دسته‌بندی نشده

دامان انقلاب را از ننگ فساد دور کنید

ما از خودمان انتظار داریم که دست از آرمان هایمان و خواسته‌های شهدا بر نداریم و یک انتظار کوتاه از مسئولین دارم؛ می‌خواهم آرمان‌های شهدا و جانبازان را در جامعه اجرایی کنند و دامن انقلاب را از ننگ فساد دور کنند.روزانه برای رسیدن به محل کار از جلوی آسایشگاه جانبازان رد می شوم، همیشه از ذهنم می گذشت که حتما باید به دیدن جانبازان این آسایشگاه بروم. بحبوبه روز جانباز که شد با آقای میرجلیلی از مسئولین آسایشگاه هماهنگ کردم و روز سه شنبه با رکوردر و دوربین برای تهیه گزارش به آسایشگاه رفتم. اولین چیزی که جلب توجه می کند فضای بیرونی آن است که مملو از درختان بهاری و با نشاط است.

وارد آسایشگاه شدم چند نفری از جانبازان روی ویلچر در حال صحبت کردن بودند و تعدادی هم به دور تخت یکی از جانبازان  حلقه زده بودند. وقتی آقای میرجلیلی مرا معرفی کردند گفتند برای مصاحبه آمده ام، همگی‌شان تعارف می کردنند و جانبازی که روی تخت نشسته بود می گفت اصلا مصاحبه نمی کند. اندکی صبر کردم کمی که خلوت شد به تخت نزدیک شدم خودم را معرفی کردم و خواستم که از خودشان بگویند و قول دادم زیاد طول نکشد.

خیلی بزرگوارانه پذیرفت؛ نگاهش را به دورترها انداخت و خودش را «محمد مهدی موحدیان» جانباز ۷۰ درصد ضایعه نخاعی معرفی کرد.

گفت: «ابتدای سال ۱۳۶۳، ۱۶ ساله بودم که بارها و بارها در جبهه غرب و جنوب کشور در عملیات های کربلای ۴ و ۵، بیت المقدس ۲ و ۷، پاتک فکه و دفاع از پاتک عراقی دو روز بعد از پذیریش قطعنامه حضور داشتم. جنگ با پذیرش قطعنامه به پایان رسید و من سالم به یزد برگشتم و تازه دروس حوزوی ام را شروع کرده بودم که دوباره حضرت امام خمینی(ره) دستور برگشت به جنگ را دادند. من از علمای یزد پرسیدم که بر من هم واجب است آنان گفتند بله یک هفته در یزد بودم و دوباره به شلمچه برگشتم».

از ایشان می خواهم که  حادثه ای که منجر به جانبازی شان شده است را روایت کند. ابتدا لبخندی زیبا در صورتش نقش می بندد و اینگونه ادامه می دهد: ۳۱ تیرماه سال ۶۷ بود و من ۲۱ سال داشتم، من در منطقه شلمچه حضور یافتم و این حضور بعد از اینکه امام خمینی (ره)  قطعنامه را با شرایط خاصی پذیرفتند صورت گرفت. عراق فکر می کرد ما از نظر مواضع نظامی ضعیف شده ایم که قطعنامه را پذیرفتیم؛ بنابراین پاتک هایی را در مناطق مختلف شروع کرد. در آن پاتک ها تیپ ۱۸ الغدیر یزد نیز حضور داشت و من در گردان امام حسین (ع) بودم. اسلحه ای که دستم من بود خراب شد من با یکی از همرزمان به طرف لشگر ۲۵ کربلا رفتیم که اسلحه ای از ایشان بگیریم.

دشمن، وقتی دید از مواضع مان کوتاه نخواهیم آمد؛ آتش را سنگین تر کرد به گونه ای که از خمپاره ۱۲۰ هم استفاده می کرد یکی از ترکش های این خمپاره نصیب من شد و شکر خداوند را می کنم که به درجه جانبازی نائل شدم.

ترکش به کمرم اصابت کرده بود و چون جاده اهواز و خرمشهر بسته شد نمی توانستیم برگردیم و راهی که حدود ۳ ساعت بود ما ۸ ساعته طی کردیم. خونریزی شدیدی داشتم؛ نهایتا به بیمارستان شهید بقایی اهواز رسیدم و آنجا بیهوش شدم؛ تاریخ جنگ را که مرور می کنم یک روز در زندگی ام گم است آن یک روز را من در بیهوشی به سر بردم.

بعد از آن به بیمارستان حضرت قائم(عج) مشهد منتقل شدم بدنم به شدت ضعیف شده بودم و توان حرف زدن نداشتم؛ حدود ۱۵ روز بود که خانواده ام را ندیده بودم بیمارستان هم خیلی شلوغ بود.

بانویی در بیمارستان مشهد بود که ایشان را «مادر» می نامیدند؛ ایشان نوعی شیرینی به من داد یک مقدار انرژی گرفتم شماره منزل همسایه مان را دادم. دو روز که گذشت خانواده ام به دنبالم آمدند و مرا به یزد آوردند.

گویی به خودش حرف می زند، گویی تمام آن لحظات جان گرفته اند و دوباره از ابتدا اتفاق افتاده اند؛ کمی که می گذرد از ایشان می پرسم با شرایط که بر جسمتان حاکم است از مردم و مسئولین چه خواسته ای دارید؟

باز هم می خندد و دمی سکوت می کند و اینگونه می گوید: ما از خودمان انتظار داریم که دست از آرمان هایمان و خواسته های شهدا بر نداریم و یک انتظار کوتاه از مسئولین دارم؛ می خواهم آرمان های شهدا و جانبازان را در جامعه اجرایی کنند و دامن انقلاب را از ننگ و فساد دور کنند.

و در نهایت سکوت می کند و هنوز من نشسته ام که بر ویلچرش می نشیدند و بیرون می رود.

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا