گروه: اخبار
تاریخ: ۹:۳۶ :: ۱۳۹۸/۰۵/۲۰
جاذبه و دافعه «احمد متوسلیان»

بار اولی که «احمد متوسلیان» را بر باند هلی کوپتر مریوان دیدم، ترسیده بودم. در آن لحظات بیش از هر چیز برادر احمد را فردی جدی و قاطع دیدم که حتی به قیمت اشک‌های من هم از آنچه باید می‌شد، گذشت نمی‌کرد.

بار اولی که «احمد متوسلیان» را بر باند هلی کوپتر مریوان دیدم، ترسیده بودم. در آن لحظات بیش از هر چیز برادر احمد را فردی جدی و قاطع دیدم که حتی به قیمت اشک‌های من هم از آنچه باید می‌شد، گذشت نمی‌کرد.مرگ، حقیقتی است که انسان در جنگ بی‌هیچ واسطه‌ای با آن روبه‌رو می‌شود. شاید بتوان گفت جنگ، چهره مرگ را عریان می‌کند، اما از طرفی انسان را وا می‌دارد تا از توانایی های پنهان خویش به بهترین وجه استفاده کند.

جنگ در ایران، پزشکان و پرستاران را وادار کرد تا دست به اقدامات پزشکی غیر ممکن بزنند؛ البته غیر ممکن برای خدمات پزشکی ابتدایی و وابسته ما که میراث دوران پادشاهی پهلوی بود. جنگ حتی نگاه آنها را به مرگ و زندگی تغییر داد؛ به مسائل ماورائی، به قدرت انکارناپذیر خداوند و کمک های بی دریغ او، به ایمانی که در سخت ترین شرایط به سرباز کمک می کند تا پذیرای دردهای شدید جسمانی باشد. حتی به جایی رسید که پزشکان و پرستاران زیر بمباران شیمیایی و کمبود ماسک، بیمارستان های صحرایی را رها نکردند و با ایثار سلامتی  و جان خود به درمان رزمندگان پرداختند.

«مریم کاتبی» پرستار دفاع مقدس استان یزد است که خاطرات زیبا و گاها تاثیرگذاری از دوران حضور در جنگ  دارد که در ادامه آنرا روایت می کنبم.

جاذبه و دافعه برادر احمد متوسلیان (۱)

بعضی انسان ها همیشه ماندگارند چه باشند و چه نباشند، نام و یادشان در ذهن ها پر رنگ می ماند. بی شک برادر احمد متوسلیان یکی از این مردان استثنایی روزگار بود.

بار اولی که او را بر باند هلی کوپتر مریوان دیدم، ترسیده بودم. در آن لحظات بیش از هر چیز برادر احمد را فردی جدی و قاطع دیدم که به هیچ وجه از آنچه باید می شد، گذشت نمی کرد حتی به قیمت اشک های من.

در آموزش های نظامی ما مصمم بود و از کوچکترین اشتباهی اغماض نمی کرد. از ما ۴ نفر زنی که برای امداد به آنجا رفته بودیم، چریک های فدایی ساخت که نه تنها جسم؛ بلکه حتی روح مان را برای برقراری امنیت در کردستان جمهوری اسلامی ایران اهدا می کردیم. به شکلی که هنوز هم بعد از گذر سالیان دراز، قلب من برای کردستان می تپد.

برایم بسیار عجیب بود که این برادر احمد که من او را می شناختم در میان رزمندگان بسیار محبوب بود و بارها و بارها برادران سعی می کردند از بُعد دیگر الهی شخصیت او را برای من پرده بردارند؛ اما من تنها او را فرمانده می دیدم و بس. تا اینکه برادر احمد از ناحیه پا مجروح شد. هرچه کردیم زیر بار بیهوشی نرفت. ضد انقلاب در کردستان بسیار نفوذ داشت و برادر احمد یکی از مردانی بود که کموله و دموکرات برای سر او جایزه تعیین کرده بودند. پزشک ها مستأصل شده بودند و جرأت انجام جراحی را نداشتند. شیرمرد زخمی مریوان، زمزمه ای در گوش یکی از آنها کرد و پزشکی که مدام فریاد می زد: «من شکنجه گر ساواک نیستم». در کمال شگفتی کادر درمان مهیای جراحی شد.

۵۰ میلی گرم مسکن برای او تزریق کردیم. «بسم الله» گفت و در حالیکه به شدت عرق کرده بود، آستین لباسش را میان دندان گرفت.

چندین نفر از همکاران با دیدن وضعیت سوخته پوست پا و استخوان های جابه جا شده فرمانده محبوب و بیش از همه میزان دردی که او تحمل می کرد، از ادامه جراحی انصراف دادند. آنها می گفتند: به صورت برادر احمد که می نگریم احساس می کنیم ما جلادیم از بس که بی صدا و آرام است.

بالاخره به هر مصیبت و سختی بود بعد از ساعتی توانستیم استخوان ها را کنار هم بگذاریم و قسمت های سوخته پا را پانسمان کنیم و گچ بگیریم.

قرار شد، برادر احمد مدتی استراحت کند تا استخوان ها جوش بخورد؛ اما چند روز بعد او با همان پا در کوهستان های کردستان عملیات را فرماندهی می کرد. فرماندهی که نه چون سربازی چریک؛ بلکه خود پیش تر از نیروهایش درگیر می شد.

جاذبه و دافعه برادر احمد متوسلیان (۲)

قرار بود برادر احمد هر روز برای تجدید پانسمان محل های سوخته پا به بیمارستان بیاید؛  اما چند روزی که گذشت هر چه صبر کردم خبری از او نشد. چون برق نداشتیم صبح ها حدود ۱۱ ایشان به بیمارستان می آمد. تلفنی هندلی داشتیم، به سپاه زنگ زدم و از برادر علی پرسیدم چرا ایشان نیامدند. عجیب آن که برادر علی ناراحت گفت: «والا ما هم در کار ایشان مانده ایم، بعد از نماز صبح به حمام رفته و تا الان هر چه ایشان را صدا زدیم، بیرون نمی آید؛ حتی از فرماندهی ارتش تماس گرفتند، هرچه برادر میرکیان صدایشان کرد، فقط صدای گریه ایشان پاسخگو بود.»

گفتم: «ای بابا این برادر چرا اینطور می کند گچش خیس می شود، بخار می گیرد و سنگین می شود. وسایل پانسمان را برای ایشان آماده کردیم و…. » خلاصه کمی غرغر کردم و بعد قطع کردم.

ساعتی بعد، در حال انجام وظیفه در بخش بودم که دیدم برادر میرکیان به همراه برادر احمد وارد بیمارستان شدند. خودم را آماده کردم تا از این برادر منضبط که از کوچکترین بی نظمی کادر نمی گذشت، انتقاد کنم. برادر میرکیان جلوتر از برادر احمد آمد و گفت: «برادر احمد شما بفرمایید داخل اتاق، ما الان وسایل را می آوریم» در همین حال به من اشاره کرد که داخل نروم.

به محض ورود برادر احمد به اتاق، ناگهان برادر میر کیان زیر گریه زد و همچنان که صورتش خیس از اشک بود، برایم تعریف کرد که دیشب برادر احمد لباس های گلی و کثیف بچه ها را که از عملیات برگشته بودند و خسته و بی حال بودند به حمام برده و تا الان در حال شستشوی آنها بوده است. بعد تماس شما تا به او گفتم خواهر کاتبی عصبانی بوده است سریع در را گشود و من چشمم به لباس های شسته تلنبار شده افتاد.

خدایا چه می شنیدم؛ فرمانده جدی و منضبطی که بارها از او ترسیده و دلگیر شده بودم این چنین رقیق القلب است.

وقتی به اتاق رفتم، با دست های زخمی و خون چکان مشغول بازکردن پانسمان پایش بود و با سر پایین و صدایی آرام، شیرمرد مریوان، از من عذرخواهی کرد.

سفره رنگین فرمانده

اگرچه شهید بروجردی امروز هم مظلوم است؛ اما حافظه تاریخ، شهادت می دهد که جبهه غرب کشور فقط یک ستون اتکا داشت و او هم بروجردی بود.

فرمانده ی خوش اخلاق، خنده رو، متواضع و آرامش بخشی که هر کس از هر کجا کم می آورد به سراغش می رفت تا با وصل به منبع سرشار از لطافت و الوهیت او تجدید قوا کند. هر لحظه که باید، او حاضر بود و هرچه سختی و خطر بود به جان می خرید تا حافظ جان بچه ها باشد.

شبی از شب های بلند زمستانی و سرد مریوان، بعد از یک روز شلوغ، در خلوتی با خواهران نشستیم و سفره گشودیم تا شام بخوریم. متأسفانه موش ها به سفره به نان هایمان دستبرد زده بودند. با وجود کمبود غذا و با حسرت نان ها را در گوشه ای مسقف از حیاط بیمارستان ریختیم تا حیوانات گرسنه دلی از عزا درآورند و شام مان را خوردیم و به بخش برگشتیم.

هنوز اندکی نگذشته بود که شهید بروجردی به همراه شهید ناصر کاظمی، در حالی که لباس مبدل کردی به تن داشتند و سرما صورت هایشان را کبود کرده بود، وارد شدند. به شدت خسته و گرسنه بودند.۴روز بود که در دل کوه ها به شناسایی رفته و برای سبک بار بودن اندک توشه ای همراه کرده بودند.

آنقدر گرسنه بودند که به دنبال نان هایی که ما دور ریختیم رفتند و با یک قوطی کنسرو لوبیا که چون هدیه ای الهی از بهشت، به صورت اتفاقی پیدا کردیم، خوردند.