گروه: اخبار
تاریخ: ۱۱:۵۰ :: ۱۳۹۸/۰۵/۲۶
غروب غم‌انگیز در اسارت

اسرا با شنیدن خبر در حالی که با لب‌های تشنه و هوای گرم آسایشگاه منتظر جرعه‌ای آب بودند، چنان صدا به گریه و زاری بلند کردند که وصف آن با قلم ممکن نیست.

اسرا با شنیدن خبر در حالی که با لب‌های تشنه و هوای گرم آسایشگاه منتظر جرعه‌ای آب بودند، چنان صدا به گریه و زاری بلند کردند که وصف آن با قلم ممکن نیست.«اکبر هادیان» که در جریان حضور در جنگ تحمیلی، سال‌های جوانی خود را به اسارت دشمن بعثی درآمد، به بیان خاطرات بخشی از روزهای اسارتش پرداخته که در ادامه می‌خوانید:

ساعت هشت شب بود، در حالی که که اسرا از پشت سلول‌ها منتظر آب بودند، یک افسر عراقی وارد اردوگاه شد و به نگهبان عراقی چیزی گفت، او و چند نگهبان دیگر، ارشد اسرای ایرانی را از زندان انفرادی به داخل حیاط آوردند به او هم چیزی گفتند.

او با صدای بلند خطاب به اسرا گفت: «ساکت باشید، می خواهم یک خبر خوب به شما بدهم!» نعره‌ای زد و ادامه داد: «(امام) خمینی مرد! (امام) خمینی مرد!» نگهبانان عراقی به من گفته‌اند که به شما بگویم: «امشب شادی کنید و خوش باشید و هر کس چنین کند به آنها همه چیز از جمله آب می دهیم».

اسرا با شنیدن این خبر در حالی که با لب های تشنه و آن هوای گرم آسایشگاه منتظر جرعه ای آب بودند، چنان صدا به گریه  و زاری بلند کردند که وصف آن با قلم ممکن نیست و این صدای گریه و زاری بود که همچون طوفانی اردوگاه را در هم پیچید.

در این بین، چند نفر از اسیران عرب با شنیدن خبر، شادی می‌کردند و می‌خندیدند. این صحنه چنان ناراحت کننده بود که یکی از نگهبانان عراقی از این وضع بسیار متاثر شد و آنها را لعن و نفرین کرد و همین عمل نگهبان باعث اخراج او از اردوگاه شد.