عکس روز

معرفی اداره حفظ آثار

آخرین اخبار

http://khatshekanan.ir/uploads/uploads/426326181-241480-11375150785109923298.jpg

 

  http://khatshekanan.ir/uploads/uploads/khat-shekan-poster-copy_e6ad1.jpg

http://khatshekanan.ir/uploads/uploads/16844c9e-d73a-48be-ad39-904ce4660f66.jpg

 

 http://khatshekanan.ir/uploads/uploads/ketabkhaneh_6ecc9.jpg

 

 

http://khatshekanan.ir/uploads/uploads/20141119101514_6f2f5.jpg

http://khatshekanan.ir/uploads/uploads/20141119934982_0299e.jpg

http://khatshekanan.ir/uploads/uploads/201411191023976_9eb57.jpg

http://khatshekanan.ir/uploads/uploads/201411191043536_6f976.jpg

http://khatshekanan.ir/uploads/uploads/mooze-enghelab_002b1.jpg

http://khatshekanan.ir/uploads/uploads/rahian_629b1.jpg

http://khatshekanan.ir/uploads/uploads/پژوهشگاه-علوم-و-معارف-دفاع-مقدس_7163e.jpg 


 

http://khatshekanan.ir/uploads/uploads/ed853ac9-ef9b-4909-8686-6321f61d23d6.jpg 

امتیاز کاربران

ستاره غیر فعالستاره غیر فعالستاره غیر فعالستاره غیر فعالستاره غیر فعال
 

http://khatshekanan.ir/uploads/uploads/ارزویی-که-براورده-شد.jpg

عباس عرفانی، سالهای جهاد و حماسه، مثل هر رزمنده دیگر آرزوی دیدن کرب‌وبلا در دل داشت و عقده‌ها به دل داشت. اما خبر نداشت که سالها بعد دعایش مستجاب می‌شود و سرانجام روزی طعم نوکری ارباب را با جان و دل خواهد چشید. اگرچه شوق شهادت، او را برای دیدار سرور و سالار شهیدان بی‌تاب کرده بود، اما تقدیر این بود تا این سنگر‌ساز ‌بی‌سنگرزنده بماند و روزی هنر خود را در بازسازی عتبات‌ عالیات نشان دهد. روزی  برای عاشقان حسین (ع) سنگر می‌ساخت و این‌بار نوبت این بود که خود در سنگری دیگر عاشقانه ادای دین کند.لحظاتی که مهمان او بودیم از برآورده شدن آرزوی دیرینه خود گفت. ماحصل سه مرتبه اعزامش به عتبات عالیات برای امر بازسازی،دوخاطره زیباست.

سال 1387، مرتبه اول که برای کار در حرم امامین کاظمین دعوت شدم ، باید یک سقاخانه در باب المراد حرم امام موسی ابن جعفر علیه السلام، می ساختیم. جو خوب و خوشایندی در آنجا حاکم بود. هر روز شاهد بودم که مردم زیادی می آمدند و رابطه قلبی با آقا برقرار می کردند و حاجات خود را با زبان ساده بیان می نمودند. من که می دیدم عده زیادی می آیند و از باب الحوائج حاجات خود را می گیرند، یک روز صبح ساعت 10، موقع کار با چشمان اشک آلود در دلم از آقا موسی ابن جعفر علیه السلام خواستم که قسمتم کند داخل مرقدشان شوم و از نزدیک قبر مطهر ایشان را ببوسم. فردای آن روز حدود ساعت 10 صبح، یکی از خادمان حرم نزد ما آمد و با لهجه عربی به استاد جواد که همکار من بود گفت: «داخل حرم، بناء لازم.» من بلافاصله به استاد جواد گفتم: «اگر داخل حرم بنا لازم دارند هر دو با هم می رویم.» همکار من قبول نکرد با هم برویم و از من خواست بروم و او بیرون مواظب وسایل باشد. همراه آن خادم به راه افتادم.آن روز، درب های منتهی به ضریح مطهر بسته بود. مردم زیادی هم پشت درب ها تجمع کرده و منتظر باز شدن آن بودند.وقتی پشت یکی از درب ها رسیدیم، خادم با دست به در زد و گفت: «ایرانی.» با شنیدن این کلمه، یک نفر درب را باز کرد و من با آن خادم داخل شدیم. مشاهده کردم که درب های ضریح مطهر باز است. وجوهات داخل آن را جمع آوری و درون دو کیسه بزرگ ریخته و تعدادی از خادمان با لباسهای سفید بلند و مخصوص، مشغول غبارروبی و عطر افشانی مرقد امام موسی ابن جعفر علیه السلام بودند. حرکت کردیم و به محض رسیدن در نزدیکی ضریح، چون درب باز بود، بلافاصله یک پای خود را داخل گذاشتم و بوسه ای بر مرقد مطهر آقا زدم.آن خادم به سرعت من را از تکرار این کار منع کرد و گفت داخل شدن در ضریح بدون اجازه ممنوع است. سپس برای من توضیح داد که می خواهند شش عدد خوشبو کننده هوا با گلاب را دورادور ضریح مطهر قرار دهند و بنده باید شش عدد سنگ مرمر را آماده نموده و در جاهای پیشی بینی شده نصب کنم تا این کار انجام شود. شوق بوسه زدن دوباره بر مرقد و زیارت آقا از نزدیک، در من چند برابر شده بود. بلافاصله دست به کار شدم و کاری که از من خواسته بودند را انجام دادم. بعد از پایان کار به آن خادم که همراهم بود با اشاره دست فهماندم که من غلام آقا هستم و می خواهم داخل ضریح شوم و مرقد را ببوسم. به منگفت که صبور باشمتا با رییس آستانه صحبت کند. به طرف چند نفر دیگر از خادمان که دور هم و آن‌طرف‌تر مشغول صحبت بودند رفتیم. فهمیدم که یکی از این افراد رییس آستانه است. خادم همراه من به او با لهجه عربی گفت: «ایرانی واحد نفر. شاغل بالحرم موسی ابن جعفر صلوات الله و سلامه علیه...» و در ادامه درخواست من مبنی بر ورود به ضریح و بوسیدن مرقد را مطرح نمود. از نوع حرف زدن رییس آستانه فهمیدم که موافق است اما باید با کلید دار مرقد نیز صحبت و هماهنگ شود. نزد کلید دار مرقد رفتیم و آن خادم درخواست مرا نزد او هم مطرح کرد. او گفت از نظر من هم اشکالی ندارد. بعد از گرفتن اجازه، دست مرا گرفت و داخل ضریح رفتیم. از من خواست که سجده شکر به جا آورم و هر چه می خواهم حاجت بطلبم.این توفیق نصیب هر کسی نمی شود. حال عجیبی پیدا کرده بودم و سر از پا نمی شناختم. بعد از بجا آوردن سجده شکر تا توانستم بوسه بر مرقد زدم و حاجتهای خود را در نظر آوردم. با ریختن اشک شوق در دلم گفتم که آقا موسی ابن جعفر علیه السلام چه زود و به بهترین وجه حاجتی که خواسته بودم را برآورده کرد.

سال 1388 برای کاشی کاری های دور صحن، مجددا به کاظمین دعوت شدیم. در این سفر ابوی بنده که الان به رحمت خدا رفته اند، همراهم بود و با وجود داشتن سن بالا، از صمیم قلب و با عشق کار می کرد. از اینکه او را آورده بودم خیلی خوشحال بود. هر روز موقع سحر که می شد، حرم خیلی خلوت بود و من با پدرم برای زیارت داخل می شدیم. یک روز وقتی بالای سر امام مشغول زیارت بودیم، دستهای خود را بالا آورد و در حقم دعا کرد و گفت: «خدا خیر دنیا و آخرت به تو و خانواده ات بدهد. انشا الله نور کف پاهایت بیرون بیاید.» من تعبیر این دعای پدر را نمی دانستم تا اینکه قسمت شد و سال 1391 برای کار به کربلا اعزام شدم. ما را جهت ساخت دارالشفای امام زین العابدین علیه السلام فرستادند. افرادی که 45 روز در اینجا کار می کردند، سه روز آخر دوره‌شان آنها را برای زیارت وکار در حرم آقا اباعبدالله الحسین علیه السلاممی بردند. من که تازه آمده بودم، با اشتیاقی که برای رفتن به آنجا داشتم و اصرار فراوان، هر طور شده همراه آنها به کربلارفتم. در قسمت صحن های حرم مطهر امام حسین علیه السلام و سردر ورودی های حبیب ابن مظاهر و شهدا مشغول به کار شدیم. در دلم از آقا اباعبدالله الحسین علیه السلام خواستم که قسمتم کند از نزدیک مرقدشان را ببوسم و زیارت کنم و این اشعار را مرتب زمزمه می کردم: «آمدم از گرد ره در کربلایت یا حسین. ای تمام هستیم بادا فدایت یاحسین. آمدم در کربلا تا عقده دل وا کنم. بسته ام دل بر تو و لطف و عطایت یا حسین. باز کن در را به روی سائل درگاه خود. تا شود مهر نمازم خاک پایت یا حسین.» کم کم ارتباط معنوی با آقا برقرار و منقلب شدم. در همین حال بودم که یکی از بناهایی که داخل حرم کار می کرد بالباس ها و دست های پر از گِل به طرف من آمد. مرا صدا زد و گفت: «حاج عباس! حاج عباس! ما داریم داخل حرم و درست بالای سر امام علیه السلام کار می کنیم.آنجا آب بالا آمده و باید کانال کشی و زهکشی کنیم و آبها به بیرون هدایت شود و به یک بنا نیاز داریم.» بلافاصله من هم همراه او شدم و با هم به داخل حرم و نزدیک ضریح در قسمت بالای سر آقا رفتیم. خوشحال بودم که چه زود حاجتم برآورده شد. حال و هوای وصف نشدنی داشتم. در قسمت بالای سر امام علیه السلام، حدود یک متر و 20 سانتی متر زمین را کنده و پایین رفته بودند و آن محدوده را آب کاملا فرا گرفته بود.وقتی دست را پایین می بردم، از همان قسمت گل تربت بیرون می آوردم. این لحظات برایم باور نکردنی بود. در حالیکه پاهایم درون آب بود و مقداری از گل تربت سرور و سالار شهیدان را برجسته کرده بودم، سر به سجده شکر گذاشتم. دو رکعت نماز زیارت همانجا به جا آوردم. با دیدن این وضعیت، دعای پدر در ذهنم آمد و معنی آن را فهمیدم.در این لحظه همه وجود من علی الخصوص کف پاها نورباران  شده بود. بی اختیار منقلب شدم وبه شدت گریستم.

 

Template Design:Dima Group