خط شکنان: عباس رنجبر// در همین حوالی و در شلوغی های شهرمان هنوز افرادی را سراغ داریم که بوی روزهای حماسه و خون می دهند و هوای آلوده و غبارآلود شهر نتوانسته جایگزین حال و هوای روزهای نبردشان بشود. کسانی که ما آنها را پیشکسوتان ایثار و شهادت می نامیم و حتی به اندازه درنگی پای حرفهایشان نمی نشینیم. به یاد آن روزها و صمیمت هایش، گفتگویی با یکی از این حماسه آفرینان ترتیب دادیم.

لطفا خودتان را معرفی بفرمایید.

- بنده سید حسین پورطباطبایی تفتی متولد بهمن ماه 1343 در تفت هستم. تحصیلاتم را تا سطح دبیرستان در تفت انجام دادم. با شروع جنگ تحمیلی و احساس نیاز به نیروی انسانی در جبه ها از مهرماه سال 60 وارد بسیج شدم.

- یعنی تحصیلات را تا مقطع دیپلم نرساندید؟

- نه نرساندم. وارد بسیج شدم و آموزش های اولیه را در بسیج تفت گذراندم. همزمان با عاشورای سال 60 برای اولین دفعه بود که با جمع زیادی از بسیجیان به جبهه ها اعزام شدم و اولین منطقه اعزامی من سوسنگرد بود که همزمان با عملیات طریق القدس بود.

- بعدا تحصیلات را ادامه دادید یا خیر؟

- بعد از پایان جنگ تا سطح فوق دیپلم نظامی ادامه دادم.

- تاریخ ورود و عضویت در سپاه شما چه زمانی است؟

- من تا 17 ماه با عضویت بسیجی و به صورت مقطعی در جبهه حضور داشتم. و بعد در تاریخ 1 / 4 / 61 به عضویت رسمی سپاه درآمدم و تا قبول قطعنامه در جبهه ها حضور داشتم.

- به صورت پیوسته؟

- بله بقیه اش پیوسته بود.

-  مسئولیت شما در دوران جنگ چه بود؟

- من به عنوان بی سیم چی گردان امام علی(ع) تیپ عاشورا کارم را شروع کردم.

- فرماندهتان چه کسی بود؟

- برادر میرحسینی.

- در کدام عملیات ها حضور داشتید؟

در عملیات بیت المقدس که بی سیم چی بودم. عملیات بعدی عملیات رمضان بود که بی سیم چی شهید ذبیح الله عاصی زاده بودم. بعد از عملیات رمضان در عملیات محرم حضور نداشتم. در عملیات بعدی که والفجر مقدماتی در سپاه هفتم حدید بود بی سیم چی شهید احمد کاظمی بودم. در عملیات والفجر یک هم بی سیم چی شهید احمد کاظمی بودم. در عملیات والفجر دو مجددا به گردان رفتم و بی سیم چی شهید حسن انتظاری بودم.

- مسئولیت شهید حسن انتظاری چه بود؟

- فرمانده گردان بودند. در عملیات های والفجر سه و چهار حضور نداشتم. بعد از آن حضور من با تشکیل تیپ الغدیر در تاریخ 28 / 8 / 62 مصادف شد.

- مسئولیتتان چه بود؟

-  اولین عملیاتی که مربوط به تیپ الغدیر می شود عملیات خیبر بوده که در آنجا من در خدمت برادر فلاح، مسئول مخابرات محور بودم. بعد از عملیات خیبر در پدافندهای تیپ حضور داشتم و مسئول تعمیرگاه بودم.

- تعمیرگاه مخابرات ؟

- بله. عملیات بعدی که مستقیما حضور داشتم عملیات بدر بود.

- شما در پاتک زید هم حضور داشتید؟

- نه. من عقب بودم و در خط نبودم. در عملیات بدر به عنوان بی سیم چی و مسئول تعمیرگاه، بی سیم چی شهید جعفر زاده بودم.

- یعنی در زمان عملیات، شما کنار شهید جعفر زاده بودید؟

- بله و مستقیما در عملیات بدر شرکت داشتم و شاهد شهادت شهید جعفرزاده بودم.

- به عنوان کسی که در کنار شهید جعفرزاده بودید می توانید شهادت ایشان را نقل کنید؟ چه اتفاقی افتاد؟ چه شد؟

- در عملیات بدر به دلیل حجم آتشی که بسیار سنگین بود و واقعاً طاقت فرسا بود و در توان هرکسی نبود که در آن آتش تحمل کند و بماند، پشت دستم مختصر جراحتی برداشت که امیدوار بودم شهید جعفرزاده به خاطر مجروحیتم موافقت کند که به عقب بروم. یک سنگر کوچک برای خودم کنده بودم که ایشان هم بیرون از سنگر بود. جاهایمان را با شهید جعفرزاده عوض کردیم، ایشان به داخل سنگر آمد و من از سنگر بیرون آمدم.  چفیه ای به گردنم انداخته بودم، آن را به شهید جعفرزاده دادم تا زخم پشت دستم را ببندد که در حین این کار متوجه شدم که شهید جعفرزاده ترکش خورد.

- از چه ناحیه ای؟

- از ناحیه سر، اگر اشتباه نکنم ترکش به بالای گوش چپ شهید جعفرزاده خورد و خون از گوش راست ایشان بیرون آمد.

- می توانید بگویید موقعیت خودتان در آن زمان دقیقاً کجا بود؟

- پاسگاه الصخره. من با همان چفیه ای که قرار بود شهید جعفرزاده دستم را ببندد سر ایشان را بستم. این کار را به دو هدف انجام دادم، یکی اینکه جلوی خونریزی بیشتر ایشان را بگیرم، یکی هم جهت جلوگیری از تضعیف روحیه­ی بقیه رزمندگان. تا نبینند که فرمانده شان زخمی و شهید شده بود و دارد به عقب می رود. برای اینکه بقیه نیروها ایشان را نشناسند با چفیه سرشان را بستم.

- ایشان همان زمان شهید شدند؟

- بله. ترکش به مغز ایشان خورد و همان دم شهید شدند.

- از عملیات بدر می گفتید.

- بعد از شهادت ایشان من تا پایان عملیات در خط بودم و در ادامه، ماموریت دفاع از خندق، به تیپ الغدیر سپرده شده بود که من جهت ادامه ماموریت و انجام امور ارتباطی به پد خندق اضافه شدم.

- پس شما در پد خندق هم حضور داشتید؟

- بله.

-  با توجه به اینکه از ناحیه دست زخمی شده بودید مشکلی نداشتید؟

- وضعیت طوری بود که باید می آمدم و کارم را انجام می دادم. در پد خندق در کنار شهید محمدرضا پارساییان و برادران فرهنگ دوست و فتوحی بودم که آنجا مجدداً ترکش به سر و لبم خورد و به عقب اعزام شدم.

- چه تاریخی بود؟

- 7 / 1 / 64.

- چه مدت استراحت داشتید؟  مجدداً چه زمانی بازگشتید؟

- از آنجا به اهواز و از اهواز به وسیله­ی یک فروند هواپیمای نظامی به تهران منتقل شدم و به مدت 15 روز در بیمارستان سینای تهران بستری بودم و بعد از ترخیص از بیمارستان به مدت 15 روز هم، در منزل استراحت داشتم، که همه­ی 15 روز را نماندم و مجدداً به اهواز اعزام شدم.

- عملیات بعدی چه بود؟

- عملیات قدس 5 که به تیپ واگذار شده بود.

- چه تاریخی؟

- مرداد 1364

- مسئولیت شما چه بود؟

- مسئولیت من جانشین مخابرات تیپ بود که مستقیماً در منطقه حضور داشتم و سردار شهید شوشتری مستقیماً فرماندهی عملیات را به عهده داشتند.

- بعد از عملیات قدس 5 چه شد؟

- بعد از قدس 5 علاوه بر اینکه تیپ ماموریت های متعدد خط پدافندی را بر عهده داشت  و من هم در راستای مسئولیتم انجام وظیفه می کردم، برای عملیات والفجر 8 آماده شدیم.

- پس در عملیات والفجر 8 هم حضور داشتید؟

- بله.

- به عنوان جانشین مخابرات؟

- بله.

- بعد از والفجر 8 در عملیات کربلای 4 بودید؟

- در عملیات کربلای 4 هم جانشینی مخابرات را داشتم. در عملیات کربلای 5  و کربلای 8 هم حضور داشتم. بعد از عملیات کربلای 8 هم تیپ در شمال غرب ماموریت داشت و برای عملیات نصر 7  سازماندهی ها انجام شد که آنجا هم حضور داشتم.

- مسئولیتتان؟

- آنجا هم جانشین مخابرات تیپ بودم. بعد از عملیات نصر7 عملیات بیت المقدس بود که بازهم به عنوان جانشین مخابرات حضور داشتم.

- و بالاخره بیت المقدس 4 ؟

- من تا عملیات بیت المقدس 4 در غرب بودم. در انجام مقدمات عملیات بیت المقدس 4 در منطقه بودم و بعد به دلیل مشکلات خانوادگی به مرخصی دو ماهه رفتم و بعد از عملیات بیت المقدس 4 مجدداً تیپ به جنوب برگشتم، من در عملیات بیت المقدس 7  هم بودم و در پاتک هایی که در شلمچه توسط عراق انجام شد نیز حضور داشتم.

- آقای طباطبایی لطفا یکی دو تا از خاطراتی که جزو جالب ترین خاطرات شماست و الان در ذهنتان است را برایمان تعریف کنید.

- تمام تاریخ انقلاب اسلامی و جمهوری اسلامی پر از خاطره است. هرروزش خاطره است، هرروزش معجزه و اعجاز الهی است؛ که دست حمایت خداوند و اهل بیت عصمت و طهارت پشت سر مردم دیده می شد.  هرروز جنگ خاطره بوده، هرروز جنگ با همه اتفاقات تلخ و شیرینی که افتاده شیرین و به یادماندنی بوده. پنج دقیقه به عملیات بیت المقدس 2 مانده بود که تمام سیم کشی هایی که برای ارتباط عملیات کرده بودیم به دلایل نامعلومی آتش گرفت و سوخت . حادثه بزرگی بود که می توانست حوادث تلخ دیگری را پشت سر داشته باشد اما توکل به خداوند و ائمه اطهار موجب می شد که لحظه به لحظه دست حمایت خدا را ببینیم. در آن لحظه من که جانشین مخابرات بودم استرس و نگرانی این را داشتم که در این لحظه که گردان ما به سمت دشمن حرکت کردند و نزدیک های کمین هستند چه کار بکنیم؟ با این سیم کشی ها ارتباط گردان های عمل کننده و گردان های پشتیبانی کننده رزم،  فرماندهی و قرار گاه برقرار می شد. یک لحظه شهید آقابابایی به من گفتند با این بی سیم پی آر سی حرکت کن. من بی سیم را برداشتم و از سنگر بیرون آمدم و به سر قله رفتم. آنجا ایشان رمز عملیات را اعلام کردند و عملیات شروع شد و الحمدلله عملیات با موفقیت انجام شد. بعد از عملیات ایشان به من گفتند که من آن لحظه که سیم ها آتش گرفت در ذهنم توسلی پیدا کردم و گوسفندی را نذر کردم که ان شاء الله این مشکل هرچه زودتر رفع بشود. خاطره دومی که می توانم بگویم، در آن روزهای جنگ که با قبول قطعنامه مصادف شده بود و عراق احساس این را داشت که توان دفاع جمهوری اسلامی خیلی پایین آمده و ما می توانیم الان آن ضربه ای که در روزهای آغازین جنگ می خواستیم به جمهوری اسلامی بزنیم و نتوانستیم، الان وقتش است که بزنیم. این احساس در دشمن ایجاد شده بود. یک پیغامی از طرف حضرت امام توسط مرحوم حاج احمدآقا پشت بی سیم ها اعلام شد که آن پیام این بود که الان چند لشکر نیرو از نیروهای مردمی در جبهه ها حضور پیدا کردند و توان دفاعی رزمندگان چند برابر شده. و این اخلاص امام در عمل و گفتار و اخلاص در این پیغام چنان کارساز بود که صحنه جنگ در عرض چند دقیقه عوض شد و الحمدلله نیروهای ایرانی موفق شدند عراقی ها را به عقب برگردانند.

- با توجه به عملیات های متعددی که حضور داشتید و به عنوان بی سیم چی کنار فرماندهان بودید دوست داریم که یک خاطره خاص و نابی از رزمندگان، به ویژه فرماندهانی که در کنارشان بودید، چه آنهایی که شهید شدند، چه آنهایی که هنوز هستند و دارند را ه شهدا را ادامه می دهند برایمان بفرمایید.

- رزمندگان و فرماندهان از دید من در آن تاریخ و مقطع آدم های عادی نبودند. یعنی در یک کلام، یک فرمانده چون در بستر اخلاص و پاکدلی و پاک زبانی بود چنان اثر می گذاشت که بسیجیان خودشان را صد در صد  مطیع دستورات فرمانده می دانستند. بدون هیچ گونه شک وشبهه ای،  حتی به خودشان اجازه دهند که به دستورات آنها شک کنند و این را وظیفه خود می دانستند.

Template Design:Dima Group