فاطمه ثابت القول:
تاریخ: ۸:۳۸ :: ۱۳۹۷/۰۲/۱۷
علی جان شهادتت مبارک

«فاطمه ثابت القول» مادر شهید «علی برهان پور» گفت: «در حالیکه ذکر خدا بر لبم جاری بود و راضی به رضای حق بودم جلو رفتم با اقتدا به زینب کبری (س) رگهای بریده را بوسیدم و به فرزند شهیدم عرض داشتم: «مادر، شهادتت مبارک» «فاطمه ثابت القول» مادر شهید «علی برهان پور» خاطره  تاثیر گذار […]

«فاطمه ثابت القول» مادر شهید «علی برهان پور» گفت: «در حالیکه ذکر خدا بر لبم جاری بود و راضی به رضای حق بودم جلو رفتم با اقتدا به زینب کبری (س) رگهای بریده را بوسیدم و به فرزند شهیدم عرض داشتم: «مادر، شهادتت مبارک»

«فاطمه ثابت القول» مادر شهید «علی برهان پور» خاطره  تاثیر گذار از نحوه شهادت فرزندش را اینگونه بیان کرد: «صدای پر طنین صلوات، فضای خانه را عطر آگین کرده بود. به خانواده سردار شهید حسن انتظاری در مراسم سالگرد آن بزرگوار، تهنیت و تسلیت گفتم و بیرون آمدم.

فرزندم علی را بیرون درب منزل دیدم که منتظرم ایستاده بود. مرا که دید سلام کرد و گفت: مامان، با رزم شبانه موافقید؟ منظورش را فهمیدم. می خواست طول مسیر را تا منزل خودمان پیاده طی کنیم. گفتم: موافقم.

از قدم زدن با علی لذت می بردم. دیدن قد و قامت دلبرای فرزند برای مادر دلپذیر است. آن هم جوان رزمنده ای که دلش در حال و هوای خدمت به دین و وطن می تپد.

علاقه ای خاص به وی داشتم. به یاد می آورم بارها در نامه برایش نوشته بودم: «دلاورم سلام؛ از دور دست و بازوی تو را که دست خداوندی بالای آن است و اما امت بر آن بوسه می زند را می بوسم و بر این بوسه افتخار می کنم.»

ولی آن شب سکوت سنگینی حکمفرما بود. علی با نگاه مشتاقانه اش سکوت را شکست و گفت: مامان، اگر چیزی از شما بخوام قبول می کنید؟

اولین فکری که ذهن یک مادر را مشغول می کند، خواسته جوانش در این سن و سال درباره ازدواج است، لذا با تانی جواب دادم: آری.

علی آرام ادامه داد: مامان، از شما می خواهم دعا کنید من شهید بشم.

یکه خوردم. بی اختیار اشکبار گفتم: آرزو می کنم با عمری پر برکت مثل حبیب ابن مظاهر شهید شوی.

علی گفت : نه مادر می ترسم زندگی و تعلقات مادی دنیا مرا آلوده کند. از خداوند خواسته ام در جوانی مرا به فیض شهادت برساند. می دانم آنچه مانع این آرزوی من است نذر و دعاهای شماست. بارها در جبهه، هنگام نماز، زمانی که در رکوع یا سجده بوده ام ترکش از کنارم رد شده، دوستانم می گویند: این حتما دعای مادرت بوده است.

حتی تصور نبودن علی را نداشتم ولی شوق و اشتیاق او به شهادت مرا وادار به پذیریش این خواسته کرد گفتم: بسیار خوب دیگر برای سلامتی ات نذر و دعا نمی کنم.

گفت: مادر یک مطلب دیگر را هم می خواهم به شما عرض کنم، قول بدهید اگر شهید شدم گریه نکنید. چون گریه شما دوستان را نارحت و دشمنان را شاد می کند. گفتم: بسیار خوب گریه هم نمی کنم گفت: مادر می خواهم رازی بین خودم و شما بگذارم. گفتم: چه رازی مادر؟ ادامه داد: از خدا خواسته ام مانند مولایم حضرت ابا عبدالله حین (ع) سر از بدنم جدا شود. هر وقت جنازه ام را آوردند پیکرم را نگاه کن، اگر رگهای گردنم از سر جدا شده بدانید به آرزویی خود رسیده ام و خداوند مرا پذیرفته و گرنه برایم دعا کنید.

از دوستان همرزمش، نحوه شهادت فرزندم را پرسیدم. هریک به دیگری نگاه می کرد شاید با خود می گفتتند چه بگوییم؟ مادر است و طاقت شنیدن ندارد.

اما من گفتم هرچه هست بگویید، زیرا علی رازی را با من در میان گذاشته که باید بدانم چگونه شهید شده گفتند: ما شاهد بودیم که موج انفجار رگهای گردن علی را جدا کرد.

در حالیکه ذکر خدا بر لبم جاری بود و راضی به رضای حق بودم جلو رفتم با اقتدا به زینب کبری (س) رگهای بریده را بوسیدم و به فرزند شهیدم عرض داشتم: مادر، شهادتت مبارک»

انتهای پیام/