"آذر ماه 64 بود كه به اتفاق تني چند از دوستان بار ديگر عازم صحنه‌هاي نبرد با خصم زبون شدم كه قبل از رفتن مشكلات خانوادگي از جمله بي‌تابي كردن پدر و مادر و برادران سخت مرا شكنجه روحي مي‌كرد كه البته اين فقط در همان روزهاي ابتدايي است ولي وقتي به جمع مخلصين واقعي پيوستي، ديگر همه چيز از يادت مي‌رود...

يك هفته بايد در اروندكنار مي‌مانديم تا مد آب كامل شود. در عرض يك هفته تمامي لشكرها در اين منطقه كوچك و در اين جنگل اسكان داده خواهند شد. بنابراين با اين فاصله اگر دشمن بويي ببرد منطقه را خاكستر مي‌كند؛ آن هم نه براي يك بار يا دو بار بلكه براي چندين بار. در آنجا بچه‌ها فقط از نظر روحي و جسمي آماده مي‌شدند چون مي‌دانم كه نمي‌توانم شمه‌اي از يك هفته اقامت در لب رود مجري را بيان كنم به همين بسنده مي‌كنم كه بچه‌ها آنقدر غرق در وجود الهي شده بودند و آنقدر گريه كردند كه روزهاي آخر اشك در چشم بچه‌ها خشكيده بود و فقط روي گونه‌هاي آنها هماننده قطره آبي گرم كه بر روي يخ مي‌ريزد و راهي را باز مي‌كند؛ راهي در روي گونه‌هاي اين عزيزان ظاهر شده بود. خصوصاً آنها كه شهيد شدند به ويژه شهيد رمضان كهنوجي كه خوب شد يادم آمد و هر كس اين نوشته را تا اينجا را خواند، حتماً برايش فاتحه بخواند.



بالاخره نماز مغرب و عشاء را بچه‌ها در قايق خواندند. نمازي كه اگر از هر يك بپرسيد، مي‌گويند در عمرمان نمازي با آن عرفان هرگز نخوانده‌ايم، وضوي عشق گرفتند و غسل شهادت كردند؛ هوا كم كم تاريك مي‌شد و بر مد آب افزوده مي‌گشت؛ بنابراين قايق‌ها در خلاف جهتي كه بايد مي‌رفتند حركت مي‌كردند كه اين مشكلي شده بود.
به ساعت 9 شب نزديك مي‌شديم بايد قايق‌ها را با ستوني مشخص بدون روشن كردن موتور بدون سر و صدا حدود 500 متر جلو ببريم و به موضع انتظار برسيم و آنجا لب اروندرود بود؛ جايي كه مجري يعني رود مجري به اروند وصل مي‌شد؛ آنجا بمانيم و منتظر فرمان باشيم؛ نخستين كسي كه فرمان را مي‌گرفت من بودم از برادر قاسم سليماني...
متأسفم كه قدرت وصف آن شب را ندارم؛ فقط همين كه زمين و زمان پر از دود و خاكستر و رد وبدل آتش و خلاصه امدادهاي خدايي بود ".

اين نوشته خبرنگار شهيد «احمد محمدي» از عمليات «والفجر 8» است؛ شهيدي كه رشادت‌هاي رزمندگان اسلام را به نگارش درآورد و سرانجام در 13 اسفند 1365 در منطقه شلمچه و عمليات كربلاي 5 به شهدا پيوست.
او براي خبرنگاران كه تاريخ‌نگاران هر عصري هستند؛ اينگونه وصيت كرده است «تمام مورخان، قلم بدستان، نگارندگان و خلاصه همه دنيا بدانند كه من چشم و گوش بسته اين راه را انتخاب نكردم و اگر اهداف عاليه اسلام به خون من و امثال من متحقق مي‌گردد، زهي سعادت كه من هم از ياوران حضرت ابا عبدالله الحسين (عليه السلام) باشم و با نثار خون ناچيزم به تمامي مستضعفان جهان ثابت كنم جوانان حزب‌الله آماده‌اند تا جهت آزادي كربلا و قدس عزيز جان خويش را فدا نمايند. اماعزيزان و دوستان همسنگرم در سنگرهاي عقيدتي حزب و روزنامه جمهوري اسلامي، همانطور كه مرزهاي خاكي و جنگ‌هاي آتشين احتياج به خون من و ساير دوستاني كه در ابتدا با نثار خون مقدسشان راه را بر ما روشن نموده‌اند، دارد، مرزهاي عقيدتي نقش حساس‌تري دارند و عزيزان مطمئن باشيد كه محصول مغز شما اثرش عميق‌تر از خون ناچيز حقير مي‌باشد».

شهيد «غلامرضا آتشي گوهري» نيز به عنوان گزارشگر و فيلمبردار براي به تصوير كشيدن حماسه‌هاي جنگاوران مؤمن به سپاهيان الهي پيوست. اين شهيد خبرنگار پس از مدت‌ها جهاد در هفدهم بهمن ماه 1365 هنگام فيلمبرداري از لحظه لحظه شجاعت‌هاي رزمندگان مسلمان ايراني در عمليات «كربلاي 5»، نخل قامتش همچون نخل‌هاي بلند سرزمين خوزستان در ميان آتش و خون خدايي شد.

شهيد «مرتضي چمن» كه در عمليات «كربلاي 5» به عنوان فرمانده دسته به آرزويش رسيد، اينگونه نوشت «پروردگارا! تو را سپاسگزارم كه توفيقي نصيبم كردي كه در خدمت سربازان امام زمان(عج) و خونخواهان امام حسين (ع) و شهداي كربلا و شهداي جمهوري اسلامي باشم. پروردگارا در اين راه مقدس كه دفاع از دين مقدس اسلام و جمهوري اسلامي است، مرا ثابت قدم بدار تا در نبرد با دشمنان دينت آنگونه كه تو راضي باشي، انجام وظيفه كنم».

شهيد «غلامرضا جعفرپور كرماني» كه مدير مسئول نشريه «معراج» را بر عهده داشت، نيز با اصرار فراوان مجوز ورود به جبهه‌هاي نبرد حق عليه باطل را گرفت و توفيق حضور در اين جهاد مقدس را به دست آورد و بالاخره در صبحگاه 19 اسفند 1365در منطقه فاو ديدار حق را لبيك گفت و به فيض عظيم شهادت نائل آمد.
شهيد «جعفرپور كرماني» در دوران انقلاب شكوهمند اسلامي فعاليت‌هاي ارزنده‌اي داشت. از جمله اين فعاليت‌ها تلاش براي پياده كردن نوراهاي سخنراني امام خميني (ره) و تكثير و توزيع به موقع آنها در بين مردم انقلابي بود.

شهيد «غلامرضا نامدار محمدي» از جمله شهدايي بود كه در جريانات انقلاب اسلامي استان كرمان فعاليت‌هاي چشمگيري داشت؛ وي اواخر سال 58 وارد سپاه تهران شد و با شروع جنگ تحميلي به جبهه رفت؛ فعاليت در نشريه «پيام انقلاب» به عنوان خبرنگار و عكاس از ديگر زواياي زندگي سراسر افتخار غلامرضا بود و سرانجام در در 23 اسفند 1363 در حالي كه دوربين عكاسي بر گردنش بود، در جزيره مجنون در اثر انفجار خمپاره به ديدار معشوقش شتافت.

شهيدان خبرنگار از جمله شهيد ترور «ابراهيم بهزادي» تاريخ شهادت 11 مرداد 1363، شهيد «رجبعلى علمى‌نيك» تاريخ شهادت تيرماه 1359 و شهيد «جواد خرمي» كه در 5 مرداد 1367به خون پاكش غلطيد، شهدايي هستند كه توسط ضدانقلاب و منافقان به شهادت رسيدند.

در هنگامه‌اي كه رزمندگان در جبهه‌ها زير بمباران اطلاعاتيِ رسانه‌هاي غربي و عربي بودند، اين خبرنگاران جنگ بودند كه حق بودن اين مسير رزمندگان اسلام را به گوش جهان رساندند؛ آنها دوشادوش دلاورمردان جبهه‌ها، خطرها را بر جان خريدند و از بين گلوله‌ها، خمپاره‌ها و ميدان‌هاي مين، گزارش و خبر تهيه كردند كه نام 244 شهيد، 50 جانباز و 12 آزاده از اين مردان در تاريخ دفاع مقدس به ثبت رسيده است.

Template Design:Dima Group