؟

- بله. بعد از آن به یزد آمدم. درس را تمام کردم، دیپلم متفرقه را در اسفندماه به عنوان رزمنده گرفتم و بعد برای خدمت سربازی رفتم.

- بعد از تشکیل تیپ بفرمایید که چه شد؟

- زمانی که تیپ تشکیل شد سردار شهید سید محمود ابراهیمی مسئول طرح عملیات و آقای فرهنگ دوست هم به عنوان فرمانده گردان حضرت رسول حضور داشتند و من هم در گردان ایشان سازماندهی شدم که آنجا اولین ماموریتی که داشتم در جزیره مجنون بود.

- بعد از خیبر؟

- بله بعد از خیبر. سال 63.

- قبل از کوشک؟

- بله قبل از کوشک بود. اولین ماموریتی که به تیپ خورد خیبر بود. که من نبودم، بعد هم پدافند جزیره مجنون بود که فرماندهی اش با آقای فرهنگ دوست بود و ترددمان بیشتر با قایق بود و شب ها با ماشین سرباز بی سقف تردد می کردیم.

- در خود جزیره؟

- بله در خود جزیره. مدتی آنجا بودیم ، بعد هم برای پاتک زید به خط زید رفتیم و آنجا هم آقای بیدآبادی فرمانده گردان بودند و آقای سیدمحمدحسینی که از جانبازان و فرماندهان دفاع مقدس است  جانشین گردان بودند و آقای علی خبیری هم بود. در پاتک کوشک هم حضور داشتم.

- خاطره ای دارید؟

- من منشی گردان بودم، ، تویوتایی دستم بود، گفتند برو گونی مهمات را بردار و بیا. زیر آتش دشمن، مهمات اوردم و تحویل دادم و به سنگر فرماندهی رفتم .  آقای سردار فتوحی و فرهنگ دوست حضور داشتند. عراقی ها شروع به آمدن کردند و تا ظهر وبعد از ظهر طول کشید که بالاخره عراقی ها دفع شدند. البته دفع شدن عراقی ها با کمک نیروهایی که آمدند و تدبیر خوب آقای فرهنگ دوست بود. واقعاً آقای فرهنگ دوست جانفشانی داشت. و تعدادی از عزیزان رزمنده ما در آن پاتک به شهادت رسیدند که حال من نمونه اش را خدمت شما عرض می کنم. یک پدر بزرگوار شهیدی داشتیم به نام سید نورالله قندهاری پدر شهید معظم حسین قندهاری.

- یعنی پسرشان قبل از خودشان شهید شده بود؟

- بله پسرش در عملیات بیت المقدس به شهادت رسیده بود. این آقای قندهاری همه اش به من می گفت که من و حسن با هم می آییم که اسلحه حسین زمین نماند. حسن از بچه های جهاد بود و حسین در بیت المقدس شهید شده بود. در آن عملیات گفت ما می آییم یا به شهادت می رسیم یا پیروز می شویم.

آقای قندهاری شهید شد. ایشان خانواده ای عیال وار داشت یعنی 9 فرزند داشت و یک فرزند هم بعد از شهادت حسین به دنیا آمد که فرزند دهم را به نام شهید نام گذاری کرند.

یک عزیز فداکار دیگری داشتیم از بافق به نام منصور بنی اسدیان . ایشان قد بلندی داشت و رشید و خوش تیپ بود. آن اوایل خاطرتان هست که پلاک ها و کارت ها پرسی نبود. حتی بعضی ها پشت لباسشان اسم می نوشتند. وقتی آقای بنی اسدیان به شهادت رسید و می خواستند جنازه اش را منتقل کنند ما هیچ عامل شناسایی از ایشان ندیدیم. داشتیم جنازه را به عنوان جنازه شهید مجهول به پشت جبهه منتقل می کردیم، که یک دفعه من گفتم که بعضی از دوستان رزمنده پشت زبانه کفش و پوتینشان اسم می نویسند. وقتی بندهای کفش را باز کردیم دیدیم که پشت زبانه پوتینش نوشته بود منصور بنی اسدیان.آن شهید از حالت مجهولی در آمد.

در پاتک زید واقعا رزمندگان تیپ الغدیر جانفشانی کردند و زبانزد همه شدند. بعد از آن بعد از یک مدتی ما را برای تداوم آموزش به منطقه فکه می فرستادند که آنجا هم تا زمان عملیات بدر در  گردان آموزش می دیدیم. جناب سردار عزیز سلطانی که آن وقت ایشان فرمانده گردان بود، آقای فرهنگ دوست و شهید حسن انتظاری حضور داشتند که ایشان گردان امام علی بودند. در عملیات بدر ما را به منطقه عملیاتی هم بردند ولی گردان حضرت رسول وارد عمل نشد و گردان امام علی که آقای اردکانی فرمانده اش بود در عملیات شرکت کردند. من بعد از عملیات بدر هم مدت کوتاهی در پدافندی بودم و به پادگان شهید عاصی زاده آمدم.

- در پدافندی عملیات بدر کجا بودید؟

- پدافندی بعد از عملیات بدر در منطقه ای به نام جفیر بود. من در کنار دوستان تعاون شهدا منشی گردان بودم. اولین پیکر مطهر شهید عملیات را که آوردند خاطرم هست شهید زینی بود که پاسدار بود و پیکر سردار شهید جعفرزاده را هم آورند و همینطور جنازه های مطهر شهدا را می آوردند و  تعداد قابل توجهی هم از دوستان ما در آن عملیات مفقود الاثر شدند یا به اسارت دشمن درآمدند.

. بعد هم چندماهی در قسمت تعاون رزمی تیپ الغدیر مشغول خدمت شدم که از آنجا هم خاطره های زیادی از شهدا و پیکر شهدا دارم.

- خاطره­ خاصی در ذهنتان است؟

- اشاره ای به هم دوره ای های خودم بکنم. از دوستان سربازی که همراهم بودند یک شهید به نام شهید مجید اکرامی داریم، از دوستان و هم محله ای های خودم بود.

یک روز این شهید اکرامی نزد من آمد که اگر امکان دارد این فیلم دوربین را بگیر چاپ کن بعد از شهادت من به خانه مان تحویل بده. گفتم مجید جان کو شهادت؟ چه کسی گفته تو شهید می شوی؟ ان شاء الله با هم به یزد می رویم و خودت عکس ها را چاپ می کنی. گفت نه من شهید می شوم. چند روز بعد از این صحبت ها گفتند اکرامی شهید شد. وقتی که رفتیم در ماشین کانکس را باز کردیم دیدیم که عین آدم خواب است، ابداً جایی از شهید اکرامی زخم نشده بود. فقط یک ترکش کوچک به قلبش خورده بود وبه شهادت رسیده بود. بارها گفتم این حرف هایی که شهدا قبل از شهادت بیان می کردند و خواب هایی که می دیدند را باید نشر بدهیم. حتی نحوه­ی شهادت را هم می دانستند.

آقای علی خبیری داشتیم که جانشین گردان بود و ضمن اینکه جانشین گردان بود کار مهندسی هم می کرد. وقتی در سنگر فرماندهی بودیم علی آقا مرتب ماهی صید می کرد و می پخت و بابا غلوم هم که تدارکات گردان بود می رفت و تن ماهی می آورد بخوریم.

یکی از کارهایی که آقای خبیری انجام می داد این بود که برایمان اشکنه یزدی در سنگر درست می کرد. ایشان یک دفعه من را کنار کشید گفت من تا چند روز آینده به شهادت می رسم.

گفتم علی آقا خواب دیدی ؟ گفت به من الهام شده و فقط من از خدا خواستم که اگر بناست شهید شوم می خواهم در خون خودم بغلطم و شهید شوم. من با تویوتای بی سقف و سرباز به بنه رفته بودم،  داشتم برمی گشتم دیدم آمبولانس دارد می آید -معمولاً آمبولانس نعش کشی که پیکر شهدا را جابجا می کرد از سنگرش بیرون نمی آمد مگر اینکه کسی شهید شده باشد-. من چراغ دادم و ماشین آمبولانس ایستاد. گفتم مگر شهید داریم؟ گفت بله. گفتم کیست؟ گفت علی خبیری. به محض اینکه اسم علی خبیری را به زبان آورد، به یاد آن مطلبی افتادم که چند روز پیش گفت. گفتم چطور شد؟ گفت با لودر داشت سنگر تیپ 106 را خاکریز می زد. همینطوری که داشت کار میکرد یک گلوله دقیقاً روی لودر فرود آمد. علی آقا از روی لودر پایین آمد، چند تا غلت زد و شهید شد.

ایشان ازدواج نکرده بود و  هر دفعه به یزد می آمد می گفت مادرم اصرار دارد ازدواج کنم. زمان هایی که مجروح می شد و به بیمارستان می رفت و مرخص می شد هنوز در نقاهت بود که بلند می شد، به جبهه می آمد و چیزی که از خدا می خواست همان هم شد. خیلی از شهدا هستند که همین نحوه را خواستند و به همین نحو هم به شهادت رسیدند.

در همان خط از شهرستان صدوق یک شهیدی داشتیم به نام حسین دیودیده. گلوله درست روی خود این شهید فرود آمد. یعنی وقتی ما از طرف تعاون خواستیم این پیکر شهید را جمع کنیم هیچ چیزی از شهید نمانده بود. خاطرم هست که یک مقداری از پیکر شهیدی که باخاک بود و قنداق اسلحه اش بود اینها را جمع کردیم. یک عزیزی داریم به نام خلیلیان از همکاران ما بود ، ایشان به عنوان مسئول تعاون بسیج اشکذر مشغول بود. من آمدم پادگان عاصی زاده زنگ زدم و به آقای خلیلیان گفتم که ما همچین شهیدی را داریم می فرستیم. مبادا خانواده ببینند. این چیزی که ما می فرستیم چیزی نیست که خانواده ببینند. ایشان پیکر شهید را آماده کرد، ولی به مادر شهید  از قبل الهام شده بود که وضعیت چطور است. چون به او گفته بودند که نمی شود پیکر شهید را ببینی.

 

ادامه دارد...

Template Design:Dima Group